|
About Me
مريم خانوم!
شيفتهي صدای محمد اصفهانی، کتابهاي پائولو کوئيلو، ترانههاي اندي و کليهي زبانهاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..
Maryami_Myself{@}yahoo.com Previous Posts Friends Ping تبادل لینک اونایی که بهم لینک دادن Maryam, Me & Myself* 118 GSM ويکيپديا No Spam پائولو کوئیلو آرش حجازی محمد اصفهانی انتشارات کاروان ميديهاي ايراني Google Scholar Song Meanings وبلاگ پائولو کوئیلو کتابهاي رايگان فارسي Open Learning Center ليست وبلاگهاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.
Archive
● بهمن۸۲ Counter Subscribe
ايميلتون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.
|
Saturday, May 26, 2007
شاید
*۳۰ ارديبهشت *به عمهجان پيشنهاد کردم کامپيوترش رو به عنوان کلکسيون ۴۰ نوع ويروس دسته اول بفروشه به بيلگيتس و دار و دستهش! *جديداً تکون ميخورم، هميشه ميگن ايشالا عروسيت. يه مدلي هم ميگن که آدم شک ميکنه که اينا علم غيب دارن؟! یا شایدم چیزایی ميدونن که خود من نميدونم هنوز! نمونهي ۱: مادربزرگه: بپوشش ببينم چه شکلي ميشه. مريمي: چشم! . . . - مياد بهم؟ - آره؛ خيلي قشنگه به تنت. ايشالا پيرهن عروسي بپوشي. (با لبخند) نمونهي ۲: شام مياريم. خاله بزرگه: دستت درد نکنه. ايشالا شام عروسيت. (با يه لبخند کشدار!) نمونهي ۳ (ديگه علم غيب نميخواد. ميدونن يه چيزايي) پاي تلفن: دوستم: باز ايراد بيخودي نگيريا مريم! گير الکي نده! . . . تو زن خيلي مهربوني ميشي. خوش به حال شوهرته حسابي. کِي بياييم جشن؟ نمونهي ۴: توي ايميل: دوستم: هر کي با تو باشه، حتماً خوشبخت ميشه. تو دختر خيلي خوبي هستي؛ هيچ کس رو نديدم مث تو باشه. نمونهي ۵: اساماس: دوستم: از اون عروساي خوشگل ميشيا. خواستگارت چه شکليه؟ خوشگله؟ انقدر گفتم نمونه، ياد اون شيشهها و ظرفهاي توي آزمايشگاه افتادم که رو ش برچسب داره. بايد لطف کني، سرشون منت بذاري، بري پر ش کني، بذاره توي اون سبد ه که لب پنجرهس! *۳۱ ارديبهشت *رو م رو کم کردم، امروز رفتم دکتر. ازم پرسيد چي شده؟ گفتم چند روز ه همهش سردرد و سرگيجه و حالت تهوع و دلدرد دارم. فکر کنم سرما خوردهم، گرمازده هم شدهم. توي ماشين هم بيشتر از ۲ دقيقه نميتونم بشينم. به نظرتون من چرا اينطوريم؟ دکتر: ![]() *به اين نتيجه رسيدم که اگه همچنان در روزهاي بسيار گرم، با چتر برم بيرون و مردم هم هرهر بهم بخندن و خودم هم واسه ضايع نشدن، زودتر از همه خنديدن رو شروع کنم، خيلي بهتره تا اينکه يه روز برم بيرون، بعد يه هفته مریض باشم اينطوري! هر کي هم هرچي دلش ميخواد بگه؛ من اهميتي نميدم.