Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Wednesday, June 13, 2007
مریمی و روزهای بد
*۱۳ خرداد

*مقدمه‌ي اول:
اکثر روزا حدود ساعت ۴-۳ دچار مرگ ِ خواب ميشم! يعني يهو هيچ چيز و هيچ کس رو نمي‌شناسم جز بالش‌م! اگه تي‌وي روشن باشه، بالاي سرم بمب منفجر بشه، تانک رد شه از رو م، اندازه‌ي يه عروسي صداي آهنگ بياد، تلفن بکشه خودش رو، من دقيقاً هيچي نمي‌شنوم! فقط به صداي جينگول حساس‌م و از اين بابت خيلي از خودم لج‌م مي‌گيره که بيدار ميشم با صدا ش! سايلنت هم کنم، ويبره‌ش بيدارم مي‌کنه. حال هم ندارم ويبره‌ش رو خفه کنم. ناسلامتی مرگ ِ خواب‌ه‌ها! يعني به طرز مرگ‌آوري يهو آدم خواب‌ش مي‌گيره. مث کلاس‌هاي ساعت ۱:۳۰ دانشگاه وقتي قبل‌ش ماست خورده باشي، کلاس هم ابداً جالب نباشه.

مقدمه‌ي دوم:
اين برنامه‌هاي تي‌وي گاهي واقعاً آموزنده‌ن؛ البته آدم گيجي مث من عمراً اينطوري آشپزي ياد نگيره - اعتراف مي‌کنم ياد گرفتن‌ش زياد واسه‌م مهم نيست راست‌ش - ولي عوض‌ش يه چيزاي ديگه‌اي هم هست واسه ياد گرفتن؛ مثلاً امروز يه آقاهه که لباس پليس‌ها تن‌ش بود - يعني شبيه بود - داشت از حوادثي که براي بچه‌ها توي خونه اتفاق ميفته حرف مي‌زد - مث هر هفته - و يه سري چيزا رو که به نظر بديهي ميان ولي احتياج به يادآوري دارن، مي‌گفت؛ مثلاً اينکه بچه رو خونه تنها نذارين، توي حمام تنها رها ش نکنين، سر صدا ش نمياد بريد بهش سر بزنين، از اين چيزا...

کلي هم سفارش کرد که مدل پريزهاي برق رو طوري بگيريد که بچه نتونه چيزي تو ش فرو کنه، بهش بگين نبايد به دستگيره‌ي قطع و وصل گاز دست بزنه، مواظب باشين پاش توي پاشويه‌ي حمام گير نکنه، اگه تنها بمونه توي حمام، ممکن‌ه پاش ليز بخوره، سرش بره زير آب - توي وان - بعد نتونه خودش رو بکشه بالا. هر وقت هم ميخواين ماشين لباسشويي رو روشن کنين، اول چک کنين بچه توش نباشه! گاهي هم به بچه سر بزنين که نره بشينه توي يخچال!

حالا اصل مطلب:
ديروز بعدازظهر حسابي دچار مرگ خواب شده بودم. خدا رو شکر، جينگول هم سر صدا نکرد. وسطاش يهويي بيدار شدم. حالا خواب‌م هم ميومد شديد ولي هر کاري کردم، دل‌م نيومد بخوابم!!! خلاصه هر چي سعي کردم، خواب‌م ميومد ولي خواب‌م نمي‌برد. بيدار شدم رسماً ديگه. از اتاق که رفتم بيرون، ديدم چه بوي گاااااااااااااااااااااااااااااااازي! مياد؛ نگو مامان شير گذاشته بوده روي گاز، بعد يادش رفته. شير هم سر رفته، گاز داره پخش ميشه. اصولاً مامان در مورد اين يه رقم، هميشه فراموشکار ه!

