Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Saturday, May 26, 2007
شاید
*۳۰ ارديبهشت

*به عمه‌جان پيشنهاد کردم کامپيوترش رو به عنوان کلکسيون ۴۰ نوع ويروس دسته اول بفروشه به بيل‌گيتس و دار و دسته‌ش!

*جديداً تکون مي‌خورم، هميشه ميگن ايشالا عروسي‌ت. يه مدلي هم ميگن که آدم شک مي‌کنه که اينا علم غيب دارن؟! یا شایدم چیزایی مي‌دونن که خود من نمي‌دونم هنوز!

نمونه‌ي ۱:
مادربزرگ‌ه: بپوشش ببينم چه شکلي ميشه.
مريمي: چشم!
.
.
.
- مياد بهم؟
- آره؛ خيلي قشنگ‌ه به تن‌ت. ايشالا پيرهن عروسي بپوشي. (با لبخند)

نمونه‌ي ۲:
شام مياريم.
خاله بزرگ‌ه: دست‌ت درد نکنه. ايشالا شام عروسي‌ت. (با يه لبخند کشدار!)

نمونه‌ي ۳ (ديگه علم غيب نميخواد. مي‌دونن يه چيزايي)
پاي تلفن:
دوست‌م: باز ايراد بيخودي نگيريا مريم! گير الکي نده!
.
.
.
تو زن خيلي مهربوني ميشي. خوش به حال شوهرت‌ه حسابي. کِي بياييم جشن؟

نمونه‌ي ۴:
توي ايميل:
دوست‌م: هر کي با تو باشه، حتماً خوشبخت ميشه. تو دختر خيلي خوبي هستي؛ هيچ کس رو نديدم مث تو باشه.

نمونه‌ي ۵:
اس‌ام‌اس:
دوست‌م: از اون عروساي خوشگل ميشيا. خواستگارت چه شکلي‌ه؟ خوشگل‌ه؟

انقدر گفتم نمونه، ياد اون شيشه‌ها و ظرف‌هاي توي آزمايشگاه افتادم که رو ش برچسب داره. بايد لطف کني، سرشون منت بذاري، بري پر ش کني، بذاره توي اون سبد ه که لب پنجره‌س!

*۳۱ ارديبهشت

*رو م رو کم کردم، امروز رفتم دکتر. ازم پرسيد چي شده؟
گفتم چند روز ه همه‌ش سردرد و سرگيجه و حالت تهوع و دل‌درد دارم. فکر کنم سرما خورده‌م، گرمازده هم شده‌م. توي ماشين هم بيشتر از ۲ دقيقه نمي‌تونم بشينم. به نظرتون من چرا اينطوري‌م؟
دکتر:

*به اين نتيجه رسيدم که اگه همچنان در روزهاي بسيار گرم، با چتر برم بيرون و مردم هم هرهر بهم بخندن و خودم هم واسه ضايع نشدن، زودتر از همه خنديدن رو شروع کنم، خيلي بهتره تا اينکه يه روز برم بيرون، بعد يه هفته مریض باشم اينطوري! هر کي هم هرچي دل‌ش ميخواد بگه؛ من اهميتي نميدم.

*۱ خرداد

*اعتراف: اتاق خواب دوست‌م خيلي برام جالب‌ه؛ نمي‌دونم دقيقاً چي‌ش رو بگم ولي در کل، برام جالب‌ه خيلي. مدل ميز و صندلي‌ش، رنگ‌ش، کتابخونه‌ش، همه چيز... چند وقت پيش ديدم دو تا کتاب خيلي باحال توي اتاق‌ش هست: «رازهايي براي زنان» و «رازهايي براي مردان»... من هم اصلاً از اون دسته آدمايي نيستم که همه‌ي چيزاي اينطوري رو بذارم براي دقيقه‌ي ۹۰ !!! آخه بعضيا يه عمر هيچي ياد نمي‌گيرن. بعد که به سرشون مي‌زنه ازدواج کنن، تااااازه بايد بديهي‌ترين چيزا رو براشون توضيح داد. خيلي از مشکلاتي هم که پيدا مي‌کنن - با همسرشون يا حتي خوددرگيري و اينا - به خاطر عدم آگاهي‌شون‌ه؛ من ولي اينطوري نيستم. خوندن رو هم خيلي دوست دارم - آواز نه! - واسه همين، هر کتابي که ببينم و خوش‌م بياد، مي‌خرم يا امانت مي‌گيرم که بخونم. خلاصه قرار بود دوست‌م لطف کنه اين دو کتاب رو که داده بود به خواهرش، بگيره بذاره باشه که من برم بگيرم ازش.

