Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Monday, May 21, 2007
مریمی و مراسم خواستگاری
*۲۶ ارديبهشت

*پیدا کردن دوستان قدیمی وبلاگی، با شبیه سازی اینترنت بازی در سایت دانشکده، آن هم پس از گذشت چندین سال، صفای خاص خودش را دارد که تا به سرتان نیاید، قدرش را نخواهید دانست! :دی

*۲۷ ارديبهشت

*از صبح کلي سرگيجه و حالت تهوع داشتم. راه به راه سرما مي‌خورم هي! چي کارش کنم؟ همه کلي اينور اونور رفتن و کارها رو انجام دادن، من هنوز ولو شده بودم کف زمين، هي اين پهلو اون پهلو مي‌شدم و دعا مي‌کردم تا عصر حال‌م خوب بشه که مجبور نشم مث اين غشي‌ها بالش بذارم وسط سالن، ولو شم جلوي ملت!

يه کم که گذشت، ديدم انگار قرار نيست بهتر شم!
گفتم آنلاين شم شايد افاقه کنه که يه جوري شد که براي اولين بار در عمرم، در کمال ندامت و پشيماني، با مرمر حرف‌م شد؛ بعد چون اون اصلاً غير منطقي برخورد نکرد، زودي به تفاهمات رسيديم و آشتي کرديم! بعدترش گفتم بلند شم من هم يه ذره کمک کنم. ديگه کلي جاتون خالي! ظرف شستم و جاروبرقي و مراسم ميوه و شيريني چيدن و اينا...

بعدترش که ديگه همه چيز آماده شد، رفتم لباس رسمي پوشيدم و شروع کردم با ورون جان، smsبازي که من حال‌م بد ه، افقي‌م. چي کار کنم؟
اون هم خيلي ريلکس، دعوت‌م کرد به پذيرايي از خود! گفت فکر کن مهمون عادي‌ن. سعي کن حال‌ت هم خوب باشه. انقدر هم smsبازي نکن. وقتي رفتن، برام تعريف کن چه خبر بود.

راست‌ش من بيشتر از همه نگران اين بودم که اگه ييهو فشارم! بيفته و شربت‌ها رو ولو کنم روي مهمون‌ها، حسابي آبرو م ميره و بايد کلي خجالت بکشم! اصلاً هم رو م نشد به مامان بگم من رو از اين يه رقم معاف کنه. آخه هرچي مراسم پذيرايي بود، من انداختم گردن ديگران. يه فقره شربت رو گذاشتن واسه من که اون هم مي‌خواستم از زيرش در برم. ديگه راست‌ش خودم خجالت کشيدم!

خب از اونجايي که من اصولاً موجود غير قابل پيش‌بيني‌اي تشريف دارم، وقتي به خودم نگاه کردم، ديدم همه چيز زيادي برام عادي‌ه! يعني يه جور مشکوکي عادي بود واسه‌م! بعد فکر کردم يه ذره اضطراب هم داشتم بد نبودا! بعدش ديدم نه. آدم مضطرب، هم از ريخت و قيافه ميفته، هم جمله‌هاش بي سر و ته ميشن، حتي ممکن‌ه کلمه‌ها رو هم غلط تلفظ کنه و بعضاً سوتي‌ بده هي! گفتم اصلاً غلط کردم. استرس نخواستم.

مهمون‌ها به جاي ساعت ۵، حدود ۲۰ دقيقه به ۶ اومدن. تنها آرزو م اون زمان، اين بود که کاش اين ۴۰ دقيقه رو که مي‌خوابيدم که انقدر سرم گيج نره.

اول، مامان آقاي داماد! – چی بگم خب؟ - اومدن داخل، بعد خودش، بعد پدرش، آخر سر هم خواهرش. ديگه هي همه کلي همديگه رو تحويل گرفتن و ماچ و بوسه و خوشامدگويي و اينا. اين وسط هم آقاي داماد! وايساده بود وسط اتاق، مونده بود گل و شيريني رو به کي بده! تا جايي که من مي‌دونم، گل رو ميدن به مامان دختر که خب مامان من به احترام پدر ايشون که هنوز داخل نيومده بودن، وايساده بود دم در. بابام هم فکر کنم بيرون بود!!! آخه نديدم‌ش اون وسط.