من رو بگو همه‌ش موقع تماشاي اون برنامه‌هه خودم رو قاطي بزرگترا مي‌دونستم. امروز داشتم قرباني سهل‌انگاري والدين مي‌شدم ((: البته با اين قد و وزن و سن، کسي اسم‌م رو توي ليست بچه‌هاي قرباني حادثه نمي‌نوشت حتماً و در اون صورت، حتي مهم هم نبود که ديه‌ي من نصف ديه‌ي آدميزاد! ميشه - ظاهراً زن‌ها نصفه نيمه آدم‌ن ديگه! – یا کي به کي ديه ميده و اينا. فقط اين مهم بود که بايد مي‌رفتين به وصيت‌نامه‌م عمل مي‌کردين و آلبوم عکس‌هام رو تماشا مي‌کردين (رجوع شود به پست قبل. کاليبر بالا اجازه نميده برم لينک‌ش رو بردارم، لينک کنم اين کلمه‌ها رو! ) خلاصه که فرشته‌هه بيدارم کرد. اميدوار شدم به زندگي. مي‌تونستم الان اون دنيا باشم! :دي دور سرم هم لابد از اين حلقه‌هاي نور بود. چه قبول دارم خودم رو!

*واي چي بشه اين دختره! حالا من يه دختر رو مي‌شناسم که با هر پسری دوست ميشه، من دل‌م کلي براش مي‌سوزه! چون کلي با احساسات خودش و طرف مقابل بازي مي‌کنه - بقيه‌ش! بماند - آخرش هم ول‌ش مي‌کنه ميره سراغ يکی ديگه. دوستاش هم همه تريپ احساس و اينا. کلي اشک و آه و ناله و نفريه دنبال‌ش‌ه خلاصه. البته آدم عاقل به حال پسر جماعت نبايد دل بسوزونه. يادم رفت اين رو يه لحظه!

*Gone With The Wind رو خوندم. جلد دوم‌ش خيلي جالب‌تر از جلد اول‌ش بود. همه‌ش رو امروز خوندم. سرگيجه گرفتم ديگه! ولي مي‌خواستم ببينم آخرش چي ميشه.

از نترس بودن و کله‌خرابي اسکارلت خوش‌م ميومد خيلي ولي از نظر اخلاقي اصلاً بهش حق نميدم! چون خيلي آدم مشکل‌داري بود به نظرم! حالا هر و کر و بگو بخند و ماچ و بوسه با در و همسايه و فک و فاميل و دوست و آشنا هيچي، ولي اگه انقدر خودش رو مي‌کشت واسه Ashley، نبايد مي‌رفت با Charles ازدواج مي‌کرد. باز ازدواج دوم‌ش با Frank پير که يه پاش لب گور بود، واسه اينکه بتونه خونه زندگي و اموال پدري‌ش رو حفظ کنه، انگار قابل درک‌تره - نه قابل قبول - تا ازدواج اول‌ش.

خيلي هم از شخصيت Melanie حرص مي‌خوردم. آدم انقدر گيج؟ اين اسم‌ش خوش‌قلب بودن نيست که انقدر همه واسه آدم زيرآبي برن و تو نفهمي يا بفهمي ولي به رو ت نياري! گذشت، يه بار.. دو بار... اه اه اه! چرا فکر مي‌کرد حالا چون اسکارلت يه زماني خيلي به زندگي‌شون کمک کرده، حق داره هر کاري دل‌ش خواست انجام بده؟

ولي خداييش از اون Rhett ِ پرروووووووووووووووو خوش‌م ميومد از اول قصه. خيــــــــــــــــــــــــــــلي رو داشت. انقدر از دست‌ش حرص مي‌خوردم که ديگه خنده‌م مي‌گرفت از اين همه پررويي! ولي نصايح‌ش هميشه به درد مي‌خورد؛ به تمام معني زرنگ، زبون‌باز و پررو بود ولي بدم نيومد ازش.