من هم قرار شد زودي برم بگيرم و برگردم که نه سر ظهر، مزاحم اون بشم، نه خودم گرمازده شم! نشون به اون نشون، انقــــــــــــــــــــــــــــدر نشستم حرف زدم که بيچاره دوست‌م فکر کنم داشت غش مي‌کرد ديگه! حالا هر چي هم مي‌گفت بيا ناهار بخوريم، مي‌گفتم نه؛ به جون خودم ميخوام زودي برم! ساعت ۳ رسيدم خونه! حالا کلي ذوق دارم واسه خودن‌شون

هي به ورون گفتم من جنبه ندارما! ميرم رو بلاگ‌ت دري‌وري مي‌نويسما. هي گفت نه؛ عيب نداره. من و تو نداريم. هر چي دل‌ت خواست برو بنويس. حالا امروز نهايت سوء استفاده و بي‌جنبگي‌م رو به جهانيان ثابت کردم.

*اصولاً گذشت و فداکاري به من نيومده! يعني جنبه‌ش رو ندارم! نه اينکه هيچ وقت، هيچ کس رو نبخشما ولي تجربه ثابت کرده وقتايي که واقعاً مي‌رنجم از چيزي، بايد بگم! چون اگه سعي کنم اداي آدماي خيلي باگذشت رو دربيارم، يه روزي يه جايي که اون رو م مياد بالا، تازه يادم ميفته که فلان روز هم فلان اتفاق خيلي ناراحت‌م کرده و چيزي نگفتم. بعد هم خودم احساس بدي پيدا مي‌کنم، هم طرف مقابل‌م که مثلاً خواسته‌م در حق‌ش گذشت کنم. اين‌ه که هميشه با رک‌گويي موافق‌م. هميشه هم به اطرافيان‌م ميگم که اگه اتفاقي افتاد و چيزي پيش اومد که ازم ناراحت شدين، همون موقع زود بهم بگين. نگه ندارين‌ش براي بعد...

چند روز پيش وقتي تلفن زدم به يکي از دوستام، احساس کردم خيلي حوصله‌م رو نداره. خب دو حالت‌ه: يا طرف اصولاً حوصله نداره... يا حوصله‌ي من رو نداره؛ اين دو تا خيلي با هم فرق دارن و من تفاوت‌ش رو معمولاً متوجه ميشم. هر چي هم حرف زدم و لودگي کردم، زياد گرم نگرفت باهام...

بعدش تلفن زدم به يکي از دوستاي مشترک‌مون و گفتم فلاني زياد روبه‌راه نبود. به نظرت چرا؟ اون هم گفت خب از کجا معلوم با تو مشکلي داره؟ علت‌ش مي‌تونه هر چيزي باشه. به هر حال، هر کس مشکلات خاص خودش رو داره ديگه مريمي.

ولي بازم دل‌م راضي نمي‌شد. امروز که باهاش حرف مي‌زدم - با اينکه خيلي آدم بي‌دقتي‌م - متوجه شدم هي اول جمله‌هاش ميگه «اگه به نظرت فضولي نيست» بگو فلان چيز چي شد؟ ... يا جمله‌هايي تو همين مايه‌ها.

من هم رک!... گفتم چرا اين مدلي ميگي؟ تو از چيزي ناراحتي؟
هي گفت نه و اينا... و آخرش تعريف کرد. (الان صحنه، قهوه‌اي ميشه؛ موج مي‌خوره، ميره به گذشته!)

