|
About Me
مريم خانوم!
شيفتهي صدای محمد اصفهانی، کتابهاي پائولو کوئيلو، ترانههاي اندي و کليهي زبانهاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..
Maryami_Myself{@}yahoo.com Previous Posts Friends Ping تبادل لینک اونایی که بهم لینک دادن Maryam, Me & Myself* 118 GSM ويکيپديا No Spam پائولو کوئیلو آرش حجازی محمد اصفهانی انتشارات کاروان ميديهاي ايراني Google Scholar Song Meanings وبلاگ پائولو کوئیلو کتابهاي رايگان فارسي Open Learning Center ليست وبلاگهاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.
Archive
● بهمن۸۲ Counter Subscribe
ايميلتون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.
|
Saturday, May 26, 2007
شاید
*۳۰ ارديبهشت *به عمهجان پيشنهاد کردم کامپيوترش رو به عنوان کلکسيون ۴۰ نوع ويروس دسته اول بفروشه به بيلگيتس و دار و دستهش! *جديداً تکون ميخورم، هميشه ميگن ايشالا عروسيت. يه مدلي هم ميگن که آدم شک ميکنه که اينا علم غيب دارن؟! یا شایدم چیزایی ميدونن که خود من نميدونم هنوز! نمونهي ۱: مادربزرگه: بپوشش ببينم چه شکلي ميشه. مريمي: چشم! . . . - مياد بهم؟ - آره؛ خيلي قشنگه به تنت. ايشالا پيرهن عروسي بپوشي. (با لبخند) نمونهي ۲: شام مياريم. خاله بزرگه: دستت درد نکنه. ايشالا شام عروسيت. (با يه لبخند کشدار!) نمونهي ۳ (ديگه علم غيب نميخواد. ميدونن يه چيزايي) پاي تلفن: دوستم: باز ايراد بيخودي نگيريا مريم! گير الکي نده! . . . تو زن خيلي مهربوني ميشي. خوش به حال شوهرته حسابي. کِي بياييم جشن؟ نمونهي ۴: توي ايميل: دوستم: هر کي با تو باشه، حتماً خوشبخت ميشه. تو دختر خيلي خوبي هستي؛ هيچ کس رو نديدم مث تو باشه. نمونهي ۵: اساماس: دوستم: از اون عروساي خوشگل ميشيا. خواستگارت چه شکليه؟ خوشگله؟ انقدر گفتم نمونه، ياد اون شيشهها و ظرفهاي توي آزمايشگاه افتادم که رو ش برچسب داره. بايد لطف کني، سرشون منت بذاري، بري پر ش کني، بذاره توي اون سبد ه که لب پنجرهس! *۳۱ ارديبهشت *رو م رو کم کردم، امروز رفتم دکتر. ازم پرسيد چي شده؟ گفتم چند روز ه همهش سردرد و سرگيجه و حالت تهوع و دلدرد دارم. فکر کنم سرما خوردهم، گرمازده هم شدهم. توي ماشين هم بيشتر از ۲ دقيقه نميتونم بشينم. به نظرتون من چرا اينطوريم؟ دکتر: ![]() *به اين نتيجه رسيدم که اگه همچنان در روزهاي بسيار گرم، با چتر برم بيرون و مردم هم هرهر بهم بخندن و خودم هم واسه ضايع نشدن، زودتر از همه خنديدن رو شروع کنم، خيلي بهتره تا اينکه يه روز برم بيرون، بعد يه هفته مریض باشم اينطوري! هر کي هم هرچي دلش ميخواد بگه؛ من اهميتي نميدم.*۱ خرداد *اعتراف: اتاق خواب دوستم خيلي برام جالبه؛ نميدونم دقيقاً چيش رو بگم ولي در کل، برام جالبه خيلي. مدل ميز و صندليش، رنگش، کتابخونهش، همه چيز... چند وقت پيش ديدم دو تا کتاب خيلي باحال توي اتاقش هست: «رازهايي براي زنان» و «رازهايي براي مردان»... من هم اصلاً از اون دسته آدمايي نيستم که همهي چيزاي اينطوري رو بذارم براي دقيقهي ۹۰ !!! آخه بعضيا يه عمر هيچي ياد نميگيرن. بعد که به سرشون ميزنه ازدواج کنن، تااااازه بايد بديهيترين چيزا رو براشون توضيح داد. خيلي از مشکلاتي هم که پيدا ميکنن - با همسرشون يا حتي خوددرگيري و اينا - به خاطر عدم آگاهيشونه؛ من ولي اينطوري نيستم. خوندن رو هم خيلي دوست دارم - آواز نه! - واسه همين، هر کتابي که ببينم و خوشم بياد، ميخرم يا امانت ميگيرم که بخونم. خلاصه قرار بود دوستم لطف کنه اين دو کتاب رو که داده بود به خواهرش، بگيره بذاره باشه که من برم بگيرم ازش. من هم قرار شد زودي برم بگيرم و برگردم که نه سر ظهر، مزاحم اون بشم، نه خودم گرمازده شم! نشون به اون نشون، انقــــــــــــــــــــــــــــدر نشستم حرف زدم که بيچاره دوستم فکر کنم داشت غش ميکرد ديگه! حالا هر چي هم ميگفت بيا ناهار بخوريم، ميگفتم نه؛ به جون خودم ميخوام زودي برم! ساعت ۳ رسيدم خونه! حالا کلي ذوق دارم واسه خودنشون ![]() هي به ورون گفتم من جنبه ندارما! ميرم رو بلاگت دريوري مينويسما. هي گفت نه؛ عيب نداره. من و تو نداريم. هر چي دلت خواست برو بنويس. حالا امروز نهايت سوء استفاده و بيجنبگيم رو به جهانيان ثابت کردم. *اصولاً گذشت و فداکاري به من نيومده! يعني جنبهش رو ندارم! نه اينکه هيچ وقت، هيچ کس رو نبخشما ولي تجربه ثابت کرده وقتايي که واقعاً ميرنجم از چيزي، بايد بگم! چون اگه سعي کنم اداي آدماي خيلي باگذشت رو دربيارم، يه روزي يه جايي که اون رو م مياد بالا، تازه يادم ميفته که فلان روز هم فلان اتفاق خيلي ناراحتم کرده و چيزي نگفتم. بعد هم خودم احساس بدي پيدا ميکنم، هم طرف مقابلم که مثلاً خواستهم در حقش گذشت کنم. اينه که هميشه با رکگويي موافقم. هميشه هم به اطرافيانم ميگم که اگه اتفاقي افتاد و چيزي پيش اومد که ازم ناراحت شدين، همون موقع زود بهم بگين. نگه ندارينش براي بعد... چند روز پيش وقتي تلفن زدم به يکي از دوستام، احساس کردم خيلي حوصلهم رو نداره. خب دو حالته: يا طرف اصولاً حوصله نداره... يا حوصلهي من رو نداره؛ اين دو تا خيلي با هم فرق دارن و من تفاوتش رو معمولاً متوجه ميشم. هر چي هم حرف زدم و لودگي کردم، زياد گرم نگرفت باهام... بعدش تلفن زدم به يکي از دوستاي مشترکمون و گفتم فلاني زياد روبهراه نبود. به نظرت چرا؟ اون هم گفت خب از کجا معلوم با تو مشکلي داره؟ علتش ميتونه هر چيزي باشه. به هر حال، هر کس مشکلات خاص خودش رو داره ديگه مريمي. ولي بازم دلم راضي نميشد. امروز که باهاش حرف ميزدم - با اينکه خيلي آدم بيدقتيم - متوجه شدم هي اول جملههاش ميگه «اگه به نظرت فضولي نيست» بگو فلان چيز چي شد؟ ... يا جملههايي تو همين مايهها. من هم رک!... گفتم چرا اين مدلي ميگي؟ تو از چيزي ناراحتي؟ هي گفت نه و اينا... و آخرش تعريف کرد. (الان صحنه، قهوهاي ميشه؛ موج ميخوره، ميره به گذشته!) اون روز دوستم تلفن زد. من هم وسط جريان رنگ زدن خونهمون بودم. مامان و بابا و ۲۰۰ نفر ديگه هم هي از بالاي سرم ميرفتن و ميومدن. اينجور مواقع که نميشه حرف زد، معمولاً تو چند تا جواب بيربط سر بالا ميدي و طرف هم دوزاريش ميفته که الان نميتوني حرف بزني. حالا نگو اين بنده خدا از سکوت من يا جواباي بيسرو تهم ناراحت شده! ولي با اين حال، خنديد گفت اگه نگي، حوالهت به حضرت عباس! من هم کلي خنديدم خيلي باحال بود.بعدش هم اساماس زد که اگه نميتوني حرف بزني، لااقل بنويس برام.مريمي! من دارم ميميرم از فضولي! ![]() من هم گفتم تا تلفات نداده، تعريف کنم. همه چيز رو براش اساماس کردم و تمام. روي بلاگ هم - الان لينکش دم دستم نيست - نوشتم ميگه حوالهت به حضرت عباس! آدم انقدر فضول آخه؟آخه راستش تصورش هم خيلي خندهداره. فکر کن ![]() حالا نگو اين بنده خدا چون هميشه بلاگ من رو ميخونه - من فکر ميکردم گاهي يه سر مياد - و چون چشمش عادت کرده به ديدن اسمايليهاي جينگول ، اين حرف من رو جدي گرفته و ناراحت شده و فکر کرده خواستهم به در بگم که ديوار بشنوه! اي بابا! زبون من به اييييييييييييييييييييييييييييييييييين درازيه! بخوام چيزي بگم خب رک ميگم عزيز! خلاصه کلي منت کشيدهم تا راضي شده که سوء تفاهمي بيش نبوده - هر چند شک دارم هنوز - و خب يه چيزي هم فهميدم: درسته که بلاگرا عادت کردهن به اين مسائل و خيلي نوشتهها رو به حساب تمرين نويسندگي يا قاطي بودن نويسندهش در اون لحظه ميذارن و نه هيچ چيز ديگه، اما اونايي که فقط وبلاگ ميخونن و خيلي از اين تجربهها رو ندارن، ممکنه از بودن يا نبودن يه اسمايلي خنده هم انقدر بهشون بربخوره و دلگير شن. اين همه حرف زدم که بگم يادم باشه بيشتر دقت کنم چطوري جملهبندي ميکنم يا چه اسمايلياي استفاده ميکنم. بعد هم اينکه حالا شما هم زيادي بهم سخت نگيرين. بابا اينجا دفتر خاطراتمه خب. دو تا دونه غلط غولوط دوست ندارم کسي رو ناراحت کنه. هر کسي هم از هر چي ناراحته بياد رک به خودم بگه که صحبت کنيم حل شه. باشه؟ قول؟ *۲ خرداد *آدم بعضي وقتا عجيب احساس بدي پيدا ميکنه؛ خيلي جالبه که وقتايي اين حس بد، قويتره که تو اصلاً مقصر نيستي، جرياني اتفاق افتاده که کنترلش دست تو نبوده يا کار احمقانه رو يکي ديگه انجام داده اما تو احساس خر بودن دست ميده بهت. بعضي وقتا هست که يکي ديگه، فحش ميده اما تو خجالت ميکشي. بعضي وقتا يکي ديگه بد لباس ميپوشه ولي تو همهش لباسات رو برانداز ميکني؛ پيش اومده برات؟ يه وقتايي هيچي دست تو نبوده اما اون حس بد مياد سراغت... شايد چون وجدانت هنوز زيادي حساس و بيدار ه؛ شايد ميموني بايد ناراحت باشي که دم به دم، وجدانت بيخود و بيجهت باهات به مذاکره ميشينه يا خوشحال بشي که هنوز مث بعضيا انسانيتت از بين نرفته. اون وقتا موقعي که يکي ميگفت از مردا بدم مياد، فکر ميکردم آدم ديوانه و ابنرماليه! وقتي بزرگترا ميگفتن آدم به چشماش هم نميتونه اعتماد کنه، ميگفتم چقدر اينا بدبينن نسبت به دنيا... اما الان انگار تازه دارم ميفهمم. بديش اينه که آدم توي هر سن و موقعيتي که هست، فکر ميکنه تکميله؛ ميفهمه و ميدونه همه چيز رو اما اگه الان به ۴ سال قبلم نگاه ميکنم، شايد ترس برم داره از اينکه چقدر بچه بودم و خودم نميدونستم. لابد ۴ سال ديگه هم به الان خودم ميخندم ديگه. شايد واسه همينه که خيليا عادت دارن دفتر خاطراتشون رو هر چند وقت يه بار پاره کنن بريزن دور... شايد از خود ِ چند وقت پيششون يهجورايي خجالت ميکشن. شايد با پاره کردن اون يادداشتها، اون حس بد کوچيک بودن رو دور ميکنن از خودشون. ديدي؟ بعضي وقتا يه کاري انجام ميدي، مثلاً يه حرف نسنجيده ميزني، بعدش هم ميگي کاش نگفته بودمش. شايد خود من اينجور موقعها آرزوي Ctrl+Z دست از سرم برنميداره... بعد ميگم خب اون مال چند دقيقه پيش بود! اگه بد بوده، گذشته. نبايد بذارم ديگه تکرار شه اما Me بعضي وقتا بدجوري مياد روي اعصابم. دقيقاً انگار توي قلبم، يه گله کرگدن و گراز دارن ميدون. حال بديه... شايد چون ما اصولاً عادت نداريم به راه به راه دروغ گفتن، نميتونم ببينم کسي بشينه جلو م واسهم خالي ببنده. شايد چون خودمون عادت کرديم هميشه صداقت داشته باشيم، فرض رو بر اين ميذارم که بقيه هم راست ميگن مگه اينکه خلافش ثابت بشه. نميدونم اما از بچگي، خوب يادمه که بهمون ميگفتن دروغگو، دشمن خداست. گاهي خدا رو شکر ميکنم که کودکي خوبي داشتم؛ انقدر که لااقل اين يه رقم خالي بستن ِ بدون عذاب وجدان، جزء عادتهاي بد م نيست؛ حالا نه اينکه عمراً اصلاً هيچ دروغي نگفته باشم اما سخت ميتونم دروغ بگم. شايد واسه همينه که خدا انقدر دوستم داره که هميشه دروغگوها رو تابلو ميکنه جلو م. شايد هنوز در نظر خدا انقدر بد نشدهم که رها م کنه به حال خودم. نميتونم بفهمم چطور يه آدم ميتونه انقدر مغرور و ازخودممنون و متکبر باشه، انقدر بيقيد باشه که خيلي راحت بياد بشينه روبروت و برات دروغ ببافه؟! اون هم نه يکي، نه دو تا... چرا يه آدم به خاطر رسيدن به خواستهش بايد از وسيلهي کثيفي مث دروغ استفاده کنه؟ نميدونم چطوري ميشه که پوستهي موجه ِ اون آدم مثلاً باصداقت انقدر زود ميشکنه اما ميدونم واي به روزي که خدا بخواد رسوا کنه آدم رو... به جرات ميتونم بگم اين آدم، کلکسيون تمام چيزايي بود من ازش متنفر بوده و هستم. شايد من هم براي يکي ديگه همين کلکسيون عادات و اخلاق آشغال و مزخرف باشم اما نميتونستم تصور کنم آدمي رو که انقدر دغل باشه. گاهي به خودم ميگم از چيزاي بد زندگي ننويسم اينجا. شايد ميخوام هروقت ميرم سراغ آرشيو، همهش خوشحالي باشه اما نميشه گاهي. همينقدر بگم که درست گفتهن که تا مرد، سخن نگفته باشد / عيب و هنرش نهفته باشد... کاري نداره که دو ساعت آروم بشيني، لبخند بزني، اداي آدماي مودب رو دربياري و احساس کني همه کودن و ابلهن جز تو، همه يه مشت گوسفند نفهم و بيسواد ن جز تو... شايد سخت نباشه خودت رو پيش خودت انقدر بالا ببري که فکر کني هر دختري آرزوشه همسر تو بشه.. که شرايطت، تربيت و عقايدت انقدر ايدهآل هست که کسي نتونه بهت نه بگه... اما هرچي باشه، آدم نشدي هنوز. نه اون ديني رو ميفهمي که ادا ش رو درمياري، نه اصلاً تصور درستي از پديدهاي! به اسم زندگي مشترک داري. من جاي تو بودم آب ميشدم از خجالت وقتي يه دختري که ۶-۵ سال ازم کوچيکتره و هيکلش، ۴/۱ منه، برگرده نصيحتم کنه اول خودم رو بشناسم، بعد هم به جاي نقشه کشيدن واسه تغيير دادن ظاهر و باطن و عقايد و ايدههاي شغلي و تحصيلي بقيه، برم چشمام رو باز کنم دنبال يکي شبيه خودم بگردم. من جاي تو بودم، سرم رو بلند نميکردم وقتي يکي ديگه برگرده بهم بگه آدم بدبين، شکاک، مستبد و خودرايي هستم که بلد نيست عقايد کسي رو بشنوه، چه برسه بخواد احترام بذاره به ديگران. من جاي تو بودم، رو م نميشد تا ساعت ۱-۱۲ شب!!! مث پرروها بس بشينم توي خونه کسي و هي وراجي کنم و به زور تعريف و تمجيد از خودم، بخوام وانمود کنم واقعاً همسر ايدهآلي هستم. من جاي تو بودم، دهنم رو ميبستم وقتي يکي برميگشت رک بهم ميگفت آدمي هستم که خودم هم حرف خودم رو قبول ندارم و هي عوضش ميکنم. من جاي تو بودم آب ميشدم از خجالت... ديگه وقتي بهم بگن ايشالا عروسيت، شايد حتي نتونم الکي هم بخندم و بگم مرسي... حتماً هي همهش ياد آدماي خودخواه و وقيحي ميفتم که به اسم دين - آخه تحجر آدما چه ربطي به خدا داره؟ - ميخوان دوران بردهداري رو ادامه بدن؛ به قول ورون، هتلدار استخدام کنن و يکي باشه رختهاشون رو بشوره. هر وقت حرف اين چيزا ميشه يا هر وقت عروسي کسي دعوت ميشم يا خبر ازدواج کسي رو ميشنوم، جاي خوشحالي دلم ميگيره، ميترسم براش. هي ميپرسم چقدر ميشناسه طرف مقابلش رو؟! نميفهمم چرا اين مرداي ايراني - با خارجيها برخورد نداشتهم راستش - ميخوان به اسم اهل خونه زندگي بودن و زندوست بودن و اين قصهها نذارن همسرشون درآمد و استقلال مالي داشته باشه، اجازه ندن وقت کنه درس بخونه و پيشرفت کنه، به ايدهها و نظرهاش اهميتي ندن و هر کاري خواستن انجام بدن؛ نميفهمم چرا فکر ميکنن هر چي خودشون بگن، بهترينه؟ چرا لجبازي و خيرهسري و يکدندگي واسه مردا خوبه اما براي زنها نه! چرا نميتونن «نه» و «نميخوام» و «قبول ندارم» بشنون از کسي. چرا فکر ميکنن زنها عين يه کلفت بايد مدام در حال آشپزي و جارو زدن و رخت شستن و اجراي اوامر مردها باشن؟! چرا تعجب ميکنن وقتي يکي خيلي رک، از عقايدش دفاع ميکنه و عادت نداره به چشم گفتن و اطاعت گوسفندی؟ متاسفانه اين نفهمها انقدر زيادن که چارهاي نداري جز نديدنشون! من غلططططططططططططط ميکنم صد سال ديگه هم بخوام اين مدلي ازدواج کنم. تو هم انقدر من رو نصيحت کنم. آره، من ترجيح ميدم اصلاً ازدواج نکنم و از زنهاي بدبخت توسريخور که کاري مهمتر از زاييدن و کهنه شستن و چشم گفتن، در عمرشون انجام ندادهن، متلک بشنوم ولي نشم يکي مث اونا. هميشه هم گفتهم که آدم مجججججججبور نيست ازدواج کنه، اون هم وقتي کسي رو دوست نداره و فقط شرايطش رو ميتونه بپذيره. اگه قراره زندگي آدم، با ازدواج بدتر از دوران تجردش بشه، من يکي که نميخوام. واقعاً يکي به من بگه خاصيت مرداي اين مدلي با 2 متر قد و ۱۰۰ کيلو وزن چيه؟ مرد بودن که به صداي کلفت و هيکل گنده و منم منم گفتن نيست. برو خدا روزيت رو جاي ديگه حواله کنه مردک ِ نفهم ِ متحجر ِ متظاهر ِ دروغگوي نون به نرخ روز خور. اوني که همهش به بقيه شک داره، خودش از همه عوضيتره به نظر من. آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيش راحت شدم ![]() *۳ خرداد *کلهي صبح: ![]() *از اون مهمونيهايي که خيلي خوش ميگذره... *يه افکت! جالب کشف کرديم: مثلاً دارين با دوستاتون، مسخره بازي درميارين. بعد يکي شروع ميکنه به فيلم گرفتن. در اين هنگام! ميتونيد صحنه رو خلوت کنيد و از يکي - که بيشتر از بقيه، فيلمه - بخواين اداي آدماي ناراحت و غمگين رو دربياره. بعد يکي از پشت صحنه ازش ميپرسه چي شده؟ واسه چي ناراحتي؟... و طرف بايد جواب بده کاش فلاني - يکي از دوستان - الان اينجا بود. به اينجا که رسيد، فيلمبردار دکمهي pause رو ميزنه؛ «فلاني» ِ مذکور مياد عين اينايي که ييهو از سقف ميفتن وسط اتاق، ظاهر ميشه توي صحنه و بعد فيلمبردار دوباره دکمهي pause رو ميزنه. حالا نفر اول بايد ذوق کنه کلي! و جمعيت پشت صحنه بايد صداي همهمه و تعجب و شادي دربيارن! وقتي فيلم رو از اول نگاه ميکنين، ميبينين که «فلاني» يهو وسط صحنه ظاهر ميشه. خيلي خندهداره توي فيلم. ميتونين از اين روش براي غيب و ظاهر کردن اشياء هم استفاده کنيد. خيلي بامزه ميشه ![]() *معتاد شدم به اين اسمايليها! *۴ خرداد *صبح بابا رفت پشت بوم که کولر رو درست کنه. من هم اصلاً نشنيدم که گفت کجا داره ميره. ديدم گرمه. رفتم کولر رو روشن کردم. چند دقيقه بعدش ديدم بابا اومد پايين، حالا عصباني! - کي کولر رو روشن کرد؟ - من! - نگفتم دارم ميرم کولر رو درست کنم؟ - من نشنيدم! ![]() بعدش فکر کردم اگه زبونم لال، برق گرفته بودش، چه خاکي ميخواستم به سرم بريزم. چرا انقدر احمقم من؟ دوساعت خودم رو حبس کردم توي اتاق که با وجدانم کنار بيام. اصلاً رو م هم نميشد برم جلو بگم ببخشيد! بعد که بابا کارش تموم شد، اومد پيشم، گفت چطوري مريمي؟من هيچي نگفتم. فقط نگاش کردم. چند لحظه بعد باز گفت خوبي؟ انگار خوب نيستيا. - شما هم مث من يه همچين شاهکاري ميزدين، حالتون بدتر از من بود. - خب حالا که چيزي نشده. چيه؟ ناراحتي؟ قاعدتاً بايد ميخنديدم ولي انقدر يواشکي گريه کردم که چشمام کاملاً قرمز شده بود. خدا من حاضرم تيکه تيکه شم ولي از کاري که نميشه جبرانش کرد، مث سگگگگگگ پشيمون نباشم. من يکي رو اين رقمه امتحان نکن جون هر کي دوست داري. باشه؟ دستت درد نکنه. *يه کاسه! بستني، کلي ميوه، يه بستني موبايلي، با يه عالم پفيلا خوردم. وجدانم کدوم گوري بود اون موقع؟ *من و ورون، فرهنگ استفاده از اساماس نداريم عمراً. صبح تاشب، همه چيز رو با اساماس واسه هم رنگي تعريف ميکنيم. جديداً هم که کشف کردم شبها دير ميخوابه، تو رختخواب هم يه سري اساماس مي زنيم تا خوابش ببره يکي. انقدر خوبه. *رسماً شدم تايپيست خواهر گرامي. يه خروار ورق شده روي ميز برام! ميکشمت :دي *مرگ بگيره اين ايرانسل که همهي اساماسهاش هي Not Delivered ميشه. [Link] [5 comments]
Monday, May 21, 2007
مریمی و مراسم خواستگاری