بيشتر از اسکارلت لج‌م مي‌گرفت که زرت و زرت با همه ازدواج مي‌کرد، بعد در کمال وقاحت هي دنبال Ashley بود. آخر سر هم که زن Ashley (Melanie) افتاد مرد و کلي هم سفارش کرد مواظب شوهرم باش و گوشت رو داد دست گربه، ديگه هيچي واسه اسکارلت مهم نبود جز اينکه بره ناز Rhett رو بکشه که برگرده و تنهاش نذاره!

نتيجه مي‌گيريم اسکارلت، آدم بوالهوسي بود که به هيچ کس نه نمي‌گفت، هدف‌ش هم از بودن با اين و اون، هميشه هر چيزي بود جز عشق؛ مثلاً روکم‌کني! يه بارم که خير سرش عاشق يکي شد بعد از ازدواج، باز دنبال Ashley بود. وقتي هم ديد Ashley خيلي دم دست‌ش‌ه، رفت سراغ Rhett که ديگه محل‌ش نميذاشت.

ديگه اينکه آدم خيلي بي‌شخصيت باشه که گند بزنه به کل يه داستان معروف اون هم با اين مدل تعريف کردن - مخصوصاً براي اونايي که نخوندن‌ش هنوز - خب چي کار کنم؟! حالا که گفتم و خيال‌م راحت شد، ميرم «غرور و تعصب» دوبله نشده رو مث آدم بخونم. يه کم‌ش رو خوندم ولي يادم رفته. ميخوام از اول بخونم. همه‌ش رو هم اينجا تعريف مي‌کنم. هر کي هم ناراحت‌ه، نخونه خب! :دي

پ.ن: چطور بعضي نويسنده‌ها مي‌تونن انقدر خلاق باشن و اين همه شخصيت رو توي داستان‌شون قاطي نکنن با هم؟ من هميشه اسم‌ها رو قاط مي‌زنم وقتي بيشتر از ۸-۷ تا بشن جز داستان‌هاي هري پاتر که خيلي دوست‌شون داشتم.

*آخه چي مي‌شد اگه انقدر خنگ نبودي؟ البته دو حالت داره‌ها:
يا تو خنگي واقعاً که خب تقصير من نيست يا دوست داري خنگ باشي که خب مشکل من‌ه! تو جاي من بودي چي کار مي‌کردي، آدم شوت؟! چقدر پرتي تو آخه؟!

*دخترخاله‌ي گرامي برام sms حکيمانه فرستاد؛ اين چند شب همه‌ش بارون مياد. هوا خنک‌ه.. ميشينم تنهايي کتاب مي‌خونم، گاهي ميرم پشت پنجره، پرده رو مي‌زنم کنار و انقدر ماه رو تماشا مي‌کنم تا چشمام همه‌جا رو نقره‌اي مي‌بينه. دل‌م يه حياط کوچولوي خوشگل ميخواد. بلدم خودم چطوري درست‌ش کنم، يعني فکر کنم بلدم.. توش حوض مي‌سازم با درخت، با شب‌بو، با صداي جيرجيرک، با کلي گل. توش چمن مي‌کارم، تاب درست مي‌کنم، بعد وقتي ميشينم روي تاب و ماه رو تماشا مي‌کنم، باز دل‌م برات تنگ ميشه...

عشق گاه جابه‌جا مي‌شود، گاه سرد مي‌شود و گاه مي‌سوزاند اما دوست داشتن، از جاي خويش، از کنار دوست خويش برنمي‌خيزد؛ سرد نمي‌شود که داغ نيست، نمي‌سوزاند که سوزاننده نيست...

*يکي بياد به اين مامان آقاي خواستگار حالي کنه من اصلاً از پسرش خوش‌م نمياد، دقيقاً هيچ نکته‌ي مثبتي از نظر من در اين آدم وجود نداره، لزومي هم نمي‌بينم بخوام با کسي بحث کنم درباره‌ش يا به کسي توضيح بدم! قربون شکل‌ت! ناز نمي‌کنم به خدا! سوغاتي هم نميخوام. دست شما درد نکنه!