*۱ خرداد *اعتراف: اتاق خواب دوستم خيلي برام جالبه؛ نميدونم دقيقاً چيش رو بگم ولي در کل، برام جالبه خيلي. مدل ميز و صندليش، رنگش، کتابخونهش، همه چيز... چند وقت پيش ديدم دو تا کتاب خيلي باحال توي اتاقش هست: «رازهايي براي زنان» و «رازهايي براي مردان»... من هم اصلاً از اون دسته آدمايي نيستم که همهي چيزاي اينطوري رو بذارم براي دقيقهي ۹۰ !!! آخه بعضيا يه عمر هيچي ياد نميگيرن. بعد که به سرشون ميزنه ازدواج کنن، تااااازه بايد بديهيترين چيزا رو براشون توضيح داد. خيلي از مشکلاتي هم که پيدا ميکنن - با همسرشون يا حتي خوددرگيري و اينا - به خاطر عدم آگاهيشونه؛ من ولي اينطوري نيستم. خوندن رو هم خيلي دوست دارم - آواز نه! - واسه همين، هر کتابي که ببينم و خوشم بياد، ميخرم يا امانت ميگيرم که بخونم. خلاصه قرار بود دوستم لطف کنه اين دو کتاب رو که داده بود به خواهرش، بگيره بذاره باشه که من برم بگيرم ازش. من هم قرار شد زودي برم بگيرم و برگردم که نه سر ظهر، مزاحم اون بشم، نه خودم گرمازده شم! نشون به اون نشون، انقــــــــــــــــــــــــــــدر نشستم حرف زدم که بيچاره دوستم فکر کنم داشت غش ميکرد ديگه! حالا هر چي هم ميگفت بيا ناهار بخوريم، ميگفتم نه؛ به جون خودم ميخوام زودي برم! ساعت ۳ رسيدم خونه! حالا کلي ذوق دارم واسه خودنشون ![]() هي به ورون گفتم من جنبه ندارما! ميرم رو بلاگت دريوري مينويسما. هي گفت نه؛ عيب نداره. من و تو نداريم. هر چي دلت خواست برو بنويس. حالا امروز نهايت سوء استفاده و بيجنبگيم رو به جهانيان ثابت کردم. *اصولاً گذشت و فداکاري به من نيومده! يعني جنبهش رو ندارم! نه اينکه هيچ وقت، هيچ کس رو نبخشما ولي تجربه ثابت کرده وقتايي که واقعاً ميرنجم از چيزي، بايد بگم! چون اگه سعي کنم اداي آدماي خيلي باگذشت رو دربيارم، يه روزي يه جايي که اون رو م مياد بالا، تازه يادم ميفته که فلان روز هم فلان اتفاق خيلي ناراحتم کرده و چيزي نگفتم. بعد هم خودم احساس بدي پيدا ميکنم، هم طرف مقابلم که مثلاً خواستهم در حقش گذشت کنم. اينه که هميشه با رکگويي موافقم. هميشه هم به اطرافيانم ميگم که اگه اتفاقي افتاد و چيزي پيش اومد که ازم ناراحت شدين، همون موقع زود بهم بگين. نگه ندارينش براي بعد... چند روز پيش وقتي تلفن زدم به يکي از دوستام، احساس کردم خيلي حوصلهم رو نداره. خب دو حالته: يا طرف اصولاً حوصله نداره... يا حوصلهي من رو نداره؛ اين دو تا خيلي با هم فرق دارن و من تفاوتش رو معمولاً متوجه ميشم. هر چي هم حرف زدم و لودگي کردم، زياد گرم نگرفت باهام... بعدش تلفن زدم به يکي از دوستاي مشترکمون و گفتم فلاني زياد روبهراه نبود. به نظرت چرا؟ اون هم گفت خب از کجا معلوم با تو مشکلي داره؟ علتش ميتونه هر چيزي باشه. به هر حال، هر کس مشکلات خاص خودش رو داره ديگه مريمي. ولي بازم دلم راضي نميشد. امروز که باهاش حرف ميزدم - با اينکه خيلي آدم بيدقتيم - متوجه شدم هي اول جملههاش ميگه «اگه به نظرت فضولي نيست» بگو فلان چيز چي شد؟ ... يا جملههايي تو همين مايهها. من هم رک!... گفتم چرا اين مدلي ميگي؟ تو از چيزي ناراحتي؟ هي گفت نه و اينا... و آخرش تعريف کرد. (الان صحنه، قهوهاي ميشه؛ موج ميخوره، ميره به گذشته!) اون روز دوستم تلفن زد. من هم وسط جريان رنگ زدن خونهمون بودم. مامان و بابا و ۲۰۰ نفر ديگه هم هي از بالاي سرم ميرفتن و ميومدن. اينجور مواقع که نميشه حرف زد، معمولاً تو چند تا جواب بيربط سر بالا ميدي و طرف هم دوزاريش ميفته که الان نميتوني حرف بزني. حالا نگو اين بنده خدا از سکوت من يا جواباي بيسرو تهم ناراحت شده! ولي با اين حال، خنديد گفت اگه نگي، حوالهت به حضرت عباس! من هم کلي خنديدم خيلي باحال بود.