*۲۶ ارديبهشت *پیدا کردن دوستان قدیمی وبلاگی، با شبیه سازی اینترنت بازی در سایت دانشکده، آن هم پس از گذشت چندین سال، صفای خاص خودش را دارد که تا به سرتان نیاید، قدرش را نخواهید دانست! :دی *۲۷ ارديبهشت *از صبح کلي سرگيجه و حالت تهوع داشتم. راه به راه سرما ميخورم هي! چي کارش کنم؟ همه کلي اينور اونور رفتن و کارها رو انجام دادن، من هنوز ولو شده بودم کف زمين، هي اين پهلو اون پهلو ميشدم و دعا ميکردم تا عصر حالم خوب بشه که مجبور نشم مث اين غشيها بالش بذارم وسط سالن، ولو شم جلوي ملت! يه کم که گذشت، ديدم انگار قرار نيست بهتر شم! ![]() گفتم آنلاين شم شايد افاقه کنه که يه جوري شد که براي اولين بار در عمرم، در کمال ندامت و پشيماني، با مرمر حرفم شد؛ بعد چون اون اصلاً غير منطقي برخورد نکرد، زودي به تفاهمات رسيديم و آشتي کرديم! بعدترش گفتم بلند شم من هم يه ذره کمک کنم. ديگه کلي جاتون خالي! ظرف شستم و جاروبرقي و مراسم ميوه و شيريني چيدن و اينا... بعدترش که ديگه همه چيز آماده شد، رفتم لباس رسمي پوشيدم و شروع کردم با ورون جان، smsبازي که من حالم بد ه، افقيم. چي کار کنم؟اون هم خيلي ريلکس، دعوتم کرد به پذيرايي از خود! گفت فکر کن مهمون عادين. سعي کن حالت هم خوب باشه. انقدر هم smsبازي نکن. وقتي رفتن، برام تعريف کن چه خبر بود. راستش من بيشتر از همه نگران اين بودم که اگه ييهو فشارم! بيفته و شربتها رو ولو کنم روي مهمونها، حسابي آبرو م ميره و بايد کلي خجالت بکشم! اصلاً هم رو م نشد به مامان بگم من رو از اين يه رقم معاف کنه. آخه هرچي مراسم پذيرايي بود، من انداختم گردن ديگران. يه فقره شربت رو گذاشتن واسه من که اون هم ميخواستم از زيرش در برم. ديگه راستش خودم خجالت کشيدم!خب از اونجايي که من اصولاً موجود غير قابل پيشبينياي تشريف دارم، وقتي به خودم نگاه کردم، ديدم همه چيز زيادي برام عاديه! يعني يه جور مشکوکي عادي بود واسهم! بعد فکر کردم يه ذره اضطراب هم داشتم بد نبودا! بعدش ديدم نه. آدم مضطرب، هم از ريخت و قيافه ميفته، هم جملههاش بي سر و ته ميشن، حتي ممکنه کلمهها رو هم غلط تلفظ کنه و بعضاً سوتي بده هي! گفتم اصلاً غلط کردم. استرس نخواستم. مهمونها به جاي ساعت ۵، حدود ۲۰ دقيقه به ۶ اومدن. تنها آرزو م اون زمان، اين بود که کاش اين ۴۰ دقيقه رو که ميخوابيدم که انقدر سرم گيج نره. اول، مامان آقاي داماد! – چی بگم خب؟ - اومدن داخل، بعد خودش، بعد پدرش، آخر سر هم خواهرش. ديگه هي همه کلي همديگه رو تحويل گرفتن و ماچ و بوسه و خوشامدگويي و اينا. اين وسط هم آقاي داماد! وايساده بود وسط اتاق، مونده بود گل و شيريني رو به کي بده! تا جايي که من ميدونم، گل رو ميدن به مامان دختر که خب مامان من به احترام پدر ايشون که هنوز داخل نيومده بودن، وايساده بود دم در. بابام هم فکر کنم بيرون بود!!! آخه نديدمش اون وسط.من هم که حواسم جمع! بدون اينکه نگاه کنم يا حرکت مشکوکي انجام بدم، متوجه شدم که به مامانش گفت اينا رو - گل و شيريني - چي کار کنم؟ مامان آقاي داماد گفت بده به مامانش... با سر هم آروم اشاره کرد که يعني برو جلو. بنده خدا - حالا سختش هم بود، مونده بود چي کار کنه - اومد باز وسط اتاق، مامان من هم - بر عکس هميشه - اصصصصصصصصصصصلاً حواسش نبود. آقاي داماد با استيصال! باز فکر کرد که چي کار کنه آخه؟ اين بار مامانش آرومتر گفت بدهش به مريم خانوم! و خب با استيصال خيلي بيشتر، اصلاً مونده بود که حالا مريم کدومه؟ من هستم يا احياناً خواهرم؟! حالا من ِ مسخره هم خندهم گرفته بود و خب چون آدم بايد خوشاخلاق باشه، قاطي احوالپرسي کلي خنديدم که منفجر نشم! وقتي هم اسمم رو شنيدم، برگشتم که مثلاً يک عکسالعملي نشون داده باشم و خانوادهاي رو از نگراني برهانم! مژدگاني هم نداد کسي بهم!وقتي که همه مستقر شدن، پذيرايي شروع شد. من هم رفتم شربت بيارم کلي هم تمرکز گرفتم که نريزه روي سيني و فرش و زمين و شلوار کسي احياناً!وسط اتاق که رسيدم، شروع کردم به نق زدن که «هر چي کار سخته، ميدن به من!» فکر کردم تو دلم گفتم ولي با صداي خندهي حضار، دوزاريم افتاد که يه کم بلندتر از توي دلم داد زدهم ظاهراً. مث پرروها خودم هم خنديدم. اصلاً هم به رو م نياوردم. پدر آقاي داماد - خيلي نفسه - وقتي ليوانش رو برداشت، گفت مرسي عمو! بعد من ياد اين عمو مهربونهاي تو فيلمها افتادم، کلي دلم آخيش شد! بعدي خود آقاي داماد بود که انقدر دستش ميلرزيد که کاملاً تمرکز گرفته بود که شربته رو نريزه روي مبل و فرش و احياناً لباساش که اصلاً نگام هم نکرد. من ديگه بيشتر داشتم ميمردم از خنده. چرا انقدر پررو م من؟! بعديا هم مامان و خواهرش بودن و مامان ايناي خودم... اول يه کم از اينور اونور حرف شد که يخ مجلس باز شه يه کم - البته جو، سنگين نبود در کل - بعدش هم مامان آقاي داماد - که به فرمودهي خودش و شواهد موجود - بدتر از من، آدم خيلي عجوليه، گفت خب بريم سر اصل مطلب و پسر عزيزش رو مجبور کرد به لکچر دادن. من هم اصلاً نگاش نميکردم که بيشتر از اين هول نشه. خب نگرانش بودم واقعاً اما وقتي ديدم داره سعي ميکنه صدا ش هم نلرزه، ديگه واقعاً دلم سوخت. مهموني و اين همه استرس؟مامان آقاي داماد، هم هي ميخنديد ميگفت خلاصهتر بگو، اصلش رو بگو! آخه اصولاً هول بود که به نتيجه برسه! نوبت من که شد، تا خواستم صدا م رو صاف کنم و مث اون دفعه، لودگي دربيارم که «ضمن عرض سلام خدمت حضار محترم...» ديدم اعلام کرد که مريم خانوم حرفاش رو به من گفته، من هم رفتهم خونه تعريف کردهم. ديگه خودشون بايد به نتيجه برسن... به اينجا که رسيد، من کلي حسرت خوردم که حيف شد؛ تازه ميخواستم يه دهن بخونما! مامان هم زنگ تفريح اعلام کرد و همه شروع کردن به خوردن. همچين گرم خوردن ميوه شده بودم - نيت هم کرده بودم همهش رو بخورم - که باز مامانش با استيصال گفت خب اگه اجازه بدين، اينا برن صحبت کنن يه کم! چرا بلند نميشين شماها؟ ديدم ديگه اگه بخوام همهي ميوهم رو تموم کنم، نصفه شب میشه؛ مامانم هم چون من رو بزرگ کرده! بلند پيشنهاد کرد که ظرف ميوهم رو هم ببرم با خودم. من هم از خدا خواسته با ميوههام راه افتادم؛ آقاي داماد هم پشت سرم. من هم خيلي رک، برگشتم گفتم ميوه تون رو نميارين؟ (يعني من از مال خودم بهت نميدما!) که باعث شدم بنده خدا برگرده با کلي شرمندگي، ظرف ميوهش رو برداره بياره. بد تعبير نشه. شايد انقدرا هم موجود مسخرهاي نباشم و طبيعتاً فرق موقعيت شوخي و جدي رو ميفهمم ولي اون لحظه ديدم نبايد انقدر سختش کرد. اگه هر کسي خودش باشه، همه چيز خيلي راحتتره. قسمت جالبش اين بود که بعد از يکي دو ساعت، همه حوصلهشون سر رفته بود و هي ميگفتن بيا برييييييييييييييييييييييييييييييييم، بعداً ميايم باز... ولي همچنان خاطرههاي ايشون و خندههاي من ادامه داشت. شايد دربارهي يه مورد جدي صحبت کرديم که در واقع، بحث نبود اصولاً چون هر چي گفت، من قبول داشتم. هيچ تبصره موادي هم نداشتم که اضافه کنم. آدم بعد از ۴ تا برخورد درست حسابي با ملت، متوجه ميشه کي صداقت داره و کي نداره، کي همه چيز رو ميگه و کي سانسور ميکنه، کي نقش بازي ميکنه و کي خود واقعيش رو نشون ميده... انتخاب خيلي خيلي خيلي سختيه. با اينکه عادت دارم با ۴ تا ايراد الکي، خودم رو از سختي تصميم گرفتن خلاص کنم، ولي راستگويي و صداقت اين آدم، انقدر برام ارزشمند هست که بخوام براي اين رابطه وقت بذارم... *۲۸ ارديبهشت *همه مدل سرماخوردگي رو امتحان کردهم من! امتحان که چي بگم! توفيق اجباريه ظاهراً. ورژن جديدش هم تلفيقي از حالت تهوع، بيحالي و سرگيجهس که مامان و خواهر گرامي با کماااال ميل ربطش ميدن به يه سري چيزاي ديگه که سوژه داشته باشن واسه خنده! :دي *نميدونم اين مرمر با اون دست و پاي کبودش قراره امروز توي جشن نامزدي دختر خاله الي چي کار کنه! همهش نگرانم توي اين هاگير واگير، مامانش متهم نشه به کودک آزاري! خب دختر حواست کجاست که هي ميخوري به در و ديوار؟ ![]() *يه احساس مزخرف بامزه دارم؛ يعني نميدونم ترجيح ميدادم مث مثلاً يک ماه قبل، زندگيم ساکت و آروم و بي سر و صدا بود يا دوست دارم اينطوري باشه. اصلاً نميدونم. هر چي هم فکر ميکنم به هيچ نتيجهاي نميرسم. حالا نه هيچي ِ هيچي! ولي همهش يه طورايي ميخوام فرار کنم ازش. تظاهر ميکنم هيچي نيست اما عملاً تمام مدت دارم بهش فکر ميکنم.. که ميخوام چي کار کنم؟ که خوبه يا نه؟ درسته يا نه؟ بله يا نه؟ نمي دونم... فقط يه احساس بامزهي گاهاً مزخرف دارم! *ارديبهشت ِ من هم داره تموم ميشه. خدا کنه امسال بهتر از سالهاي قبل باشه. خدا کنه هر سالي که مياد، بتونيم بگيم امسال، بهتر از سالهاي قبل بود. *شده پاي تلفن پشت سر يکي حرف بزني؟ نه حرف بد! فقط چون خودش اينجا نيست، ميشه «پشت سر»ش حرف زدن ديگه! بعد شده طرف ييهو بياد روي خطت و انقدر تلفن بوق بوق کنه که مجبور بشي جوابش رو بدي که معطلت نمونه؟ بعدش شده دوستت از شنيدن بقيهي ماجرا - تقريباً بلافاصله - بعد از تموم شدن قسمت دوم جريان، ريسه بره از خنده؟ امروز صبح اينطوري شد... *چند قانون آداب معاشرت كافيست نگاهي به دور و اطراف خود بياندازيد تـا متوجه شويد در جامعهي ما تنها شمار اندكي از افراد متشخص و با نزاكت به جاي مانده است. در روزگـاران پيشين به آداب معاشرت و نزاكت اجتماعي بهاي بيشتري داده ميشد اما افسوس كه جامعهي امروز دستخوش تحولات گوناگوني گشته است. مقصود من آن نيست كـه مردم بـايد همانند ربـات، آداب معاشرت را يك به يك و مو بـه مو، برده وار رعايت و اجرا كنند بلكه رعايت برخي آداب پسنديده به شما كمك خواهد كرد تا شان و منزلت اجتماعيتان ارتقا يابد. مـن نكاتي را گردآوري كردهام كه ميتواند شما را از يك فرد عامي به يك انسان متشخص و جنتلمن تبديل كند. با رعايت اين نكات ساده به شما اطمينان ميدهم كه ديگران شما را در زمرهي افراد بااصل و نسب و فرهيخته قرار خواهند داد.شخصي كه ديگران آرزوي معاشرت و شراكت با وي را دارند و لازم به ذكر نيست كـه همواره خانمها از ملاقات با يك مرد متشخص خوشنود خواهند شد. 1- هميشه مودب باشيد. اگـر هـم از كـسي خوشتان نميآيد، نيازي نيست كه شان و منزلت خودتان را تا سطح اجتماعي آن فرد تنزل دهيد. مودب و با نزاكت باشيد تـا برتري خود را نسبـت بـه آن شخص ثابت كنيد. 2- هيچگاه دشنام ندهيد. دشنام و ناسزاگويي مطلقاً ممنوع ميباشد چون نشان دهندهي آن است كه شما قادر نيستيد براي بـيـان عقايد خودتان، از واژه ها و لغات مناسبتري بهره بگيريـد. از آن گذشته لااباليگري هميشه دور از نزاكت و ادب است. 3- با صداي بلند صحبت نكنيد. هنگامي كه با صداي بلند صحبت ميكنيد، بـاعث بالا بردن سطح استرس ميان اطرافيان خود ميگرديد. بـلند صحبت كردن، بيانگر آن است كه شما قادر به بحث منطقي با ديگران نيستيد و عجز شما را در استدلال معقولانه نشان ميدهد و آنكه ميخواهيد حرف خودتان را با توسل به زور وخشونت به كرسي بنشانيد. همچنين بلند صحبت كردن سبب جلب توجه اطرافيان ميگردد؛ البته توجه منفي. 4- كنترل خود را از دست ندهيد. زماني كه شما كنترل اعصاب خود را از دست ميدهيد و از كوره در ميرويد، به همه نشان مي دهيد قادر به كنترل احساسات و هيجانات خود نيستيد. وقـتـي هم كه شما از كنترل رفتار خودتان عاجزيد، چگونه قادر بـه کنترل چيز ديگري خواهيد بود؟ همواره خونسردي خود را حفظ كنيد (كار آساني نخواهد بود اما به زحمتش ميارزد). 5- به ديگران خيره نشويد. زل زدن به ديگران و چشمچراني، نوعي تعرض به ديگران محسوب ميشود. شما كه نميخواهيد بيجهت ديگران را مرعوب خود سازيد؟ 6-صحبت كسي را قطع نكنيد. پيش از آنكه اظهار عقيدهاي بكنيد، اجازه دهيد صحبت ديگران بـه پايان برسد. ميان صحبت كسي پريدن، نشانهي بينزاكتي و عدم برخورداري از مهارتهاي اجتماعي فرد است. اگر نميخواهيد خودبين و ازخودراضي به نظر آييد، هيچگاه صحبت كسي را قطع نكنيد و هرگاه كه ناچار بـه انجام اين كار شديد، حتـماً بـا گفتن جـملهي "معذرت ميخواهم"، اقدام به انجام آن كار كنيد. مودب بودن بـه مفهوم آن است كـه براي موقعيت، عقايد و احساسات ديگران احترام قائل شويم. 7- هميشه وقت شناس باشيد. مهم است كه به وقت ديگران احترام بگذاريد.سر موقـع در جلسات، قـرار ملاقـاتهـا، موقعيتهاي شغلي و اجتماعي حضور يابيد. همچنين يك فرد متشخص ميداند چه زماني بايد ميهماني را ترك كند. *۲۹ ارديبهشت *عجب گيري کردما! آدم تو بلاگ خودش هم نميتونه چيزي بنويسه؟ هر روز يه چيزي ميگي، فردا ش به يکي برميخوره و به خودش ميگيره. لابد بايد عذرخواهي هم کنم! *روشهاي کاهش استرس شما هرچقدر هم آرام و ريلكس باشيد، ممكن است در طول روز به دلايل مختلف دچار استرس شويد. ترافيک و شلوغي خيابان، كارهاي زياد ناتمامي كـه بايد انجام دهيد، خرابي اتومبيل و كنكور مسائلي هستند كه ممكن است موجب بروز استرس در شما گردند. نكته اينجاست كه استرس، باعث حل مشكل نشده و برعكس شما را از ادامهي فعاليت صحيح باز ميدارد. در اين قسمت، 5 روش ساده را جـهت كاهش استرس بـه خصوص در هنگام كار، بيان ميكنيم. 1- شمارش كنيد. يك روش موثر براي برخورد با موقعيتهاي استرسآور، شمارش تا عدد 10 است. اين كار كمك ميكند از لحاظ فكري و رواني، از آن لحظهي استرسآور دور شده و 10 ثانيه به شما وقت ميدهد تا از آن شرايط خود را رها كنيد.فرض كنيد اين عمل، ريموت كنترل زندگي شما است؛ دكمه pause را ميزنيد. وقتي تا عدد 10 شمارش كرديد، دوباره دكمهي "play" را فشار ميدهيد. در نتيجه در وضعيت بهتري نسبت به قبل قرار خواهيد گرفت. 2- موقتاً بگريزيد. هنگامي كه در خود احساس استرس شديد ميكنيد، بهتر اسـت به طور فيزيكي خود را از محيط دور كنيد. كمي قدم زده و نفسي تازه كنيد. مدتي بـه داخـل شهر رفته و فكر خود را از مسائل دغدغهآور رها كنيد. البته منظور اين نـيست كه كـلاً مـيدان را خـالي كنيد، بلكه ترك موقعيت براي چند لحظه و مراجعت دوباره با فكري آزاد و تازه، باعث رهايي از استرس و انجام بهتر كارها خواهد شد. اگر در ترافيـك خيـابان گير كرده باشيد، ترك موقعيت مشكل به نظر ميرسد. در اين شرايط راديو را روشن و سعي كنيد كه به موضوع ديگري غير از ترافيك فكر كنيد. اگر صداي اتومبيلهاي ديگر شما را آزار ميدهد، پنجرهها را ببنديد. 3- شيئي را فشار دهيد. معمولاً فشردن چيزي با دست، بـاعث كاهش استرس و دغدغه خاطر ميگردد. شما ميتوانيد مثلاً يك حلقه تقويت كننده مچ دست به همراه داشته باشيد و هنگام استرس آن را در دست خود فشار دهيد. 4- سخت نگيريد. وقتي به دليل موضوعي دچار استرس ميشويد، از خودتـان سؤال كنيد كه آيا آن موضوع اينقدر اهميت دارد كه به خاطرش دچار پريشاني شويد؟ واقعيت اين است كه اكثر مسائل روزمره كه باعث ايجاد استرس ميگردند، تهديدي براي زندگي به شمار نميآيند مگر اينكه مربوط به اموري از قبيل خانواده يا سلامتي افراد باشند. هرگاه احساس كرديد جلسه امروز آنطوري كه انتظار داشتيد، نتيجه نداشته و يا متوجه لكي روي لبـاستان شديد، دچار پريشان خاطري نشويد. اينها مسائل تعيين كنندهي زندگي نبوده و باعث بروز فاجعه نميشوند.كمي راحتتر گرفتن موقعيتها، باعث كاهش سطح استرس و فشارهاي رواني ناشي از آن در شما ميشود. 5- نفس عميق بكشيد. تنفس به جز داشتن اثرات حياتبخش، ميتواند در آرام کردن شما نيز بسيار موثر باشد. هنگام استرس نفس عميق كشيده و خود را از لحاظ جسماني و رواني آرام كنيد. بدون استرس زندگي كنيد! [Link] [3 comments]
Wednesday, May 16, 2007
چگونه در حمام به ما خوش بگذرد
*۲۳ ارديبهشت *مجبورم هر کتاب رو دو بار بخونم. آخه دفعهي اول انقدر هولم ببينم جريان چيه که دقيقاً مث کساني که دنبالشون کردهن، تند تند ميخونم همهش رو. تموم که ميشه و يه نفس راحت ميکشم، فکر ميکنم ببينم يادم مياد کل جريان رو يا نه!!! اگه نه، مجبورم دوباره بخونمش. جديداً دارم عادت ميکنم همون دفعهي اول، هم تند بخونم هم کامل! حالا خلاصهي Robinson Crusoe نوشتهي Daniel Defoe رو مينويسم ببينم يادمه؟! البته من متن بازنويسي شدهش از Nancy Taylor رو خوندم اما اگه جايي متن کاملش رو ببينم، ميخونم حتماً. اگه خودت رو بذاري جاي رابينسون، خيلي هيجانانگيزه... رابين، عاشق دريا بود ولي پدرش هي منعش ميکرد از سفرهاي دريايي. يه جورايي معتقد بود اگه همون جا - توي York - بمونه و کار کنه، بهتره براش.. ولي رابين گوش نداد. بيخداحافظي خونه رو ترک کرد و رفت دنبال علاقهش. به کمک پدر دوستش اولين سفرش رو شروع کرد. يه سري کالا خريد، برد به يه شهر ديگه و سود زيادي به دست آورد. با پولش توي يه منطقهي ديگه، مزرعه خريد و ۴ سال رو ش کار کرد. وقتي کلي پيشرفت کرد و مطمئن شد هر سال درآمد مزرعه رو ميريزن به حساب بانکيش، دوباره سفرهاش رو شروع کرد. تا اينکه يه بار، طوفان خيلي شديدي شروع شد، رابين و ۱۱ نفر ديگه خواستن با کمک قايق خودشون رو نجات بدن که گرفتار موجهاي بلندي شدن و همه مردن جز رابين که موجها انداختنش تو يه جزيره. رابينسون مجبور شد که با وضعيت جديدش، کنار بياد. تا کشتيشون که چند مايل اونورتر، نصفه نيمه غرق شده بود، شنا کرد و براي خودش، کلي وسيله، غذا، لباس و کتاب آورد. به مرور توي چند ماه، براي خودش خونه ساخت؛ تخت خواب و ميز ناهار خوري و صندلي و قفسه براي وسايلش درست کرد. نگهداري از حيوانات، کار کردن توي باغ ميوه، نون و غذا پختن رو ياد گرفت. تمرين کرد با پوست حيوونا براي خودش لباس و چتر درست کنه و خلاصه توي اون حدوداً ۲۷ سالي که توي جزيره بود، مجبور شد به تنهاييش عادت کنه و ياد بگيره چطور زندگي کنه. سالها گذشت تا اينکه يه روز صبح زود، نزديک ساحل يه رد پا ديد! اول فکر کرد جا پاي خودشه ولي بعد ديد از رد پاي خودش، خيلي بزرگتره. کلي کشيک داد تا متوجه شد هر چند وقت يک بار، يه سري آدمخوار چند تا زنداني سفيد پوست رو با خودشون ميارن، صبح زود ميکشنشون، کبابشون ميکنن و همه رو ميخورن. استخوانهايي هم که هر از گاهي توي جزيره ميديد، مال آدميزاد! بوده... کلي ترس برش داشت و خونهش رو تجهيز کرد و اسلحه درست کرد و اينا... و تصميم گرفت اين دفعه بره زندانيها رو نجات بده شايد يه فرجي بشه! و يه دوست پيدا کنه. دفعهي بعد که آدمخوارها اومدن، يکي از زندانيها فرار کرد، رابين هم کمکش کرد و با تفنگ يکي از آدمخوارهايي رو که در تعقيب زندانيه بود، کشت. خود زنداني هم اون يکي آدمخواره رو سر بريد! بدين ترتيب بقيهي آدمخوارها از ترس صداي شليک، فرار کردن و رابين با زندانيه دوست شد. چون اون روز، جمعه بود - رابين با چوبخط براي خودش