*۱۴ خرداد

*امروز چند تا آرزوي مسخره کردم. مسخره که نه؛ ولي اهميت حياتي نداشتن منتها من از برآورده شدن‌شون خيلي کيف کردم. خدايا کمک کن از اين اسمايلي‌هاي جينگول استفاده نکنم. اگه عادت کنم بهشون، بعد حرف زدن خودم يادم ميره. همينطوري‌ش هم به اندازه‌ي کافي مسخره‌بازي و لودگي من و خرس قهوه‌اي و گيلاسي و دار و دسته‌مون شکل هم شده با اين اسمايلي‌ها. تازه مرمر امروز مي‌گفت چند نفر ديگه رو پيدا کرده از ما ۳ تا لوده‌تر. آخ جون برم دوست شم باهاشون خوش مي‌گذره

چي مي‌گفتم؟ آهان!

کله‌ي صبح - البته منظورم حدود ساعت ۱۰ ه - بعد از اينکه در جوار بالش عزيزم، يه سري تصميمات کبري اتخاذ کردم واسه درس خوندن، يهو يادم افتاد واي ديروز همه يادشون رفت ميوه بخرن. امروز هم همه‌جا تعطيل‌ه. ما هم همگي خوره‌ي ميوه! البته من هيچ وقت مث بچه‌ي آدم نميشينم ظرف ميوه رو بذارم جلو م بخورم بلند شم برم پي کارم. مگه شام‌ه؟ ولي عادت داريم ميوه و قاقالي‌لي هميشه باشه. يکي ندونه فکر مي‌کنه ۶-۵ تا بچه‌ي ۴-۳ ساله داريم تو خونه. بعد هم اینکه فردا قراره مهمون بیاد دیگه! بعدترش گفتم کاش يه ميوه‌فروشي باز بود حداقل. داداش کوچيکه رو خفت مي‌کردم يخ و طالبي بريزه توي اين مخلوط‌کن‌ه بذاريم يخ بزنه، بعد بميريم از سردرد! تفریح جالبي‌ه. البته من اصولاً از بي‌کتابي يا بي‌کامپيوتري بيشتر مي‌ميرم تا گشنگي ولي امروز گير شده بودم چرا يادمون رفته خريد کنيم واسه خونه.

سر صبحونه يه ماشين ميوه‌فروشي‌ه اومد تو خيابون، پاي اين بلندگو دستي‌ها داد و بيداد که ميوه! هر چي هم ميوه تو دنيا بود اسم برد! اول فکر کرديم چرت و پرت ميگه؛ بعد که آقاي پدر رفت خريد، ديديم واقعاً همه چيز داشت. بعد حالا واسه من ۲ تا سوال پيش اومده:

۱. توي يه وجب ماشين، اين همه ميوه چطوري جا ميشه؟
۲. چرا يه چيز مهم‌تر نخواستم؟ هرچند اگه مي‌خواستم، کسي به رو ش نمياورد احياناً!

دومي‌ش هم اينکه داشتم با جينگول بازي مي‌کردم، بعد گفتم کاش مرمر مسج مي‌زد. عکس‌ش ييهو ميفته روي Screen، ذوق مي‌کنم خیلی! بعد ییهو سر و کله‌ي مرمري پيدا شد. کلي هم حرف زديم. قرار شد بقيه‌ش رو هم توي ايميل بگيم! لااقل کاش شبانه‌روز ۲۵ ساعت بود. اون ۱ ساعت اضافه‌ش رو حرف مي‌زديم ما دو تا.

تصميمات‌م هم کشک! ميخوام برم با مامان بيرون! حالا همه روزه از صبح تا شب چسبيدم به خونه. امروز که تعطيل‌ه همه جا، در به در دنبال يه مغازه‌اي چيزي مي‌گشتم خريد کنم! پیدا هم کردم. درست نميشم من!

