Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Saturday, June 02, 2007
بازی
*۵ خرداد

*يعني واقعاً نبايد يکي باشه که دعوت‌م کنه به بازي تاثیرگذارترین‌ها؟ خودم، خودم رو دعوت کردم. به هيچ کس هم مربوط نيست:

۱. تاثیرگذارترین فرد توی زندگی من: خدا رو شکر آدم تاثيرگذار زياد بوده توي زندگي‌م؛ يعني از هر کسي يه چيزي ياد مي‌گيرم هميشه. اگه طرف آدم بدي باشه - بد مطلق که نداريم. خوبي و بدي نسبي‌ه. من هم از نظر خودم، يه عده رو خوب و يه عده رو بد مي‌دونم يا لااقل خوب‌ نمي‌دونم - تريپ «ادب از که آموختي» ميام و ياد مي‌گيرم فلان حرکت، اينطوري به نظر مي‌رسه، فلان حرف رو نبايد اين مدلي گفت، از اين چيزا... اگه هم کسي آدم مثبتي‌ه، صفت‌هاي خوب‌ش رو سعي مي‌کنم ياد بگيرم. در همين راستا از خيلي از همکلاسي‌ها، معلم‌ها، مدير نکبت دبيرستان‌مون، همسايه‌هامون - که نمي‌دونم چه حکمتي‌ه هميشه چند تا آدم سوپر بي‌شعور قاطي‌شون هست - فاميل‌ها، دوستان خانوادگي، اساتيد محترم دانشگاه، همدوره‌اي‌هام، دوستاي نزديک‌م، دوستان اينترنتي‌م، بلاگرهايي که هميشه بلاگ‌شون رو مي‌خونم، فروشنده‌ها، راننده‌ها، خانواده‌م و خلاصه هر بني بشري که يک بار در عمرم برخورد داشته‌م باهاش، يه چيزایي ياد گرفته‌م اما مي‌دونم به هيچ کس، به اندازه‌ي پدر و مادرم مديون نيستم. من خودم باشم، اصلاً نمي‌تونم براي پديده‌اي به اسم بچه کاري انجام بدم اما هميشه ديده‌م که اين دو تا فرشته، برام همه کار کرده‌ن، خيلي وقتا از راحتي‌شون گذشته‌ن واسه من. نمي‌دونم چرا. به نظر خودم که ارزش نداره. مثلاً قراره چي کار کنم براشون؟

۲. تاثیرگذارترین لحظه توی زندگی من: اصولاً من رک‌م؛ نه خيلي. خب يه وقتايي ملاحظه‌ي يه سري چيزا رو مي‌کنم و دهن‌م رو نگه مي‌دارم ولي کلاً آدم رکي‌م و اين خيلي وقتا به داد خودم و احياناً سايرين مي‌رسه! خيلي هم از آدماي خودخواه و خودبين که جز منافع‌شون، به هيچ کس و هيچ چيز اهميت ويژه‌اي نميدن، بدم مياد. فکر کنم اون لحظه‌اي که برمي‌گردم خيلي رک به يه آقاي خواستگار ميگم تو آدم خودخواهي هستي و چون عادت کردي فقط خودت رو ببيني، ديگه نميخوام ببينم‌ت تاثيرگذارترين لحظه‌ي زندگي‌م‌ه چون هم از شر يه عمر تحمل کردن يه آدم نکبت راحت ميشم، هم باعث ميشم يکي بشينه فکر کنه ببينه چه اخلاق نحسي داره که آدم بگو بخندي مث من، برمي‌گرده اينطوري ميگه بهش. این یه اخلاق ديرينه‌س. مال امروز و ديروز هم نيست :دي

۳. تاثیرگذارترین وسیله‌ای که داشتم: کامپيوتر مجهز به اينترنت به جرات تاثيرگذارترين وسيله‌ي زندگي‌م بوده و هست چون از اين اينترنت و مسنجر و بلاگ‌اسپات و پرشين‌بلاگ و ايميل و گوگل چيزايي ياد گرفتم که نه توي هيچ مدرسه‌اي ياد ميدن، نه اصلاً توي دکان هيچ عطاري پيدا ميشه اين همه اراجيف و اباطيل و جک و شعر و داستان و مطلب علمي و خاطره‌ي خصوصي با هم. (خاطره‌ي عمومي هم داريم لابد)

۴. تاثیرگذارترین معلم زندگي‌م: دبيرستان که بودم، يه معلم فيزيک داشتيم که قيافه‌ش خيلي زشت و وحشتناک بود. هميشه هم اخم مي‌کرد که مثلاً حسن نيت‌ش رو توي يه کلاس دخترونه ثابت کرده باشه. بنده خدا ناراحتي معده داشت، بعد تمام مدت هي ... مي‌زد. حرف هم که مي‌زد، گاهي تف مي‌کرد يه کم. دقيقاً انگار صابون قورت داده بود. خيلي هم بلند داد مي‌زد وقت درس دادن. حتي موقعي هم که مي‌رفتيم بيرون آب بخوريم، از درس عقب نميفتاديم. صدا ش تا توي حياط و آبخوري و دستشويي هم ميومد.

بعد همه‌مون فکر مي‌کرديم اين خيلي آدم وحشتناکي‌ه. کم‌کم بچه‌ها تريپ بگو بخند در اومدن باهاش. اينم هي شوخي مي‌کرد و خاطره تعريف مي‌کرد و خوب شد باهامون. حتي يه بار که لج‌مون رو درآورده بود، رفتيم لاستيک ماشين‌شون رو کم‌باد کرديم. کلي هم خنديديم. بعداً تعريف کرد که چه بلايي اون روز سرش اومد. وقتي هم فهميد کار ماها بوده، ريسه رفت از خنده. حتي آخراي ترم هم يه روز بچه‌ها با گل و شيريني رفتن خونه‌شون مهموني! - من نرفتم ولي - موقع برگشتن هم با ماشين تا يه جايي رسونده بودشون. مامان‌ش هم کلي ازشون پذيرايي کرده بود و خوشحال شده بودن و اينا.