من هم که حواس‌م جمع! بدون اينکه نگاه کنم يا حرکت مشکوکي انجام بدم، متوجه شدم که به مامان‌ش گفت اينا رو - گل و شيريني - چي کار کنم؟ مامان‌ آقاي داماد گفت بده به مامان‌ش... با سر هم آروم اشاره کرد که يعني برو جلو. بنده خدا - حالا سخت‌ش هم بود، مونده بود چي کار کنه - اومد باز وسط اتاق، مامان من هم - بر عکس هميشه - اصصصصصصصصصصصلاً حواس‌ش نبود. آقاي داماد با استيصال! باز فکر کرد که چي کار کنه آخه؟ اين بار مامان‌ش آروم‌تر گفت بده‌ش به مريم خانوم! و خب با استيصال خيلي بيشتر، اصلاً مونده بود که حالا مريم کدوم‌ه؟ من هستم يا احياناً خواهرم؟! حالا من ِ مسخره هم خنده‌م گرفته بود و خب چون آدم بايد خوش‌اخلاق باشه، قاطي احوالپرسي کلي خنديدم که منفجر نشم! وقتي هم اسم‌م رو شنيدم، برگشتم که مثلاً يک عکس‌العملي نشون داده باشم و خانواده‌اي رو از نگراني برهانم! مژدگاني هم نداد کسي بهم!

وقتي که همه مستقر شدن، پذيرايي شروع شد. من هم رفتم شربت بيارم کلي هم تمرکز گرفتم که نريزه روي سيني و فرش و زمين و شلوار کسي احياناً!

وسط اتاق که رسيدم، شروع کردم به نق زدن که «هر چي کار سخت‌ه، ميدن به من!» فکر کردم تو دل‌م گفتم ولي با صداي خنده‌ي حضار، دوزاري‌م افتاد که يه کم بلندتر از توي دل‌م داد زده‌م ظاهراً. مث پرروها خودم هم خنديدم. اصلاً هم به رو م نياوردم.

پدر آقاي داماد - خيلي نفس‌ه - وقتي ليوان‌ش رو برداشت، گفت مرسي عمو! بعد من ياد اين عمو مهربون‌هاي تو فيلم‌ها افتادم، کلي دل‌م آخيش شد! بعدي خود آقاي داماد بود که انقدر دست‌ش مي‌لرزيد که کاملاً تمرکز گرفته بود که شربت‌ه رو نريزه روي مبل و فرش و احياناً لباساش که اصلاً نگام هم نکرد. من ديگه بيشتر داشتم مي‌مردم از خنده. چرا انقدر پررو م من؟! بعديا هم مامان و خواهرش بودن و مامان ايناي خودم...

اول يه کم از اينور اونور حرف شد که يخ مجلس باز شه يه کم - البته جو، سنگين نبود در کل - بعدش هم مامان آقاي داماد - که به فرموده‌ي خودش و شواهد موجود - بدتر از من، آدم خيلي عجولي‌ه، گفت خب بريم سر اصل مطلب و پسر عزيزش رو مجبور کرد به لکچر دادن. من هم اصلاً نگاش نمي‌کردم که بيشتر از اين هول نشه. خب نگران‌ش بودم واقعاً اما وقتي ديدم داره سعي مي‌کنه صدا ش هم نلرزه، ديگه واقعاً دل‌م سوخت. مهموني و اين همه استرس؟

مامان آقاي داماد، هم هي مي‌خنديد مي‌گفت خلاصه‌تر بگو، اصل‌ش رو بگو!
آخه اصولاً هول بود که به نتيجه برسه!

نوبت من که شد، تا خواستم صدا م رو صاف کنم و مث اون دفعه، لودگي دربيارم که «ضمن عرض سلام خدمت حضار محترم...» ديدم اعلام کرد که مريم خانوم حرفاش رو به من گفته، من هم رفته‌م خونه تعريف کرده‌م. ديگه خودشون بايد به نتيجه برسن...

به اينجا که رسيد، من کلي حسرت خوردم که حيف شد؛ تازه مي‌خواستم يه دهن بخونما! مامان هم زنگ تفريح اعلام کرد و همه شروع کردن به خوردن. همچين گرم خوردن ميوه شده بودم - نيت هم کرده بودم همه‌ش رو بخورم - که باز مامان‌ش با استيصال گفت خب اگه اجازه بدين، اينا برن صحبت کنن يه کم! چرا بلند نميشين شماها؟

ديدم ديگه اگه بخوام همه‌ي ميوه‌م رو تموم کنم، نصفه شب میشه؛ مامان‌م هم چون من رو بزرگ کرده! بلند پيشنهاد کرد که ظرف ميوه‌م رو هم ببرم با خودم. من هم از خدا خواسته با ميوه‌هام راه افتادم؛ آقاي داماد هم پشت سرم.