تقويم درست کرده بود - اسم زندانيه رو گذاشت Friday. Friday خيلي به رابين اردات داشت و هي با ايماء و اشاره سعي ميکرد نشون بده که ميخواد بردهي رابين باشه. رابينسون هم بهش ياد داد که Master صدا ش بزنه. Friday پسر خيلي باهوشي بود و خيلي سريع ياد گرفت انگليسي حرف بزنه. رابين هم معلم خوبي بود. اشياء رو به Friday نشون ميداد و کلمهها رو ميگفت. اينطوري تونست بعد از سالها با يکي حرف بزنه، شوخي کنه، با هم کار کنن و تنها نباشه در کل. چند وقت بعد رابين و Friday، تونستن دو نفر ديگه رو از چنگ آدمخوارها نجات بدن. يکيشون يه مرد اسپانيايي بود، اون يکي هم پدر Friday بود! وقتي شدن ۴ نفر، خيلي بيشتر بهشون خوش ميگذشت. Friday شده بود مترجم! کلي حرف ميزدن و ميخنديدن و خيلي وضع روحي رابين بهتر شد و اميدوار بود يه روزي بتونه برگرده انگليس. چند وقت بعدترش، يه کشتي ديدن. از دور، چند تا قايق نزديک شدن و چند نفر پياده شدن و اومدن به جزيره. رابين ديگه احساس ميکرد جزيره، مال خودشه و نميتونست ببينه کسي بياجازه واسه خودش مياد و ميره. وقتي اون آدمها با هم درگير شدن، رابين و دوستاش، اونايي رو که زار و ضعيف و زنداني بودن، نجات دادن. يکيشون که کاپيتان کشتي بود، تعريف کرد که يه عده اينا رو زنداني کردن و کشتي رو گرفتن و قصد داشتن بقيه رو توي جزيره رها کنن. رابين هم قضيه رو برعکس کرد؛ آدم بدهاي قصه رو گذاشت توي جزيره و قرار شد خودش و Friday و کاپيتان و دار و دستهش با کشتي برگردن به انگليس. پدر Friday و اون مرد اسپانيايي هم هميشه از جزيرهاي حرف ميزدن که چندين آدم ديگه اونجا گير افتادهن و يه قايق بزرگ ساختن و رفتن که اونا رو هم برگردونن که همگي جميعاً کشتي بسازن و برن به کشور خودشون. چون هر چي صبر کردن، اونا نيومدن، رابين و Friday و کاپيتان اينا حرکت کردن و از جزيره دور شدن... رابين کلي ذوق کرد وقتي برگشت به انگليس و متوجه شد که از مزرعهش کلي پول بهش رسيده و ثروتمند شده توي اين سالها. پدر و مادرش مرده بودن - که البته اصلاً بابت اين قضيه، خودش رو ناراحت نکرد - و کلي به خواهر برادرهاش کمک کرد و ازدواج کرد و اينا... چند وقت بعد، بچهدار شد - دو تا پسر و يه دختر - بعدترها زنش هم فوت شد - هزار سالش بود لابد ديگه - و رابين تصميم گرفت دوباره يه سر بره به جزيرهش. وقتي رسيد به جزيره، ديد ملت همگي کلي در صلح و صفا خوش به حالشون شده، سر و کلهي يه سري آدم ديگه هم پيدا شده بود توي اين چند سال و جزیره کلی شلوغ شده بود. رابين با خودش کلي وسيله و يه سري حيوانات جديد برده بود و سه هفته اونجا موند و خب يه روزي شايد بخواد دوباره توي جزيره زندگي کنه که اون يه قصهي ديگهس... ايدهي داستان رابينسون کروزوئه اينطوري به ذهن Daniel Defoe رسيد: سال ۱۷۰۴ آدمي به اسم Alexander Selkirk يه سفر دريايي رو شروع کرد. بعد با کاپيتان کشتي دعواش شد - نميدونم سر چي؟! - و کاپيتان هم براي اينکه طرف رو ادب کنه، توي جزيرهي Juan Fernandez جاش گذاشت! اون زمان، هيچ کس توي جزيره زندگي نميکرد و الکساندر مجبور تا سال ۱۷۰۹ يعني حدود ۵ سال اونجا بمونه. بعد يه کشتي انگليسي به جزيره اومد و الکساندر رو برگردوند به انگليس. خلاصه اينکه هم الکساندر حسابي ادب شد، هم دانيل دفو تونست يه داستان بنويسه که توي دنيا معروف بشه. نتيجهي اخلاقي اينکه: ۱. اول بسنجيد در چه موقعيتي هستيد، بعد پررو بازي در بياريد. ۲. سعي کنيد به شرايط جديد عادت کنيد زود. گاهي وقتا گريه زاري راه انداختن، عملاً فايدهاي نداره. ۳. هميشه سعي کنيد به جاي تنها بودن، چند تا دوست جور کنيد واسه خودتون. ۴. آدم مجبور باشه، هم آدمخوارها رو ميکشه، هم ميره شکار، هم کلي خونه و قايق و چيزايي ميسازه که به عمرش فکرش رو هم نميکرد. 5. قدر خونه زندگي راحت و دوستاتون رو بدونيد. به حرف بزرگترتون هم گاهي گوش بديد، بد نيست. *یه سوال: شما مث بچهي آدم ميرين حمام؟ يعني ميرين توي حمام، تند تند شامپو و آب و حوله؟ همين؟ اگه آره، پس من هيچيم به آدميزاد نرفته! يادمه اولين بار وقتي جلوي خواهر دوستم حرف اين چيزا شد، کلي اول تعجب کرد، بعد هم خنديد. آخه حيف نيست؟ حمام رفتن ميتونه خيلي تر از اين حرفا باشه.ترفندهاي آببازي يا چگونه در حمام به ما خوش بگذرد. ۱. اگه آدم جدي و عصا قورت دادهاي هستيد، اين مقاله! به دردتون نميخوره. ۲. وقتايي که دلتون گرفته، اول يه فصل حسابي واسه خودتون گريه کنيد، بعد همونجا زير دوش صورتتون رو بشوريد! بعد بقيهي دستورالعمل رو دنبال کنيد. ۳. چند راه وجود داره: يا بيخيال بخش موسيقي ماجرا بشيد يا توي خونه تنها باشيد و بريد حمام يا آدم / آدمهاي موجود در خونه، آدمهاي پايهاي باشن که از شما شناخت کافي داشته باشن و به عقلتون شک نکنن يا انقدر با اون آدم صميمي! باشيد که بتونيد يه تعارف بزنيد باهاتون بيايد حمام که بيشتر خوش بگذره. البته دروغ نگم. اين يه رقمش رو امتحان نکردهم هنوز. اول بايد وقت بذاريد و يه ليست! از آهنگهاي مورد علاقهتون درست کنيد؛ ترجيحاً تريپ داريوش و رضا صادقي و ناله و نفرين نباشن. بعد کامپيوترتون رو روشن ميذاريد يا واکمن يا سيديمن يا امپيتري پلير يا گوشيتون رو ميبريد پشت در حمام - که بخار آب خرابش نکنه - يا اگه حمام بزرگه، توي حمام ميذاريدش يه گوشهاي که آب ماب نخوره بهش. ۴. کر مادرزاد ميشيد و اصلاً با صداي زنگ در و تلفن و اينا خودتون رو ناراحت نميکنيد. آهنگها شروع ميشن حالا ![]() ۵. در حالي که شديداً تريپ خوشحالي هستيد - نيستيد هم اداش رو دربيارين؛ جواب ميده! - چک کنيد که همه چيز توي حمام آمادهس. اينطوري مجبور نيستيد هي بيايين بيرون و وسيله ببريد داخل!۶. تند تند، جنگي لباسهاتون رو پرت ميکنيد يه گوشه؛ دقيقاً انگار دنبالتون کردهن. اينطوري هيجان ماجرا بيشتر ميشه. ۷. ميپريد زير دوش آب و هي سرد و گرمش ميکنيد و هر بار سوختيد يا يخ زنيد، ميتونيد الکي جيغ هم بزنيد که تفريح هم کرده باشيد. ۸. در اين مرحله، خيلي ريلکس شروع ميکنيد به رقصيدن. از مسخرهبازي و ادا اصول بگير تا رقص خيلي جدي؛ همه رو اجرا ميکنيد. ميتونيد چند تا حرکت ابتکاري هم انجام بديد و همزمان بشکن بزنيد يا دست بزنين واسه خودتون يا تصور کنيد يکي با کلي قر مياد جلو، دستتون رو ميگيره و مي بردتون وسط! بعد کلي هنرنمايي ميکنيد و جنهاي حمام براتون کِل ميکشن! اگر دلتون خواست، ميتونيد کلي هم بخنديد و ديگران رو بياريد وسط! اينطوري ميتونيد يه دور هم دستهجمعي برقصيد.۹. بعد اگه دوشدستي داريد، مياريدش پايين؛ ميگيريدش جلوي صورتتون و تصور ميکنيد اين چرخ آبه - به جاي چرخ گوشت - بعد سعي ميکنيد مستقيم بهش نگاه کنيد. وقتي همهي چشمهاتون پر از آب شد - ميگن هر چشم، اندازهي يه قطره آب گنجايش داره البته - و ديگه ديديد واقعاً نميشه چشم هاتون رو باز نگه داريد، سعي ميکنيد کلاس شنا رو شبيهسازي کنيد و هي فوت کنيد توي دوش! در ادامه ميتونيد آب چرخ شده رو گاز بزنيد و در آخر، توي دوش آواز ميخونيد. توصيه ميشه آهنگهاي انتخابيتون رو حفظ باشين که بتونين در اين قسمت، ترانههه رو با خواننده بلند بلند بخونيد. هر کي هم بخنده، خر ه! ۱۰. الان ديگه ميتونيد دوش دستي رو بذاريد سر جاش. يه مشت شامپو بريزيد روي موهاتون. بعد اگه موهاتون کوتاهه که هيچي - در تخصص من نيست - ولي اگه موهاتون بلنده، ميتونيد با کفهاي موجود، موهاتون رو مث بستني قيفي روي سرتون جمع کنيد و جلوي آينه حال کنيد با شينيون خوشگل موهاتون. ۱۱. بدون شستن موهاتون، به کمک يه عالم شامپو بدن يا صابون، خودتون رو شکل آدم برفي کنيد. همهي هيکلتون بايد کفي باشه. حالا رقصهاي دو نفرهي فيلم Shall we dance رو يه ذره شبيهسازي کنيد. ميدونم بلد نيستي. اداش رو که ميتوني در بياري. نکته: در تمام اين مدت، مواظب باشين که مث نيني کوچولوها کف توي چشماتون نره که بتونيد از مناظر لذت ببريد. ۱۲. حالا اگه با سنگ پا حال ميکنيد، اون رو هم امتحان کنيد. اگه قلقلکي باشين که ديگه بساطي ميشه ديدني. فقط مواظب باشين نقش زمين نشيد که اگه پاتون بشکنه وبال گردنتون بشه، عمراً کسي نميتونه بياد کمکتون. بعد ميميريد فداي سرم ميشيد. ۱۳. اگه دوست داريد، ميتونيد يه دور ديگه هم توي دوش فوت کنيد و آواز بخونيد. ۱۴. بعد که کفها تموم شد، با حولهتون - حوله لباسي نباشه - اداي شنل زورو رو دربياريد جلوي آينه. ۱۵. حالا هي نق بزنيد و بهانه بگيريد و مث ماست، خيلي آروم لباسهاتون رو بپوشيد بدويد بيايين بيرون ![]() ۱۶. اگه سرمايي نيستين جلوي پنکه - از اين پايه بلندا - اگه سرمايي هستيد، جلوي سشوار، اداي رقص خواهر کامران و هومن توی کلیپ سنیوریتا رو دربيارين. هي تکون بخوريد و موهاتون رو اينور اونور بزنيد. 17. حالا حوله و سشوار و بقيهي چيزا رو ببريد بذاريد سر جاش که دفعهي ديگه که خواستين برين حمام، عين جنگزدهها اينور اونور آواره نشيد. ۱۸. اين جريان رو براي هر کسي تعريف نکنيد. برای خودتون میگم! *۲۴ ارديبهشت *بعد از چند روز تلاش پيگير، بالاخره ليست رو مرتب کردم. ميذارمش اينجا که بعداً پرينت بگيرم ازش. توش علامت بزنم هر کدوم رو که خوندم. خيلي برام جالب بود که اين چند تا کتابي که اتفاقي همينطوري دِيمي خريدم اين ماه، همهشون جزو کتابهاي ليست ۱۰۰۱ بودن! ايول حس ششم! پ.ن: به حس چندم مربوطه؟ اصلاً به حس مربوطه؟!
1- هرگز رهايم مكن - كازوئو ايشيگورو (ققنوس)
19- ماجراي عجيب سگي در شب - مايك هادون (افق)
50- سور بز - ماريو وارگاس يوسا (علم)
52- شيطان و دوشيزه پريم - پائولو كوئيلو (كاروان)
57- بيخبري - ميلان كوندرا (روشنگران)
63- آدمكش كور - مارگارت آتوود (ققنوس)
70- تيمبوكتو - پل استر (افق)
89- ساعتها - مايكل كانينگهام (كاروان)
90- ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد - پائولو كوئيلو (كاروان)
92- خداي چيزهاي كوچك - آرونداتي روي (علم)
93- خاطرات يك گيشا - آرتور گلدن (سخن)
145- عروس فريبكار - مارگارت اتوود (ققنوس)
155- جاز - توني موريسون (آفرينه)
189- بيلي بتگيت - اي.ال. دكتروف (طرحنو)
190- بازمانده روز - كازوئو ايشيگورو (كارنامه)
194- تاريخ محاصره ليسبون - خوزه ساراماگو (علم)
195- مثل آب براي شكلات - لورا اسكوئيل (روشنگران)
215- كبوتر - پاتريك زوسكيند (مركز)
219- سه گانه نيويورك - پل استر (افق)
223- دلبند - توني موريسون (روشنگران و چشمه)
236- عشق در زمان (سالهاي) وبا - گابريل گارسيا ماركز (ققنوس)
242- سرگذشت نديمه - مارگارت اتوود (ققنوس)
251- سال مرگ ريكاردو ريش - خوزه ساراماگو (هاشمي)
252- عاشق - مارگاريت دوراس (نيلوفر)
253- امپراطوري خورشيد - جي.جي. بالارد (چشمه)
256- بار هستي - ميلان كوندرا (گفتار / قطره)
261- شرم - سلمان رشدي (تندر)
266- زندگي و زمانه مايكل ك - جي.ام. كوتسيا (فرهنگ نشر نو)
274- منظره پريده رنگ تپهها - كازوئو ايشي گورو (نيلا)
276- خانه ارواح - ايزابل آلنده (قطره)
286- آوريل شكسته - اسماعيل كاداره (مركز)
287- در انتظار بربرها - جي.ام. كوتسيا (پلك)
288- بچههاي نيمهشب - سلمان رشدي (تندر)
293- نام گل سرخ - اومبرتو اكو (شباويز)
294- كتاب خنده و فراموشي - ميلان كوندرا (روشنگران)
300- اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري - ايتالو كالوينو (آگاه)
322- آماتورها - ريچارد بارتلمي (كلاغ سفيد)
324- پاييز پدرسالار - گابريل گارسيا ماركز (حكايتي ديگر)
331- برج - جي.جي. بالارد (چشمه)
335- رگتايم - اي. ال دكتروف (خوارزمي)
338- آبروي از دست رفته كاترينا بلوم - هاينريش بل (نيلوفر)
346- مامور معتمد - گراهام گرين (نيلوفر)
349- سولا - توني موريسون (قله)
350- شهرهاي نامرئي - ايتالو كالوينو (باغ نو / پاپيروس)
359- سيماي زني در ميان جمع - هاينريش بول (آگاه)
365- آبيترين چشم - توني موريسون (ويستار)
366- ترس دروازهبان از ضربه پنالتي - پتر هاندكه (فصل سبز)
375- سلاخخانه شماره 5 - كورت ونهگات (روشنگران و مطالعات زنان)
389- 2001، يك اديسه فضايي - آرتور سي. كلارك (نقطه)
390- آيا آدم مصنوعيها خواب گوسفند برقي ميبينند؟ - فيليپ ك. ديك (روشنگران)
393- در قند هندوانه - ريچارد براتيگان (چشمه)
399- صد سال تنهايي - گابريل گارسيا ماركز (اميركبير)
400- مرشد و مارگاريتا - ميخائيل بولگاكف (فرهنگ نشر نو)
402- شوخي - ميلان كوندرا (روشنگران)
410- نايب كنسول - مارگاريت دوراس (نيلوفر)
424- شيدائي لول و. اشتاين - مارگاريت دوراس (نيلوفر)
427- گهواره گربه - كورت ونهگات (افق)
433- حباب شيشه - سيلويا پلات (نشر باغ)
436- پرواز بر فراز آشيانه فاخته - كن كيسي (هاشمي)
439- منطقه مصيبتزده شهر - جي.جي. بالارد (جوانه رشد)
441- هزارتوهاي بورخس - خورخه لوئيس بورخس (كتاب زمان)
445- فراني و زوئي - جي.دي. سالينجر (نيلا)
448- سولاريس - استانسيلاو لم (فارياب)
449- موش و گربه - گونتر گراس (فرزان روز)
462- طبل حلبي - گونتر گراس (نيلوفر)
466- بيليارد در ساعت نه و نيم - هاينريش بل (سروش)
468- يوزپلنگ- جوزپه تومازي دي لامپه دوزا (ققنوس)
472- همه چيز فرو ميپاشد - چينوا آچيه (جوانه رشد / سروش / آستان قدس رضوي)
485- پنين - ولاديمير ناباكوف (شوقستان)
486- دكتر ژيواگو - بوريس پاسترناك (ساحل)
494- ارباب حلقهها - جي. آر. آر. تالكين (نگاه)
495- معماي آقاي ريپلي - پاتريشيا هاي اسميت (طرح نو)
499- آمريكايي آرام - گراهام گرين (خوارزمي)
500- آخرين وسوسه مسيح - نيكوس كازانتزاكيس (نيلوفر)
503- سلام بر غم - فرانسواز ساگان (هرم)
508- سالار مگسها - ويليام گلدينگ (رهنما)
511- خداحافظي طولاني - ريموند چندلر (روزنهكار)
519- قاضي و جلادش - فردريش دورنمات (ماهي)
521- مرد پير و دريا - ارنست همينگوي (نگاه)
522- شهود - فلنري اوكانر (نشر نو)
525- مالون ميميرد - ساموئل بكت (پژوهه)
527- امپراطوري كهشكشانها (سه كتاب) - ايزاك آسيموف (شقايق)
529- ناطوردشت - جي.دي. سالينجر (نيلا)
530- انسان طاقي - آلبر كامو (قطره)
535- مرد سوم - گراهام گرين (برگ / ني)
539- من، روبوت - ايزاك آسيموف (پاسارگاد)
547- 1984 - جورج اورول (نيلوفر)
551- جان كلام - گراهام گرين (نيلوفر)
559- طاعون - آلبر كامو (نيلوفر)
564- قلعه (مزرعه) حيوانات - جورج اورول (جامي)
569- مسيح هرگز به اينجا نرسيد - كارلو لوي (هرمس)
570- لبه تيغ - ويليام سامرست موام (فرزان روز)
574- شازده كوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپري (اميركبير)
576- بازي مهره شيشهاي - هرمان هسه (فردوس)
578- برخيز اي موسي - ويليام فاكنر (نيلوفر)
579- بيگانه - آلبر كامو (نيلوفر)
587- زنگها براي كه به صدا در ميآيند - ارنست همينگوي (صفي عليشاه)
589- جلال و قدرت - گراهام گرين (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي)
592- خوشههاي خشم - جان استاينبك (اميركبير)
599- خواب گران - ريموند چندلر (كتاب ايران)
602- تهوع - ژان پل سارتر (نيلوفر)
603- ربهكا - دافنه دو موريه (جامي / جاويدان)
605- صخره برايتون - گراهام گرين (ثالث)
606- ينگه دنيا - جان دسپس (هاشمي)
608- موشها و آدمها - جان استاينبك (اساطير)
610- هابيت - جي. آر. آر. تالكين (پنجره)
611- سالها - ويرجينيا وولف (اميركبير)
615- داشتن و نداشتن - ارنست همينگوي (اميركبير)
619- بر باد رفته - مارگارت ميچل (نگاه)
622- ابشالوم، ابشالوم - ويليام فاكنر (نيلوفر)
628- آنها به اسبها شليك ميكنند - هوراس مكوي (باغ نو / نشر نو)
643- اتوبيوگرافي آليس بي. تكلاس - گرترود استاين (آگاه)
648- سفر به انتهاي شب - لوئي فردينان سلين (جامي)
649- دنياي قشنگ نو - آلدوس هاكسلي (نيلوفر)
654- امواج - ويرجينيا وولف (مهيا)
655- كليد شيشهاي - داشيل همت (روزنهكار)
663- وداع با اسلحه - ارنست همينگوي (نيلوفر)
664- خرمن سرخ - داشيل همت (روزنهكار)
667- در غرب خبري نيست - اريك ماريا رمارك (جويا / ناهيد)
671- خشم و هياهو - ويليام فاكنر (نگاه)
675- ارلاندو - ويرجينيا وولف (اميركبير)
683- ناديا - آندره برتون (افق)
684- گرگ بيابان - هرمان هسه (اساطير)
685- در جستجوي زمان از دست رفته - مارسل پروست (مركز)
686- به سوي فانوس دريايي - ويرجينيا وولف (نيلوفر)
688- آمريكا - فرانتس كافكا (هاشمي)
691- قصر - فرانتس كافكا (نيلوفر)
692- شوايك - ياروسلاو هاشك (چشمه)
698- خانم دالو ري - ويرجينيا وولف (رواق زمان نو)
699- گتسبي بزرگ - اف. اسكات فيتز جرالد (نيلوفر)
701- محاكمه - فرانتس كافكا (نيلوفر)
704- بيلي باد ملوان - هرمان ملويل (فردا)
706- كوه جادو - توماس نان (نگاه)
707- ما - يوگني زامياتين (نشر ديگر)
714- گاردن پارتي - كاترين منسفيلد (خانه آفتاب)
717- سيذارتا - هرمان هسه (اساطير)
722- ببيت - سينكلر لوييس (نيلوفر چشمه)
724- روباه - دي.اچ.لارنس (باغ نو)
726- عصر بيگناهي - اديت وارتون (جار / فاخته)
736- چهره مرد هنرمند در جواني - جيمز جويس (نيلوفر)
741- پايبنديهاي انساني - ويليام سامرست موام (چشمه)
746- روزالده - هرمان هسه (دبير)
750- مرگ در ونيز - توماس مان (نگاه)
757- مارتين ايدن - جك لندن (تندر)
762- پاشنه آهنين - جك لندن (نشر خيزاب)
765- مادر - ماكسيم گوركي (هيرمند)
766- مامور سري - جوزف كنراد (بزرگمهر)
780- دل تاريكي - جوزف كنراد (نيلوفر)
781- درنده باسكرويل - سر آرتور كونان دويل (هرمس)
782- بودنبروكها (زوال يك خاندان) - توماس مان (ماهي)
785- لرد جيم - جوزف كنراد (نيلوفر)
795- كجا ميروي - هنريك سينكويچ (سمير)
797- ماشين زمان - هربرت جورج ولز (انتشارت علمي و فرهنگي)
799- جود گمنام - تامس هاردي (گل مريم / شقايق)
808- تس - تامس هاردي (دنياي نو)
809- تصوير دوريان گري - اسكار وايلد (دبير / كمانگير)
813- گرسنه - كنوت هامسون (نگاه)
824- ژرمينال - اميل زولا (نيلوفر)
825- ماجراهاي هاكلبري فين - مارك تواين (خوارزمي)
826- بل آمي - گي دو موپوسان (مجيد)
829- مرگ ايوان ايليچ - لئون تولستوي (نيلوفر)
831- جزيره گنج - رابرت لوئي استيونسون (هرمس)
837- برادران كارامازوف - فئودور داستايوسكي (ناهيد)
839- بازگشت بومي - تامس هاردي (نشر نو)
840- آنا كارنينا - لئون تولستوي (نيلوفر)
842- خاك بكر - ايوانسرگييويچ تورگنيف (اميركبير)
844- دست تكيده - تامس هاردي (تجربه)
846- بدور از مردم شوريده - تامس هاردي (نشر نو)
848- دور دنيا در هشتاد روز - ژول ورن (دنياي كتاب)
853- مديل مارچ - جورج اليوت (دنياي نو)