از اون زمان ياد گرفتم که يه آدم خيلي نکبت، مي‌تونه خيلي مهربون هم باشه. نبايد زود قضاوت کرد. بعد ما همه‌ش فکر مي‌کرديم کي به اين زن ميده با اين حال و روزش. وقتي هم فهميديم خواهر يکي از معلم‌ها، با کمال ميل باهاش ازدواج کرده کلي پوزمون زده شد!

يه استاد زبان هم توي دانشگاه داشتيم که روز اول که ديديم‌ش، دقيقاً شکل قصاب‌ها بود. بعد هر چي فکر کرديم دانشکده واسه چي بايد قصاب داشته باشه، به هيچ نتيجه‌اي نرسيديم. گفتيم پس لابد نگهباني چيزي‌ه. وقتي اومد سر کلاس، همه دهن‌مون باز مونده بود. باز اون زمان يه کم احتمال‌ش بود که بتونيم دهن‌هامون رو ببنديم ولي وقتي لههههههجه‌ش رو شنيديم، نمي‌دونستيم بخنديم يا بزنيم تو سرمون! به جرات ميگم تمام کلمه‌ها رو هم غلط مي‌نوشت، هم غلط تلفظ مي‌کرد. هنره‌ها! بعد تازه مي‌گفت من ۱۰ سال توي امريکا توي مهد کودک کار مي‌کردم! - با اون قيافه‌ي لطيف‌ش - بعد یه بار یه شاگرده سر به هوا بود حرف گوش نمي‌داد، من هم زدم تو گوش‌ش. مامان‌ش اومد شاکي بشه. بهش گفتم الان بچه رو ادب نکني، پس‌فردا از پس‌ش برنمياي. اون هم ازم تشکر کرد!

البته نمي‌دونم منظورش دقيقاً «چوب معلم، گل‌ه» بود يا چيز ديگه ولي ديدن اين آدم به عنوان استاد دانشگاه تهران باعث شد بفهمم حتماً مي‌تونم دکتراي زبان بگيرم! هر وقت هم اراده کنم عليرغم محبتي که به اطفال دارم! مي‌تونم بشم مربي مهد کودک. هر وقت هم خواستم مي‌تونم بزنم تو گوش ملت.

۵. تاثیرگذارترین خاطره‌ي زندگی‌م: فکر کنم روز عروسي‌م بوده! دروغ گفتم يعني منظورم اين‌ه که احتمالاً روزي که آدم به ميمنت و مبارکي ازدواج مي‌کنه، بايد بهترين روز زندگي‌ش باشه و خاطره‌ي اون روز هم ميشه تاثيرگذارترين خاطره‌ش؛ که من ندارم فعلاً.

۶. تاثیرگذارترین sms زندگی‌م: از جلوي گلفروشي رد مي‌شدم؛ ديدم قشنگ‌ترين گل‌ش نيست. گفتم sms بزنم بپرسم چرا خوردي‌ش گوسفند؟

۷. تاثیرگذارترین عمل زندگی‌م: اصولاً تا اراده کنم، مي‌تونم ارتباطات ناخوشايندم رو با ساير افراد قطع کنم و کک‌م هم نگزه؛ هر وقت هم دل‌م بخواد، ميرم جلو با هر کي بخوام حرف مي‌زنم و سه سوت پسرخاله ميشم باهاش. البته ضمير آگاه اينجانب نميذاره از اين توانايي‌هاي منحصر به فردم زرت و زرت استفاده کنم ولي گاهي که لازم‌ه، به راحتي و به سرعت و سهولت هر چه تمام‌تر انجام ميشه.

*آدم بايد خيلي نفهم باشه که اول خلاصه‌ي Gone With The Wind رو بخونه. بعدش بخواد بره اصل‌ش رو بخونه؟

*۶ خرداد

*خيلي عادت بدي‌ه که وقتي يکي داره با کامپيوتر کار مي‌کنه، يکي ديگه بياد به بهانه‌ي حرف زدن، زل بزنه به مونيتور. خيلي بد ه يکي باهات احساس صميميت کنه بعد بره با اجازه‌ي خودش، هر چي فيلم با گوشي‌ت گرفتي تماشا کنه. تو هم نخواي هيچي بهش بگي - البته مهم نبود زياد؛ يعني چيز مورد داري تو ش نبود وگرنه ادب‌ش مي‌کردم - خيلي بد ه يکي هر قدر هم باهام صميمي‌ه، بره سر يخچال خونه‌م. شايد عادت بدي نباشه ولي من خودم خونه‌‌ي مادربزرگ‌م هم تا خودش نگه و نخواد، نميرم سر يخچال. خيلي حساس‌م به جزئيات کلاً. خيلي عادت بدي‌ه کسي گوش وايسه که مگه يه جوري، يه مدلي يه فرجي بشه و يه کم از حرفات رو بشنوه و خيال‌ش راحت شه. خيلي بد ه من بخوام به کسي ياد بدم اين چيزا رو. شما دو تا آدم گنده رو ميگم. گاهي واقعاً خوبيد؛ گاهي هم بايد از خودتون خجالت بکشيد.

*و اينجانب مريمي با کمال افتخار اعلام مي‌کنم که پس از حدوداً يک هفته منگول‌بازي فهميدم که براي مشاهده‌‌ي نتايج کنکور کارشناسي ارشد مي‌توان علاوه بر شماره داوطلبي، از شماره پرونده نيز استفاده نمود و باز اعلام مي‌کنم که بنده با رتبه ۵۸۶۰ پديده‌‌ي کنکور امسال شناخته شده‌ام! از خنده دارم مي‌ميرم! بزن اون دست قشنگه رو!