بعدش هم اساماس زد که اگه نميتوني حرف بزني، لااقل بنويس برام.مريمي! من دارم ميميرم از فضولي! ![]() من هم گفتم تا تلفات نداده، تعريف کنم. همه چيز رو براش اساماس کردم و تمام. روي بلاگ هم - الان لينکش دم دستم نيست - نوشتم ميگه حوالهت به حضرت عباس! آدم انقدر فضول آخه؟آخه راستش تصورش هم خيلي خندهداره. فکر کن ![]() حالا نگو اين بنده خدا چون هميشه بلاگ من رو ميخونه - من فکر ميکردم گاهي يه سر مياد - و چون چشمش عادت کرده به ديدن اسمايليهاي جينگول ، اين حرف من رو جدي گرفته و ناراحت شده و فکر کرده خواستهم به در بگم که ديوار بشنوه! اي بابا! زبون من به اييييييييييييييييييييييييييييييييييين درازيه! بخوام چيزي بگم خب رک ميگم عزيز! خلاصه کلي منت کشيدهم تا راضي شده که سوء تفاهمي بيش نبوده - هر چند شک دارم هنوز - و خب يه چيزي هم فهميدم: درسته که بلاگرا عادت کردهن به اين مسائل و خيلي نوشتهها رو به حساب تمرين نويسندگي يا قاطي بودن نويسندهش در اون لحظه ميذارن و نه هيچ چيز ديگه، اما اونايي که فقط وبلاگ ميخونن و خيلي از اين تجربهها رو ندارن، ممکنه از بودن يا نبودن يه اسمايلي خنده هم انقدر بهشون بربخوره و دلگير شن. اين همه حرف زدم که بگم يادم باشه بيشتر دقت کنم چطوري جملهبندي ميکنم يا چه اسمايلياي استفاده ميکنم. بعد هم اينکه حالا شما هم زيادي بهم سخت نگيرين. بابا اينجا دفتر خاطراتمه خب. دو تا دونه غلط غولوط دوست ندارم کسي رو ناراحت کنه. هر کسي هم از هر چي ناراحته بياد رک به خودم بگه که صحبت کنيم حل شه. باشه؟ قول؟ *۲ خرداد *آدم بعضي وقتا عجيب احساس بدي پيدا ميکنه؛ خيلي جالبه که وقتايي اين حس بد، قويتره که تو اصلاً مقصر نيستي، جرياني اتفاق افتاده که کنترلش دست تو نبوده يا کار احمقانه رو يکي ديگه انجام داده اما تو احساس خر بودن دست ميده بهت. بعضي وقتا هست که يکي ديگه، فحش ميده اما تو خجالت ميکشي. بعضي وقتا يکي ديگه بد لباس ميپوشه ولي تو همهش لباسات رو برانداز ميکني؛ پيش اومده برات؟ يه وقتايي هيچي دست تو نبوده اما اون حس بد مياد سراغت... شايد چون وجدانت هنوز زيادي حساس و بيدار ه؛ شايد ميموني بايد ناراحت باشي که دم به دم، وجدانت بيخود و بيجهت باهات به مذاکره ميشينه يا خوشحال بشي که هنوز مث بعضيا انسانيتت از بين نرفته. اون وقتا موقعي که يکي ميگفت از مردا بدم مياد، فکر ميکردم آدم ديوانه و ابنرماليه! وقتي بزرگترا ميگفتن آدم به چشماش هم نميتونه اعتماد کنه، ميگفتم چقدر اينا بدبينن نسبت به دنيا... اما الان انگار تازه دارم ميفهمم. بديش اينه که آدم توي هر سن و موقعيتي که هست، فکر ميکنه تکميله؛ ميفهمه و ميدونه همه چيز رو اما اگه الان به ۴ سال قبلم نگاه ميکنم، شايد ترس برم داره از اينکه چقدر بچه بودم و خودم نميدونستم. لابد ۴ سال ديگه هم به الان خودم ميخندم ديگه. شايد واسه همينه که خيليا عادت دارن دفتر خاطراتشون رو هر چند وقت يه بار پاره کنن بريزن دور... شايد از خود ِ چند وقت پيششون يهجورايي خجالت ميکشن. شايد با پاره کردن اون يادداشتها، اون حس بد کوچيک بودن رو دور ميکنن از خودشون. ديدي؟ بعضي وقتا يه کاري انجام ميدي، مثلاً يه حرف نسنجيده ميزني، بعدش هم ميگي کاش نگفته بودمش. شايد خود من اينجور موقعها آرزوي Ctrl+Z دست از سرم برنميداره... بعد ميگم خب اون مال چند دقيقه پيش بود! اگه بد بوده، گذشته. نبايد بذارم ديگه تکرار شه اما Me بعضي وقتا بدجوري مياد روي اعصابم. دقيقاً انگار توي قلبم، يه گله کرگدن و گراز دارن ميدون. حال بديه... شايد چون ما اصولاً عادت نداريم به راه به راه دروغ گفتن، نميتونم ببينم کسي بشينه جلو م واسهم خالي ببنده. شايد چون خودمون عادت کرديم هميشه صداقت داشته باشيم، فرض رو بر اين ميذارم که بقيه هم راست ميگن مگه اينکه خلافش ثابت بشه. نميدونم اما از بچگي، خوب يادمه که بهمون ميگفتن دروغگو، دشمن خداست. گاهي خدا رو شکر ميکنم که کودکي خوبي داشتم؛ انقدر که لااقل اين يه رقم خالي بستن ِ بدون عذاب وجدان، جزء عادتهاي بد م نيست؛ حالا نه اينکه عمراً اصلاً هيچ دروغي نگفته باشم اما سخت ميتونم دروغ بگم. شايد واسه همينه که خدا انقدر دوستم داره که هميشه دروغگوها رو تابلو ميکنه جلو م. شايد هنوز در نظر خدا انقدر بد نشدهم که رها م کنه به حال خودم. نميتونم بفهمم چطور يه آدم ميتونه انقدر مغرور و ازخودممنون و متکبر باشه، انقدر بيقيد باشه که خيلي راحت بياد بشينه روبروت و برات دروغ ببافه؟! اون هم نه يکي، نه دو تا... چرا يه آدم به خاطر رسيدن به خواستهش بايد از وسيلهي کثيفي مث دروغ استفاده کنه؟ نميدونم چطوري ميشه که پوستهي موجه ِ اون آدم مثلاً باصداقت انقدر زود ميشکنه اما ميدونم واي به روزي که خدا بخواد رسوا کنه آدم رو... به جرات ميتونم بگم اين آدم، کلکسيون تمام چيزايي بود من ازش متنفر بوده و هستم. شايد من هم براي يکي ديگه همين کلکسيون عادات و اخلاق آشغال و مزخرف باشم اما نميتونستم تصور کنم آدمي رو که انقدر دغل باشه. گاهي به خودم ميگم از چيزاي بد زندگي ننويسم اينجا. شايد ميخوام هروقت ميرم سراغ آرشيو، همهش خوشحالي باشه اما نميشه گاهي. همينقدر بگم که درست گفتهن که تا مرد، سخن نگفته باشد / عيب و هنرش نهفته باشد... کاري نداره که دو ساعت آروم بشيني، لبخند بزني، اداي آدماي مودب رو دربياري و احساس کني همه کودن و ابلهن جز تو، همه يه مشت گوسفند نفهم و بيسواد ن جز تو... شايد سخت نباشه خودت رو پيش خودت انقدر بالا ببري که فکر کني هر دختري آرزوشه همسر تو بشه.. که شرايطت، تربيت و عقايدت انقدر ايدهآل هست که کسي نتونه بهت نه بگه... اما هرچي باشه، آدم نشدي هنوز. نه اون ديني رو ميفهمي که ادا ش رو درمياري، نه اصلاً تصور درستي از پديدهاي! به اسم زندگي مشترک داري. من جاي تو بودم آب ميشدم از خجالت وقتي يه دختري که ۶-۵ سال ازم کوچيکتره و هيکلش، ۴/۱ منه، برگرده نصيحتم کنه اول خودم رو بشناسم، بعد هم به جاي نقشه کشيدن