857- جنگ و صلح - لئون تولستوي (نيلوفر)
858- تربيت احساسات - گوستاو فلوبر (مركز)
861- ابله - فئودور داستايوسكي (چشمه)
862- ماهسنگ (سنگ ماه) - ويلكي كالينز (سنبله / مجرد)
863- زنان كوچك - لوئييز مي آلكوت (قدياني)
866- سفر به مركز زمين - ژول ورن (دنياي كتاب)
867- جنايت و مكافات - فئودور داستايوسكي (خوارزمي)
868- آليس در سرزمين عجايب - لوئيس كارول (مركز)
871- يادداشتهاي زيرزميني - فئودور داستايوسكي (علمي و فرهنگي)
873- بينوايان - ويكتور هوگو (جاويدان / اميركبير / توسن)
874- پدران و پسران - تورگنيف (علمي و فرهنگي)
875- سيلاس ماينر - جورج اليوت (دنياي نو)
876- آرزوهاي بزرگ - چارلز ديكنز (علمي و فرهنگي)
879- آسياب كنار فلوس (آسياب رودخانه فلاس) - جورج اليوت (نگاه / واژه)
883- داستان دو شهر - چارلز ديكنز (فرزان روز)
884- ابلوموف - ايوان گنچاروف (اميركبير)
886- مادام بواري - گوستاو فلوبر (مجيد)
891- ويلت - شارلوت برونته (پيمان)
893- كلبه عمو توم - هريت بيچر استو (اميركبير)
896- موبيديك - هرمان ملويل (اميركبير)
898- ديويد كاپرفيلد - چارلز ديكنز (اميركبير)
902- بلنديهاي بادگير - اميلي برونته (نگاه)
903- آگنس گري - آن برونته (آفرينگان)
905- جين اير - شارلوت برونته (جامي)
907- كنت مونت كريستو - الكساندر دوما (هرمس)
908- سه تفنگدار - الكساندر دوما (هرمس / زرين، گوتنبرگ)
912- آرزوهاي بر باد رفته - انوره دو بالزاك (اميركبير)
918- اوليور تويست - چارلز ديكنز (مركز)
920- بابا گوريو - اونوره دو بالزاك (ققنوس)
921- اوژني گرانده - اونوره دو بالزاك (جاده ابريشم / سپيده)
922- گوژپشت نوتردام - ويكتور هوگو (جاودان خرد)
923- سرخ و سياه - استاندال (نيلوفر)
930- آيوانهو - سر والتر اسكات (توسن)
933- وسوسه - جين اوستين (اكباتان)
936- اما - جين اوستين (فكر روز)
937- پارك منسفيلد - جين اوستين (كوشش)
938- غرور و تعصب - جين اوستين (نشر ني)
940- عقل و احساس - جين اوستين (نشر ني)
955- اعترافات - ژان ژاك روسو (نيلوفر)
959- رنجهاي ورتر جوان - يوهان ولفگانگ فون گوته (موسسه نشر تير)
963- زندگاني و عقايد آقاي تريسترام شندي - لارنس اشترن (تجربه)
966- اميل: رسالهاي در باب آموزش و پرورش - ژان ژاك روسو (ناهيد)
967- برادرزاده رامو - دنيس ديدرو (البرز)
970- كانديد - ولتر (جوانه توس / دستان / بهنود)
975- سرگذشت تام جونز: كودك سر راهي - هنري فيلدينگ (نيلوفر)
983- سفرهاي گاليور - جوناتان سويفت (انتشارات علمي و فرهنگي)
987- رابينسون كروزوئه - دانيل دفو (جامي)
992- دن كيشوت - سر وانتس (روايت + نيل)
996- هزار و يكشب - عبداللطيف تسوجي تبريزي (هرمس)
1001- حكايتهاي ازوپ - ازوپ (هرمس) *خيلي وقت بود تو ايميل با کسي حرف نزده بودم؛ اصلاً من وقتي با فونت انگليسي توي نوتپد مينويسم، خيلي راحتترم توي حرف زدن در مقايسه با وقتايي که توي لامپاديتور فارسي مينويسم و کپي ميکنم توي بلاگ. *شده چيزي رو که خودت داري و مدتها ازش استفاده کردي، هديه بگيري و کلي هم براش ذوق کني؟ مث Right here waiting... *رفتم سر آرشيو بلاگ که زدهم توي word، خواستم يه کم مرتبش کنم و favoriteهاش رو پيدا کنم. بعد ديدم توي word سخته. با IE آسونتر ميشه لينک داد. بعدش يادم افتاد همهي آرشيو رو ندارم روي کامپيوترم. بعدترش آنلاين شدم که آرشيو رو کامل کنم، يادم افتاد اين کامپيوتر غشي، صفحهي خودم رو مث آدم save نميکنه. من هم به جاش کل آرشيو خرس قهوهاي رو گشتم تا همهي پستهايي رو که قبل از لينک دادن به من نوشته بوده، بخونم. انقدر هم خوشحالم که نگو. احساس فتح خيبر دارم دقيقاً! *نميدونم چند وقته اما خيلي خودسانسوري ميکنم توي بلاگ... غريبهاي اينجا نيست. هر کي مياد يا دوسته، يا اصلاً فارسي بلد نيست و توي سرچ اينجا رو پيدا کرده يا ميخونه و ميگذره يا ميمونه و دوست ميشه. همهش هم خوبه. خيلي وقتا پيش اومده که فهميدهم کسي خيلي وقت پيش بهم لينک داده و مطالبم رو ميخونده اما بهم نگفته مث ورون ، مث مرمر - فکر کنم البته - و من خيلي اتفاقي پيداش کردهم و دوست شدهايم با هم.. يا دوستايي داشتهام که توي مثلاً يه سايتي عضو بودهايم هردو، اونجا هم رو ديديم، بعد لينک داديم به هم، دوست شديم و کلي به داد هم رسيديم، توي روزاي خوب و بد همديگه رو تنها نذاشتيم و خيلي چيزاي خوب ديگه که روي نت اتفاق ميفته. نميفهمم چرا بعضي بزرگترا فکر ميکنن نت بد ه؛ دوستيهاي نت به درد نميخورن. من اينجا خيلي دوستاي خوب دارم که خيلي بيشتر از آدمهاي گندهاي که هر روز ميديدم / ميبينم، روشون حساب ميکنم. کجا بودهن اون آدمها وقتي من از غصه داشتم دق ميکردم، وقتي تنها بودم يا وقتي خيلي دلم ميخواست لودگي کنم و دستورالعمل! بنويسم و دوستام بخندن يه کم! خيلي وقتا هست که با کلي اندوه ميشيني پاي کامپيوتر اما خودت رو ميزني به اون راه؛ تظاهر ميکني خوشحالي. حتي بقيه رو هم شريک خوشحالي ساختگيت ميکني. بعد يهو ميبيني واقعاً حالت خوب شده. جدي جدي خوشحالي... امروز ميخوام تشکر کنم... از همهي اونايي که هميشه اينجا رو ميخوندن يا ميخونن. از اونايي که لينکاشون اين کنار =>> هست؛ از اونايي که يواشکي ميخونن و لينک نميذارن برام يا کامنت نمينويسن و نميدونم کين؛ از اونايي که حتي يه بار باز شدن صفحهي بلاگشون، خوشحالم کرده. مث رنگ بنفش بلاگ ورون، مث رنگ سرمهاي نامههاي باد، مث خرس خوشگل بلاگ خرس قهوهاي، مث همهي صفحههاي دفتر دوستام که هر وقت بخوام، برام باز ميشن و حال و هوا م رو عوض ميکنن. صداي بارون مياد. نميدونم چه مرگم شده؛ حتي نميدونم چه حسي دارم اما فکر کردم حيفه براي اين همه لذت، اين همه حس خوب خفهخون بگيرم و تشکر نکنم. اندازهي همهي مهربوني خدا مرسي... *از اون فحش قشنگا بدما! اين بلاگر نکبت هر دفعه ديوونه ميکنه آدم رو تا باز بشه صفحهش. آشغاله از بس! واسه نوشتن پروفايل خفهم کرد. خود اون بلاگي که براي پروفايل ساختم که عمراً هر چي باهاش کشتي گرفتم، نشد تمپش رو عوض کنم. گفتم اصلاً غلط کردم. ميرم بلاگفا، اونجا مينويسم که اونجا هم مخش ... يعني کار نميکرد ديگه! هي گفتم آدم باش مريمي، آروم باش، مهم نيست اصلاً عزيزم ولي مگه شد؟! اون رو م اومد بالا، زدم همه رو پاک کردم. بعد نيم ساعت با بلاگاسپات کشتي گرفتم دوباره تا اينکه لطف کرد و با کلي نذر و نياز گذاشت بالاخره يه پست بزنم براي پروفايلم. خب بگو منگول! عقلت نميرسيد از اول همين کار رو بکني؟ لااقل يه بار حرص ميخوردي نه سه بار! خب عقلم نرسيد به خدا! چي کار کنم؟*حرف دل من: من فقط و فقط توی یه رابطه از یه چیز می ترسم؛ اون هم گدایی محبته! وقتی اعتراض میکنی به یکی که فلانی٬ یک صدم اون چیزی که من برات وقت میذارم واسه من وقت بذار! یعنی داری با یه روش دیگه میری گدایی توجه!... *واي خدا؛ عاقبت ديوانه سازم خويش را! *خوش به حال آن مرد که در زندگیش تو راه بروی. خوش به حال مردی که براش تو شیرین زبانی کنی. خوش به حال مردی که دستهای قشنگ تو دکمههای پیرهنش را باز کند ببندد تا لب هات به نجوایی بخندد... عباس معروفي *خوبه اين بلاگ هست. آدم ميتونه توي ذهن ملت سرک بکشه: وقتی کسی رو تا به حال ندیده باشی و فقط با تفکراتش بشناسیش یا مثلاً مثل خیلی از دوستیهای اینترنتی که فقط با فونتهای طرف در تماسی٬ اون رو با تصورات خودت مینقاشیش! و جالبیش به اینه که از روی حرفا و فکراش، سن چهرهش رو مشخص میکنی! البته به قول یکی از دوستام، آدم طرفش رو با قیافهی خیلی بچه تری میتصوره! !نمیدونم چرا. واسه همین هم اگه یه روز ببینیش، خیلی جا میخوری!! نه که بخوره تو ذوقتها! نه! فقط جا میخوری.حتی یکی مثل من که با اینکه عکس خرس سفید رو دیده بودم اما بازم از دیدن خودش جا خوردم! تو هم از ديدن من جا خوردي؟ *ديگه ميخوام بگم. ديگه ميخوام اهميتي ندم به اينکه فلاني اينجا رو ميخونه و دربارهي حرفام فکر ميکنه. فلاني اينجا رو ميخونه و خودش رو نگه ميداره که کامنت نده؛ فلاني اينجا رو ميخونه و توي ايميل بعديش، سر به سرم ميذاره؛ فلاني اينجا رو ميخونه و تو کامنتدوني، لودگي ميکنه؛ فلاني اينجا رو ميخونه و به عقلم شک ميکنه. فلاني اينجا رو ميخونه و هميشه عاشق اون هالهي سپيد دور تصويرم ميمونه... ديگه ميخوام اهميتي ندم کي چه فکري ميکنه. ديگه ميخوام اينجا حتي از دفتر خاطرات چند سال پيشم که برگههاش رو به هم منگنه ميکردم هم بيشتر مال خودم باشه. هر کي دوست داشت بياد اينجا رو بخونه اما اينجا مال منه. هر چي بخوام مينويسم تو ش... *دوستي ميگفت آدمها دو تا نياز اساسي دارن: اول اينکه دوست داشته باشن، دوم اينکه دوست داشته بشن... دوستم کلمات قصار زياد ميگفت. بعضي وقتا جملههاش مياد تو ذهنم ييهو! من نميدونم چه مرگمه که اول يه رابطه اصلاً دوست ندارم با شلوغبازي و هي تلفن زدن و لبخندهاي کشدار و جيغجيغ کردن موقع اجوالپرسي و راه به راه هديه دادن، خودم رو عزيز کنم! نميدونم چرا اما فکر کنم اولش خيلي دافعه دارم. شايد زيادي اخمو ميشم يهو. شايد آدم از خود راضي و نکبتي به نظر ميرسم. شايد طوريم که فکر کني نه يه خط شعر بلدم، نه ميتونم برقصم، نه دلم واسه کسي تنگ ميشه، نه حتي دلم ميخواد ببوسم کسي رو... نميدونم چرا اما من اصلاً اوني نيستم که احتمالاً به نظر ميرسم. من مدلم يه جوريه که بايد زياد باهام باشي تا بفهمي واقعاً چطوريم! که بفهمي حاضرم با همون قيافهي مثلاً کفري! تا نزديکاي صبح واسهت بيدار بمونم و کارات رو رديف کنم که تو بتوني بخوابي با خيال راحت؛ که بفهمي آشپزي دوست ندارم اما حاضرم برات شده از روي کتاب، هر غذايي بخواي درست کنم؛ که حتي اگه از جات تکون هم نخوري، همهي کارها رو خودم تنهايي انجام ميدم، که سعي ميکنم بهونهي چيزي رو که ميخوام، نگيرم و خيلي چيزا رو بيخيال شم چون لااقل فعلاً اينطوري بهتره؛ که هر ساعت از شب از خواب بيدارم کني و بخواي باهام حرف بزني، نق نميزنم. شايد فقط آروم سعي کنم به هر زور و زحمتي شده، بشينم پيشت و توي تاريکي، حضورت رو حس کنم؛ که دلم بخواد با هيچکس هيچجا نرم از تنبلي، هي بگم حال و حوصلهي کسي رو ندارم اما هميشه دلم يه ذره بشه واسه کسي که عاشقش شدهم حتي اگه کنارم نشسته باشه. دلم ميخواد اگه دلم گرفته، بهت بگم. اگه خوشحالم، اول به تو بگم. بتونم هر وقت خواستم، بهانه بگيرم و مث بچهها لج کنم و هي ساز مخالف بزنم. هر وقت هم خواستم مث يه برهي حرفگوشکن، هر چي گفتي نه نگم. دلم نميخواد همهش حواسم به جملهها، کلمهها، رفتارها و برداشتهاي احتمالي باشه. ميخوام پيش تو، خود خودم باشم. ميخوام يه نفر رو داشته باشم که دوستش داشته باشم، که پيش اون حساب نکنم اينطوري کنم، اونطوري ميشه. اون رو گفت، پس منظورش اين بود... ميخوام يکي من رو براي خود خودم دوستم داشته باشه. ميخوام يکي باشه که دلش برام تنگ بشه، يکي باشه که رو م بشه هر وقت خواستمش، بهش بگم بيا بغلم کن، بيا پيشم باش؛ ميخوام يکي باشه که دوستش داشته باشم، وقت و بيوقت تاپ تاپ ماچش کنم، بشينيم با هم کتاب بخونيم، با هم بريم سفر، براي هم آشپزي کنيم، با هم بفهميم دوست داشتن که همه ازش ميگن، چطوريه. دلم ميخواد کسي باشه که وقتي شعر ميخونم، يادش بيفتم. وقتي گل ميبينم، يادش بيفتم. اصلاً انقدر هميشه يادش باشم که هيچي نباشه که بخواد من رو ياد اون آدم بندازه! وحشتم از اينه که با کسي باشم که مجبور شم خيلي چيزا رو بهش ياد بدم و ازش بخوام. از اين ميترسم که من رو همينطوري که هستم، دوست نداشته باشه. همهش نگران اينم که سادهترين حرفا و نگاههام رو نتونه بخونه. ميترسم از اينکه تو آببازي بلد نباشي، داستان دوست نداشته باشي، از نوشتن بدت بياد، دلت نخواد با هم شعر بخونيم، دلت نخواد موهات رو ناز کنم، دلت نخواد بهت بگم شعر گفتن بلد نيستم ولي اين ترانههه از طرف من، باشه مال تو... وحشت ميکنم حتي از فکرش؛ از روز و شب ديدن آدمي که از من جداست. يکي ديگهس، يه غريبه که هميشه فکر ميکردهم آشناست، دوستمه. نميخوام برده يا ارباب باشيم. نميخوام تقسيم وظايف کنيم. ميخوام دوست باشيم، دوست صميمي، براي هميشه. تقصير تو نيست. ظاهر من اينا رو نشون نميده که. بايد برات بنويسم و بدم دستت ببري توي اتاقت بخونيشون. بايد قسمت بدم که راست بگي بهم. اگه تو، اينها نيستي، برو. اگه هستي، هميشه پيشم بمون. نميدونم چي کار کنم. چشمام رو ميبندم. اگه ميخواي بموني، بذار ببينمت؛ خود خودت رو... باشه؟ *۲۵ ارديبهشت *مرد ه و قولش! امروز بالاخره مرمر من رو کول کرد رفتيم شهر کتاب نياوران! اول اولش که همه چيز خوب بود و مرمري زودتر از قرار هم اومده بود خوشحال و خندون نشسته بود زير باد کولر مترو. من هم شنگول و منگول و مرتب پريدم جلو و ماچ و بوسه و بزن بريم!توي قطار هم تمام مدت داشتيم غيبت فک و فاميل رو ميکرديم و خنک شديم حسابي! بعدش نشستيم که اتوبوس بياد يعني بود ولي مرمر گفت وايسيم با بعدي بريم که بشينيم. همونطور که نشسته بوديم و ور مي زديم، ييهو يک عدد ماشين ارشاد! رد شد و در مقابل ديدگان حيرتزدهي من، آقاي رانندهش تا کمر خم شده بود بيرون و در يک نگاه موشکافانه، همهي دخترا رو از نظر گذروند که ببينه کي خداي ناکرده موهاش بيرونه که بهش تذکر بده يه وقت از راه به در نشه. من هم ناگهان تغيير ماهيت دادم و شروع کردم نق زدن و جيغ جيغ واسه مرمر که اين چرا اينطوري نگاه ميکرد و از اين حرفا. حالا هم خودم خندهم گرفته بود، هم مرمر، هم دختر کناريا که ديده بودن اون صحنه رو!خلاصه سوار شديم و ماشين راه افتاد. بعد مردم هي يادشون ميومد که بايد سوار ميشدن، هي دونه دونه خودشون رو پرت ميکردن جلوي اتوبوس، آقاهه ترمز ميزد، من هم داشتم ميمردم! مرمر هم مونده بود حيرون که اين هنوز ۱۰ متر حرکت نکرده، من چرا اين مدليم؟!ديگه بنده خدا هر چي پاستيل و اسمارتيز داشت توي کيفش، چپوند تو حلق من که افقي نشم بمونم رو دستش. خودم هم هي لودگی ميکردم که جو عوض شه!اگه اين مرمر، پسر بود هر روز تلفن ميزدم خونهشون که راضيش کنم شوهر من بشه! بس که درک ميکنه آدم رو. حيف که نميشه! ديگه آخرام بود!!! که بهم گفت مريمي اگه حالت خيلي بد ه، بيا پياده شيم قدم بزنيم يا بشين يه کم يا با تاکسي بريم. ميميريا! من هم بدون کوچکترين تعارفي پريدم پايين و کلي ولو شدم روي صندلي تا حالم جا اومد. بعدش هم به زور آبميوه و کرکر خنده دوباره خر م کرد و خلاصه سالم رسوندم شهر کتاب! آقا اين شهر کتاب نياوران بهشته؛ نديده از دنيا نرين خلاصه! شده بودم مث اون خر ه و تيتاپه و اينا هي مرمر رو ميکشيدم اينور اونور، هي ميگفتم صبر کن، نرو، اول بريم کجا؟! اون هم ميخنديد ميگفت همه اولش اينجوري ميشن، دفعههاي بعد عادي ميشه براشون. هر طرف خواستي ميريم خب.بعد گفتم اصلاً ميدوني چيه؟ من هولم! نميدونم کجا بريم! گفت خب بيا من ببرمت. ديگه سه ساعت همه ي لوازم تحريرها، کارت پستالها، نوارها، عروسکها، تابلوها، عکسها، پازلها و همهي کتابهاي فارسي و انگليسي رو ديديم. سر کتابهاي انگليسي من ديگه نميدونستم چه غلطي بايد بکنم بس که خر-کيف بودم ولو شده بودم زير قفسهي داستانها و رمانها، هي حال ميکردم که هر چي کتاب تابلو از نويسندههاي معروف هست تو دنيا، اينجا جمع شده؛ هي مرمر ميرفت و ميومد، هي من باز يادم ميفتاد هر چي کتاب تابلو از نويسندههاي معروف هست تو دنيا، اينجا جمع شده، هي از اول ذوقمرگ ميشدم که حالا کي من همه رو بخرم، کي بخونمشون؟ ![]() خدا ميدونه اين دختر چند نفر رو تا حالا با شهر کتابه مفيوض کرده چون غش و ضعف من واسهش کاملاً عادي بود بعد از اينکه آرامشم رو به دست آوردم و به اعصابم مسلط شدم، خريد کرديم و اومديم بيرون.وقتي عقلم اومد سر جاش، تازه يادم افتاد که وااااااااااااااااااااااااايييييييييي حالا کي ميخواد اين همه راه رو برگرده؟! يه کم که رفتيم، رسيديم به يه پارک نقلي خوشگلو، با کلي گل و از همه مهمتر تاااااااااااااااب؛ ييهو در يک اقدام ضربتي کيفم رو پرت کردم کف زمين - که مرمر لطف کرد جمعش کرد - پريدم رفتم تاببازي بعدترش هم کلي نشستيم روي اون نيمکته حرف زديم و به در ديوار خنديديم و بعدترترش راه افتاديم که ديگه جدي جدي بياييم خونه.ديدم نميشه! باز دبه کردم که بريم خوراکي بخريم که به اين بهانه يه کمش رو باز پياده بريم. خب دست من نيست که! مث اون يارو که با معجون زمان اومده بود، اصلاً نميتونم سوار ماشين شم. هنوز در رو نبسته، حالم بد ميشه. خدا بهم رحم کرد مسير دانشگاهم با مترو بود وگرنه الان سيکل هم نداشتم! اول اولش ديدم زشته باز بگم دارم ولو ميشم؛ هي تحمل کردم الکي خنديدم و اداي آدمايي رو درآوردم که حالشون کاملاً خوبه ولي يه کم که گذشت، ديدم نميشه ديگه. بيچاره مرمر، تندي تاکسي گرفت که مثلاً از بزرگراه بريم و مجبور نشه ديهم رو بده، من هم عين بچههای بی خیال خنگ، پفيلا به دست دنبالش ميرفتم هر طرف ميرفت؛ آخه اگه چيزي نخورم که ... آره! خلاصه به هر فلاکتي بود رسيدم خونه؛ البته قبلش توي راه زورکي از ورون قول گرفتم که يه روز من رو با خودش ببره کليسا! به خدا ماهه اين ورون؛ سريع قبول کرد. خونه که رسيدم، سه کيلو لوبياپلو نوش جان کردم، اول کتابام رو تاريخ زدم - اصولاً در حال مرگ هم باشم بايد اول اين کار رو انجام بدم، بعد با رواني آسوده بميرم - بعدش هم هي افتادم اينور، افتادم اونور که مامااااااااااااااااان، حالم خوب نيست! قيافهم دقيقاً شکل اينايي بود که از يه مسافرت خيلي سخت با مسيرهاي صعبالعبور برگشتهن. توی ماشين آخريه هم ولو شده بودم رو مرمر بيچاره، فقط حواسم بود بقيهي پفيلاها ولو نشه کف ماشين، روسريم هم درنياد به سلامتي! توی خونه نفهميدم کي خدا بهم لطف کرد و خوابم برد - عين بيجنبههاي شهر نديده! - ولي الان که بيدارم، حالم خوبه، کلي هم سرحال و خوشحال و اين شکليم مرسي مرمري...*مادران به بهشت میروند زیرا: - وقتی برای سی و یکمین بار با صدای بچه از خواب بیدار میشوند، به جای اینکه از پنجره به بیرون پرتش کنند، تر و خشکش میکنند و شیرش میدهند! - وقتی که بچه غذایش را به سر تا پای خودش مالیده و حاضر نیست که بگذارد یک قاشق غذا دهنش بگذارید، لبخند میزنند! - از دیدن یک پوشک گهی با مخلفات مالیده به لباسهای بچه وحشت نمیکنند! - وقتی که بچه دقیقاً 45 دقیقه به خاطر اینکه بغلش کنند تا برای دوازدهمین بار به لوستر دست بزند عربده میزند، او را قاطی زبالهها دست سرایدار نمیدهند! - وقتی که 2 ساعت تمام در آشپزخانه مشغول پخت و پزند و شاهزاده کوچولو با اولین قاشق غذا را تف می کند و دیگر حاضر به لب زدن نیست، خودشان را خفه نمیکنند! - وقت ندارند به آرایشگاه بروند ! - وقتی که به سرشان میزند، به جای بچه خودشان را میزنند! و - این جانور دو پا را که عوض بوسیدن گاز میگیرد و به جای محبت، پنجول می کشد عاشقانه دوست دارند! [Link] [3 comments]