*تلفن زدم به مرمر، گفتم ببينم کارهاش رو انجام داده يا نه، دل‌ش ميخواد با کسي حرف بزنه يا نه.. فکر کردم شايد وقتي يه نمه استرس داره، بودن من خوب باشه. کلي حرف زديم، بعد گفتم ببخشيد ما يه مهمون داشتيم. دو تا ديگه هم اضافه شدن. بعد چون اينا ميخوان زود برن، من هي بشينم حرف بزنم، ممکن‌ه ناراحت شن. من ميرم، تو خيلي طبيعي يه ربع ديگه زنگ بزن. من هم نميگم تو هموني هستي که داشتيم دو ساعت با هم ليست سوالات اجباري براي آقاي خواستگار رو مي‌نوشتيم :دی

دو ثانيه بعد: ريييييييييينگ رييييييييييييييييييييييييييييييينگ
دوباره کلي حرف زديم؛ کلي هم تهديدش کردم که مرمري، مي‌کشم‌ت اگه يادت بره اس ام‌اس بزني. ريز ريز ت مي‌کنم اگه اس‌ام‌اس نزني وقتی رفتن اینا. يادت نره‌ها...
اون هم مي‌خنديد مي‌گفت نه، مي‌زنم حتماً.

از ساعت ۷ عين بيکارا به همه استرس وارد کردم! مرض داشتم انگار! هي مي‌گفتم کي ۸ ميشه؟ يعني چطوري ميشه؟ فکر کنم آقاي داماد، کت شلوارش طوسي‌ه. کي ميرن به نظرت؟
.
.
.
ساعت که از ۱۲ گذشت، ديگه وا دادم ديگه! جينگول رو گذاشتم روي سايلنت - حالا نگو ويبره نداره! - خودمون هم نشستيم به هر و کر. حالا مرمر هي اس‌ام‌اس ميده، من هم منتظر صداي ويبره‌م، حواس‌م نيست اصلاً.

۱۲:۳۰ ييهو ديدم اس‌ام‌اس‌ها رو. حالا هر چي مسج حروم‌ش مي‌کنم و تک‌زنگ مي‌زنم مگه مي‌بينه؟ گفتم اصلاً مي‌زنم به پررويي! زنگ مي‌زنم خونه‌شون. اينا تازه رفته‌ن، وقت نشده مامان‌ش بخواد بخوابه!

تلفن هم که ماشالا! تا ۱ اشغال بود هي! همه خوابيدن ولي من و دخترخاله‌ي گرامي کماکان داشتيم زير نور گوشي دخترخاله‌ي عزيز، فال اوراکل مي‌گرفتيم واسه خودمون؛ بعد چون آنتن‌دهي‌ش عالي بود و همه‌ي جوابا رو عالي مي‌داد و داشتيم کلي ذوق‌مرگ مي‌شديم، هي تند تند سوال مي‌کرديم. ييهو ديدم دو تا نور ديگه هم به نور گوشي اضافه شد. گوشي رو برگردوندم طرف منبع نور؛ ديدم خواهر گرامي بيدار شده از هر و کر ما، داره نگامون مي‌کنه! ديگه ساعت ۱ اينا از خودمون خجالت کشيديدم تشريف برديم بخوابيم. بذار فردا بشه مي‌کشم اين مرمر رو!

*۷ خرداد

*تا ساعت ۱۰ کاملاً بيهوش بودم! - دارم خودم رو کنترل مي‌کنم از اسمايلي‌هاي جينگول استفاده نکنم - بعدش هم ديدم جينگول شارژش تموم شده، روشن نميشه. دو ساعت نشستم اين شارژ بشه ببينم خونه‌ي مرمر اينا ديشب دقيقاً چه خبر بوده. يه کم که نشستم، ديدم نخير! اين قرار نيست کار ما رو راه بندازه ظاهراً. عييييييييييييييين فضولا تند تند شماره‌ش رو گرفتم، تا با هر و کر گوشي را برداشت، مث نوار ضبط شده شروع کردم:

الو و کوفت، نکبت، مسخره، تو خجالت نمي‌کشي؟ نمیگي من مردم از فضولي؟! چه‌ت بود انقدر تلفن‌تون اشغال بود نصفه شبي؟ تو مگه قول ندادي اس‌ام‌اس بزني؟ من شونصد تا اس‌ام‌اس حروم تو کردم ديشب. چرا جواب ندادي؟ زنگ زدم کلي؛ واسه چي خاموش بود گوشي‌ه؟ من نگفتم از فضولي خواب‌م نمي‌بره؟ خوب‌ه بذارم‌ت تو فضولي بموني بترکي؟

از اونور هم فقط صداي کرکر خنده‌ي مرمر ميومد!

- کوفت! نخند! حالا واسه چي امروز صبح زنگ نزدي؟
- آخه هي همه‌ش دوستام زنگ زدن نشد خب تا الان.
- باشه قبول! حالا رنگي تعريف کن....
.
.
.
و بدين ترتيب دو ساعت مرمر داشت کل قضيه رو رنگي با جزئيات واسه من مي‌گفت. من هم :دي يه جاش حالا ازم سوال کرد يه چيزي رو. من هم منننننننننگ. داشتم فکر مي‌کردم واسه خودم. رفته بودم تو تصورات ديشب و کل مهموني رو مث فيلم داشتم مي‌ديدم. حالا هي ميگه:
- نه؟ اينطوري بهتر نيست؟ مريم؟ نه؟
- هوم؟ چي؟
- ميگم اينطوري بهتر نيست؟ (حالا از صدا ش معلوم‌ه کلي هم جا خورده که من چرا حواس‌م نيست؟ اگه حواس اونجا نيست، پس کجاست دقيقاً؟)
- چراااااااااااا، اينطوري خيلي بهتره. ( يهو هوش و حواس‌م اومد سر جاش)
.
.
.
ولي جداً من هر وقت حرف ازدواج کردن دوستام ميشه، سکته‌هه رو مي‌زنم. آخه آدم مي‌ترسه خيلي؛ مخصوصاً مرمر که روحيات و اخلاق‌ش خيلي خيلي شبيه من‌ه و يه جورايي زيادي مي‌درکم‌ش - يعني درک‌ش مي‌کنم - بعد هر وقت هر چي تعريف مي‌کنه، اصلاً لازم نيست - در ۹۰٪ موارد - نظرش رو بگه چون خودم دقيقاً مي‌دونم! ولي اين دفعه اصلاً نگران نيستم. يه جورايي حس خوبي دارم (:

*۸:۳۰
تصميم مريمي: ميخوام يه هفته تنها باشم. نه جواب تلفن و مسج بدم، نه جايي برم، نه کسي رو ببينم. با خودم تنها باشم...