اون روز دوست‌م تلفن زد. من هم وسط جريان رنگ زدن خونه‌مون بودم. مامان و بابا و ۲۰۰ نفر ديگه هم هي از بالاي سرم مي‌رفتن و ميومدن. اينجور مواقع که نميشه حرف زد، معمولاً تو چند تا جواب بي‌ربط سر بالا ميدي و طرف هم دوزاري‌ش ميفته که الان نمي‌توني حرف بزني. حالا نگو اين بنده خدا از سکوت من يا جواباي بي‌سرو ته‌م ناراحت شده! ولي با اين حال، خنديد گفت اگه نگي، حواله‌ت به حضرت عباس! من هم کلي خنديدم خيلي باحال بود.

بعدش هم اس‌ام‌اس زد که اگه نمي‌توني حرف بزني، لااقل بنويس برام.مريمي! من دارم مي‌ميرم از فضولي!

من هم گفتم تا تلفات نداده، تعريف کنم. همه چيز رو براش اس‌ام‌اس کردم و تمام.
روي بلاگ هم - الان لينک‌ش دم دست‌م نيست - نوشتم ميگه حواله‌ت به حضرت عباس! آدم انقدر فضول آخه؟

آخه راست‌ش تصورش هم خيلي خنده‌داره. فکر کن

حالا نگو اين بنده خدا چون هميشه بلاگ من رو مي‌خونه - من فکر مي‌کردم گاهي يه سر مياد - و چون چشم‌ش عادت کرده به ديدن اسمايلي‌هاي جينگول ، اين حرف من رو جدي گرفته و ناراحت شده و فکر کرده خواسته‌م به در بگم که ديوار بشنوه!

اي بابا! زبون من به اييييييييييييييييييييييييييييييييييين درازي‌ه! بخوام چيزي بگم خب رک ميگم عزيز! خلاصه کلي منت کشيده‌م تا راضي شده که سوء تفاهمي بيش نبوده - هر چند شک دارم هنوز - و خب يه چيزي هم فهميدم:

درست‌ه که بلاگرا عادت کرده‌ن به اين مسائل و خيلي نوشته‌ها رو به حساب تمرين نويسندگي يا قاطي بودن نويسنده‌ش در اون لحظه ميذارن و نه هيچ چيز ديگه، اما اونايي که فقط وبلاگ مي‌خونن و خيلي از اين تجربه‌ها رو ندارن، ممکن‌ه از بودن يا نبودن يه اسمايلي خنده هم انقدر بهشون بربخوره و دلگير شن.

اين همه حرف زدم که بگم يادم باشه بيشتر دقت کنم چطوري جمله‌بندي مي‌کنم يا چه اسمايلي‌اي استفاده مي‌کنم. بعد هم اينکه حالا شما هم زيادي بهم سخت نگيرين. بابا اينجا دفتر خاطرات‌م‌ه خب. دو تا دونه غلط غولوط دوست ندارم کسي رو ناراحت کنه. هر کسي هم از هر چي ناراحت‌ه بياد رک به خودم بگه که صحبت کنيم حل شه. باشه؟ قول؟

*۲ خرداد

*آدم بعضي وقتا عجيب احساس بدي پيدا مي‌کنه؛ خيلي جالب‌ه که وقتايي اين حس بد، قوي‌تره که تو اصلاً مقصر نيستي، جرياني اتفاق افتاده که کنترل‌ش دست تو نبوده يا کار احمقانه رو يکي ديگه انجام داده اما تو احساس خر بودن دست ميده بهت.

بعضي وقتا هست که يکي ديگه، فحش ميده اما تو خجالت مي‌کشي. بعضي وقتا يکي ديگه بد لباس مي‌پوشه ولي تو همه‌ش لباسات رو برانداز مي‌کني؛ پيش اومده برات؟ يه وقتايي هيچي دست تو نبوده اما اون حس بد مياد سراغ‌ت... شايد چون وجدان‌ت هنوز زيادي حساس و بيدار ه؛ شايد مي‌موني بايد ناراحت باشي که دم به دم، وجدان‌ت بيخود و بي‌جهت باهات به مذاکره ميشينه يا خوشحال بشي که هنوز مث بعضيا انسانيت‌ت از بين نرفته.