*من: چرا دوست‌ت دل‌ش ميخواد من رو ببينه؟ حرفي نيست ولي مريمي ِ ناديده جالب‌تره‌ها.
- اوا! چرا؟ بهش گفتم اين دفعه که باهاش - يعني با من - قرار دارم، تو رو هم مي‌برم ببيني‌ش.
- من: باشه (: خوب‌ه.

*خوش‌م نمياد مجبور شم با کسي لجبازي کنم اما وقتي مجبور بشم، بميرم هم کم نميارم. هميشه هم دعا مي‌کنم خدا يکي بدتر از خودم نصيب‌م نکنه.
امروز هم با خواهر گرامي حرف‌مون شد سر يه چيزي. طبق معمول هر کل‌کلي هم هر کي حق رو به خودش ميده ديگه. تا دقايقي پيش هم خواهر گرامي اتاق رو گذاشته بود روي سرش با صداي آهنگ. اونم چه آهنگايي! دقيقاً هر آهنگي رو که مي‌دونه من ارش متنفرم، با صداي بلند داشت گوش مي‌کرد. يادم باشه اين دفعه نگم از چيا بدم مياد! من هم از ناحيه‌ي سر حسااااااااااااااااااااااااس! خيلي حرص‌م گرفت. اومدم نشستم پاي کامپيوتر. با صداي بلند اندي گوش مي‌دادم. آخه موقع لجبازي حرص‌ش مي‌گيره از صداي اندي. خودم هم مي‌دونستم کارم خوب نيستا ولي بايد رو ش کم مي‌شد. عادت کرده هر وقت دل‌ش يه آهنگي رو خواست، همه رو متهم کنه با صداي بلند بشنون اون آهنگ‌ه رو در حالي که من خيلي باکلاس با هدفن گوش ميدم. حتي فيلم هم مي‌بينم، با هدفن ‌م که کسي اذيت نشه.

خلاصه هر چي اندي داد و هوار زد و گلو ش رو پاره کرد، روي خواهر گرامي کم نشد. من هم شده بودم ولي اصلاً به رو م نياوردم. لابد اون هم داشت فکر مي‌کرد من چرا عصباني نميشم. البته يه جورايي هم زده بودم به بي‌خيالي. خلاصه در کمال پررويي لبخندزنان رفتم پيش مامان گفتم مامان بيا ما رو دعوا کن!
- واسه چي؟
- که مجبور شيم صداي آهنگا رو کم کنيم ديگه.
- خب کم کنين. من دارم تي‌وي نگاه مي‌کنم. اصلاً هم نمي‌شنوم چيزي چون حواس‌م اينجاست نه اونجا. (حالا کلي هم مي‌خنده)
- چقدر مي‌گيري بياي دعوامون کني؟ بابا سرم ترکيد.
- مگه مجبوري لجبازي کني؟ خب کم‌ش کن.
- آخه اون کم نمي‌کنه. (حالا احساس‌م توي مايه‌هاي اين‌ه )
- برو بچه!
-

چند دقيقه بعد:

مامان اومد توي اتاق. حالا کلي هم لبخند تحويل ما ميده. استايل‌ش اصلاً به کسي که اومده کسي رو دعوا کنه، نمي‌خوره. هي من علامت ميدم جدي باش! يه ذره اخم کن. اين چه قيافه‌اي‌ه به خودت گرفتي؟ اصلاً به رو ش نياورد. خيلي با ملاطفت گفت جهت رفاه حال بقيه، لطفاً کم کنين صداها رو.
من که از خدا خواسته، قطع‌ش کردم سريع. خواهر گرامي هم لج‌ش گرفت کلي. بعد دل من خنک شد. وقتي بدجنسي‌م مي‌زنه بالا، از خودم مي‌ترسم راست‌ش
حالا نميخواد فکر کني خودت خيلي بهتر از مني. نکبت!