۸:۳۱
مامان: فردا ناهار مهمون دعوت کردم. چي درست کنم؟
مريمي:

*دوست ِ دخترخاله‌ي گرامي يک فقره زن‌عمو داره که اينطور که ميگن، خيلي دروغگو و خالي‌بند ه! خودت قضاوت کن:

۱. داشتم توي اتوبان با ۲۰۰ تا سرعت مي‌رفتم. بچه کوچيکه‌م رو پام بود، داشتم يه دستي واسه‌ش شير درست مي‌کردم - شير خشک - بچه‌هه رو هم نگه داشتم بودم؛ با اون يکي دست‌م هم فرمون رو نگه داشته بودم. بچه بزرگ‌ه هم رو صندلي عقب نشسته بود. به اون هم ديکته مي‌گفتم. حواس‌م هم به جاده بود. بعد... (باقي ماجرا!)

۲. رفتم بودم تو عمق ۶ متري استخر! همينطور که داشتم روي آب راه مي‌رفتم...

*افاضات مادربزرگ ِ دوست ِ دخترخاله‌ي گرامي:

۱. اينا محلول جنگي‌ن. بايد بهشون احترام بذاريم.
۲. دکتر الهه قمشه‌اي فيلتوس خيلي بزرگي‌ه.

ديکشنري:

۱. محلول جنگي = معلول جنگي = مجروح جنگي
۲. الهه = الهي / فيلتوس = فيلسوف

پ.ن: واسه همين چيزاس که تلفظ هر کلمه رو ۲۰۰ بار چک مي‌کنم ديگه! يه روز يکي بدجنس‌تر از خودم پيدا ميشه که بخنده بهم.

*- غرور لعنتي! نيم ساعت دست از سر من بردار. بذار بگم خلاص شم. بعد دوباره بيا سفت سفت بچسب يقه‌ي من رو. ميشه لطفاً؟
غرور لعنتي: مطمئني؟ يعني ميخواي بگي؟ نمي‌ترسي پشيمون شي بعدش؟ پس من چي ميشم؟
- تو؟
غرور لعنتي: غرورت! غرورت چي ميشه؟
- آهان! باشه؛ نميگم. لااقل يقه‌م رو ول کن.
غرور لعنتي: واسه چي؟
- هوم؟ نمي‌دونم. خب ول‌ش نکن اصلاً.

*هيچ وقت معقتد نبوده‌م آدم حتماً بايد ازدواج کنه. براي همين هم هرگز از کسي نمي‌پرسم چرا ازدواج نمي‌کني يا چرا ازدواج نکرده‌اي؟! شديداً معتقدم هر کس بايد اون آدم خاص خودش رو پيدا کنه. در غير اين صورت، اينکه بخواد لزوماً با شرايط کسي ازدواج کنه، خيلي غلط‌ه؛ حداقل من يکي که عمراً اين کار رو نمي‌کنم. اين رو هم نميگم که ميشه کسي رو پيدا کرد که از هر نظر perfect باشه و مثلاً هيچ اخلاق نحسي نداشته باشه. موضوع اين‌ه که اگه تو ۹۰٪ ظاهر، اخلاق، عقايد، طرز فکر و شرايط کسي رو قبول داشته باشي - نه اينکه زورکي بپذيري‌ش - اون ۱۰٪ چيزي نيست. تفاهم ۱۰۰٪ هم بيشتر جک‌ه تا چيزي که توي واقعيت بشه پيداش کرد و بهش رسيد...

*براي پاک کردن اثر مداد روي در و ديوار، اول روي شاهکار بچه‌ها خمير دندون بماليد. بعد با دستمال پاک‌ش کنيد. قشنگ پاک ميشه همه‌ش. قابل توجه بچه‌دارها يا اونايي که خواهر برادراشون، بچه‌هاي هنرمند دارن.

*۸ خرداد

*از فضولي متنفرم! به من چه! مي‌خواست حد خودش رو بدونه! خوب کردم! باز هم ميگم!

*۹ خرداد

*۱۸ مارچ ۲۰۷۲؟ نميخوام بابا! عمر نوح ميخوام چي کار؟ البته اصلاً از نتيجه‌ي تست‌ه تعجب نکردم چون در خانواده‌ي ما همه عمر نوح مي‌کنن. آخرش هم از رودرواسي مردم و عزرائیل مي‌ميرن. لابد روشون نميشه بازم عمر کنن! ولي جداً اگه قراره آدم به زور دارو و بستري شدن و درمان‌هايي مث شيمي‌درماني زنده بمونه ميخوام که صد سال زنده نمونم اون مدلي. اون که زندگي نيست؛ فقط زنده موندن‌ه. يه روز حرف شد. گفتم من اگه بدونم مثلاً سرطان دارم، عمراًً نميرم عمل و شيمي‌درماني و اينا. چرا اين همه خودم و بقيه رو اسير کنم و عذاب بدم؟ به خاطر دو ماه بيشتر زنده موندن؟ به جاش يه سري مسکن قوي مي‌گيرم، ميرم همه رو مي‌بينم، کلي ولگردي مي‌کنم، کتاب مي‌خونم، آهنگ گوش ميدم، به اعمال‌م فکر مي‌کنم، اگه غلطي کرده‌م که ازش پشيمون‌م، سعي مي‌کنم جبران‌ش کنم. وسايل‌م رو ميگم بعد از مردن‌م چي کار کنن، همه رو هم مديون مي‌کنم اگه بذارن کسي بيشتر از يک هفته مشکي بپوشه - اون يه هفته هم از نظر من لزومي نداره؛ شايد با خودشون نتونن کنار بيان. به من باشه ميگم سفيد يا لباس‌هاي گل‌من‌گلي بپوشن - اگر هم ببينم سر قبرم کسي وايساده داره روضه مي‌خونه، بقيه هم جيــــــــــــــــــــــغ مي‌زنن و هوار مي‌کشن، خودم ميرم طرف رو خفه مي‌کنم. يعني چي؟ ماها هيچ وقت باورمون نميشه خدا بيشتر از ما اون مرحوم مغفور! يا مرحومه‌ي مغفوره رو دوست داشته و داره، هر آدمي هم تا وقتي زنده مي‌مونه که بايد بمونه. وقتي کسي مرد، يعني ديگه کاري توي اين دنيا نداره. به هيچ کس هم مربوط نيست. حالا اين وسط روضه خوندن چي‌ه من نمي‌دونم! روضه که چه عرض کنم؟ هر چي به ذهن‌شون برسه ميگن که فقط اشک مردم رو دربيارن. حالا هر کي دل‌ش برام تنگ شد، بياد بلاگ‌م رو بخونه، CDهاي عکس‌ها و فيلم‌هام رو برداره تماشا کنه يا فوق‌ش بخواد بيام به خواب‌ش. من مشکلي ندارم. راه بده ميام حتماً :دي خلاصه من افتادم مردم، کولي‌بازي درنيارين تو رو خدا. زشت‌ه!