من هم خيلي رک، برگشتم گفتم ميوه تون رو نميارين؟ (يعني من از مال خودم بهت نميدما!) که باعث شدم بنده خدا برگرده با کلي شرمندگي، ظرف ميوه‌ش رو برداره بياره.

بد تعبير نشه. شايد انقدرا هم موجود مسخره‌اي نباشم و طبيعتاً فرق موقعيت شوخي و جدي رو مي‌فهمم ولي اون لحظه ديدم نبايد انقدر سخت‌ش کرد. اگه هر کسي خودش باشه، همه چيز خيلي راحت‌تره.

قسمت جالب‌ش اين بود که بعد از يکي دو ساعت، همه حوصله‌شون سر رفته بود و هي مي‌گفتن بيا برييييييييييييييييييييييييييييييييم، بعداً ميايم باز... ولي همچنان خاطره‌هاي ايشون و خنده‌هاي من ادامه داشت. شايد درباره‌ي يه مورد جدي صحبت کرديم که در واقع، بحث نبود اصولاً چون هر چي گفت، من قبول داشتم. هيچ تبصره موادي هم نداشتم که اضافه کنم.

آدم بعد از ۴ تا برخورد درست حسابي با ملت، متوجه ميشه کي صداقت داره و کي نداره، کي همه چيز رو ميگه و کي سانسور مي‌کنه، کي نقش بازي مي‌کنه و کي خود واقعي‌ش رو نشون ميده...

انتخاب خيلي خيلي خيلي سختي‌ه. با اينکه عادت دارم با ۴ تا ايراد الکي، خودم رو از سختي تصميم گرفتن خلاص کنم، ولي راستگويي و صداقت اين آدم، انقدر برام ارزشمند هست که بخوام براي اين رابطه وقت بذارم...

*۲۸ ارديبهشت

*همه مدل سرماخوردگي رو امتحان کرده‌م من! امتحان که چي بگم! توفيق اجباري‌ه ظاهراً. ورژن جديدش هم تلفيقي از حالت تهوع، بيحالي و سرگيجه‌س که مامان و خواهر گرامي با کماااال ميل ربط‌ش ميدن به يه سري چيزاي ديگه که سوژه داشته باشن واسه خنده! :دي

*نمي‌دونم اين مرمر با اون دست و پاي کبودش قراره امروز توي جشن نامزدي دختر خاله الي چي کار کنه! همه‌ش نگران‌م توي اين هاگير واگير، مامان‌ش متهم نشه به کودک آزاري! خب دختر حواس‌ت کجاست که هي مي‌خوري به در و ديوار؟

*يه احساس مزخرف بامزه دارم؛ يعني نمي‌دونم ترجيح مي‌دادم مث مثلاً يک ماه قبل، زندگي‌م ساکت و آروم و بي سر و صدا بود يا دوست دارم اينطوري باشه. اصلاً نمي‌دونم. هر چي هم فکر مي‌کنم به هيچ نتيجه‌اي نمي‌رسم. حالا نه هيچي ِ هيچي! ولي همه‌ش يه طورايي ميخوام فرار کنم ازش. تظاهر مي‌کنم هيچي نيست اما عملاً تمام مدت دارم بهش فکر مي‌کنم.. که ميخوام چي کار کنم؟ که خوب‌ه يا نه؟ درست‌ه يا نه؟ بله يا نه؟ نمي دونم... فقط يه احساس بامزه‌ي گاهاً مزخرف دارم!

*ارديبهشت ِ من هم داره تموم ميشه. خدا کنه امسال بهتر از سال‌هاي قبل باشه. خدا کنه هر سالي که مياد، بتونيم بگيم امسال، بهتر از سال‌هاي قبل بود.

*شده پاي تلفن پشت سر يکي حرف بزني؟ نه حرف بد! فقط چون خودش اينجا نيست، ميشه «پشت سر»ش حرف زدن ديگه! بعد شده طرف ييهو بياد روي خط‌ت و انقدر تلفن بوق بوق کنه که مجبور بشي جواب‌ش رو بدي که معطل‌ت نمونه؟ بعدش شده دوست‌ت از شنيدن بقيه‌ي ماجرا - تقريباً بلافاصله - بعد از تموم شدن قسمت دوم‌ جريان، ريسه بره از خنده؟ امروز صبح اينطوري شد...

*چند قانون آداب معاشرت

كافيست نگاهي به دور و اطراف خود بياندازيد تـا متوجه شويد در جامعه‌ي ما تنها شمار اندكي از افراد متشخص و با نزاكت به جاي مانده است. در روزگـاران پيشين به آداب معاشرت و نزاكت اجتماعي بهاي بيشتري داده مي‌شد اما افسوس كه جامعه‌ي امروز دستخوش تحولات گوناگوني گشته است.