اون وقتا موقعي که يکي مي‌گفت از مردا بدم مياد، فکر مي‌کردم آدم ديوانه و ابنرمالي‌ه! وقتي بزرگترا مي‌گفتن آدم به چشماش هم نمي‌تونه اعتماد کنه، مي‌گفتم چقدر اينا بدبين‌ن نسبت به دنيا... اما الان انگار تازه دارم مي‌فهمم. بدي‌ش اين‌ه که آدم توي هر سن و موقعيتي که هست، فکر مي‌کنه تکميل‌ه؛ مي‌فهمه و مي‌دونه همه چيز رو اما اگه الان به ۴ سال قبل‌م نگاه مي‌کنم، شايد ترس برم داره از اينکه چقدر بچه بودم و خودم نمي‌دونستم. لابد ۴ سال ديگه هم به الان خودم مي‌خندم ديگه. شايد واسه همين‌ه که خيليا عادت دارن دفتر خاطرات‌شون رو هر چند وقت يه بار پاره کنن بريزن دور... شايد از خود ِ چند وقت پيش‌شون يه‌جورايي خجالت مي‌کشن. شايد با پاره کردن اون يادداشت‌ها، اون حس بد کوچيک بودن رو دور مي‌کنن از خودشون.

ديدي؟ بعضي وقتا يه کاري انجام ميدي، مثلاً يه حرف نسنجيده مي‌زني، بعدش هم ميگي کاش نگفته بودم‌ش. شايد خود من اينجور موقع‌ها آرزوي Ctrl+Z دست از سرم برنمي‌داره... بعد ميگم خب اون مال چند دقيقه پيش بود! اگه بد بوده، گذشته. نبايد بذارم ديگه تکرار شه اما Me بعضي وقتا بدجوري مياد روي اعصاب‌م. دقيقاً انگار توي قلب‌م، يه گله کرگدن و گراز دارن مي‌دون. حال بدي‌ه...

شايد چون ما اصولاً عادت نداريم به راه به راه دروغ گفتن، نمي‌تونم ببينم کسي بشينه جلو م واسه‌م خالي ببنده. شايد چون خودمون عادت کرديم هميشه صداقت داشته باشيم، فرض رو بر اين ميذارم که بقيه هم راست ميگن مگه اينکه خلاف‌ش ثابت بشه. نمي‌دونم اما از بچگي، خوب يادم‌ه که بهمون مي‌گفتن دروغگو، دشمن خداست. گاهي خدا رو شکر مي‌کنم که کودکي خوبي داشتم؛ انقدر که لااقل اين يه رقم خالي بستن ِ بدون عذاب وجدان، جزء عادت‌هاي بد م نيست؛ حالا نه اينکه عمراً اصلاً هيچ دروغي نگفته باشم اما سخت مي‌تونم دروغ‌ بگم. شايد واسه همين‌ه که خدا انقدر دوست‌م داره که هميشه دروغگوها رو تابلو مي‌کنه جلو م. شايد هنوز در نظر خدا انقدر بد نشده‌م که رها م کنه به حال خودم.

نمي‌تونم بفهمم چطور يه آدم مي‌تونه انقدر مغرور و ازخودممنون و متکبر باشه، انقدر بي‌قيد باشه که خيلي راحت بياد بشينه روبروت و برات دروغ ببافه؟! اون هم نه يکي، نه دو تا... چرا يه آدم به خاطر رسيدن به خواسته‌ش بايد از وسيله‌ي کثيفي مث دروغ استفاده کنه؟ نمي‌دونم چطوري ميشه که پوسته‌ي موجه ِ اون آدم مثلاً باصداقت انقدر زود مي‌شکنه اما مي‌دونم واي به روزي که خدا بخواد رسوا کنه آدم رو...

به جرات مي‌تونم بگم اين آدم، کلکسيون تمام چيزايي بود من ازش متنفر بوده و هستم. شايد من هم براي يکي ديگه همين کلکسيون عادات و اخلاق آشغال و مزخرف باشم اما نمي‌تونستم تصور کنم آدمي رو که انقدر دغل باشه. گاهي به خودم ميگم از چيزاي بد زندگي ننويسم اينجا. شايد ميخوام هروقت ميرم سراغ آرشيو، همه‌ش خوشحالي باشه اما نميشه گاهي.