*دکتر توي تلويزيون: اين دختر خانومايي که ميشينن قالي مي‌بافن، بايد بدونن بدن‌شون به نور آفتاب هم نياز داره. بايد هر روز برن بيرون که آفتاب بخوره تو کله‌شون!

مامان: مريم! مريــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!
- بله!
- بيا اين رو گوش بده!
- واسه چي؟
- قالي که عرضه نداري ببافي :دي لااقل گاهي برو بيرون آفتاب بخوره تو کله‌ت.
- مي‌ترسي راشيتيسم بگيرم اينطوري () شم؟ شايدم اينطوري )(
- آخرين بار کي رفتي بيرون؟
- هوم؟ يادم نيست. فکر کنم ۱۰ روز پيش بود. چطور؟
- چطور مي‌توني ۱۰ روز نري بيرون؟
- من اصلاً متوجه نشدم کي ۱۰ روز گذشت ولي خب هوا که گرم‌ه؛ چيزي هم لازم نداشتم. همه چي بود توي خونه. واسه چي برم از دست مردم نفهم حرص بخورم، گرمازده هم بشم؟ تازه دل‌م هم واسه هر کي تنگ شه، يا تلفن مي‌زنم يا دعوت مي‌کنم بياد اينجا.
-

*به جون خودم مرمر دعوت‌م کرده به بازي وبلاگي «چگونه من شدم»! اين دفعه دعوت شدم به جون خودم :دي فقط برام سوال‌ه ملت اين همه بازي وبلاگي رو زرت و زرت از کجا درميارن!

خب عرض شود که بنده در يک دوشنبه‌ي قشنگ زمستاني ديده به جهان گشودم. شايد چون هوا سرد بوده، هي من رو پوشوندن که سرما نخورم. براي همين هم خيلي سرمايي‌م، هم هر روز يه ورژن جديد سرماخوردگي رو به جهانيان عرضه مي‌کنم.

از اونجايي که بچه‌ي اول هستم و اصولاً چرک‌نويس ميشن بچه‌هاي اول، خيلي وقتا مامان مي‌موند بايد با من چي کار کنه واقعاً؛ مخصوصاً اينکه من اصولاً بچه‌ي استثنايي - نکبت! - بودم. يادم‌ه مامان‌م وقتي من ۶ سال‌م بود، من رو برد آمادگي ثبت نام‌م کرد. مربي آمادگي‌مون هم هي راه به راه، پازل‌هاي مزخرف مي‌چيد جلومون که جور کنيم اينا رو. حالا فکر کن پازل‌ه عکس يه لاک‌پشت بود ايــــــــــــــــــــــــن هوا! يعني کور مادرزاد هم که بودي، مي‌ديدي اين يارو لاک‌پشت‌ه. بعد ازمون مي‌خواست جور کنيم عکس‌ش رو. من هم منگول نبودم که! سه سوت جورش مي‌کردم ميذاشتم‌ش کنار؛ هي هم به روزگار لعنت مي‌فرستادم که آخه اينم شد کلاس؟ تا اينکه ۵-۴ روز بعد، مربي‌مون به مامان‌م گفت اين بچه احتياج به اين جنگولک‌بازيا نداره. يه راست مي‌توني ببري‌ش مدرسه.

براي ثبت نام مدرسه هم مدير دبستان گير داد که تو متولد نيمه دوم‌ي. برو سال ديگه بيا! البته درست مي‌گفتا ولي من راضي بودم ۵ ماه زودتر برم باسواد شم. نذاشتن!

سال بعدش که رفتم، انقدر توي حياط موقع کلاس‌بندي سرگرم زر زدن با بچه‌ها شده بودم که نشنيدم کي اسم‌م رو خوندن.. يعني بچه‌ها همه گفتن فلاني! اسم تو رو خوند - توجه داريد که همه بعد از نيم ساعت، بلد بودن اسم من رو - ولي چون اسم‌م رو درست تلفظ نکرده بود، خواستم رو ش رو کم کنم نرفتم توي صف بچه‌ها.. البته وقتي همه‌شون رفتن سر کلاس، حسابي به غلط کردن افتادم و شروع کردم زر زر گريه کردن. بعد خانوم معلم خودم گفت چي‌ه دخترم؟ چي شده؟ و همون موقع مامان‌م هم از در مدرسه اومد تو و من رو ديد. بعد فهميدم در واقع اسم من توي ليست اون خانوم بداخلاق‌ه بوده ولي خانوم معلم جديده گفت من معلم کلاس اول‌م. مي‌برم‌ت توي کلاس خودم.

بدين ترتيب من خوندن و نوشتن رو از ايشون ياد گرفتم و چون مامان‌م روزي سيصد و بيست و پنج باز بهم توصيه مي‌کرد که سر کلاس، مودب باشم، با کسي حرف نزنم و چيزي نخورم من شورش‌ رو درآوردم يه روز که معلم‌مون استراحت داده بود و در حالي که همه حرف مي‌زدن و خوراکي مي‌خوردن، من مث اسب ساکت نشسته بودم. کار به جايي رسيد که معلم‌م دعوا م کرد خواست شلوغ کنم و با بغل‌دستي‌م حرف بزنم و سيب‌م رو هم بخورم!