مقصود من آن نيست كـه مردم بـايد همانند ربـات، آداب معاشرت را يك به يك و مو بـه مو، برده وار رعايت و اجرا كنند بلكه رعايت برخي آداب پسنديده به شما كمك خواهد كرد تا شان و منزلت اجتماعي‌تان ارتقا يابد. مـن نكاتي را گردآوري كرده‌ام كه مي‌تواند شما را از يك فرد عامي به يك انسان متشخص و جنتلمن تبديل كند. با رعايت اين نكات ساده به شما اطمينان مي‌دهم كه ديگران شما را در زمره‌ي افراد بااصل و نسب و فرهيخته قرار خواهند داد.شخصي كه ديگران آرزوي معاشرت و شراكت با وي را دارند و لازم به ذكر نيست كـه همواره خانم‌ها از ملاقات با يك مرد متشخص خوشنود خواهند شد.

1- هميشه مودب باشيد.
اگـر هـم از كـسي خوش‌تان نمي‌آيد، نيازي نيست كه شان و منزلت خودتان را تا سطح اجتماعي آن فرد تنزل دهيد. مودب و با نزاكت باشيد تـا برتري خود را نسبـت بـه آن شخص ثابت كنيد.

2- هيچگاه دشنام ندهيد.
دشنام و ناسزاگويي مطلقاً ممنوع مي‌باشد چون نشان دهنده‌ي آن است كه شما قادر نيستيد براي بـيـان عقايد خودتان، از واژه ها و لغات مناسب‌تري بهره بگيريـد. از آن گذشته لاابالي‌گري هميشه دور از نزاكت و ادب است.

3- با صداي بلند صحبت نكنيد.
هنگامي كه با صداي بلند صحبت مي‌كنيد، بـاعث بالا بردن سطح استرس ميان اطرافيان خود مي‌گرديد. بـلند صحبت كردن، بيانگر آن است كه شما قادر به بحث منطقي با ديگران نيستيد و عجز شما را در استدلال معقولانه نشان مي‌دهد و آنكه مي‌خواهيد حرف خودتان را با توسل به زور وخشونت به كرسي بنشانيد. همچنين بلند صحبت كردن سبب جلب توجه اطرافيان مي‌گردد؛ البته توجه منفي.

4- كنترل خود را از دست ندهيد.
زماني كه شما كنترل اعصاب خود را از دست مي‌دهيد و از كوره در مي‌رويد، به همه نشان مي دهيد قادر به كنترل احساسات و هيجانات خود نيستيد. وقـتـي هم كه شما از كنترل رفتار خودتان عاجزيد، چگونه قادر بـه کنترل چيز ديگري خواهيد بود؟ همواره خونسردي خود را حفظ كنيد (كار آساني نخواهد بود اما به زحمت‌ش مي‌ارزد).

5- به ديگران خيره نشويد.
زل زدن به ديگران و چشم‌چراني، نوعي تعرض به ديگران محسوب مي‌شود. شما كه نمي‌خواهيد بي‌جهت ديگران را مرعوب خود سازيد؟

6-صحبت كسي را قطع نكنيد.
پيش از آنكه اظهار عقيده‌اي بكنيد، اجازه دهيد صحبت ديگران بـه پايان برسد. ميان صحبت كسي پريدن، نشانه‌ي بي‌نزاكتي و عدم برخورداري از مهارت‌هاي اجتماعي فرد است. اگر نمي‌خواهيد خودبين و ازخودراضي به نظر آييد، هيچگاه صحبت كسي را قطع نكنيد و هرگاه كه ناچار بـه انجام اين كار شديد، حتـماً بـا گفتن جـمله‌ي "معذرت مي‌خواهم"، اقدام به انجام آن كار كنيد. مودب بودن بـه مفهوم آن است كـه براي موقعيت، عقايد و احساسات ديگران احترام قائل شويم.

7- هميشه وقت شناس باشيد.
مهم است كه به وقت ديگران احترام بگذاريد.سر موقـع در جلسات، قـرار ملاقـات‌هـا، موقعيت‌هاي شغلي و اجتماعي حضور يابيد. همچنين يك فرد متشخص مي‌داند چه زماني بايد ميهماني را ترك كند.

*۲۹ ارديبهشت

*عجب گيري کردما! آدم تو بلاگ خودش هم نمي‌تونه چيزي بنويسه؟ هر روز يه چيزي ميگي، فردا ش به يکي برمي‌خوره و به خودش مي‌گيره. لابد بايد عذرخواهي هم کنم!