Monday, May 14, 2007
پروفایل کامل مریمی
شرط می بندم پروفایلی به این کاملی هیچ جای دنیا ندیدین! این شما و این پروفایل مریم خانوم ![]() ۱. تولدم ۲۴ بهمنه. به طالعبيني و گوي بلورين و قاليچهي پرنده و غول چراغ جادو و هر چيزي توي اين مايهها معتقدم يهجورايي :دي - جدي نگير زياد- توي کتاب طالعبيني هم هرچي دربارهي دختراي بهمن نوشته، من قبول دارم دربارهي خودم!۲. در کودکي از خواهرم خيلي بدم ميومد ولي الان واقعاً دوستدارم. ميدونه خودش. ۳. از خصوصيات خوبم، پشتکارمه؛ شايد خسته شم و نق بزنم و اين چيزا اما خب دخترم! طبيعيه اينا. مهم اينه که کوتاه نميام به اين زوديا! ۴. يکي از وحشتناکترين اخلاقهام هم اينه که زود از کوره درميرم و اون روي قشنگم مياد بالا! و بعدش معمولاً کسي چيزي بهم نميگه يعني لِمم اينجوريه که کسي نبايد در اون لحظهي خاص، پا روي دم اينجانب بذاره. اگه ۵ دقيقه بعد اومدم آويزونت شدم که «از من ناراحتي؟» هم شاخ درنيار. عاديه. عوضش وقتي ديگران هم عصبانين، شعورم ميرسه که هيچي نگم بهشون.۵. اگه کسي بتونه با اين اخلاقم کنار بياد - که یه کم زودرنج و حساسم - از دوستي باهام - به احتمال زياد- پشيمون نميشه. کلاً آدم کسلکنندهاي نيستم؛ يعني اميدوارم نباشم. ۶. کلي هميشه آمادهي بگو بخندم اما وقتي بشينم به گريهزاري، زير يک ساعت اصلاً افت داره برام. کسي هم معمولاً نميتونه آرومم کنه. ۷. اگه کسي حرصم بده، من هم يه کاري ميکنم لجش درآد؛ بعد هم خيلي راحت، ۶ ماه باهاش حرف نميزنم. سر سوزني هم دلم نميگيره. اصولاً يه کم لجبازم گاهي.۸. عوضش گاهي همينطوري الکي انقدر دلم ميگيره که انگار همهي غمهاي دنيا توي قلب من يکي جمع شده. اينجور موقعها معمولاً اندي گوش ميدم. خوشحالي خون اين بشر به شدت بالاست! ![]() از اينا شديداً حالم به هم ميخوره: آدمهايي که ۹. با کفش ميرن توي خونه. ۱۰. پاهاشون رو از بيرون که ميان، نميشورن. ۱۱. با دهن پر حرف ميزنن. ۱۲. آب و چاي و سوپ رو هورت ميکشن. ۱۳. سرانگشتهاشون رو با دهان و زبون پاک ميکنن. ۱۴. از خواب که بيدار ميشن، موهاشون رو شونه نزده، ميبندن. ۱۵. در نزده ميان توي خونه يا وارد اتاق خاصي ميشن. دخترايي که ۱۶. فکر ميکنن خيلي خوشگلن. ۱۷. تو-دماغي با تلفن حرف ميزنن. ۱۸. مانتوهاشون رو بس که تنگه، با پاشنهکش ميپوشن. ۱۹. کاپشنشون رو ۵ تا سايز کوچيکتر ميگيرن و هميشه سرما ميخورن چون دکمههاش بسته نميشه. ۲۰. موقع ناز دادن دوستپسرشون از عباراتي مث «جيگرشو» استفاده ميکنن. ۲۱. با مسواک قهرن! عوضش براي رفتن تا سر کوچه، اندازهي ۶ تا عروسي آرايش ميکنن. پسراي ۲۱. خالهزنک و آبجيخانوم که صبح تا شب يا سر کوچهن يا دم دبيرستان دخترونهي محلشون يا پاي تلفن زر ميزنن يه بند. ۲۲. يکي از بزرگترين آرزوهاشون اينه که قاطي دخترا بشينن به مدت ۲ ساعت متوالي. ۲۳. انقدر بد همه رو نگاه ميکنن که چشمهاشون فرم گرفته کاملاً. ۲۴. هميشه دچار سانحه شدن و موهاشون سيخسيخ روي هواست (اصلاً مدل قشنگي نيست خب!)۲۵. مردهي گردنبند و دستبند ن. ۲۶. دوستدخترشون رو به جاي اسمش - فوقش با يه پسوند يا پيشوند- هميشه «عزيزم» صدا ميزنن که بگن خيلي مهربونن! ۲۷. فکر ميکنن کاراي خونه، وظيفهي دختراست. همچنين ۲۸. دخترايي که بعد از ازدواج، تازه يادشون مياد با ۲۰۰ نفر دوست بشن. ۲۹. دخترايي که توي عکسهاي اولين سالگرد ازدواجشون، بچهشون بغلشونه. ۳۰. پسرايي که ۲۰۰ تا دوستدختر دارن، به همه هم ميگن فقط تو! ۳۱. کليهي آدمهاي فضول! ۳۲. همهي اونايي که بقيه رو گاو فرض ميکنن. ۳۳. آدمهاي نون به نرخ روز خور! ۳۴. آدمهاي جانمازآبکش که خودشون از همه بدترن. ۳۵. اونايي که يه چيز رو ۱۰۰ بار بهشون ياد ميدي، باز هم بلد نيستنش! ۳۶. آدمهايي که در حضور بقيه ناخنهاشون رو کوتاه ميکنن. ۳۷. شوهرايي که فکر ميکنن هنوز عصر بردهداري ميتونه ادامه داشته باشه! ۳۸. شوهرايي که از پايين پلهها اسم زنشون رو هوار ميکشن - اين که مهم نيست ولي موضوع اينه که مثلاً - ميگن گوشيم رو جا گذاشتم. برام بيارش! ۳۹. زنهايي که درس خوندن رو اتلاف وقت ميدونن. ۴۰. دخترايي که ناهار فقط بيسکويت ميخورن که لاغر بمونن؛ عين اسکلت. ۴۱. پسراي بياحساس! ۴۲. دخترايي که ميخوان جايي برن، ميگن «بذار از آقامون اجازه بگيرم». ۴۳. بچههاي بيتربيت که حرف هيچ کس رو گوش نميدن. وقتي هم مي زني توي دهنشون، بلندتر گريه ميکنن.۴۴. کليهي افرادي که از جاشون بلند نميشن، بعد به اولين نفري که از جلوشون رد شه، ميگن قربون دستت، يه چايي بريز برام! ۴۵. اونايي که وقتي تلفن ميزنن، انقدر تعارف تيکهپاره ميکنن که آدم نميتونه جواب بده حتي. ۴۶. کتابهاي بدون جلد ۴۷. پيري ۴۸. لباسهاي کثيفِ نشُسته ۴۹. آدمهايي که به اسم رک بودن، هرچي به دهنشون مياد به بقيه ميگن. ![]() ۵۰. خونهتکوني و گردگيري ۵۱. آلبالوپلو، شيرينپلو، کتلت و فسنجون با مرغ ۵۲. لباس اتو نزده وقتي آدم عجله داره. ۵۳. آدمهايي که هفتهاي دو بار عاشق و فارغ ميشن. ۵۴. کساني که پاي تلفن مث راديو يه لحظه هم صداشون قطع نميشه. ۵۵. دخترايي که بعد از ديپلم، بلافاصله بچهداري رو از همسايه بالاييشون ياد ميگيرن. ۵۶. ازگيل و زالزالک ۵۷. آدمهاي خيلي چاق ۵۸. آدمهاي خبرکِش! ۵۹. آدمهاي چتر باز ۶۰. آدمهاي موذي و آب زيرکاه. ۶۱. بالش ِ خيلي بلند! ۶۲.فوتبال ۶۳. کليهي پديدههاي مربوط به زنجماعت، بخش امور بانوان در هر اداره و سازمان، متخصصين زنان و زايمان، بخش زنان بيمارستان، آرايشگاه زنونه، همهچيز خلاصه. ۶۴. روزهاي انتخاب واحد ۶۵. آدمهايي که وقتي چيزي بهشون قرض ميدي، اون چيز ديگه به ابديت ميپيونده. ۶۶. شماعيزاده (هم خودش، هم لجههش) ۶۷. Motion Sickness ۶۸. سردرد ۶۹. مغازهدارهاي بيحوصله ۷۰. آدمهاي لجبازي که يه حرف رو انقدر تکرار ميکنن تا طرف مقابل خسته بشه و کوتاه بياد. ۷۱. آدمهاي بيملاحظه و بيشعور ۷۲. کتابهاي کسالتبار و خوابآور ۷۳. کلاسهاي دانشگاه، ساعت ۳:۳۰-۱:۳۰ ۷۴. امتحان تشريحي ۷۵. آدمهاي فاقد آي.کيو ۷۶. آزمايشگاه خاکشناسي پرديس کشاورزي دانشگاه تهران ۷۷. آدمهايي که عقلشون نميرسه دوزار پسانداز داشته باشن چون بعداً مجبور ميشن از ديگران قرض بگيرن. ۷۸. تميز کردن يخچال و گاز آشپزخونه، حمام و دستشويي ۷۹. اتو زدن شلوار ۸۰. هرگونه گاف و سوتي که نشه درستش کرد. ۸۱. آدمهاي بدقولِ پررو ۸۲. نوشتن هرگونه گزارش کار ۸۳. محمدرضا گلزار (چون احساس خوشتيپي داره خفهش ميکنه.) ۸۴. فوق ديپلم ۸۵. آشپزي وقتي که توي مودش نباشم ۸۶. تيتراژ سريالها وقتي هر ننه قمري ميشينه آواز ميخونه. ۸۷. پسرايي که زود گريهشون ميگيره ۸۸. دخترايي که با بي.افشون دعوا ميکنن. بعد سر دوستاشون نق مي زنن که «پشيمون شدم. عجب غلطي کردم.» ۸۹. آدمهاي بيادب ۹۰. انتظار ۹۱. قبض تلفن ۹۲. النگو ۹۳. دامن ماکسي مدل زنیکه ای! ۹۴. هرگونه کنسلي! ۹۵. مينيبوس ۹۶. دنده عوض کردن موقع رانندگي ۹۷. تمديد دفترچهي بيمه ۹۸. گِن! ۹۹. مدل موهاي کوتاه دخترونه ۱۰۰. شلواري که زانو بندازه! ۱۰۱. طلاي زرد ۱۰۲. جورابشلواري ۱۰۳. مزاحم تلفني ۱۰۴. الصاق! عکس بازيگرها و فوتباليستها روي ديوار اتاق ۱۰۵. آدمهايي که هِي پاي تلفن ميگن «ديگه چه خبرا؟» ۱۰۶. صف و پديدهي صف ايستادن ۱۰۷. صف نانوايي ۱۰۸. بوق اشغال ۱۰۹. آشناهايي که بيموقع سر و کلهشون پيدا ميشه. ۱۱۰.مهمون سر زده وقتي ميخواي بري حمام ![]() ۱۱۱. عيد ديدني ۱۱۲. نرمافزار Excel ۱۱۳. قهر بودن بيشتر از ۲ روز ۱۱۴. اسپم = هرزنامه ۱۱۵. معدلسازيهاي مسخرهي فرهنگستان زبان و ادب پارسي ۱۱۶. سانسور فيلم و فيلم سانسور شده ۱۱۷. هر فونتي توي بلاگ به جز Tahoma ۱۱۸. عکس ۴*۳ و اصرار اطرافيان براي عکس گرفتن ۱۱۹. بوي غذاي سوخته ۱۲۰. ماکاروني بدون پياز ۱۲۱. آدمهايي که هميشه هي مهمونين يا مهمون دارن. ۱۲۲. نمرهي زير 5/10. ۱۲۳. هر کي موهاش رو از ته ميزنه هميشه. ۱۲۴. مردايي که موهاشون رو قهوهاي ميکنن، بعد که رنگش ميره انگار زنگ زدهن دقيقاً! ۱۲۵. دختربچهي مدرسهاي ۱۲۶. عروسي که ديپلم نداره. ۱۲۷. پسرهاي دبيرستاني که با مامانشون، دربارهي زن گرفتن بحث ميکنن هر روز. ۱۲۸. گيمنت ۱۲۹. آکنه ۱۳۰. انسانهايِ زيادي پاستوريزه ۱۳۱. جزوهي بدخط ۱۳۲. مجلس ختم، مراسم تدفين و کليهي مسائل مربوطه ۱۳۳. حرفهاي مثبتانه ۱۳۴. دروغ گفتن ۱۳۵. فيلم هندي ۱۳۶. فاميلهاي همسر آدم وقتي توي همهچيز فضولي ميکنن. ۱۳۷. هرگونه تلفني که دو متر سيم داشته باشه! ۱۳۸. اسمهايي مث صغري و زلفعلي ۱۳۹. دعوت کردن همهي فک و فاميل - تا هفت نسل- به مراسم عروسي ۱۴۰. دامادي که سربازي نرفته (يا بره يا معاف شه خب!) ۱۴۲. دعوت کردن همهي فاميل براي مراسم جهازبرون (بردن جهيزيهي عروس به منزل داماد) چون هم خيلي خالهزنکانهس، هم اينکه بعداً چيزايي دربارهي خودت ميشنوي که شاخ درمياري. ۱۴۳. آدمايي که به خاطر نمره، غش و ضعف ميکنن. ۱۴۴. مهريهي بيشتر از 5۰۰ تا سکه! ۱۴۵. مادر شوهر بيشخصيت ۱۴۶. کليهي آدمهايي که وقتي جلوشون راه ميري، حسابي براندازت ميکنن. ۱۴۷. چاي ريختن براي بيشتر از ۶ نفر ۱۴۸. شستن سفرهي کثيف ۱۴۹. جدولي که بلد نيستم حل کنمش. ۱۵۰. مجلس خواستگاري ۱۵۱. سايهيسبز و خط لب سیاه! ۱۵۲. پسرهايي که از دیدن هر دختری ذوق ميکنن. ۱۵۳. زنهاي بي دست و پا ۱۵۴. بستري شدن در بيمارستان ۱۵۵. سبزي خرد کردن ۱۵۶. چايساز ۱۵۷. نشستن به مدت هفت ساعت زير سشوار آرايشگاه ۱۵۸. حالت تهوع ۱۵۹. آزمايشگاه ۱۶۰. آدمهاي بدهيکل ي که هرچي دلشون ميخواد، مي پوشن! ۱۶۱. بند انداختن ۱۶۲. گربه، سوسک، موش، مار و جونور جماعت درکل ![]() ۱۶۳. فيلم سينمايي تکراري ۱۶۴.کلمهي انگليسياي که معنيش رو هِي يادم ميره. ۱۶۵.سارقان وبلاگی که لينک نميدن به مطلب! ۱۶۶. دلقکهاي سيرک که دماغشون قرمزه. ۱۶۷. مريض شدن ۱۶۸. پسرايي که يه عمر ميرن بدنسازي که آخرش هيکل شون بشه عينِ قلک! ۱۶۹. نگراني ۱۷۰.حنابندون ۱۷۱. بلاتکليفي ۱۷۲. کاراي اداري ۱۷۳. کابوس ديدن ![]() ۱۷۴. ميلباکس خالي ۱۷۵. دخترايي که هميشه ناخنهاشون رو کاملاً کوتاه ميکنن (چطوري ميتونن؟) ۱۷۶. پذيرايي رسمي از مهمون ۱۷۷. آدمهاي مغرور و خيرهسر ۱۷۸. پز دادن، چشم و همچشمي و درکل، رفتارهايي که مخصوص دختراي بيسواده. ۱۷۹. دانشگاه آزاد ۱۸۰. پاتختي ۱۸۱. نصب ويندوز ۱۸۲. وجداندرد بعد از وقت تلف کردن يا درس نخوندن ۱۸۳. ديدن خواستگار قبليت وقتي اصلاً اعصاب نداري. ۱۸۴. آدمهايي که وقتي ازشون نظر نخواستي، هي نظر ميدن. ۱۸۵.بوسيدن رسمي کسي که دوستش نداري ولي توي مهموني به زور ميخواد بوست کنه. ۱۸۶. آدمهايي که معاشقه و ۴ تا رمانتيک بلد نيستن اصلاً. حالا چيزايي که دوست دارم: ۱۸۷. خانواده و دوستام (دونهدونه اسم ببرم؟) ۱۸۸. کتاب ![]() ۱۸۹. عطر ۱۹۰. لباس نو ۱۹۱. کفش سفيد ۱۹۲. ماه ۱۹۳. حوض وسط حياط ۱۹۴. خونه ۱۹۵. کامپيوتر ![]() ۱۹۶. هرگونه فايل mp3 ۱۹۷. عکسهاي قديمي خندهدار اطرافيان که فکر ميکنن خيلي باکلاس شدن تازگيا.(مخصوصاً اونايي که بينیشون رو عمل کردن.) ۱۹۸.آلبوم عکس ۱۹۹. کشف اين نکته که فلان آدم خيلي جدي، توي زندگي شخصيش خيلي مهربونه. ![]() ۲۰۰. فيلم عروسي ![]() ۲۰۱. جک و اس.ام.اس و بلوتوث ۲۰۲. ايميل وقتي اصلاً انتظارش رو نداري. ۲۰۳. ناهار خوردن با دوستان ۲۰۴. شبدر ۲۰۵. موهاي بلند دخترونه ۲۰۶. کفش اسپرت راحت که بشه حسابي باهاش جفتک چهارگوش انداخت. ۲۰۷. رژ لب صورتي ۲۰۸. نمرهي بالاي ۱۷ ![]() ۲۰۹. آبمیوه ۲۱۰. هر کسي که مريمي صدا م ميزنه. ![]() ۲۱۱. آب و آببازي ۲۱۲. فوق ليسانس ۲۱۳. رنگ آبي و هر چيزي که آبي باشه اصولاً. ۲۱۴. کتابهاي پائولو با ترجمهي فقططططط آرش حجازي ۲۱۵. مسافرت با آدمهاي خوشسفر به مقاصد نامعلوم، ماجراجويي و لذتهاي اين مدلي .۲۱۶. صداي جيرجيرک ۲۱۷. اثر انواع و اقسام رژ لب روي لُپهاي بچه کوچولوها ۲۱۸.برف خشک (آبکي نباشه) ![]() ۲۱۹. بارون ۲۲۰. شب ![]() ۲۲۱. اعداد ۲ و 7 ۲۲۲.صداي محمد اصفهاني و در کل، آواز خوندن (خارج نخون فقط) ۲۲۳. اندي ۲۲۴. دستبند و انگشتر ۲۲۵. بوي قهوه ۲۲۶. خرمهره! و گردنبندهاي رنگي ۲۲۷. آب پرتقال ۲۲۸. اينکه وقتي داريم با دوستم راه ميريم، دست هم رو بگيريم. ۲۲۹. هرگونه هديه دادن / گرفتن ![]() ۲۳۰. دستکش (چون زمستونا هميشه دستام يخ ميزنه) ۲۳۱.دعا کردن وقتي خيلي حالم گرفتهس. ۲۳۲. چمن ۲۳۳. اينکه آسمون، آبيه. ۲۳۴. کامران و هومن وقتي دوتايي ميرقصن. ۲۳۵. پيشرفت علم ۲۳۶. اصفهان و شيراز ۲۳۷. اينکه خدا وجود داره. ۲۳۸. هرگونه Hug با رضايت طرفين ![]() ۲۳۹. تماشاي نفس کشيدن آدمهايي که دوستشون دارم. ۲۴۰. اينترنت ۲۴۱. تلفظ کلمههاي سخت ولي خوشگل انگليسي ۲۴۲. عيد ![]() ۲۴۳. درخت ![]() ۲۴۴. وبلاگم ۲۴۵. کلمههاي «هخامنشيان»، «تخت جمشيد» و «samultaneously». ۲۳۶. بوسيدن ![]() ۲۳۷. خورشت قيمه (دستپخت خواهرم)، قورمه سبزي (دستپخت مامانم) و ماکاروني (شاهکار خودم!) ۲۳۸. داستانهاي کوتاه ۲۳۹. «کيمياگر» پائولو کوئيلو (هروقت حالم اساساً گرفتهس، ميخونمش و معتقدم هرکس بايد در عمرش حداقل يک بار اين کتاب رو بخونه.) ۲۴۰. آدمهايي که سر امتحان تقلب ميرسونن؛ يکيش خودم! ۲۴۱. نوازش ۲۴۲. Advanced Dictionary ۲۴۳. سوپ ۲۴۴. ليوان خوشگل ۲۴۵. مفهوم «سايه» ۲۴۶. عروسي دوستام (راحتترم اگه فيلمش رو بدن ببينم. دوست ندارم توي جشن شرکت کنم زياد)۲۴۷. شکم صاف! ۲۴۸. انسانهاي فهميده ۲۴۹. سعدي (يه زماني اگه سعدي زنده بود، حتماً ميرفتم به زور زنش ميشدم! ![]() ) ۲۵۰. رقصيدن وسط خيابون (جنونآميز به نظر ميرسه ولي خب خوشم مياد. چه کار کنم؟) ۲۵۱. دخترخاله کوچيکم ۲۵۲. چراغوني روزاي عيد ۲۵۳. اسنک چرخي ۲۵۴. فيلم ترسناک ۲۵۵. خنده ![]() ۲۵۶. بچهي 5/1 ساله ۲۵۷. کرانچي ![]() ۲۵۸. حوله پخته (سيرابي) ۲۵۹. آفلاين ۲۶۰. مفهوم «دوست داشتن» ۲۶۱. جملهي Give me a kiss ![]() ۲۶۲. آشتي کردن ![]() ۲۶۳. پيادهروي ۲۶۴. شعر ۲۶۵. حلقه، گوشوارهاي که شکلِ حلقه باشه و هر چيزي توي اين مايهها. ۲۶۶. گل (بو ش بيشتر از خودش حتي) ۲۶۷. هرگونه ترشی و مربا ۲۶۸. مهربوني ۲۶۹. آدمهايي که زود عصباني نميشن و در کل، قسمتِ عصبانيت مغزشون هميشه تعطيله. ۲۷۰. آدمهاي باحال که هميشه پايهي همهچيز هستن. http://www.pic4ever.com/images/chase.gif ۲۷۱. ويزيتورهاي بلاگم ۲۷۲. آدمهاي غير قابل پيشبيني (مث خودم) ۲۷۳. کيکهاي خيلي خوشگل؛ هرچند دلم رو ميزنه، نميتونم بخورم. ۲۷۴. دوست خوبم: کامپيوتر جان! ۲۷۵. کليهي وسايل ارتباطي از قبيل نامهکاغذي، ايميل، اس.ام.اس، تلفن و جغد (به رسم داستانهاي هري پاتر) ![]() ۲۷۶. داستانهاي هري پاتر، اسنيپِ غير قابل پيشبيني و حمايتهاي پروفسور دامبلدور. ۲۷۷. لحظهاي که يه بچهي کوچولو اسمم رو ميگه. ديگه؟ ۲۷۸. تو خريد کردن، اصلاً گيره نيستم! اولين چيزي رو که خوب باشه به نظرم ميخرم. حال ندارم ۱۰۰ ساعت همهجا رو گز کنم! بلد هم نيستم چونه بزنم. خيلي اگه لطف کنم، ميپرسم با تخفيفش چند؟ ۲۷۹. معتقدم واقعاً لزومي نداره آدم انقدر توي همهي غذاها هِي روغن بريزه؛ عادت هم ندارم به غذاهاي خيلي چرب. براي همين اگه کسي بتونه راضيم کنه که برم پيشش مهموني، به احتمال زياد حالم بد ميشه. به روغن حساسيت پيدا کردم اصلاً. ۲۸۰. هيچوقت ياد نميگيرم شنا کردن رو ولي تماشاي مسابقههاي شنا رو واقعاً دوست دارم. بعضيا دقيقاً مثِ ماهي شنا ميکنن. ۲۸۱. از دکمه ی enter کیبرد خیلی خوشم میاد. ۲۸۲. شب، خونهی کسی موندن - خاله، عمه، مادربزرگ، هرکسی- برام مساوی مرگه! شدیداً حس میکنم هیچجا خونهی خود آدم نمیشه. ۲۸۳. بدم میاد کسی تلفن بزنه ولی تا صدای ضبط شدهی روی انسرینگ رو بشنوه، قطع کنه تلفن رو. ۲۸۴. از جوراب نو هیچوقت سیر نمیشم. ![]() ۲۸۵. فکر میکنم ازدواج فامیلی زیاد جالب نیست در اکثر موارد. مگه آدم قحطه؟ ۲۸۶. از کارای بیموقع و غیر منتظره استقبال میکنم. عوضش از اینکه مثلاً ۵ روز منتظر مناسبت یا کار خاصی باشم، واقعاً متنفرم. ۲۸۷. از مسافرت خانوادگی خوشم نمیاد. خوش نمیگذره بهم. ضمن اینکه یکی باید همهش مراقبم باشه. توی ماشین در حال حرکت، حالم بد میشه. ۲۸۸. سالی ۲۰۰ بار سرما میخورم. شاید بشه گفت بزرگترین مشکل زندگیم همینه :دی مریض بدی نیستم. نق نمیزنم اصلاً ولی اگه کسی برام سوپ درست کنه، واقعا لطف بزرگی در حقم کرده. ۲۸۹. عاشق هر نوع مربا و ترشی هستم شدید! ۲۹۰. همیشه دلم میخواست یه روز ۲۰ سالم بشه! وقتی ۲۰ سالم شد، حس کردم خیلی پیر شدم! ۲۹۱. معتقدم بچه بزرگ کردن، وقت تلف کردنه. ۲۹۲. از مخترعین و مکتشفین بزرگ دنیا مخصوصا گراهامبل و ادیسون هر روز تشکر میکنم. به بشریت خدمت کردن واقعاً. دستشون درد نکنه. ۲۹۳. بعضی وقتا فکر میکنم آدم خیلی غصهی چیزای الکی رو میخوره چون یه جورایی مطمئنه که حالا یک ساعت دیگه، یه روز دیگه، هفتهی دیگه یا ماه آینده شاید یه اتفاقی بیفته که خوشحال بشه، حالش بهتر بشه. کلی کتاب خوندم که تا باورم شد که این طرز فکر، اشتباهه. واقعاً نمیشه مطمئن بود که فردایی هم هست. نه اینکه آدم همیشه ماتم بگیره؛ دقیقاً بر عکس. همیشه باید فکر کنه تنها چیزی که مهمه، درست استفاده کردن از لحظه ی اکنونه. ۲۹۴. همیشه به همه میگم که آدم باید برای خودش زندگی کنه. اینکه بخوای همه رو از خودت راضی نگهداری، اشتباهترین کار دنیاست. اگه تو زندهای، حتماً لایق زنده بودن بودهای. پس خودت دربارهش تصمیم بگیر. نمیگم مشورت نه! ولی به هر حال، این زندگی توئه. دو دستی به غریبهها تقدیمش نکن. اونا اگه بلدن، زندگی خودشون رو درست میکنن. ۲۹۵. اگه بخوام نصیحت کنم، ترجیح میدم بگم خوبی، تنها چیزیه که همیشه میمونه. هیچوقت هم ازش ضرر نمیکنی یا از انجامدادنش، پشیمون نمیشی. ۲۹۶. سامان گلریز - که یه مدت، مربی آشپزی برنامهی خانواده بود چند سال پیش- توی یک مصاحبه در جواب اینکه چرا تا حالا ازدواج نکرده، گفته بود «به نظر من، ازدواج یک وظیفه نیست. یه معجزهس.» اون موقع نفهمیدم چی میگه. جدیداً به این نتیجه رسیدم که درست گفته و میخوام اضافه کنم که آدم، یا هیچوقت ازدواج نمیکنه یا اول کلی تلاش میکنه تا اون کسی رو که میخواد، پیدا کنه. ۲۹۷. هم به اختیار آدمها توی زندگی معتقدم، هم به سرنوشت. خودم رو کشتم تا تونستم هردوش رو کنار هم بذارم. ۲۹۸. وقتی ۱۵ سالم بود، معلمم بهم گفت همیشه درس بخون. درس خوندن، خیلی از خلاء های زندگی آدم رو پر میکنه. الان میفهمم چی میگفت اون زمان. ۲۹۹. پروفسور حسابی رو واقعاً ستایش میکنم. از مدل صحبت کردن پسر ایشون - مهندس حسابی- هم خیلی خوشم میاد. نه اون از حرف زدن خسته میشه، نه بقیه از گوش دادن به حرفاش. ۳۰۰. از بچگی دلم میخواست وقتی بزرگ شدم مهندس بشم. وقتی شدم، دیگه ذوقش از سرم افتاده بود! ![]() ۳۰۱. کلی زمین خوردم تا دوچرخهبازی یاد گرفتم. کلی هم حرص خوردم تا رانندگی رو یاد گرفتم. مقایسه که میکنم، میبینم دوچرخهبازی خیلی لذتش بیشتره.