همينقدر بگم که درست گفته‌ن که تا مرد، سخن نگفته باشد / عيب و هنرش نهفته باشد... کاري نداره که دو ساعت آروم بشيني، لبخند بزني، اداي آدماي مودب رو دربياري و احساس کني همه کودن و ابله‌ن جز تو، همه يه مشت گوسفند نفهم و بي‌سواد ن جز تو... شايد سخت نباشه خودت رو پيش خودت انقدر بالا ببري که فکر کني هر دختري آرزوش‌ه همسر تو بشه.. که شرايط‌ت، تربيت و عقايدت انقدر ايده‌آل هست که کسي نتونه بهت نه بگه... اما هرچي باشه، آدم نشدي هنوز. نه اون ديني رو مي‌فهمي که ادا ش رو درمياري، نه اصلاً تصور درستي از پديده‌اي! به اسم زندگي مشترک داري.

من جاي تو بودم آب مي‌شدم از خجالت وقتي يه دختري که ۶-۵ سال ازم کوچيکتره و هيکل‌ش، ۴/۱ من‌ه، برگرده نصيحت‌م کنه اول خودم رو بشناسم، بعد هم به جاي نقشه کشيدن واسه تغيير دادن ظاهر و باطن و عقايد و ايده‌هاي شغلي و تحصيلي بقيه، برم چشمام رو باز کنم دنبال يکي شبيه خودم بگردم. من جاي تو بودم، سرم رو بلند نمي‌کردم وقتي يکي ديگه برگرده بهم بگه آدم بدبين، شکاک، مستبد و خودرايي هستم که بلد نيست عقايد کسي رو بشنوه، چه برسه بخواد احترام بذاره به ديگران. من جاي تو بودم، رو م نمي‌شد تا ساعت ۱-۱۲ شب!!! مث پرروها بس بشينم توي خونه کسي و هي وراجي کنم و به زور تعريف و تمجيد از خودم، بخوام وانمود کنم واقعاً همسر ايده‌آلي هستم. من جاي تو بودم، دهن‌م رو مي‌بستم وقتي يکي برمي‌گشت رک بهم مي‌گفت آدمي هستم که خودم هم حرف خودم رو قبول ندارم و هي عوض‌ش مي‌کنم. من جاي تو بودم آب مي‌شدم از خجالت...

ديگه وقتي بهم بگن ايشالا عروسي‌ت، شايد حتي نتونم الکي هم بخندم و بگم مرسي... حتماً هي همه‌ش ياد آدماي خودخواه و وقيحي ميفتم که به اسم دين - آخه تحجر آدما چه ربطي به خدا داره؟ - ميخوان دوران برده‌داري رو ادامه بدن؛ به قول ورون، هتلدار استخدام کنن و يکي باشه رخت‌هاشون رو بشوره. هر وقت حرف اين چيزا ميشه يا هر وقت عروسي کسي دعوت ميشم يا خبر ازدواج کسي رو مي‌شنوم، جاي خوشحالي دل‌م مي‌گيره، مي‌ترسم براش. هي مي‌پرسم چقدر مي‌شناسه طرف مقابل‌ش رو؟!

نمي‌فهمم چرا اين مرداي ايراني - با خارجي‌ها برخورد نداشته‌م راست‌ش - ميخوان به اسم اهل خونه زندگي بودن و زن‌دوست بودن و اين قصه‌ها نذارن همسرشون درآمد و استقلال مالي داشته باشه، اجازه ندن وقت کنه درس بخونه و پيشرفت کنه، به ايده‌ها و نظرهاش اهميتي ندن و هر کاري خواستن انجام بدن؛ نمي‌فهمم چرا فکر مي‌کنن هر چي خودشون بگن، بهترين‌ه؟ چرا لجبازي و خيره‌سري و يک‌دندگي واسه مردا خوب‌ه اما براي زن‌ها نه! چرا نمي‌تونن «نه» و «نميخوام» و «قبول ندارم» بشنون از کسي. چرا فکر مي‌کنن زن‌ها عين يه کلفت بايد مدام در حال آشپزي و جارو زدن و رخت شستن و اجراي اوامر مردها باشن؟! چرا تعجب مي‌کنن وقتي يکي خيلي رک، از عقايدش دفاع مي‌کنه و عادت نداره به چشم گفتن و اطاعت گوسفندی؟