نکته‌ي ديگه‌اي که خيلي مهم بود در زندگي‌م، برخوردم با معلم کلاس پنجم‌م بود که شديداً سيگاري بود و خانوم ظريفي هم نبود اصلاً. خيلي هم گير بود که تو چرا همه‌ش گير ۲۰ گرفتني؟ يه بارم واسه اينکه من رو آدم کرده باشه، نمره‌ي انشا م رو داد ۱۷! گفت اگه توي امتحان نهايي بيشتر از ۱۷ بهت دادن، بيا من اسم‌م رو عوض کنم.
من هم خودم رو کشتم ۲۰ گرفتم؛ بعدش هم رفتم مدرسه که بگم پاشو بريم ثبت احوال که خب پيداش نکردم طرف رو. از اون روز، حس روکم‌کني شديداً در من بيدار شده!

هميشه هم آدم اخمو و بي‌جنبه‌اي بودم. حرف مي‌زدي يا بهم برمي‌خورد يا اشک‌م درميومد. هنوز نمي‌دونم چرا بچه‌ها دوست‌م داشتن و باهام حرف مي‌زدن اصلاً يا توي راه باهام ميومدن تا نزديکاي خونه! آدم نکبتي بودم شديد!

وقتي رفتم راهنمايي، انقدر آدماي مزخرف ديدم.. از مدير و ناظم و معلم بگير تا بچه‌ها که باعث شد يه حس دروني در من به وجود بياد که برام مشخص کنه کي خوب‌ه، کي بد ه؛ کي چقدر خوب‌ه، به کي چقدر بايد رو داد و غيره.. که هنوزم خيلي بهش متکي‌م و ازش استفاده مي‌کنم.

دبيرستان که رفتم، تازه نصايح معلم کلاس اول‌م در من اثر کرد و نمي دونم چرا هر روز معاون‌هاي مدرسه ازم شاکي بودن. يا به خودم مي‌گفتن يا تلفني به مامان اينا چغلي - چقلي؟ - مي‌کردن که اين خيلي شلوغ‌ه، همه‌ش داره مي‌خنده، کي درس گوش ميده پس؟ کنکور قبول نميشه‌ها! با فلاني و فلاني نگرده بهتره براش!

از اون زمان من عادت کرده‌م نذارم کسي برام گربه برقصونه :دي هر کاري رو درست بدونم، انجام ميدم و همون دفعه‌ي اول هم دانشگاه تهران قبول شدم که روي همه‌شون کم شد اساسي!

به ميمنت قدوم بچه‌پرروهاي دانشگاه در زندگي‌م شدم استاد کل زدن، احقاق حق و حاضرجوابي! و ياد گرفتم چطور تنهايي بهم خوش بگذره.

بعدش به يمن وبلاگ نويسي، کم‌حرف هم شدم چون عادت کردم همه‌ي حرفام رو بنويسم و مخ مردم رو نخورم. البته بلاگ جان و بعدتر، دوستان وبلاگي باعث شدن ريزبين‌تر بشم توي خيلي از مسائل و از ورژن‌هاي جديد دوستي مث دوستي ِ ايميلي، دوستي تلفني، دوستي اس‌ام‌اسي و دوستي کامنتي استقبال کنم.

چند وقت بعدش هم خوندن کتاباي عجيب غريب رو شروع کردم و البته سعي کردم توي جمع، زيادي ساکت نباشم. عادي هم باشم تا حدودي که کسي شک نکنه به عقل‌م.

با پيدا کردن کتابا و خواننده‌هاي مورد علاقه‌م و صد البته خوندن بلاگ‌هاي بي‌شمار دوستان و دشمنان، خودم رو پيدا کردم و تا حدودي خودم رو مي‌شناسم خدا رو شکر!

بعد به زور مامان، رفتم کلاس زبان به مدت يک سال و نيم که باعث شد هم خاطره‌هاي خيلي قشنگي داشته باشم از اون روزا - گريه‌م گرفت - هم اينکه دنياي جديدي رو شناختم واقعاً و خيلي حظ مي‌کنم از خودم وقتي راحت کتاب و سايت‌هاي انگليسي رو مي‌خونم يا فيلم مي‌بينم و از اين حرکات روشن‌فکري :دي

عامل مهم بعدي، ورود جينگول به زندگي‌م بود - گوشي‌م - که انقدر بهش عادت کرده‌م که همه جا بايد جلوي چشم‌م باشه، شب هم ميذارم‌ش کنار بالش‌م. هر کي ندونه فکر مي‌کنه هميشه منتظر يه تلفن خيلي مهم‌ هستم ولي خدايي‌ش اس‌ام‌اس خور م هميشه ورون‌ه؛ البته مرمر هم بود که از فرط عرضه، گوشي‌ش رو کوچه پشتي دانشگاه‌شون ول داد وسط چمن‌ها. خم هم نشد برش داره. کاش حداقل مي‌دزديدن ازش که دل‌م نمي‌سوخت. خدايا دور کن! توبه!

خودم هم هنوز نمي‌دونم چرا عادت کرده‌م از اوني که واقعاً هستم، بدتر به نظر برسم ولي اونايي که من رو خوب مي‌شناسن وقتي مث نازي بردبار توي سريال باغ مظفر، جيغ‌جيغ مي‌کنم و جواب همه رو ميدم، محل‌م نميذارن و هرهر هم مي‌خندن مث خواهر گرامي يا ساير اعضاي خانواده چون من اصولاً ذاتاً آدم مهربوني هستم و مي‌دونن بلايي سر کسي نميارم. فوق‌ش تهديد مي‌کنم الکي - زر مي‌زنم به عبارتي - يا نهايتاً يه تلافي مختصر مفيد که خسارت جاني نداره واسه ديگران :دي

در همين جا از مربي رانندگي‌م هم تشکر مي‌کنم که بس که بد و بيراه مي‌گفت و نق مي‌زد، نذاشت من عادت کنم فحش بدم موقع رانندگي - نيست حالا همه‌ش پشت فرمون‌م صبح تا شب؟ - و همچنين، خواستگارهاي مزخرف که باعث شدن تصميم کبري بگيرم مبني بر اينکه مجرد بمونم مگر اينکه Mr. Right م رو پيدا کنم يه روزي. خلاصه اینکه من، اینطوری من شدم!