۳۰۲. گاهی وقتا واقعاً دلم میخواد قالیچهی پرنده یا گوی بلورین داشته باشم! خیلی جدی! کاش میشد. خوب بودها! به تو هم میدادمش استفاده کنی اون وقت. ۳۰۳. همیشه از مامان و بابام ممنونم. حتی رو م نمیشه این رو بگم بهشون. ۳۰۴. هیچچیز این دنیا تصادفی نیست. همیشه میگم! ۳۰۵. شیر رو همینطوری نمیتونم بخورم. یا شیرکاکائو یا شیرموز. آخرش هم پوکی استخوان نگیرم، شانس آوردهم. ۳۰۶. تخصصم دوست شدن با آدمهای تازهس. ۳۰۸. از چاقی بدم میاد. چرا ورزش نمیکنن بعضیا؟ ۳۰۷. اگه بگی یه شعر بخون، این رو میخونم: همه عمر برندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد / دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی. ۳۰۸: اصولاً خداي دقتم! کم پيش مياد متوجه چيز جديد يا تغيير خاصي در آدم يا مکاني بشم و اگه بخواي چيزي رو ببينم، بايد حتماً بهم نشونش بدي. خودم معمولاً نميبينم چيزي رو. براي همين موقع اظهار نظر - غيبت :دي- دربارهي لباس و مدل مو و مدل وسايل کسي اصولاً چيزي ندارم که بگم! پ.ن: نه اينکه نفسِ عمل بد باشهها! :پي ۳۰۹: از آدمهاي پرچونه واقعاً بدم مياد. اصلاً اگه صداي کسي رو بيشتر از نيم ساعتِ متوالي بشنوم، شديداً سردرد ميگيرم. براي همين سرِ کلاس نشستن، وقتي استاد بلند صحبت ميکنه، برام خيلي سخته. ۳۱۰: گاهي ۱۰۰ ساعت ساکت و آروم يه جا ميشينم، گاهي دوست دارم از ديوار راست هم برم بالا. البته الان ديگه ياد گرفتهم در صورت لزوم، ظاهر رو حفظ کنم ولي باطنم مث اون موقعهاست که يه جا بند نميشدم. ۳۱۱. وقتي کسي زياد حرفِ بيخود ميزنه، فضولي ميکنه يا رفتارش قابل تحمل نيست، کمکم قيافهي من نميدونم چه شکلي ميشه که آشنايان محترم، متوجه ميشن الان اون روم مياد بالا! و اگه خودم رو بکشم که چيزي به طرف نگم، حتماً صحنه رو ترک ميکنم! لزومي نميبينم به خاطر رودرواسي کردن کسي رو پررو کنم.۳۱۲. معتقدم حاضرجواببودن خصيصهي خوبيه. دقيقاً به همون دليلِ بالا. طرف مقابلت پررو نميشه. آخه ايرانيها اگه پررو بشن، کنار اومدن باهاشون خيلي سخت ميشه! :پي ۳۱۲. خوب جُک تعريف ميکنم. به هر جک تکرارياي هم دو ساعت ميخندم. ۳۱۳. معتقدم خنديدن با صداي بلند - به جز در مجلس ختم- اصلاً اشکالي نداره؛ به اين شرط که مدل خندهت قشنگ باشه - بعضيا خيلي زشت ميخندن- دبيرستان که بودم، معلم ورزشمون هميشه ميگفت آروم بخنديدن که رفتين دانشگاه، استاد بهتون تذکر نده. توي دانشگاه هم هر وقت لازم بود! کلي ميخنديديم سر کلاس، کسي هم چيزي نميگفت. اصولاً از آدمايي که خيلي ميگن «دختر بايد اينجوري باشه، دختر نبايد اونجوري باشه» خوشم نمياد. ۳۱۴. از کساني که ميگن صداي خندهم رو دوست دارن، يه جور خاصي خوشم مياد! ۳۱۵. از بين ضربالمثلها به «تعريف از خود کردن، ... ...ه» ارادت خاصي دارم چون دقيقاً همينه. ۳۱۶. وقتي مهمون غير رسمي مياد خونهمون، بهش ميگم که طبق يک مثل ِ قديمي، مهمون، خرِ صاحبخونهس. وقتي من برم خونهي اونا، ميگم بيا راجع به هر چيزي صحبت کنيم جز روابط مهمون و صاحبخونه! ۳۱۷. اصولاً آدم مُردني و بيجوني هستم. به زبونِ درازم نگاه نکن. ۳۱۸. همه معتقدن چهرهم خيلي بچهمثبتتر از خودم به نظر ميرسه و خيلي هم مظلومتر. به نظر خودم، مظلوم بودن هم به اندازهي ظالم بودن، بد ه. ۳۱۹. دوست دارم آدم خوبي باشم. کاري از دستم بربياد براي کسي، کوتاهي نميکنم. ۳۲۰. از سوالکردن خجالت نميکشم، مخصوصاً سر کلاس. هميشه ميگم «اگه بلد بودم، جاي استاد نشسته بودم، نه اينورِ کلاس!» :دي ۳۲۱. هروقت خيلي دلم بگيره ميرم کتاب ميخرم! حالم خوب ميشه. ۳۲۲. يکي از سوالهاي بزرگ زندگيم هميشه اين بوده که مردهاي ايراني، در خودشون چي ميبينن که انقدر قبول دارن خودشون رو؟! ۳۲۳. گلهاي مريم و رز رو خيلي دوست دارم. ۳۲۴. از مهمونيهايي که به منظور رفع تکليف برگزار ميشن، خيييييلي بدم مياد. همچنين از کادوهاي زورکي! و رفت و آمد با فاميلهايي که ازشون خوشم نمياد. هميشه ميگم آدم با ۴ نفر معاشرت ميکنه، عوضش لذت ميبره. مجبور که نيستيم خب. ۳۲۵. نميدونم شبها پشهها کجا ميرن. ۳۲۶. دوست دارم هر شب يه سريال رو دنبال کنم؛ حس خوبي بهم ميده. ۳۲۷. دوست دارم بعضي وقتا با خودم تنها باشم؛ واقعاً لازمه. ۳۲۷. وقتي کفش پاشنهبلند بپوشم، ديگه نميتونم جفتکچهارگوش بندازم. براي همين هميشه کفش اسپرت رو ترجيح ميدم. ۳۲۸. خوشم نمياد از پسرايي که هميشه يا کاملاً رسمي لباس ميپوشن يا کاملاً غير رسمي. هر دوم ش یه جور قشنگ ه. ۳۲۹. از اون مدل شال سر کردن که نصف موهات بايد از عقب بيرون باشه، بدم مياد. مسخرهس به نظرم مخصوصاً اينکه ديدم بعضيا که موهاشون کوتاهه، چه تلاشي ميکنن که به زوووور بتونن موهاشون رو ببندن که از پشت شال بياد بيرون حتماً. ۳۳۰. از آدمهايي که مناسب سنشون لباس نميپوشن و همچنين از آدمهاي بدقول خوشم نمياد. ۳۳۱. از انسانهاي بيغ (بيق؟) خوشم نمياد. سر خودشون کلاه ميره. بقيه هم احمق فرضشون ميکنن هميشه. ۳۳۲. از دست کسي نميتونم چيزي بخورم يعني مثلاً کسي برام ميوه پوست بگيره، بدم مياد. هيچوقت نميخورم. تنها استثناءش هم مامانم ه ولي نديدم کسي اين رو دربارهي خودم انجام بده. همه قبول ميکنن. ۳۳۳. لواشک دوست دارم و هر کسي رو که برام لواشک بخره. http://www.pic4ever.com/images/263.gif ۳۳۴. يکي از سالمترين تفريحات دنيا، بيدار نشستن تا ساعت ۳ صبحه، با دوستان، پفک و چيپس و کرانچي و اين چيزا و خب بعد از ساعت ۱۲ همه ميزنن اون کانال، هِي چرت و پرت ميگن و لو ميدن خودشون رو. يکي از سوالهاي مطروحه هميشه اينه که «اگه الان، قاليچهي پرنده داشتي، کجا ميرفتي؟» جالبه که جوابها رو همه ميدونن! چون قبلاً ۲۰۰ بار گفته شده. اگه به بيدار موندن عادت داشته باشي، کلي ميخندي. ۳۳۵. براي توصيف خودم، از عباراتي مث لوس، نُنُر و بچهننه استفاده ميکنم. البته هيچکدومش نيستم به مفهوم واقعي کلمه؛ فقط گاهي يه کم زودرنج ميشم، ميشکنم زود. ۳۳۶. وقتي بند کنم به يه چيزي، ولکنش نيستم ديگه. اگر هم نخوام کاري رو انجام بدم، همهي دنيا هم که به خط شن، نميتونن مجبورم کنن. ۳۳۷. از محيطها و مشاغل درماني متنفرم. ۳۳۸. معتقدم بعضي از وبلاگها چسبناکن. يه بار که ببيني، ديگه دوست داري هِي چک کني ببيني طرف کِي آپديت ميکنه. ۳۳۹. نمی تونم روسری سرم کنم زیاد مخصوصاً وقتی بخوام عینک بزنم یا گوشواره داشته باشم چون دقیقاً روسری ه درمیاد! هرچی فکر می کنم ربط ش رو نمی فهمم اما اینطوری ه دیگه! به خاطر همین شال رو به روسری ترجیح میدم همیشه. ۳۴۰. آدم بيمعرفتي نيستم؛ دوست ندارم باشم. ۳۴۱. علاقهي عجيبي دارم به خوندنِ چشمهاي آدما. معمولاً با همون برخوردِ اول، تشخيص ميدم با فلاني ميتونم کنار بيام يا نه، ميخوام با هم دوست باشيم يا نه، از مدلش خوشم مياد يا نه. ۳۴۲. از کار کردن روي عکسها با فتوشاپ خيلي خوشم مياد. ![]() ۳۴۴. دلم ميخواد اهرام مصر رو از نزديک ببينم. ۳۴۵. هميشه فکر ميکنم خوانندهها موقع کنسرت، دانشجوهاي دکترا موقع دفاع از پاياننامهشون و مجريهاي برنامههاي زندهي تلويزيوني وقتي مجبورن براي پر کردن وقت برنامه، کلي چرت و پرت بگن دقيقاً چه احساسي دارن. خودم از اينکه مرکز توجه باشم، اصلاً خوشم نمياد. ۳۴۶. رفتوآمد با همسايهها رو نميپسندم اصلاً ولي لازم باشه حتماً بهشون کمک ميکنم يا اگه آشنا باشيم، شايد برم مثلاً عيادت طرف يا حتي کمک کنم اتاقش رو جمعوجور کنه وقتي که خودش نميتونه. زياد نميشه عکسالعملهام رو حدس زد در کل. خودم هم گاهي از خودم تعجب ميکنم. ۳۴۷. هميشه يادت باشه: يک. انسانها موجودات فراموشکار و قدرناشناسي هستن. دو براي کسي بمير که برات تب کنه. اينا رو ميگم هميشه. ۳۴۸. هيچگونه استعدادي در شهرشناسي، ياد گرفتن اسم خيابونها و مسيرها ندارم. عوضش عاشق اينم که آدرس خونهي دوستم رو بنويسم روي يه کاغذ. کلي گم بشم، چهار ساعت تمام بگردم تا پيداش کنم بالاخره. انقدر ميچسبه. عوض ش انقدر رنگی به همه آدرس میدم که هر قدر هم تلاش کنن، امکان نداره بتونن گم بشن! ۳۴۹. گاهي که حوصلهم سر ميره، ميگم خوش به حال اونايي که توي عکاسي کار ميکنن. کلي عکس و فيلم تماشا ميکنن هميشه. ۳۵۰. خيلي بد عکسم. هميشهي خدا نگران اينم که اگه عکسهاي عروسيم زشت بشه، چي کار کنم؟ ۳۵۱. زير درخت نشستن رو با هيچي عوض نميکنم. ![]() ۳۵۲. از عوض کردنِ آبِ تنگِ ماهي ميترسم. همينطور از مرغ و ماهي پاک کردن و دندون مصنوعی! ۳۵۳. از قيافهي دخترايي که بينيشون رو عمل ميکنن - مگر در موارد خاص که بينيشون واااقعاً بدفرمه- خوشم نمياد؛ خيلي مصنوعي ميشه چهرهشون. ۳۵۴. گاهي سعي ميکنم صحنههايي از زندگي شخصي ِ سربازهاي ِ روي کتيبههاي تخت جمشيد رو حدس بزنم يا تصور کنم زنهاشون چه شکلي بودن. ۳۵۵. تا اسم مصر رو ميشنوم ياد روباه ميفتم؛ نميدونم چرا! شکل يه آدم با صورت روباه مياد توي ذهنم. ۳۵۶. از قبر ميترسم ولي کلمهي مقبره يه جور خاصي قلقلکم ميده. ياد گنج پيدا کردن ميفتم انگار! ۳۵۷. از کارتونهاي سندباد، عليبابا و چهل دزد بغداد، کارآگاه گجت و خانوادهي دکتر ارنست خيلي خوشم ميومد وقتي کوچولو بودم. ![]() ۳۵۸. يه بار با دمپايي زدم توي دهن پسر همسايه بغليمون چون يه حرکت خيلي زشت انجام داد که من رو حرص بده - آره! همون! درست حدس زدي- اون هم دويد رفت مامانش رو صدا زد. مامانش اومد، حالا عصباني. گفت چرا اين کار رو کردي؟ گفتم چون بچهتون خيلي بيادبه. گفت تو بايد اين رو به من بگي که ادبش کنم. گفتم اگه قرار بود ادبش کني، به اندازهي کافي وقت بوده. هنوز وقتي يادم ميفته، ميگم چقدر پررو بودم! البته حقش هم بودا! حرکتش خيلي زشت بود.۳۵۹. گاهي ميگم چي ميشد ميتونستم يه بار پرواز کنم؟ دوست دارم بدونم بال و پر داشتن چطوريه. ![]() ۳۶۱. هيچوقت نتونستم تصور کنم چطوري پروتئينسازي در بدن انجام ميشه! اونايي که زيست پيشدانشگاهي رو خوندن، ميدونن از چي حرف ميزنم. خودِ سلول رو نميشه تصور کرد با اون همه دم و دستگاه! چه برسه به ام.آر.اِن.اِي و اين چيزا. ۳۶۲. دوست دارم بدونم نوزادا وقتي زل ميزنن به آدم، چي ميبينن يا به چي فکر ميکنن. ۳۶۳. دوستداشتن خوشگلترين چيزِ دنياست. اين رو هر روز به خودم ميگم. ۳۶۴. يکي از بزرگترين آرزوهام اينه که جادهي تهران- شمال رو در حالت نشسته تماشا کنم! بس که حالم بد ميشه، هميشه دراز ميکشم، براي همين از همهي جاده فقط شاخههاي بالاي درختا و ابراي توي آسمون رو ميتونم ببينم. هرچند همونش هم خيلي قشنگه. ۳۶۵. يادم رفته بود بگم: از جوراب سياه - زنونه و مردونهش فرقي نداره- لباس بيمارستان، تماشاي مسابقات فوتبال و دِه خوشم نمياد. دو ساعته دارم پرت و پلا ميگم. تو هم نشستي گوش ميدي با دقت. اگه با همين توجه و دقت درس خونده بودي، الان دکترا داشتي! واقعاً کار مهمتری نداري؟ در ادامه همسر ايدهآل من کسي است که: ۱. چاق نباشد! از چاقي متنفرم. نميگويم خوشتيپ باشد. فقط چاق نباشد ولي لطفاً لاغر و مردني هم نباشد. ۲. از آدمهاي لوده و نيز انسانهاي عصا قورت داده به يک اندازه بدم ميآيد. آدم به اين گندگي بايد بداند کجا جدي بنشيند، کجا جوک تعريف کند! ۳. از هرگونه smoke و drug و alcohol بدش بيايد. ۴. پرحرف نباشد. از آدمهاي پرگو خوشم نميآيد. البته حرف داريم تا حرف! بعضي حرفها را هرقدر هم بشنوي، باز کم است. ۵. دروغگويي را با جنايت و پنهانکاري را با خيانت يکي بداند. من اصولاً جنبهي شنيدن همه چيز را دارم؛ - گير هم نميدهم. شايد فقط چند تا سوال - ولي از خود ايشان و همان اول!.. نه ۳ سال بعد، از فاميل ِ دوست ِ همکلاسي ِ همسايه بغلي ِ خواهر شوهرم اينها! ۶. اصولاً با «قبلاًها! دوستدختر داشتن» طرف مقابلم - با رعايت ضوابط! و در حد فقط آشنايي و شناخت، نه ...! - مشکل چنداني ندارم اما نه ۲۰۰ تا! نهايتاً يکي دو تا! چون معتقدم اولين دوست يک آدم، لزوماً همسر دلخواه آن آدم نميتواند باشد. گير هم نميدهم، به اين شرط که همه چيز واقعاً تمام شده باشد. آدم تا وقتي دلش پيش کس ديگري است، غلط ميکند زن بگيرد. اگر هم گرفت، غلط ميکند دلش پيش ديگري باشد. ۷. به اين نتيجه رسيدهم - چون در خيلي از وبلاگها خواندهم - که پسرهايي که خيلي زيادي باسواد و باشعور و امروزي و باکلاس هستند و در مورد همه چيز، کلي اطلاعات دارند و نظريه ميدهند و نقد ميکنند و غيره، در برخي مسائل خاص، زيادي روشنفکر هستند و براي هر روز با يکي بودن، ۲۰۰ تا توجيه و استدلال دارند. من نه آن سواد و ذهن زيادي باز را ميخواهم نه اين هرزگي توجيه شده را. ۸. پايهي شب تا صبح بيدار ماندن - تا ساعت ۳-۲ - و حرف زدن باشد؛ اگر هم حرفي براي گفتن ندارد، لااقل بگذارد من حرف بزنم! و بتواند به سوالات من پاسخ مناسب! دهد. در اين صورت، مطمئن ميشوم که او دارد به حرفهايم گوش ميدهد. بعد فکر ميکنم او خيلي پسر فهميدهايست که ميداند کجاها بايد هيچ چيز نگويد و فقط گوش بدهد.. و کجاها بايد وسط حرفهاي من بيايد و نگذارد جملههايم را تمام کنم! البته اصولاً داشتن چنين انتظاري بسيار نامرديست! من هم واقعاً چنين توقعي ندارم اما «درک» و «شعور» ايشان بايد از دو فرسخي تابلو باشد. در اين صورت، قول ميدهم وقتهايي که کار دارد يا حوصلهي مرا ندارد، زورکي هم شده درکش کنم و سرم را يک جورهايي گرم کنم که مجبور نشوم نق بزنم! ۹. وقتي سرما خوردهم، هي برايم دارو، سوپ و پتوي اضافي بياورد. وقتي خوب شدم، تلافي ميکنم ![]() ۱۰. با دوستانم مودبانه صحبت کند؛ هروکر زيادي هم راه نيندازد چون حسابي از چشمم ميافتد. گفته باشم! ۱۱. از من نخواهد آب تنگ ماهي عيد را عوض کنم، مرغ و ماهي پاک کنم، دربارهي دندان مصنوعي صحبت کنم يا به صحبتهاي کسي گوش بدهم، ماهي سرخ کنم، فوتبال تماشا کنم، پاي مرغ بريزم توي سوپ يا کلهپاچه بخورم. اين اعمال چندشآور مطلقاً به من مربوط نميشوند. گير هم بدهد عصباني ميشوم. بعد دعوايمان ميشود. ۱۲. يا خودش کارها را انجام دهد يا اگر من انجام ميدهم، ايراد نگيرد. اگر فکر ميکند بهتر از من بلد است، خب چرا صبر ميکند من انجام بدهم؟ من هم دقيقاً به همين دليل، عادت ندارم از کار ديگران ايراد بگيرم. ۱۳. هر وقت دلم بخواهد، بلند ميخندم. هر وقت هم دوست داشته باشم، قلنبهقلنبه اشک ميريزم. «آرامتر بخند» و «گريه نکن عزيزم، چشمهاي خوشگلت خراب ميشوند» به يک اندازه مرا عصباني ميکنند. ۱۴. حق ندارد به نوشتهها، افکار و حرفهاي من بخندد مگر وقتي که داريم شوخي ميکنيم. موقع لودگي، هر کس مسخرهتر باشد، برنده است! :دي ۱۵. مرا با کلفت و نوکر احتماليش اشتباه نگيرد! حدود «وظايف» من مشخص است؛ هر چند اصولاً براي کساني که دوستشان دارم، خييييييلي کارها انجام ميدهم. ۱۶. از آدمهاي گيج، خنگ، بينزاکت و خجالتي خوشم نميآيد. همچنين از کليهي آدمهايي که صفات «باحال»، «مهربان» و «پايه» را نميشود دربارهشان به کار برد. ۱۷. اصولاً علاقهي خاصي به تلفن و ايميل دارم. به من چه که روبرويم نشسته است! بايد جواب مسجها و ايميلم را برام بنويسد. ۱۸. لطفاً از شلوارهاي گشاد، شيرينپلو، زيرپوش رکابي، boxer shorts و کتلت متنفر باشد. ۱۹. تا حدودي علم غيب داشته باشد؛ مثلاً بداند وقتي اخم کردهم بايد شوخي کند يا دنبال علت ماجرا بگردد؛ يا وقتي بيموقع خوابيدهم، بيدارم کند يا بگذارد بخوابم.. چون اعتراف ميکنم گاهي وقتها خودم هم درست نميدانم کدامش است! ۲۰. هميشه به حرفهايم گوش ندهد! ۲۱. درک کند که من با هر کسي معاشرت نميکنم. هر کتابي را هم نميخوانم. ۲۲. برايم شکلات، کرانچي، لواشک و چيپس بخرد. ۲۳. لبخواني بلد باشد - يا لطف کند ياد بگيرد- و معني نگاهها را سريعاً بگيرد! ۲۴. از من بيشتر انگليسي بلد باشد! ۲۵. صبر ايوب داشته باشد. من اصلاً آدم صبوري نيستم ): چي کار کنم خب؟! ۲۶. اشکالي ندارد اگر از فلان آدم معروف تعريف کنم اما او حق ندارد حتي از صداي هايدهي خدا بيامرز هم خوشش بيايد؛ نه اينکه حسود باشمها! همينطوري... ۲۷. از مردهاي احمق که اسم خودشان را ميگذارند غيرتي، يک جورهايي چندشم ميشود. از مردهاي بيغيرت که فکر ميکنند خيلي اروپايي! و روشنفکر هشتند هم همينطور! ۲۸. به انتخاب خودم يکي از عکسهايش را بزرگ ميکنم ميزنم به ديوار! نبايد غر بزند که از عکسهايش خوشش نميآيد :دي ۲۹. به کتابهايم احترام بگذارد و از آنها به عنوان زيردستي استفاده نکند مگر براي پوست تخمه - آن هم با اجازهي خودم- در عوض، هر قدر دلش ميخواهد لباسها، کتابها و همهي وسايلش را - به جز جورابهاي کثيف البته - همه جا ولو کند. اصلاً مشکلي نيست. ۳۰. اگر از چاي تعارف کردن، به اندازهي من نفرت ندارد، خودش لطف کند بلند شود سيني چاي را ببرد براي ملت! قول ميدهم به جايش ۳ بار خودم تنهايي ظرفها را بشورم!! ۳۱. موقع رانندگي فحش ندهد! ![]() ۳۲. تعارفي نباشد. اين مسئله را هم درک کند که من عادت ندارم ۱۰۰ کيلو سبزي پاک کنم، ۲۰ دور همه را بشويم، بعد هم خردش کنم. جاي بحث هم ندارد. شايد ماشين ظرفشويي باشم ولي سبزي خرد کن نه! :دي ۳۳. حاضرجوابي و شوخطبعي من، روز و شب نميشناسد. از دخترهاي لال! خوشم نميآيد. ![]() ۳۴. شجاعت بيان نظرش را داشته باشد و پشت متلک پراني قايم نشود. من خودم روزي ۲۰ تا متلک ميسازم ولي تا واقعاً کسي حقش نباشد، چيزي نميگويم! ۳۵. بگذارد من سر سفره براي همه برنج بريزم. رسم ديرينهاي است که همه با آن راحتند و دوستش دارند. ۴۰. از صداي شرشر آب، جيرجيرک و اندي بدش نيايد! :دي ۴۱. اهل مطالعه باشد از رنگ آبي هم خوشش بيايد.۴۲. در مقابل چيزهاي تازه - آدم، کتاب، لوازم برقي، لباس و ... - جبهه نگيرد. ۴۳. درک کند گاهي دلم نميخواهد هيچ کس را به غار تنهاييم راه بدهم. ۴۴. قشنگ صحبت کردن را کسر شان نداند. ۴۵. از شلوار جین و تی شرت خوش ش بیاید! ۴۶. وقتي به اشتباههاي خوشگلش ميخندم، ناراحت نشود. توضيح ميدهم! ۴۷. در امور خاله زنکي دخالت نکند. به خودش دستبند و گردنبند هم آويزان نکند.همچنين به جاي «واي! اين بهت نمياد اصلاً» از معادلهاي دوستانهتري مانند «با اون يکي خوشگلتري» استفاده کند. من خيلي زود مي رنجم، خيلي زود هم خر ميشوم! آدميزاد اينگونه است خب! ۴۸. آدميزاد جماعت! بايد يا آشپزي بلد باشد يا از دستپخت ديگران ايراد نگيرد. تنبل هم نباشد. بد ميگويم؟ ۴۹. اين حقيقت را بپذيرد که من يک کم خيلي با بقيه فرق دارم. بعداً متوجه ميشود چرا! ۵۰. از آدمهاي معمولي و زندگي معمولي خوشم نميآيد. غير عادي ِ همه چيز را بيشتر دوست دارم. ![]() فعلاً چيز ديگري به ذهنم نميرسد! ![]() [Link] [1 comments]