متاسفانه اين نفهم‌ها انقدر زيادن که چاره‌اي نداري جز نديدن‌شون! من غلططططططططططططط مي‌کنم صد سال ديگه هم بخوام اين مدلي ازدواج کنم. تو هم انقدر من رو نصيحت کنم. آره، من ترجيح ميدم اصلاً ازدواج نکنم و از زن‌هاي بدبخت توسري‌خور که کاري مهم‌تر از زاييدن و کهنه شستن و چشم گفتن، در عمرشون انجام نداده‌ن، متلک بشنوم ولي نشم يکي مث اونا.

هميشه هم گفته‌م که آدم مجججججججبور نيست ازدواج کنه، اون هم وقتي کسي رو دوست نداره و فقط شرايط‌ش رو مي‌تونه بپذيره. اگه قراره زندگي آدم، با ازدواج بدتر از دوران تجردش بشه، من يکي که نميخوام. واقعاً يکي به من بگه خاصيت مرداي اين مدلي با 2 متر قد و ۱۰۰ کيلو وزن چي‌ه؟ مرد بودن که به صداي کلفت و هيکل گنده و منم منم گفتن نيست. برو خدا روزي‌ت رو جاي ديگه حواله کنه مردک ِ نفهم ِ متحجر ِ متظاهر ِ دروغگوي نون به نرخ روز خور. اوني که همه‌ش به بقيه شک داره، خودش از همه عوضي‌تره به نظر من.

آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيش راحت شدم


*۳ خرداد

*کله‌ي صبح:

*از اون مهموني‌هايي که خيلي خوش مي‌گذره...

*يه افکت! جالب کشف کرديم:
مثلاً دارين با دوستاتون، مسخره بازي درميارين. بعد يکي شروع مي‌کنه به فيلم گرفتن. در اين هنگام! مي‌تونيد صحنه رو خلوت کنيد و از يکي - که بيشتر از بقيه، فيلم‌ه - بخواين اداي آدماي ناراحت و غمگين رو دربياره. بعد يکي از پشت صحنه ازش مي‌پرسه چي شده؟ واسه چي ناراحتي؟... و طرف بايد جواب بده کاش فلاني - يکي از دوستان - الان اينجا بود.

به اينجا که رسيد، فيلمبردار دکمه‌ي pause رو مي‌زنه؛ «فلاني» ِ مذکور مياد عين اينايي که ييهو از سقف ميفتن وسط اتاق، ظاهر ميشه توي صحنه و بعد فيلمبردار دوباره دکمه‌ي pause رو مي‌زنه. حالا نفر اول بايد ذوق کنه کلي! و جمعيت پشت صحنه بايد صداي همهمه و تعجب و شادي دربيارن!

وقتي فيلم رو از اول نگاه مي‌کنين، مي‌بينين که «فلاني» يهو وسط صحنه ظاهر ميشه. خيلي خنده‌داره توي فيلم. مي‌تونين از اين روش براي غيب و ظاهر کردن اشياء هم استفاده کنيد. خيلي بامزه ميشه

*معتاد شدم به اين اسمايلي‌ها!

*۴ خرداد

*صبح بابا رفت پشت بوم که کولر رو درست کنه. من هم اصلاً نشنيدم که گفت کجا داره ميره. ديدم گرم‌ه. رفتم کولر رو روشن کردم. چند دقيقه بعدش ديدم بابا اومد پايين، حالا عصباني!
- کي کولر رو روشن کرد؟
- من!
- نگفتم دارم ميرم کولر رو درست کنم؟
- من نشنيدم!