واسه تغيير دادن ظاهر و باطن و عقايد و ايدههاي شغلي و تحصيلي بقيه، برم چشمام رو باز کنم دنبال يکي شبيه خودم بگردم. من جاي تو بودم، سرم رو بلند نميکردم وقتي يکي ديگه برگرده بهم بگه آدم بدبين، شکاک، مستبد و خودرايي هستم که بلد نيست عقايد کسي رو بشنوه، چه برسه بخواد احترام بذاره به ديگران. من جاي تو بودم، رو م نميشد تا ساعت ۱-۱۲ شب!!! مث پرروها بس بشينم توي خونه کسي و هي وراجي کنم و به زور تعريف و تمجيد از خودم، بخوام وانمود کنم واقعاً همسر ايدهآلي هستم. من جاي تو بودم، دهنم رو ميبستم وقتي يکي برميگشت رک بهم ميگفت آدمي هستم که خودم هم حرف خودم رو قبول ندارم و هي عوضش ميکنم. من جاي تو بودم آب ميشدم از خجالت... ديگه وقتي بهم بگن ايشالا عروسيت، شايد حتي نتونم الکي هم بخندم و بگم مرسي... حتماً هي همهش ياد آدماي خودخواه و وقيحي ميفتم که به اسم دين - آخه تحجر آدما چه ربطي به خدا داره؟ - ميخوان دوران بردهداري رو ادامه بدن؛ به قول ورون، هتلدار استخدام کنن و يکي باشه رختهاشون رو بشوره. هر وقت حرف اين چيزا ميشه يا هر وقت عروسي کسي دعوت ميشم يا خبر ازدواج کسي رو ميشنوم، جاي خوشحالي دلم ميگيره، ميترسم براش. هي ميپرسم چقدر ميشناسه طرف مقابلش رو؟! نميفهمم چرا اين مرداي ايراني - با خارجيها برخورد نداشتهم راستش - ميخوان به اسم اهل خونه زندگي بودن و زندوست بودن و اين قصهها نذارن همسرشون درآمد و استقلال مالي داشته باشه، اجازه ندن وقت کنه درس بخونه و پيشرفت کنه، به ايدهها و نظرهاش اهميتي ندن و هر کاري خواستن انجام بدن؛ نميفهمم چرا فکر ميکنن هر چي خودشون بگن، بهترينه؟ چرا لجبازي و خيرهسري و يکدندگي واسه مردا خوبه اما براي زنها نه! چرا نميتونن «نه» و «نميخوام» و «قبول ندارم» بشنون از کسي. چرا فکر ميکنن زنها عين يه کلفت بايد مدام در حال آشپزي و جارو زدن و رخت شستن و اجراي اوامر مردها باشن؟! چرا تعجب ميکنن وقتي يکي خيلي رک، از عقايدش دفاع ميکنه و عادت نداره به چشم گفتن و اطاعت گوسفندی؟ متاسفانه اين نفهمها انقدر زيادن که چارهاي نداري جز نديدنشون! من غلططططططططططططط ميکنم صد سال ديگه هم بخوام اين مدلي ازدواج کنم. تو هم انقدر من رو نصيحت کنم. آره، من ترجيح ميدم اصلاً ازدواج نکنم و از زنهاي بدبخت توسريخور که کاري مهمتر از زاييدن و کهنه شستن و چشم گفتن، در عمرشون انجام ندادهن، متلک بشنوم ولي نشم يکي مث اونا. هميشه هم گفتهم که آدم مجججججججبور نيست ازدواج کنه، اون هم وقتي کسي رو دوست نداره و فقط شرايطش رو ميتونه بپذيره. اگه قراره زندگي آدم، با ازدواج بدتر از دوران تجردش بشه، من يکي که نميخوام. واقعاً يکي به من بگه خاصيت مرداي اين مدلي با 2 متر قد و ۱۰۰ کيلو وزن چيه؟ مرد بودن که به صداي کلفت و هيکل گنده و منم منم گفتن نيست. برو خدا روزيت رو جاي ديگه حواله کنه مردک ِ نفهم ِ متحجر ِ متظاهر ِ دروغگوي نون به نرخ روز خور. اوني که همهش به بقيه شک داره، خودش از همه عوضيتره به نظر من. آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيش راحت شدم ![]() *۳ خرداد *کلهي صبح: ![]() *از اون مهمونيهايي که خيلي خوش ميگذره... *يه افکت! جالب کشف کرديم: مثلاً دارين با دوستاتون، مسخره بازي درميارين. بعد يکي شروع ميکنه به فيلم گرفتن. در اين هنگام! ميتونيد صحنه رو خلوت کنيد و از يکي - که بيشتر از بقيه، فيلمه - بخواين اداي آدماي ناراحت و غمگين رو دربياره. بعد يکي از پشت صحنه ازش ميپرسه چي شده؟ واسه چي ناراحتي؟... و طرف بايد جواب بده کاش فلاني - يکي از دوستان - الان اينجا بود. به اينجا که رسيد، فيلمبردار دکمهي pause رو ميزنه؛ «فلاني» ِ مذکور مياد عين اينايي که ييهو از سقف ميفتن وسط اتاق، ظاهر ميشه توي صحنه و بعد فيلمبردار دوباره دکمهي pause رو ميزنه. حالا نفر اول بايد ذوق کنه کلي! و جمعيت پشت صحنه بايد صداي همهمه و تعجب و شادي دربيارن! وقتي فيلم رو از اول نگاه ميکنين، ميبينين که «فلاني» يهو وسط صحنه ظاهر ميشه. خيلي خندهداره توي فيلم. ميتونين از اين روش براي غيب و ظاهر کردن اشياء هم استفاده کنيد. خيلي بامزه ميشه ![]() *معتاد شدم به اين اسمايليها! *۴ خرداد *صبح بابا رفت پشت بوم که کولر رو درست کنه. من هم اصلاً نشنيدم که گفت کجا داره ميره. ديدم گرمه. رفتم کولر رو روشن کردم. چند دقيقه بعدش ديدم بابا اومد پايين، حالا عصباني! - کي کولر رو روشن کرد؟ - من! - نگفتم دارم ميرم کولر رو درست کنم؟ - من نشنيدم! ![]() بعدش فکر کردم اگه زبونم لال، برق گرفته بودش، چه خاکي ميخواستم به سرم بريزم. چرا انقدر احمقم من؟ دوساعت خودم رو حبس کردم توي اتاق که با وجدانم کنار بيام. اصلاً رو م هم نميشد برم جلو بگم ببخشيد! بعد که بابا کارش تموم شد، اومد پيشم، گفت چطوري مريمي؟من هيچي نگفتم. فقط نگاش کردم. چند لحظه بعد باز گفت خوبي؟ انگار خوب نيستيا. - شما هم مث من يه همچين شاهکاري ميزدين، حالتون بدتر از من بود. - خب حالا که چيزي نشده. چيه؟ ناراحتي؟ قاعدتاً بايد ميخنديدم ولي انقدر يواشکي گريه کردم که چشمام کاملاً قرمز شده بود. خدا من حاضرم تيکه تيکه شم ولي از کاري که نميشه جبرانش کرد، مث سگگگگگگ پشيمون نباشم. من يکي رو اين رقمه امتحان نکن جون هر کي دوست داري. باشه؟ دستت درد نکنه. *يه کاسه! بستني، کلي ميوه، يه بستني موبايلي، با يه عالم پفيلا خوردم. وجدانم کدوم گوري بود اون موقع؟ *من و ورون، فرهنگ استفاده از اساماس نداريم عمراً. صبح تاشب، همه چيز رو با اساماس واسه هم رنگي تعريف ميکنيم. جديداً هم که کشف کردم شبها دير ميخوابه، تو رختخواب هم يه سري اساماس مي زنيم تا خوابش ببره يکي. انقدر خوبه. *رسماً شدم تايپيست خواهر گرامي. يه خروار ورق شده روي ميز برام! ميکشمت :دي *مرگ بگيره اين ايرانسل که همهي اساماسهاش هي Not Delivered ميشه. [Link] [5 comments] 5 Comments: » akheysh khiale manam rahat shod!!! Posted at 11:31 PM » آخ آخ دلم بدج.ر اس ام اس بازي و بي جنبه بازي در آوردن خواست :(( Posted at 7:27 AM » !!ایشالا عروسیت Posted at 5:56 PM » salam maryami. Reza arman. Posted at 4:07 PM » با سلام، Posted at 3:06 AM |