Sunday, May 13, 2007
مریمی و نمایشگاه کتاب
*۱۴ ارديبهشت *در تمام عمر پربرکتم به اندازهي امروز کار نکرده بودم. تمام کمد + کل محتوياتش رو تميز کردم، لباسها رو شستم، اتو زدم و زدم به جالباسي، گذاشتم سر جاش؛ نه فقط لباساي خودم. همهي لباسهاي خواهر گرامي و داداش کوچيکه هم بود تازه. ادب شدم حسابي. تيکههاي خيار و پياز رو هم از اقصي نقاط اتاق جمع کردم به اميد اينکه بوي رنگ رفته ديگه! *مرمر خانوم زيادي حرف مرا مي فهمند. گاهي از فرط درک زيادي دلم ميخواهد ايشان رو بکشم، بدهم برايم مومياييش کنند، بگذارمش يک گوشه که تا ابد جاودانه بماند. بعد فکر ميکنم مرمر موميايي شده که ديگر حرف نميزند! *- نميتونم بشينم ليست مشخصات همسر دلخواهم رو بنويسم. - چرا؟ - خب من هر کسي رو با خودش ميسنجم. . . . درک نميکنم. به هر حال آدم يه ايدهالي توي ذهنش داره ديگه... *۱۵ ارديبهشت *از بنده به صورت کاملاً اختصاصي تعريف شده است! فکر جنبهي نداشتهي ما رو نميکنيد خرس قهوهاي؟ *از وقتي يادم مياد از هر کي ميپرسم توي عقدنامه چي نوشته، همه ميگن چرت و پرت! - يعني چي که چرت و پرت؟ - خب... نميدونم. وقت نميشه بخواي بخونيش که. همه ميگن زود باش امضاء کن تموم شه بره پي کارش! - يعني نخونده 10۰ تا امضاء دادي؟ - آره بابا! چي رو بخونم؟ بايد همهش رو امضاء کني ديگه. - بايد نداره! شايد بخواي بگي من اين مورد رو قبول ندارم، امضاء هم نميکنم. - دعوا ميشه که! - چرا دعوا؟ بعدش هم الکي امضاء کردن، مث اينه که رسماً و کتباً دروغ بگي. اين بهتره؟ - نميدونم. نخوندم ديگه. . . . پ.ن: همه بيدقتن. بعد به يکي مث من ميگن گير الکي ميدي! *مريم به هندي ميشه मर्जम به ژاپني هم ميشه マルジャム / marujamu *آشپزي و غذاهاي ايراني / کتاب الکترونيک آشپزي *آموزش تصويري بستن بند کفش *۱۶ ارديبهشت *از وبلاگ عزیزدردونه: هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی، قرص خوابآور و داروی مسهل را همزمان در یک شب مصرف نکنید! برای هیچ کس مهم نیست که شما نمی توانید خوب برقصید، پس بلند شوید و برقصید! *۱۷ ارديبهشت *از وبلاگ زهرا: و خدا خر را آفرید… و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز میشود تا زمانی که تاریکی شب سر میرسد و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من میخواهم خر باشم اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد. و خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانهي انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو میدهند، خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود. سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی سگ را برآورد. و خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد و یک میمون خواهی بود. میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من میخواهم ده سال عمر کنم و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد. و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کرهي زمین. تو میتوانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی و تو بیست سال عمر خواهی کرد. انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند… و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر زندگی میکند، مثل خر کار میکند و مثل خر بار میبرد… و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانهای که در آن زندگی میکند، نگهبانی میدهد و هرچه به او بدهند، میخورد!! و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی میکند؛ از خانهي این پسر به خانهي آن دختر میرود و سعی میکند مثل میمون، نوه هایش را سرگرم کند... و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست. *ساعت ۶:۱۵ رييييييييييييييينگ ريييييييييييييييييييييييييييينگ (صداي الارم گوشي) به اين صداي مته! قيافهي من رو هم اضافه کنيد که شب قبل، ساعت ۳! خوابيدم - در واقع، ۳ صبح - و جون ندارم بلند شم از جا م. به هر فلاکتي هست، نهايتاً بلند ميشم، ميام تا ميز کامپيوتر، گوشي رو به خيال خودم خاموش ميکنم و بدو بدو ميرم بخوابم باز! ![]() چند دقيقه بعد: ريييييييييييييييينگ رييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييينگ خواهر گرامي: بخواب! بخواب! خاموشش ميکنم... ساعت ۸:۳۰ رييييييييييييييييييييييينگ ريييييييييييييييييييييييييييييينگ (تلفن خونهس اين بار) چون هيچ کس خونه نبود، مجبور شدم بلند شم. مريمي (با صداي کاملاً خواب!): بله؟ - سلام. خوبي؟ خواب بودي؟ - سلام. مرسي... (هر چي فکر ميکردم، يادم نميومد اين صداي کيه!) ببخشيد، به جا نميارم! - مريم هستم! (دوست دانشگاهم) و ييهو خواب از سرم پريد! بهم گفته بود قراره ارديبهشت يه سر بيان تهران ولي نميدونستم يعني حواسم نبود الان ارديبهشته خب. براي اولين بار در عمرم تند تند در سه سوت آماده شدم که ييهو ديدم مانتو نپوشيدهم هنوز. حالا هر چي هم توي کمد رو نگاه ميکنم، بليز و شلوار و شال و روسري و مار و عقرب و زرافه و کرگدن هست ولي مانتوهام نيست! و چون اصولاً ميدونستم گشتن فايده نداره، نشستم فکر کردم که مانتوئه کجا ميتونه باشه... کجا باشه خوبه؟! فريز! آخه اگه بخواي لباساي مشکي، به طرز ضايعي سفيد سفيد نشن، بعد از اينکه با احترام - مشکين تاژ مثلاً - يا بي احترام شستيشون، بايد بذاري چند ساعت توي فريزر بمونن. توي اين هاگير واگير مرتب کردن خونه هم ديگه کاملاً يادم رفته بود مانتوهام کنار مرغها دارن صفا ميکنن. هيچي ديگه! از هولم حتي اندازهي يه مانتو اتو کردن هم معطل نکردم. بدو بدو خودم رو رسوندم دانشکده. حالا از ذوقم نميدونستم چه غلطي بايد کنم. خلاصه مريم عزيز گفت با شوهرش از فلان مسير دانشکده ميان طرف جايي که من هستم. من هم که خداي صبر و تحمل. دوباره بدو بدو رفتم ديدمشون که دارن از دور ميان. نميدوني چه حال خوبيه ديدن يه دوست بعد از مدتها؛ اون هم کسي که محل زندگيش خيلي ازت دوره... از اونجايي که اصولاً من بلد نيستم مث آدم بزرگا رفتار کنم، با کلي لبخند و خوشحالي و اينا با شوهرش احوالپرسي کردم و سعي ميکردم زياد به مريم نگاه نکنم که اشکم در نياد اما همين که حرفام تموم شد، انقدر مححححکم مريم بيچاره رو بغل کردم که فکر کردم الان صداي شکستن استخوانهاش رو ميشنوم! من هم که زر زروووووووو هم گريه ميکردم، هم به قربون صدقه رفتنهاي مريم گوش ميدادم، هم ذوق ميکردم، هم ميخنديدم! بعد که خيالم راحت شد که مريم فرار نميکنه تهديدشون کردم که يا به زيون خوش عکسهاي عروسيتون رو بدين ببينم يا مجبور ميشم کيفهاتون رو بگردم يه سري هم واسه عکسها ذوق کردم، بعد رفتيم دانشکده گردي...خيلي شيرين بود، روز خيلي خوبي بود. مث اون موقعها رفتيم نشستيم چيپس و ماست خورديم، کلي عکس گرفتيم، با استاد راهنمامون احوالپرسي کرديم، کلي آمار داديم به هم و خيالم انقدر راحت و آسوده شد که اعتراف کردم شبها ديگه خوب ميخوابم. آخه داشتم ميمردم از فضولي ديدن عکسهاش...بعدش که مريم رفت، با خواهر گرامي توي باغ ناهار خورديم، مستند هم گرفتيم بعد اومديم خونه. توي راه وقتي منتظر بوديم قطار مترو بياد، نه... يعني وقتي که قطار اومد، از کنار يه آقاهه رد شديم که آستين لباسش زيادي کوتاه بود - از اينا که بهشون گير ميدن - بعد من هم يه عادت بدي که دارم، اينه که توي خونه گاهي که از کنار يکي رد ميشم که آستينش کوتاهه، يه نيشگون! کوچولو ميگيرمش محض خنده؛ يعني يه روزايي گير ميدم از همه ميخوام عيدي بهم نيشگون بدن! اون روز از کنار آقاهه که رد شدم، نزديک بود نيشگونش بگيرم که ييهو يادم افتاد اينجا خونه نيست!!! همهش دارم فکر ميکنم اگه اين کار رو ميکردم، عکس العمل طرف چي ميتونست باشه؟ *از فضولي اين مردم، آدم واقعاً کلافه ميشه. دقيقاً فضول همه چيز هستن! اينکه قيافهت چطوريه، اين کي بود زنگ زد بهت، فلاني با کي داره sms بازي ميکنه، از مدل موهات خوشم نمياد، چرا اين رشته رو انتخاب کردي، درست نبود با فلاني اين مدلي صحبت کني، چرا فلاني دوستپسر داره؟، اون روز که زنگ زدم نبودي کجا رفته بودي، با کي رفته بودي، کِي برگشتي، چرا رفته بودي اصولاً، ميشه عکسم رو توي گوشيت رو ببينم؟ (بعد يواشکي همه جاي گوشي رو سياحت ميکنن) و مسائلي از اين دست؛ به همهي اينها «چرا رفتي با فلاني ازدواج کردي؟ خيلي اشتباه کردي» رو هم اضافه کنيد! *ايميل فورواردي؛ متنش خيلي سادهس. حتماً بخونيد:
*۱۸ ارديبهشت *بعد مسافت دارد باعث ميشود ما ترسمان از آرايشگرهاي جديد را بگذاريم کنار و برويم بنشينيم زير دست کسي که نميدانيم چه بر سر موهاي عزيزتر از جانمان خواهد آورد. خوبيش اين است که با يک مشت شامپو ميتوان شاهکار احتمالي ايشان را ختم به خير نمود. *نکات کوچک زندگي، جکسون براون، ترجمه از شبنم خوشبخت، جلد اول ، جلد دوم *امروز بالاخره قورباغه رو قورت دادم! رفتم خياطي، دادم پايين شلوارهام رو درست کرد. لباساي خواهر و برادر گرامي هم بود. بعدش تا خونه پياده اومدم همهي راه رو. انقدر خوب بود. *آلبوم «براي اولين بار» احسان خواجه اميري رو خريدم. از صدا ش خوشم مياد يه جورايي ولي نه انقدر که هي روز و شب، توي گوشم باشه. *۱۹ ارديبهشت *خيلي کم پيش مياد آدم حرص نخوره وقتي ميره آرايشگاه. اصولاً آرايشگرها دو دستهن: دستهي اول اونايين که کلي ژست ميگيرن و احساس پروفسور بودن بهشون دست ميده و فکر ميکنن خيلي باکلاسن. با اينطور آدمها به نظر من، بايد مث خودشون خشک برخورد کرد يا ميتوني اصصصصصلاً به ژستهاي طرف محل نذاري. انقدر کِيف ميده! طرف کلي پيش خودش ضايع ميشه و يخهاش هم آب ميشه کلي. آرايشگاهه ديگه! بارگاه خداوند متعال نيست که! گندهش ميکنن چرا؟! دسته ي دوم اونايين که هي قربونت برم، عزيزم، نازي، چقدر دختر خوشگلي، چه موهاي قشنگي رديف ميکنن برات. معمولاً هم کارشون چندان تعريفي نداره. البته نميخواد زياد وقت بذاري براي سنجش کيفيت کار طرف!!! همين که موهات رو بگيره توي دستاش، دوزاريت ميفته که خوشگل ميشي يا مي... به کلهت، ميگه به سلامت! بعضي وقتا مکالمات آرايشگاهي جالبن و خب تا حدودي خاله زنکي! خوبيش هم اينه که کلي عکس ميشه ديد! چون من کلاً رو دارم! هميشه طرف رو وادار ميکنم آلبومهاش رو بياره ببينم. انقدر خوبه! بعضي وقتا هم مکالمات جورين که آدم به حال بشريت افسوس ميخوره واقعاً؛ يه مقدمهي ديگه هم لازمه بگم! چند سال پيش - فکر کنم ۸ سال پيش حدوداً - که عروسي عمه جان بود، از دوست مامانم خواستيم آدرس اون خانم خياطه رو بده بهمون. - دوست مامان: آدرسش رو ميدم بهتون ولي راستش دستش يه کم سنگينه. اگه جاي ديگهاي رو پيدا ميکردين، بهتر بود. کارش عاليه ولي دستش سبک نيست ديگه. - من: يعني چي که دستش سبک نيست؟ يعني چطوري؟ - يعني لباسي رو که برات بدوزه، يه بار بيشتر نميتوني بپوشي. بعضيا دستشون خوبه. همهش با اون لباس ميري مهموني و عروسي و اينا. بعضيا هم نه! - يعني اين چيزا به دست اون آدم ربط داره؟ - به نظر من که داره؛ يعني قبول دارم اين چيزا رو. - من فکر نکنما! به اين چيزا نيست به نظرم. حالا ميشه بدين آدرس رو؟ . . . و رفتم خانومه برام لباس دوخت. عروسي عمه جان به خير و خوشي گذشت اما بعدش باورت نميشه؛ اصلاً نميشد ديگه اون لباس رو بپوشم. نميدونم چرا! به طرز باور نکردنياي يهو از چشمم افتاد در حالي که من اصولاً اينطوري نيستم که از يه چيزي، دو دفعه استفاده کنم ازش بدم بياد. کلاً هم اين قضيهي خوب / بد بودن دست رو فراموش کرده بودم. حتي چند بار خواستم به زور الکي بپوشمش، حتي توي خونه... اما نميشد! شلوارش رو يه بار ديگه پوشيدم، يه بار - براي اولين بار در عمرم - دادمش يه نفر باهاش رفت عروسي و تموم... يعني دو بار پوشيدمش در کل. چند سال توي کمد خاک ميخورد، آخرش هم مامان دادش به يکي که استفاده کنه ازش. اون موقع تازه معتقد شدم به اينکه شايد دست بعضيا خوب نيست خب! آرايشگرها رو همينطورن. بعضيا دستشون سنگينه. از اونجا که بياي، تا چند وقت يا هي با بقيه دعوا ت ميشه يا بدشانسي مياري يه جورايي. البته خودم هم توضيح منطقي ندارم براي اين حرفم ولي کمي قبول دارمش بعضي وقتا. البته بيشتر جنبهي + ش رو... که دست فلاني خوبتر از بقيهس... خب، مقدمهم تموم شد. خانوم آرايشگره از اين قربونت برم، فدا ت شمها بود. کلي هم تعريف و تمجيد کرد! هم از موهاي من، هم مهارت نداشته ي خودش! خدا رو شکر که هيچ وقت نميدم کسي که کارش رو نديدهم، موهام رو کوتاه کنه. حالا اگه بد سشوار کشيد يا مدلش خوب نبود، ميتونم برم حمام و خلاص! خلاصه همينطور که خانومه موهاي بيچارهي من رو ميکشيد! تند تند از خودش تعريف ميکرد و کلي هم لکچر داد که من دستم خوبه، هر دختري زير دست من نشسته زود ازدواج کرده و خوشبخت شده!، همه ميان اينجا ميخوان دست من بخوره تو سر و کلهشون و ... تا اينکه رسيد به اهداف و فوايد ازدواج. فرمودند که دختراي الان خيلي ايراد ميگيرن، هي بد و خوب ميکنن، اگه طرف خانوادهي خوبي داره، از خودش هم خوشت بياد بايد قبول کني. آدم تا يه سني انقدر خوشگله و هي براش خواستگار مياد، بعداً پشيمون ميشي ميگي کاش همون اولي رو قبول کرده بودما! بعد هم هدف آدما چيه از ازدواج؟ بقاي نسل! اينکه آدم بچهدار بشه ديگه! من دستم خيلي خوبه! ايشالا عروسيت هم مياي پيش خودم... الکي الکي هم من رو عروس کرد و تموم شدم رفتم پي کارم! بعضي وقتا بهشون حسوديم ميشه راستش. ميگم کاش من هم همينقدر مغزم اندازهي نخود بود. راااااااااااحت بودم حسابي. *من اصولاً آدم اين شکلياي هستم در کليهي مراسمات اين شکلي هم دوست دارم شرکت کنم. درسته که توي خونه خيلي وقتا اينطوريم ولي بيرون و بين بقيه، اين شکليم بيشتر ... اصلاً نميتونم بيشتر از نيم ساعت، رسمي و مودب بشينم يه گوشه همهش دلم ميخواد بلند شم شلنگ تخته بندازم. دوست ندارم جو سنگين بشه اما اگه شد، بعد از رفتن مهمونا ميشم! سعي ميکنم قيافهم تابلو نشه که مراسم اومده روي اعصابم ولي ميگن تابلوئم يه جورايي ... ترجيح ميدم يه برنامهي راه بندازم يا برم بازي بعضي وقتا فکر ميکنم اگه ازدواج کنم، يا شوهرم بايد يکي از خودم بدتر باشه که برام قلاب بگيره که راحت از ديوار راست برم بالا يا شلوغ نکنه ولي آب هم نشه از خجالت! چون من اصولاً جور ديگهاي نميتونم باشم. چي کار کنم به نظرت؟*مامان عزيزم! خواهر گرامي! خوب يا بد، من ادبيات خاص خودم، ادا اطوارهاي خاص خودم و سليقهي خاص خودم رو دارم. ازم نخواين مث بچهي آدم حرف بزنم، مث بچهي آدم از مهمون پذيرايي کنم، مث بچهي آدم بشينم يه گوشه، مث خانوما رفتار کنم و ... نميتونم اصلاً! حتي اگه بخوام هم نميتونم، بلد نيستم، هيچ استعدادي هم در ياد گرفتنش ندارم. اهميتي نميدم کي دربارهم چه فکري ميکنه. اگه خيلي مهم باشم براي کسي، ميتونه به خودش زحمت بده، من رو بشناسه و درک کنه که بايد من رو همين مدلي که هستم بپذيره. نميگم حرف جدي بلد نيستم اما دوست ندارم، نميتونم مث بقيه باشم. دست من نيست که بلد نيستم ۲ ساعت و نيم روي مبل بشينم و لبخند بزنم. انقدر بد م من؟ *۲۰ ارديبهشت *امروز قرار بود با دختر خالهي گرامي بريم نمايشگاه کتاب. کلهي صبح چشممون به جمال ايشون روشن شد و راه افتاديم. کلي هم خط و نشون کشيدم که من ميخوام زياد بمونم، من کتاب ببينم ديگه خونه زندگي يادم ميرهها، اگه ميخواي نق بزني که برگرديم برگرديم نيا اصلاً! من زود نمياما... و خلاصه هر کاري کردم که صدا ش دربياد و جوابم رو بده ولي موفق نشدم! وقتي رسيديم، از همون دم در مشخص بود که عظمت و شکوه! نمايشگاههاي سالهاي قبل رو نداره اما راستش فکر کردم شايد بس که همه گفته بيمزهس و به درد نميخوره، من بيخودي دارم جبهه ميگيرم! ولي واقعاً اصلاً جذاب نبود. تهويهش هم افتضاح بود تازه. بعد انگار چند تا سالن تو در تو را رديف رديف قفسه بزنن و کتاب بچينن. کلاً هرقدر هم در جهتيابي استاد باشه آدم، باز قاطي ميکنه کدوم غرفهها رو ديده، کدوم رو نديده. توي اون هاگير واگير هم يک عدد جنتلمن با شخصيت صاف اومد روي کفشهاي سفيد من و حسابي - گلاب به روتون - ...يد - مثلاً من خيلي مودبم - به کفش و جورابم! من هيچي نگفتم. خودش برگشت پشت سرش رو نگاه کرد - مردم اول عقب عقب ميان، بعد تازه نگاه ميکنن کجا رفتهن - بعد که من رو ديد، دستاش رو گذاشت روي صورتش، اداي آدماي شطرنجي رو درآورد، هي هم ميگفت ببخشيد خانوم! رو م به ديفال! حواسم نبود... از اون لودههاي درجه يک بود. خندهم گرفته بود ولي نخنديدم جلو ش. حوصله نداشتم تا آخر نمايشگاه اسکرتم کنه. خلاصه اينکه فقط يه کتاب فارسي گرفتم: «مثل رود جاري باش» که يه چيزي شبيه «مکتوب ۲و۱» يا «داستانهايي براي پدران، فرزندان و نوهها» ست. انگليسي هم چند تا داستان مث رابينسون کروزوئه و هاکل بريفين و اينا با Passages 1-2... قسمت خوشحاليش اين بود که Passages دو تاش رو ۴ تومن گرفتم با ۵۰٪ تخفيف. ۴ تومن به نفعم شد ولي يه سوال: مثلاً Passages 1 رو ميفروشن ۴ تومن. توي نمايشگاه با تخفيف ميشه ۲ تومن و هنوز سود داره براي ناشر. مگه چقدر درمياد براي خودشون با ۵۰٪ تخفيف بازم سود داره؟ *از فضولي متنفرم. از بيملاحظگي هم! خيلي خيلي خيلي بدم مياد وقتي اين دو تا توام ميشن با هم! شايد ملاحظه کنم و جواب ندم به طرف مقابلم ولي اصولاً چهرهي من يه مدليه که حتي اگه به خوندنش هم وارد نباشي، بازم ميتوني بفهمي دقيقاً - اگه بخوام! - چه حسي دارم. ميتونم سعي کنم نشه از چهرهم چيزي فهميد، اما در موقعيتهاي اينطوري اصلاً به خودم زحمت نميدم. حالا تو بشين هي رفت و آمدم رو نگاه کن، هي بپرس چرا اخمات تو همه؟ چرا دمغي؟ خنگه! از بس فضولي ميکني ديگه! صدا ت رو ضبط کنم بدم گوش بدي، از خجالت آب ميشي بس که پششششششششششت هم سوال ميکني. ميترسم يه روزي اون روي قشنگم! بياد بالا. حقت رو بذارم کف دستت. نگي نگفتيا... امضاء: مريمي ِ عصباني *۲۱ ارديبهشت *از يه صحنهاي خيلي بدم مياد: آدم ميخواد بره مهموني يا عروسي. بعد يکي دنبال جوراب نو ميگرده، يکي تند تند لباساش رو اتو ميزنه، يکي تازه يادش افتاده فلان لباسش، لک شده و با غرغر داره فکر ميکنه! چطوري پاکش کنه و از همه بدتر، يکي تازه راه ميفته بره حمام! بدترش اينه که همهي کارهات رو انجام داده باشي و بشيني از اين حرکات بقيه حرص بخوري. خدا رو شکر که امروز هيچ کدوم اينا اتفاق نيفتاد. تو مايههاي معجزه بود بيشتر... *امشب، همه ما را با حوري و پري اشتباه گرفتند! :دي *ما پس از رقص جوادي امشب، خندهها و هروکر خودمان و خاله کوچيکه و دختر خالهي گرامي و همچنين نگاهها و دهانهاي از تعجب باز آن خانم فضول مستقر در ميز کناري به شباهت بينظير خودمان با گيلاس خانومي پي برديم و راستش را بخواهيد مقاديري هم به خودمان اميدوار شديم چون گيلاس خانومي چند سال از ما بزرگتر است، متاهل هم ميباشد و همچنان از ديوار راست بالا ميرود به فرمودهي خودش. بعد هم اين که آشنايان و فاميلهاي ما، آن طرف بودند و سرشان به کار خودشان گرم بود. حواسشان نبود به ما! *۲۲ ارديبهشت *خوبه اين بلاگ هست! لااقل آدم موقع تاريخ زدن يه کم به عمر رفتهش با حسرت و آه و افسوس و فغان فکر ميکنه!!! *خاطرات هنگام عمل گيلاسي رو بخونيد حتماً! :دي *مرده شور نبردت ورون. ميمردي مث آدم بقيهي قصه رو بنويسي؟ نککککککبت، من کلي زحمت کشيدن همهش رو خوندم. آخرش رو ... بگما! :دي [Link] [0 comments]