*... مرمر: ولي خداييش من مث تو نيستم که - اينطور که ميگي - حق همه رو بذارم کف دست‌شون و به سزاي اعمال‌شون برسونم‌شون.خيلي وقتا کوتاه ميام.
من: واقعاً فکر مي‌کني من همينطوري‌م که ميگم؟ خب نيستم! خيلي چيزا رو کاملاً نديد مي‌گيرم. خيلي وقتا کوتاه ميام؛ ديگه وقتي که طرف مقابل‌م شور ش رو دربياره اون رو م مياد بالا. بعد بهش يه چيزي ميگم. خيليا هستن که نميشه به روشون خنديد. تا ببينن هيچي نميگي و کوتاه مياي، ميخوان رو سرت سوار شن. من هم عادت ندارم به سواري دادن. بنابراين از اول ميگم که توي رودرواسي کسي نمي‌مونم که بدونن رو شون رو زياد کنن، من هم مجبور ميشم کم‌ش کنم! دوست دارم اصولاً يه کم وحشتناک‌تر از خود واقعي‌م به نظر برسم. اينطوري وقتايي که خون، خون‌م رو مي‌خوره ولي چيزي نميگم طرف اين شکلي ميشه خب میگی چي کار کنم؟ بشينم از خودم تعريف کنم؟

مرمر:

البته مذاکرات‌مون تلفني انجام شد ولي فکر کنم اين شکلي شده بود!

* هم من، هم تو، هم همه‌ي اونايي که بيشتر پست‌هاي بلاگ‌شون پر اسمايلي‌هاي مسخره و شوخي و خنده‌س، مي‌دونن اينا همه‌ش ماسک‌ه... ولي شايد خوب‌ه آدم گاهي بي‌درد و بي‌خيال و تريپ‌هاي اين مدلي به نظر برسه تا يه آدم جدي که فلان مسائل براش اهميت خاصي دارن. من همين که بدونم ۴ نفر از خوندن بلاگ‌م حال خوبي پيدا مي‌کنن، برام کافي‌ه. مخترع و مکتشف که نشدم. لااقل دفتر خاطرات‌م رو ميدم ملت يه کم دل‌شون وا شه!


*۱۵ خرداد

*پدربزرگ‌م به رحمت خدا رفت امروز صبح؛ ساعت ۱۰:۳۰... باورم نميشه ديگه نمي‌بينم‌ش...

*۲۲ خرداد

*از اين يک هفته‌ي وحشتناک هيچي نمي‌نويسم. واسه‌م مث فيلم گرفتم از مراسم تدفين مي‌مونه. مسخره‌س، وحشتناک‌ه. اگه قراره خدا به آدم صبر بده، چرا بايد خودمون با فيلم و عکس و نوشتن، خاطره‌هاي بد رو زنده نگه داريم؟