*۱۰ خرداد

*ديدي بعضيا چه سخت خريد مي‌کنن؟ اصلاً نمي‌تونم درک کنم خريد کردن اين مدلي رو! خب من نگاه مي‌کنم، از اولين چيزي که خوش‌م بياد، امتحان‌ش مي‌کنم. اگه خوب باشه، مي‌خرم ميام بيرون. پشيمون هم نميشم بعدش. چطوري بعضيا انقدر سخت مي‌گيرن خريد کردن رو. جالب‌ترش اين‌ه که سليقه‌شون در اکثر موارد، خيلي خيلي معمولي‌ه؛ دقيقاً انگار اولين چيزي رو که دم دست‌شون بوده، گرفتن اومدن بيرون :دي

*۱۱ خرداد

*ميگه هيچ تشريفات خاصي لازم نيست؛ نه لازم‌ه جايي بري، نه حتي ميخواد شمع روشن کني يا دعايي رو بلد باشي. فقط بايد ايمان داشته باشي و خلوص نيت. اينطوري ازش بخواه...

*بگو آدم خوب بودن، به خم و راست شدن الکي و ادا اطوار درآوردن نيست. بهش بگو خيلي وقتا حج ما همينجاست؛ که دل‌مون بياد پول سفرمون رو بديم يکي بره کلاس کنکور.. که بتونه دانشگاه قبول بشه يا يه شهر نزديکتر قبول شه.. که مامان‌ش از دوري‌ش غصه نخوره.. که بتونه درآمد بيشتري داشته باشه، شغل خوب‌تر و ازدواج بهتري داشته باشه.. بهش بگو درست‌ش اين‌ه که دل‌ت بياد کمک کني يه بنده خدا هزينه‌ي بيمارستان‌ش رو بده؛ اينکه افتخار کني به تعداد سفرها و سوغاتي‌هات که هنر نيست. نه خب! من هم مث تو. من هم هر وقت دل‌م اومد اينا رو انجام بدم، درست‌ه؛ مي‌دونم خودم...

*ميگن بعضي چيزا تو دنيا، هيچ توضيحي ندارن؛ نه منطقي.. نه حتي غير منطقي! همين‌ه که هست.. ولي من نميخوام. قبول ندارم. نميخوام به اين راحتي قبول کنم. مگه نميگن وقتي چيزي رو طلب مي‌کني، با تمام قلب‌ت، همه‌ چيز در مسير خواسته‌ي تو قرار مي‌گيرن؟ پس.. چرا انقدر طولاني‌ه مسيرش؟ تو مي‌دوني؟

*از شخصيت اسکارلت توي داستان بر باد رفته خوش‌م نمياد! درست‌ه که آدم سرسختي‌ه و به اين راحتيا از رو نميره ولي از دربون گرفته تا تک‌تک پسرای در و همسایه و فک و فاميل و دوست و آشنا، عاشق همه بوده و هست. حس احترام و دوستي و دوست داشتن خيلي فرق داره با چيزي که در شخصيت اسکارلت خيلي تو ذوق مي‌زنه. همه‌ش هم آويزون اين اشلي‌ه. من جاي زن‌ش بودم، جاي گريه زاري و بيتابي کردن براش، صبر مي‌کردم بياد؛ بعد با همين دستام خفه‌ش مي‌کردم. خجالت هم نمي‌کشه خائن! تازه خوش به حال شوهر اسکارلت که مرد و اين حرکات‌ش رو نديد. اه اه اه !!!

*شرک ۳ رو ديدم امروز. کشتم خودم رو که بتونم مث بچه‌ي آدم، يه فيلم رو در يک نشست! از اول تا آخر ببينم. نمي‌دونم چه مرگ‌م‌ه که فيلم‌ه هرقدر هم جالب باشه، باز من بايد يا نصف‌ش رو بعداً ببينم يا بشينم يه کتابي مجله‌اي چيزي بخونم که نصف‌ش رو نبينم - بعد مجبور ميشم يا حدس بزنم اين وسطا چي شده يا منت يکي رو بکشم که برام تعريف کنه - يا با جينگول بازي کنم که باز يه ذره‌ش رو نبينم مگه اينکه فيلم ترسناک يا خيلي مهيج يا کارآگاهي و جنايي و اين مدليا باشه که پلک نزنم وسط‌ش. اوايل فيلم عروسي رو مث بچه‌ي آدم نگاه مي‌کردم. الان ديگه اون هم واسه‌م بي‌مزه شده. تازه عصر، مسير سبز - اون معروف‌ه که از روي کتاب‌ش ساخته‌ن‌ش نه! ايراني بود - رو هم ديدم. حالا جالب‌ه که همه يا گذاشتن رفتن يا گفتن چه بي سر و ته و خسته کننده و بي‌مزه‌س ولي من دقيقاً همه‌ش رو ديدم. بعضي وقتا لازم‌ه ببيني نبايد منتظر معجزه‌ت بشيني. بايد ايمان داشته باشي، اميد داشته باشي، دعا کني، بخواي از خدا، حتي خريت کني گاهي! تا به خواسته‌ت برسي. خر که هستم من؛ فقط نمي‌دونم چرا نميخوام خريت کنم گاهي!

*۱۲ خرداد

*بهم تذکر کتبي دادن که پينگ کنم بعد از آپديت! خب يادم ميره؛ سعي مي‌کنم انجام بدم!

پ.ن: چه دقيق‌ن!