بعدش فکر کردم اگه زبون‌م لال، برق گرفته بودش، چه خاکي مي‌خواستم به سرم بريزم. چرا انقدر احمق‌م من؟ دوساعت خودم رو حبس کردم توي اتاق که با وجدان‌م کنار بيام. اصلاً رو م هم نمي‌شد برم جلو بگم ببخشيد! بعد که بابا کارش تموم شد، اومد پيش‌م، گفت چطوري مريمي؟

من هيچي نگفتم. فقط نگاش کردم.

چند لحظه بعد باز گفت خوبي؟ انگار خوب نيستيا.
- شما هم مث من يه همچين شاهکاري مي‌زدين، حال‌تون بدتر از من بود.
- خب حالا که چيزي نشده. چي‌ه؟ ناراحتي؟

قاعدتاً بايد مي‌خنديدم ولي انقدر يواشکي گريه کردم که چشمام کاملاً قرمز شده بود. خدا من حاضرم تيکه تيکه شم ولي از کاري که نميشه جبران‌ش کرد، مث سگگگگگگ پشيمون نباشم. من يکي رو اين رقم‌ه امتحان نکن جون هر کي دوست داري. باشه؟ دست‌ت درد نکنه.

*يه کاسه! بستني، کلي ميوه، يه بستني موبايلي، با يه عالم پفيلا خوردم. وجدان‌م کدوم گوري بود اون موقع؟

*من و ورون، فرهنگ استفاده از اس‌ام‌اس نداريم عمراً. صبح تاشب، همه چيز رو با اس‌ام‌اس واسه هم رنگي تعريف مي‌کنيم. جديداً هم که کشف کردم شب‌ها دير مي‌خوابه، تو رختخواب هم يه سري اس‌ام‌اس مي زنيم تا خواب‌ش ببره يکي. انقدر خوب‌ه.

*رسماً شدم تايپيست خواهر گرامي. يه خروار ورق شده روي ميز برام! مي‌کشم‌ت :دي

*مرگ بگيره اين ايرانسل که همه‌ي اس‌ام‌اس‌هاش هي Not Delivered ميشه.


[Link] [5 comments]




Monday, May 21, 2007
مریمی و مراسم خواستگاری
*۲۶ ارديبهشت

*پیدا کردن دوستان قدیمی وبلاگی، با شبیه سازی اینترنت بازی در سایت دانشکده، آن هم پس از گذشت چندین سال، صفای خاص خودش را دارد که تا به سرتان نیاید، قدرش را نخواهید دانست! :دی

*۲۷ ارديبهشت

*از صبح کلي سرگيجه و حالت تهوع داشتم. راه به راه سرما مي‌خورم هي! چي کارش کنم؟ همه کلي اينور اونور رفتن و کارها رو انجام دادن، من هنوز ولو شده بودم کف زمين، هي اين پهلو اون پهلو مي‌شدم و دعا مي‌کردم تا عصر حال‌م خوب بشه که مجبور نشم مث اين غشي‌ها بالش بذارم وسط سالن، ولو شم جلوي ملت!

يه کم که گذشت، ديدم انگار قرار نيست بهتر شم!
گفتم آنلاين شم شايد افاقه کنه که يه جوري شد که براي اولين بار در عمرم، در کمال ندامت و پشيماني، با مرمر حرف‌م شد؛ بعد چون اون اصلاً غير منطقي برخورد نکرد، زودي به تفاهمات رسيديم و آشتي کرديم! بعدترش گفتم بلند شم من هم يه ذره کمک کنم. ديگه کلي جاتون خالي! ظرف شستم و جاروبرقي و مراسم ميوه و شيريني چيدن و اينا...

بعدترش که ديگه همه چيز آماده شد، رفتم لباس رسمي پوشيدم و شروع کردم با ورون جان، smsبازي که من حال‌م بد ه، افقي‌م. چي کار کنم؟
اون هم خيلي ريلکس، دعوت‌م کرد به پذيرايي از خود! گفت فکر کن مهمون عادي‌ن. سعي کن حال‌ت هم خوب باشه. انقدر هم smsبازي نکن. وقتي رفتن، برام تعريف کن چه خبر بود.