همين‌قدر فهميدم که زندگي، سر و ته‌ش به هيچي نمي‌ارزه.
همين‌قدر فهميدم که راست ميگن که فقط خوبي مي‌مونه و بدي.
همين‌قدر فهميدم که اگه دوست داري کسي رو، نبايد خجالت بکشي. بايد بري جلو بگي بهش.
الان که فکر مي‌کنم، مي‌بينم پدربزرگ‌م چقدر از ديدن ماها خوشحال مي‌شد، وقتي مي‌رفتيم عيادت‌ش بيمارستان، وقتي مي‌رفتيم جلوي در مغازه‌ش، دونه‌دونه دويست بار سلام مي‌کرديم مي‌گفتيم صداي آيفن رو کسي نمي‌شنوه.. بعد ميومد در رو باز مي‌کرد برامون. چقدر توي راهرو هروکر راه مينداختم و لودگي مي‌کردم تا برسم بالا. باورم نميشه با همين دستام، توي مراسم تدفين‌ش، چشمام رو محکم نگه داشته بودم که چيزي نبينم. باورم نميشه مامان‌م و خاله‌هام انقدر جيغ مي‌زدن و گريه مي‌کردن که من زرزرو که هميشه اشک‌م آماده‌س، مجبور بودم آروم باشم و دونه‌دونه بغل‌شون کنم مگه يه کم از آرامش نداشته‌م، تسکين‌شون بوده. باورم نميشه ديگه نمي‌بينم‌ش که توي هال تکيه به پشتي‌ش يا صبح‌ها از بالا سرمون رد شه نون ببره توي آشپزخونه، بعد که حس کنه بيداريم، يه دونه بزنه با پامون و بدوه فرار کنه. ديگه نيست که وقتي از کنارم رد ميشه، صورت‌م رو قلقلک بده و ببينه مي‌خندم يا نه. ديگه نيست که وقتي ميرم اونجا نگاه کنم توي مغازه‌ش هست يا نه. ازش يه مغازه‌ي سوت و کور مونده که جلو ش کلي تاج گل و پارچه‌هاي مشکي و اعلاميه‌س. ازش راديوي قديمي‌ش موند و خونه‌ش؛ لباسايي که من و دخترخاله‌م با همين دستامون دونه دونه تا کرديم و برديم که خاله‌هام انقدر جيغ نزنن و گريه نکنن. سرماخوردگي و بي‌خوابي و Motion Sickness و بي‌جوني‌م به درک. مُردم بس که اداي آدماي بي‌خيال رو درآوردم و با قيافه‌ي خنثي خرما و حلوا تعارف کردم به مردم. مُردم بس که همه بهم تسليت گفتن و من همه‌‌ي حواس‌م به مامان‌م بود که قلب‌ش نگيره بس که بي‌تابي مي‌کرد. من که عادت ندارم به بليز تيره پوشيدن - الان هم بليزم زرد ه، شلوارم بنفش! - ولي وقتي فکر مي‌کنم مي‌بينم مانتو روسري مشکي من و لباساي مشکي خاله‌هام و مامان‌م هيچ فايده‌اي نداره. همه‌ش ياد اون روز - عيد - ميفتم که پدربزرگ سر سفره يه چيز خيلي خنده‌دار تعريف کرد و کلي هم لذت برد وقتي همه ساکت تا آخرش گوش کردن و يهو خنديدن. ياد اون روز ميفتم که يه سر داشتم با دخترخاله‌ي گرامي مي‌رفتم خريد، توي راهرو يقه‌مون رو گرفت که کجا ميريد؟ فکر کرده بود غروبي داريم ميريم خونه. مي‌خواست نذاره بريم... الان فقط عکس‌هاش مونده، وسايل‌ش، خاطره‌هاش... اون روز صبح کلي گشته بود و با همه احوالپرسي کرده بود. کاش من هم بودم اونجا. مي‌ديدم‌ش لااقل. فقط مونده‌م چطور ۱۰:۳۰ فوت شده بود ولي حدود ۵۰ نفر با اطمينان ميگن که ۱۱:۳۰ باهاش حرف زدن‌؟! دل‌م رو به اين خوش مي‌کنم که فرداي اون روز به دخترخاله‌ي گرامي گفته بود حال‌ش خيلي خوب‌ه. باورم نميشه بشينم اينجا و براش فاتحه بخونم. همه‌ش فکر مي‌کنم رفته سفر. برمي‌گرده يه روز...
همه‌ي اونايي که زحمت کشيدن که نمي‌خونن اينجا رو جز ورون عزيز و مرمرخانوم که بايد بگم خيلي ممنون‌م ازشون. ايشالا عروسي‌تون مي‌کشم خودم رو :دي

*۲۳ خرداد

*به ميمنت همدردي دوستان و لودگي‌هاي اس‌ام‌اسي همدوره‌ها اعلام مي‌کنيم که حال‌مون خوب است و کماکان همان مريمي سابق مي‌باشيم!

[Link] [1 comments]






1 Comments:

» salam...
miduni ke mikhunam...
na?
vali hale comentidan dar morede tak take harfat nis....
ba ejaze linkundamet....
khosh bashiiiiiiii.
babay

Posted at 11:28 PM