*به سرم زده برم بدن‌سازي يه مدت! البته خيلي بدم مياد از پسرايي که به زور کپسول و آمپول و اين چيزا، هيکل‌شون رو شکل قلک مي‌کنن ولي ورزش خالي! اگه غير اصولي نباشه، ضرر که نداره هيچ، خيلي هم خوب‌ه. من خودم وقتي نرمش مي‌کنم، همه جا رو پر از نيمه‌ي پر ليوان مي‌بينم! :دي اخلاق‌م خيلي بهتر ميشه اصولاً ولي زياد تشويق نشدم از طرف اطرافيان.. البته چرا! پدر گرامي و داداش کوچيکه کلي يه عالم تشويق‌م کردن. حتي داداش کوچيکه مي‌گفت استايل تو جون ميده واسه ورزش‌هاي رزمي.
هميشه ميگه؛ من هم در جواب‌ش ميگم مي‌دوني چقدر بايد کتک بخورم تا زدن رو ياد بگيرم؟ بعد هم استاد يه بار باهام خشن حرف بزنه، قهر مي‌کنم ميام بيرون. دل‌م هم نمياد بخوام دست رو کسي بلند کنم! ((: پس نميرم رزمي‌کار شم...

ولي دوست دارما! فکر کردم اول يه کم بدن‌سازي برم. شايد يه نمه سفت و سخت شم، ديگه نترسم از کتک خوردن! :دي - حال مي‌کني بحث اصولي رو؟ - ولي يه چيز ديگه هم هست يعني بيشتر از يکي. همه - به جز اون دو نفر مذکور - نق زدن که تو اندام‌ت قشنگ‌ه. چرا ميخواي بري خراب‌ش کني. حيف بدن ظريف نيست آدم اين بلاها رو سرش بياره؟
- بلا چي‌ه؟ بدن ورزيده قشنگ‌تره يا بدن نحيف مردني که شما بهش ميگين ظريف؟
- تو کجات نحيف مردني‌ه؟
- خب ورزيده هم نيستم ولي! اصلاً من عاشق پشت‌بازو و کول و هيکل ورزشکاري‌م! ((:
- ديوونه‌اي! بد ميشه‌ها.
- حالا وقتي همه‌تون حسرت خوردين از ديدن من، ميگم بهتون :دي
- به خدا خوب‌ه اندام‌ت. خراب‌ش نکن.
- خراب نميشه بابا!

ولي يه چيزي: من هر کي رو ديدم رفته بدن‌سازي، ۲ ماه اول ۵-۴ کيلو اضافه شده وزن‌ش بدون اينکه داروي خاصي مصرف کنه يا غذاي بيشتري بخوره. من اصولاً همه چيز رو هر قدر دل‌م بخواد مي‌خورم مگه قند و برنج رو بد چاق مي‌کنه و مثلاً! رعايت مي‌کنم يه مقدار ولي نميخوام وزن‌م زياد شه؛ البته مي‌تونم برم باشگاه، از مربي‌ه بپرسم. حالا دفعه‌ي بعد که من رو ببينين، هيکل‌م شده عين آرنولد! گفتم حواس‌تون باشه حداقل از صدا م بشناسين من رو! آهان اينم بگم:

آباء و اجداد اينجانب ظاهراً دو دسته بوده‌ن:
۱. کوتاه و چاق و قلنبه
۲. متوسط و متوسط!

من از هر دو ش به دومي رفته‌م! اگه اولي بودم که همون اولا مي‌کشتم خودم رو. به الان نمي‌رسيدم ديگه. حالا ايني که الان هستم رو زياد براش زحمت نکشيده‌م يعني چرا.. يعني نه! هموني رو که بهم داده شده، خوب نگه داشته‌م. فقط از اون اضافه وزن‌ه مي‌ترسم. بعد دخترخاله‌ي گرامي مي‌گفت استادشون حدود ۲ سال ورزش مرزش رو تعطيل کرد. الان لباس که مي‌پوشه، عين جليقه‌ي نجات از هر طرف قلنبه قلنبه گوشت مي‌زنه بيرون! بد مدل چاق شده در حالي که اگه اوايل ورزش سنگين نمي‌کرد، متعادل‌تر چاق مي‌شد شايد!
خب آدم با زياد شدن سن، چاق هم ميشه اصولاً ولي چه مدلي‌ش هم مهم‌ه. حالا نمي‌دونم اين به اون ورزش‌ه ربط داشته يا نه؟! خلاصه دفعه‌ي بعد منتظر تصوير آرنولد با صداي مريمي باشيد ديگه!

[Link] [5 comments]






5 Comments:

» hey man mikham comment basat bezaram hey nemishe ! in che safhe commenti e akhe ! deha!
.
:P
1- ghose nakhor hich kas mano ham az oon bazie davat nakard.
2_chera nabayad az in smile jingooliha estefade koni?!
3_oon moghe ke gharare bemiri door az joon chand salet mishe ?!?
man hesab kardam mishe 81 salam benazaram kafie:D
4_manam az in man bazia davat kard maryam enghade jogh marg shodam.
5_ vaghean che joori mitooni avalin chizi ro ke khoshet miad bekhari bad pashimoon nashi ? hooom? man tamame maghazze haro migardam akharam pashimoon misham :D
6- aslan negare heykalet nabash beri varzesh koni taze kheili ghashang mishe man tajrobe daram midoonam .. aslan ham chagh nemishi taajob kardam neveshti hari ki rafte chagh shode..!
khob dige base ..!
mikhastam begam hamasho khoondam :D taze archivetam baziasho khoondam delet besooze!

Posted at 12:10 AM  

» salam.
chiiiiiiiiitori?(moalem zabanam in tori migoft..)
nemikham harfaye ghamgin bezanam..har chand man nazanam ham ...
ah...harf zadanam nemiad....
badan morahem misham....
fehlan

Posted at 10:43 AM  

» mary.

Posted at 5:00 PM  

» سلام
یه جای این دنیای مجازی یه پستی هس که چشم انتظار کامنت نیس
اگه دلت خواست و رفتی و دل خوندنش رو داشتی کامل بخونش
این پست برای کامنت نیس ... این یکی فرق میکنه این برای ...

www.mehrzadeh.blogfa.com

Posted at 8:52 PM  

» سلام
یه جای این دنیای مجازی یه پستی هس که چشم انتظار کامنت نیس
اگه دلت خواست و رفتی و دل خوندنش رو داشتی کامل بخونش
این پست برای کامنت نیس ... این یکی فرق میکنه این برای ...

Posted at 8:53 PM