*روش‌هاي کاهش استرس

شما هرچقدر هم آرام و ريلكس باشيد، ممكن است در طول روز به دلايل مختلف دچار استرس شويد. ترافيک و شلوغي خيابان، كارهاي زياد ناتمامي كـه بايد انجام دهيد، خرابي اتومبيل و كنكور مسائلي هستند كه ممكن است موجب بروز استرس در شما گردند. نكته اينجاست كه استرس، باعث حل مشكل نشده و برعكس شما را از ادامه‌ي فعاليت صحيح باز مي‌دارد. در اين قسمت، 5 روش ساده را جـهت كاهش استرس بـه خصوص در هنگام كار، بيان مي‌كنيم.

1- شمارش كنيد.

يك روش موثر براي برخورد با موقعيت‌هاي استرس‌آور، شمارش تا عدد 10 است. اين كار كمك مي‌كند از لحاظ فكري و رواني، از آن لحظه‌ي استرس‌آور دور شده و 10 ثانيه به شما وقت مي‌دهد تا از آن شرايط خود را رها كنيد.فرض كنيد اين عمل، ريموت كنترل زندگي شما است؛ دكمه pause را مي‌زنيد. وقتي تا عدد 10 شمارش كرديد، دوباره دكمه‌ي "play" را فشار مي‌دهيد. در نتيجه در وضعيت بهتري نسبت به قبل قرار خواهيد گرفت.

2- موقتاً بگريزيد.

هنگامي كه در خود احساس استرس شديد مي‌كنيد، بهتر اسـت به طور فيزيكي خود را از محيط دور كنيد. كمي قدم زده و نفسي تازه كنيد. مدتي بـه داخـل شهر رفته و فكر خود را از مسائل دغدغه‌آور رها كنيد. البته منظور اين نـيست كه كـلاً مـيدان را خـالي كنيد، بلكه ترك موقعيت براي چند لحظه و مراجعت دوباره با فكري آزاد و تازه، باعث رهايي از استرس و انجام بهتر كارها خواهد شد. اگر در ترافيـك خيـابان گير كرده باشيد، ترك موقعيت مشكل به نظر مي‌رسد. در اين شرايط راديو را روشن و سعي كنيد كه به موضوع ديگري غير از ترافيك فكر كنيد. اگر صداي اتومبيل‌هاي ديگر شما را آزار مي‌دهد، پنجره‌ها را ببنديد.

3- شيئي را فشار دهيد.

معمولاً فشردن چيزي با دست، بـاعث كاهش استرس و دغدغه خاطر مي‌گردد. شما مي‌توانيد مثلاً يك حلقه تقويت كننده مچ دست به همراه داشته باشيد و هنگام استرس آن را در دست خود فشار دهيد.

4- سخت نگيريد.

وقتي به دليل موضوعي دچار استرس مي‌شويد، از خودتـان سؤال كنيد كه آيا آن موضوع اينقدر اهميت دارد كه به خاطرش دچار پريشاني شويد؟ واقعيت اين است كه اكثر مسائل روزمره كه باعث ايجاد استرس مي‌گردند، تهديدي براي زندگي به شمار نمي‌آيند مگر اينكه مربوط به اموري از قبيل خانواده يا سلامتي افراد باشند. هرگاه احساس كرديد جلسه امروز آنطوري كه انتظار داشتيد، نتيجه نداشته و يا متوجه لكي روي لبـاس‌تان شديد، دچار پريشان خاطري نشويد. اينها مسائل تعيين كننده‌ي زندگي نبوده و باعث بروز فاجعه نمي‌شوند.كمي راحت‌تر گرفتن موقعيت‌ها، باعث كاهش سطح استرس و فشارهاي رواني ناشي از آن در شما مي‌شود.

5- نفس عميق بكشيد.

تنفس به جز داشتن اثرات حيات‌بخش، مي‌تواند در آرام کردن شما نيز بسيار موثر باشد. هنگام استرس نفس عميق كشيده و خود را از لحاظ جسماني و رواني آرام كنيد.
بدون استرس زندگي كنيد!


[Link] [3 comments]






3 Comments:

» man ye soial daram ipod Orginal yani chi ?

Posted at 2:09 PM  

» yuha!!!!
aliyam navaser
hamun ke az martin eiden harf mizad
ke gij shode boodi
yadeteeee

Posted at 4:39 PM  

» من اومدم....
علي هستم....
قرار بود درباره مارتين ايدن بگيما.....
اي بابا
اين آدرس وب جديدم..

Posted at 4:45 PM