Friday, May 04, 2007
بازگشت مریمی
*۱ ارديبهشت *آوردي بهشت... *ارديبهشتها خوشاخلاقم من! *تو رو خدا! خواهش ميکنم ازت! من به درک! هر وقت از روز که بود، به گوشيم ۲۰۰ بار زنگ بزن ولي جون هر کي دوست داري، سر ظهر زنگ نزن به تلفن ِ خونه! خب شايد کسي خواب باشه. من هم که ميدوني؛ اگه خوابيده باشم، با صداي توپ هم بيدار نميشم. راستش بيدار هم بشم، انقدر سرم درد ميگيره که عصباني ميشم و عمراً نميام گوشي رو بردارم. بابا مگه سر آوردي؟ نمردهم که! بيدار ميشم ميبينم تلفن زدي، خودم باهات تماس ميگيرم. فقط تو رو خدا هر حرف رو يه بار بگو. درس که نيست هي تکرارش ميکني؛ من هم انقدر خنگ نيستم که با يه بار حاليم نشه داره چي بهم ميگي به زبون مادري! تو رو خدا يه کم مراعات اعصاب ِ نداشتهي من رو بکن مادر بزرگ عزيزم!!! *فکر ميکردم فقط توي ايران با چونه زدن و زبوننفهمبازي درآوردن، کار ملت پيش ميره! تو هم؟ ((: *ديشب اصلاً نتونستم مث آدم بخوابم! اول حس کردم خيلي خيلي خيلي ناراحتم. هر چي هم فکر کردم چرا، هي همهش جواباي مسخره ميومد توي ذهنم. گفتم خب ميخوابم حالم خوب ميشه. بعد ديدم سردمه. بعد از کلي تفکر به اين نتيجه رسيدم که خب موهام خيسه؛ بايدم سردم باشه ولي تصميم گرفتم محل نذارم و سعي کنم بخوابم. بعد دوباره يادم افتاد چقدر ناراحتم. بلند شدم به مرمر مسج بزنم يه کم حرف بزنيم، يادم اومد گوشيش رو گميده! اگه خونهي خودش بود، در کمال پررويي تلفن ميزدم بهش بيدارش ميکردم. حالا يا فحشم ميداد و ميرفت ميخوابيد دوباره، يا فحشم ميداد ولي نميرفت بخوابه يا اصلاً فحش نميداد با اينکه بيدارش کرده بودم يا بيدارش کرده بودم ولي خب فحش نميداد. حالا اون قسمت فحش خوردنش اهميتي نداشت :دي ولي اصولاً رو م نميشد از مامان مرمر بخوام فحش بخورم ((: بعد حتماً مامانم يا به عقلم شک ميکرد يا به خودم با تلفنهاي نصفهشبي. خب چي کار کنم؟ دله ديگه! ييهو تنگ ميشه براي کسي. بعد که ديدم اينطوريه، يه عالم گريه کردم که حالم بهتر بشه. بعدش رفتم موهام رو با کلي سر و صداي سشوار خشک کردم که مريضتر از ايني که هستم، نشم! بعدترش هم يه عالم بيسکويت رو خرت خرت گاز زدم و هي نق زدم که اين راز بقا چيه شبا نشون ميدن؟! يه ميمونه هم در کمااااااال خوشحالي هي از اين شاخه به اون شاخه آويزون ميشد و ميپريد اينور اونور. من هم حسوديم ميشد که خوش به حالش! اين چقدر خوشحاله :دي آخرش مامان - که اون هم بيخوابي زده بود به سرش، گفت برو اندي گوش بده انقدر نق نزني؛ حالت خوب ميشه! :دي من هم ديدم ديگه حوصلهي سر صدا درآوردن ندارم. يه کم فايلهاي توي گوشيم رو تماشا کردم و خوابم برد... هي همهش حس ميکردم يه چيزي مث بختک رو م؛ سنگين بود خيلي. حالا نگو مامان برام پتوي اضافه آورده! من ِ گيج هم نه متوجه مامان شدم، نه حتي پتو! فقط فهميدم هوا خوب شد. فکر کنم تب داشتم خيلي. خوابم برد... صبح به هر زور و زحمتي بود، بيدار شدم برم پي کارهاي اداري... توي راه هم دربارهي رژ لب vov و اينکه کدوم شمارهش چه رنگيه و خشک هست يا نه و اينا با دو تا دختر ديگه کنفرانس برگزار کرديم. بعدترش هم به معضل آلودگي هوا بد و بيراه ميگفتم که باعث ميشه هر روز مجبور شم کفشهاي سفيدم رو بشورم کلي! - من هميشه بايد يه جفت کفش سفيد داشته باشم اصولاً - وقتي هم کار م اونجا تموم شد، به سرم زد مرمر رو ببينم حتماً. خيلي حيف بود تا نزديک خونهش برم و نبينمش خب! تلفن زدم بهش و در عرض سه سوت ديدم يه خانوم باشخصيت داره لبخندزنان از دور مياد! بعد از کلي مراسم تحويل گرفتن و اينا شروع کرديم به قدم زدن و ور زدن به صورت همزمان! و هي اومديم اومديم اومديم تا ديگه رومون کم شد و رفتيم سراغ يه وجب پارکي که مرمر توي يه کوچهي کوچولو ميشناخت. حالا مرمر ميگفت آفتاب توي صورتمه؛ روي اون نيمکت بشينيم. من ميگفتم باشه. بعد سردم ميشد ميگفتم اينور بشينيم. بعد ميديديم اينطوري رومون به سمت عابرهاست. ميرفتيم اونور. توي اين هاگير واگير هم ايشون لطف کردن و نصف شيرکاکائو شون رو ريختن روي نيمکت! بعد از اينکه طي مراسمي نيکمت رو پاک کردم که لباس نفر بعدي که اونجا ميشينه کثيف نشه و فحشمون نده، اعتراف کردم که در باز کردن بستهبندي خوراکيها هميشه گير ميکنم! و ايشون اومدن لطف کنن برام بازش کنن که ناگهان ديدم پايين شلوار و کفش و جورابام حتي! مزين به نقاط قهوهاي رنگ شيرکاکائو شده و خب شده بود ديگه! نق زدن فايدهاي نداشت. البته اگه رنگ لباسام روشن بود، حتماً اخمام ميرفت تو هم و ميکشتمش ولي از اونجايي که به علت مراسمات اداري، مشکي پوشيده بودم که رسميتره مثلاً - توقع داشتي مانتوي کوتاه و شال پولکدوزيشده بپوشم؟ - زياد لجم نگرفت و فقط گفتم خرس گنده! اين رو خودم هم بلد بودم که. توضيح: براي مرمر، خرس گنده فحش محسوب نميشه چون خودش همه رو خرس ميکنه اصولاً. به لينکدونيش راجعه شود! ديگه بعد از کلي مخابرهي اخبار و اطلاعات، خيالمان راحت شد و رضايت داديم برويم خانه! موقع خداحافظي هم کلي مححححححکم ماچش کردم که تا دفعهي بعد دلم تنگ نشه زياد! مرسي اومدي. خيلي خوش گذشت. *۲ ارديبهشت *اين motion sickness آبرو حيثيت آدم رو ميبره. عين بچهها از ماشين که پياده ميشي، گيجي اصلاً! اه اه اه!!! *اين همه رشتهي جديد احداث ميکنن! بعد فکر نميکنن بايد ۴ تا شغل جديد هم احداث کنن؟ بهش گفتم به جاي اينکه بري فوق ديپلم کامپيوتر بگيري، بعد بيکار و علاف - الاف - باشي، اين فرصت خيلي عالي رو از دست نده. از هنر داشتن کسي ضرر نميکنه. کنارش ميتوني درس هم بخوني، فوق ديپلمت هم سر جاشه. اميدوارم گوش بده بهم... *مامان! اينکه به حرفت گوش ميدم واسه اينه که مامانم هستي؛ چرت و پرت هم نميگي ولي اصلاً معنيش اين نيست که خودم رو موظف ميدونم هر کي هر چي گفت، مث خنگا بگم چشم! نگران اين يه رقم نباش عمراً. *هر کي ازم بخواد باهاش برم جايي - مثلاً مطب دکتر - يه چيزي با خودم ميبرم که بخونم. امروز هم يه داستان ديگه از شکسپير رو خوندم تا نصفه؛ هر وقت کامل شد مينويسمش اينجا. *آفلاين دريافتي: زدواج کردن وازدواج نکردن، هر دو موجب پشيماني است. سقراط با ازدواج، مرد روي گذشتهاش خط ميکشد و زن روي آيندهاش. سينکالويس اگر کسي در انتخاب همسرش دقت نکند، 2 نفر را بدبخت کرده است. حجازي پيش از ازدواج چشمهايتان را باز کنيد و بعد از ازدواج آنها را ببنديد. فرانکلين ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. ناپلئون با زني ازدواج کنيد که اگر مرد بود، بهترين دوست شما ميشد. پرل باک *۳ ارديبهشت *صفحههه خوب باز نشد؛ نديدم مرمر عاشق کدوم اسمايليه شده. مطمئن هم بودم يه روز حرفش ميشه و مجبور ميشم اعتراف کنم که اسمايليه رو نديدهم تا اينکه اون روز بالاخره پيش اومد؛ جلوي خندهم رو نگه داشتم. با قيافهي خيلي جدي براش تعريف کردم؛ بعدش کلي خنديديم. تازشم! چون کيف صورتي خوشگل خودت رو هم شيرکاکائويي کردي، نق نزدم سرت وگرنه فکر ميکني واقعاً زنده ميرسيدي خونه؟! *کم خودم قاطي کردهم، مامان هم انواع حالات مختلف قضيه رو تشريح ميکنه، از قول بقيه کامنت ميده و مشکلات احتمالي رو ميشماره برام. خدا چي کار کنم به نظرت؟ *۴ ارديبهشت *ورون جان موفق به آپلود کردن فايلهاش نشده بود تا امروز صبح و خب اصلاً هم لازم نبود با اين سرعت اينترنت نفتيمون! بخواد اين همه وقت بذاره و آهنگي رو برام آپلود کنه که خودم دارمش. داشتيم خودمون رو ميکشتيم که يه قرار آنلاين بذاريم، هي من آف ميذاشتم، اون جواب ميداد.. تا اينکه ييهو در يک اقدام ضربتي آنلاين شدم و ورون جان رو دستگير نمودم! نتيجهي خوش و بش امروز هم شد اينکه بالاخره يکي از آهنگهاي مورد علاقهم رو ميتونم مث آدميزاد، درست بخونم و معنيش رو هم بلدم! البته اگه کلمه به کلمه ازم بپرسن بلد نيستما؛ همينطوري کيلويي ميتونم بخونمش. خلاصه اينکه مريمي در پوست خود نميگنجد و هي بالا و پايين ميپرد. مرسي ورون جااااااااااااااااااااان آخيييييييييييييش خوشحالم خيلي! ![]() *خواهر گرامي: مريمي! تو عمراً اينطوري ارمني ياد بگيري. مريمي: نميخوام ارمني ياد بگيرم که! دارم آوازهاي ارمني ياد ميگيرم از ورون. خواهر گرامي: چطوري؟ مريمي: جملههاش رو حفظ ميکنم، با آهنگش ميخونم ديگه. انقدر دلم خنک ميشه (: *۵ ارديبهشت *قبل از عيد قرار بود خونه رو رنگ کنيم که به علت بالا بودن کاليبر و اين حرفا پاس داديمش به بعد از عيد. امروز صبح آقا رنگکاره اومد؛ همهمون رو پروند از خواب. از شنبه هم بساطيه اينجا! کامپيوتر که تعطيل. کتابا رو هم بايد جمع و جور کنم که کثيف نشن. خودم هم برم سر بذارم به بيابون. اول قراره سقفها رو رنگ بزنن. بعدش چون من خيلي کوليبازي درآوردم، قراره بگن اين اتاقه رو اول رنگ کنن. بعدش که خشک شد - تا حالا انقدر از گرمي هوا خوشحال نشده بودم! - ميتونم برگردونمش به حالت عادي. بعد ديگه شلوغ پلوغي اونور و بوي رنگ و اينا رو شايد بتونم بيخيال شم کلاً. نميدونم چرا هر دفعه من ِ بيچاره به سرم ميزنه شوهر کنم! مصادف ميشه با بنايي و اسبابکشي و بوي رنگ و اين حرفا. خيلي از مراسم خواستگاري خوشم مياد، هر دفعه يه بساط اينجوري هم جور ميشه برامون! خلاصه اينکه اگه ۴-۳ روز نبودم دارم بنايي ميکنم! البته نميگفتم هم کسي شاکي نميشد چون معمولاً فاصلهي آپديتهام همين قدره؛ هر چند من هيچيم برنامهريزي نداره که! ييهو ديدي در اولين فرصت کامپيوتر رو وسط رنگ و بنايي و اينا رديف کردم! نميشه من رو هم رنگ بزنن، نو بشم يه کم؟ *توي کتاب «صميميت، تاثيرگذاري و نفوذ در ده دقيقه» نوشته شنوندهي خوبي باشين؛ بذارين مردم هرقدر ميخوان حرف بزنن. وقتي دارن حرف ميزنن، گوش بدين. گاهي سوال کنين - که يعني مثلاً حتي کوچکترين جزئيات هم مهمه براتون - و آخرش که حرفاي طرف تموم شد، بقيهش رو بپرسين چي شد که باز مجبور بشه حرف بزنه و احساس کنه شما اصلاً خسته نشدين و دوست دارين باز هم به حرفاش گوش بدين. بعد اگه طرف مرد هست، هي بهش قدرت بدين و ازش تعريف و تمجيد کنين و بهبه و چهچه بگين طوري که انگار خيلي دهنتون باز مونده واسهي طرف و حرفا و کاراش! اگر هم زن هست، عمراً از زنهاي ديگه - مخصوصاً زيباييشون! - حرفي نزنيد، درکش کنيد، بذاريد يه عااااااااالم حرف بزنه، کلي احترام بذاريد بهش هميشه و ببينيد چطور خر ميشه و هر چي شما بگين، ميگه چشم! حالا اگه يکي تلفن بزنه، خييييييييييلي حرف بزنه - از نوع چرت و پرت.. که حتي ارزش تکرار کردن هم نداره - اعصابت رو بجوه - بجود! - روي نِرو ت پاتيناژ بره و مث معلمهاي بچههاي عقبمونده يه حرف رو ۱۰۰ بار بگه، مجبور ميشي علم روانشناسي رو بيخيال شي و خيلي بيادبانه بگي همه چيز رو قبلاً گفته بهت، ميدوني خودت، فلان مسئله به تو مربوط نميشه و آخرش زورکي خنده تحويلش بدي و از شر ش که راحت شدي، تا شب سردرد ت رو تحمل کني! خب نککککککبت! کم حرف بزن. به خدا هيچکس نميگه فلاني لاله! *۶ ارديبهشت *سر خر را پيچانيدم تشريف بردم انقلاب؛ باز مراسم کتاب خريدن و خوشحالي! (: تصميم دارم از ليست ۱۰۰۱ کتاب تا ميشه انگليسيهاش رو بخونم نه فارسي! فعلاً هم از خاطرات يک گيشا Memories of a geisha شروع کردهم. ياد يانگوم ميفته آدم! البته شغل يانگوم، خيلي شريفتره. *ميتونم به راحتي کتاب داستانهاي Advanced رو بخونم. بزن اون دست قشنگه رو. هوراااااااااااااااااااا *درک من از دنيا شبيه مال تو نيست و به خاطر اين، خدا رو شکر ميکنم. سعي نکن جاي من تصميم بگيري يا نظرت رو محترمانه به خوردم بدي. هوم؟ *۷ ارديبهشت *وسايل دم دست و پا دو قسمت شدن: يا توي کارتن چيده شدن - کتاب بود همهش! - يا چپوندمشون توي کمد و کشوها! از فردا زندگي تعطيل! ّ*مرررررررررررررردم بس که مبل جابهجا کردم. دستم داره ميشکنه به سلامتي! *۸ ارديبهشت *آدم بره عمله بنا بشه براي مامان و باباي من کار کنه! خوش ميگذره حسابي. *ما حتي موقع خريد هم به دوستمان رحم نميکنيم. يقهش را ميگيريم ميکشيمش به حرف زدن. شعورمان هم نميرسد شوهرش کار و زندگي دارد بندهي خدا. خلاصه حواستان باشد با ما دوست نشويد يک وقت خدايي نکرده! *آدم انقدر فضول؟ ميگه حوالهت به حضرت عباس اگه نگي جريان چيه! *من و ورون بيخيال فرهنگ استفاده از موبايل شده و تمام روز را با اساماس چت نموده و احوال يکديگر را جويا مي شويم و امار همديگر را ميگيريم دقيق! *تا تو باشي توي سبد به اين بزرگي، برنج آبکش نکني خنگه! * به برکت وجود گزارش کارهاي تايپ نشدهي خواهر گرامي، افتخار نوشتن، امروز هم نصيب ما شد؛ البته بعد از تايپ کليهي گزارشات ايشان! *تا يک هفته اوضاع همينقدر بيريخت است + بوي رنگ البته! :دي *۹ ارديبهشت *دلم خوش بود توي اين وضع هاگير واگير خونه، خودم و لباسهام تر تميز موندهايم! ولي وقتي به اشتباهم پي بردم که رفتم خونهي خالهي گرامي و لباسهام رو که به شدت هرچه تمامتر، بوي رنگ گرفته بود، شستم.. ولي چه فايده؟ باز الان همونجوري ميشه. مسخرهس ولي احساس آوارهي جنگ بودن دست ميده بهم! ناشکر نيستما ولي کِي ميشه خونه مرتب بشه، با لباس خونه هي دور خودم بچرخم، هي بخورم به در و ديوار، ايميلهام رو چک کنم، وبلاگاي بچهها رو بخونم، با صداي بلند با تلفن حرف بزنم، فرشها و مبلها هم ولو باشن همهجا! دنيا چقدر کوچيکه؛ شايدم آدمها مسخرهن.. يا زندگي کلاً... نميدونم ولي آرزوي دم دستيم فعلاً همينه! :دي *«خاطرات يک گيشا» رو خوندم. دوبله نشده بود البته.. غمانگيزه داستان زندگي اين آدم. خدا رو شکر يه آدم خوب بود توي زندگيش حداقل... حالا ميخوام غرور و تعصب رو شروع کنم. اون هم دوبله نشدهس :دي *وحشتناکترين چيز دنيا شايد اين است که طبق عادت در خانه بالا و پايين بپري. بعد ناگهان يادت بيايد همهي درها و ديوارها را رنگ زدهاند. رنگي بشوي شدهاي ديگر! بعد مجبوري مث بچهي آدم، آرام و مودب وارد اتاق مورد نظرت بشوي و براي باز کردن در، دستگيره را بگيري نه اينکه با کف دست، در را هل بدهي. فکر کنم بيشتر از همه، دل مامان خنک ميشود! *۱۰ ارديبهشت *رسماً اعلام ميکنم هر کس دربارهي مطالب بلاگم، در دنياي واقعي - و نه مجازي - ازم سوال کنه، به هيچ عنوان جواب نميدم؛ هر کسي ميتونه اينجا رو بخونه ولي حق سوال کردن و کنجکاوي و اينا رو نميدم به کسي. ميگم که بعداً اگه برخورد کردم با کسي، بهش برنخوره. *ساعت ۷ صبح رييييييييييييييييييييينگ ريييييييييييييييييييييينگ (صداي الارم گوشيه) با فلاکت بيدار ميشم، خفه ميکنم صدا ش رو و دوباره ميخوابم... ساعت ۷:۱۰ ريييييييييييييييييييييييييييييييييييينگ ريييييييييييييييييييييييييييييييينگ ديگه مجبورم بيدار شم. با چشماي بسته دنبال شونه و فوم ِ صورت ميگردم! - دخترا در هيچ شرايطي از قرتيبازيشون دست برنميدارن - بعدش دنبال کرم و رژ لب و جوراب نن ميگردم. تند تند صبحانه ميخورم، خودم رو با ورژن دوبله نشدهي «غرور و تعصب» و صد البته بازي راشن! معطل ميکنم تا ظهر... با لوبياپلو و ترشي خفه ميکنم خودم رو. خوشتيپي و اين اداها رو هم کلاً بيخيال ميشم. بعد ميريم خونهي مادربزرگه و به درخواستهاي مکرر ايشون و تشويقهاي کمنظير اطرافيان، لطف ميکنيم و دقاقيق جوادي ميرقصم تنهايي! شب به خاطر خوردن خورشت قيمه به عنوان شام! از وجدانم طلب مغفرت ميکنم و زير بارون بسيار رمانتيک اين روزا! تشريف ميارم خونه. آخر شب هم جز کرم کف پا و دور چشم و صورت و اون صابون جديده سعي ميکنم به چيز مهمتري فکر نکنم :دي *۱۱ ارديبهشت *کلهي صبح، خيلي محترمانه مامان بيرونم کرد که برم خونهي مادربزرگه و نق نزنم هي! من هم رفتم که براي عروسي جمعه، تمرين! کنيم. بسي خوش گذشت و من يکي کاملاً آمادهم :دي پ.ن: راضيم کردن برم باهاشون عروسي! نميشه که تنهايي خوش بگذره بهشون! *به جاي به کار بردن فعل «پوشيدن» براي کفشهاي پاشنهبلند - در حد چارپايه! - از فعل «سوار شدن» هم ميتوان استفاده کرد :دي *دو تا چيز خوشگل خريدم. وقتي پوشيدم، ميبينيش. *به خدااااااااااا اين، رنگ ِ موهاي خودمه خب! *اگه فردا آخرين روز نقاشي ِ خونه نباشه، ميرم مانتوهاي ورون جان رو قرض ميگيرم ازش! لباسهام رو بايد هزار تا سوراخ! قايم کنم که بوي رنگ نگيرن! *۱۲ ارديبهشت *همه چيز، به خوبي و خوشي تموم شد جز بوي گند بنزين و رنگ که تازه شروع شده. چي کارش کنم؟ *آرزو م بود روي سراميکهاي کف سالن، کفبازي کنم. امشب به آرزو م رسيدم :دي *۱۳ ارديبهشت *توي اين هاگير واگير، پاک کردن کلي شيشه و پنجره رو انداختن گردن من! نميگين من از ارتفاع ميترسم؟ سکته کردم تا تموم شد. *دارم تمام لباسهاي داخل کمد، کشوها و کل ملافهها رو ميشورم! داخل کمد رو هم بايد حسابي با کف و آب و سرکه بشورم بلکه بوي اين بنزينه بره. خيلي بو ش بد ه. مردم بس که عود روشن کردم و پياز نصف کردم گذاشتم توي اتاق و داخل کمد! [Link] [2 comments] |