راست‌ش من بيشتر از همه نگران اين بودم که اگه ييهو فشارم! بيفته و شربت‌ها رو ولو کنم روي مهمون‌ها، حسابي آبرو م ميره و بايد کلي خجالت بکشم! اصلاً هم رو م نشد به مامان بگم من رو از اين يه رقم معاف کنه. آخه هرچي مراسم پذيرايي بود، من انداختم گردن ديگران. يه فقره شربت رو گذاشتن واسه من که اون هم مي‌خواستم از زيرش در برم. ديگه راست‌ش خودم خجالت کشيدم!

خب از اونجايي که من اصولاً موجود غير قابل پيش‌بيني‌اي تشريف دارم، وقتي به خودم نگاه کردم، ديدم همه چيز زيادي برام عادي‌ه! يعني يه جور مشکوکي عادي بود واسه‌م! بعد فکر کردم يه ذره اضطراب هم داشتم بد نبودا! بعدش ديدم نه. آدم مضطرب، هم از ريخت و قيافه ميفته، هم جمله‌هاش بي سر و ته ميشن، حتي ممکن‌ه کلمه‌ها رو هم غلط تلفظ کنه و بعضاً سوتي‌ بده هي! گفتم اصلاً غلط کردم. استرس نخواستم.

مهمون‌ها به جاي ساعت ۵، حدود ۲۰ دقيقه به ۶ اومدن. تنها آرزو م اون زمان، اين بود که کاش اين ۴۰ دقيقه رو که مي‌خوابيدم که انقدر سرم گيج نره.

اول، مامان آقاي داماد! – چی بگم خب؟ - اومدن داخل، بعد خودش، بعد پدرش، آخر سر هم خواهرش. ديگه هي همه کلي همديگه رو تحويل گرفتن و ماچ و بوسه و خوشامدگويي و اينا. اين وسط هم آقاي داماد! وايساده بود وسط اتاق، مونده بود گل و شيريني رو به کي بده! تا جايي که من مي‌دونم، گل رو ميدن به مامان دختر که خب مامان من به احترام پدر ايشون که هنوز داخل نيومده بودن، وايساده بود دم در. بابام هم فکر کنم بيرون بود!!! آخه نديدم‌ش اون وسط.

من هم که حواس‌م جمع! بدون اينکه نگاه کنم يا حرکت مشکوکي انجام بدم، متوجه شدم که به مامان‌ش گفت اينا رو - گل و شيريني - چي کار کنم؟ مامان‌ آقاي داماد گفت بده به مامان‌ش... با سر هم آروم اشاره کرد که يعني برو جلو. بنده خدا - حالا سخت‌ش هم بود، مونده بود چي کار کنه - اومد باز وسط اتاق، مامان من هم - بر عکس هميشه - اصصصصصصصصصصصلاً حواس‌ش نبود. آقاي داماد با استيصال! باز فکر کرد که چي کار کنه آخه؟ اين بار مامان‌ش آروم‌تر گفت بده‌ش به مريم خانوم! و خب با استيصال خيلي بيشتر، اصلاً مونده بود که حالا مريم کدوم‌ه؟ من هستم يا احياناً خواهرم؟! حالا من ِ مسخره هم خنده‌م گرفته بود و خب چون آدم بايد خوش‌اخلاق باشه، قاطي احوالپرسي کلي خنديدم که منفجر نشم! وقتي هم اسم‌م رو شنيدم، برگشتم که مثلاً يک عکس‌العملي نشون داده باشم و خانواده‌اي رو از نگراني برهانم! مژدگاني هم نداد کسي بهم!

وقتي که همه مستقر شدن، پذيرايي شروع شد. من هم رفتم شربت بيارم کلي هم تمرکز گرفتم که نريزه روي سيني و فرش و زمين و شلوار کسي احياناً!

وسط اتاق که رسيدم، شروع کردم به نق زدن که «هر چي کار سخت‌ه، ميدن به من!» فکر کردم تو دل‌م گفتم ولي با صداي خنده‌ي حضار، دوزاري‌م افتاد که يه کم بلندتر از توي دل‌م داد زده‌م ظاهراً. مث پرروها خودم هم خنديدم. اصلاً هم به رو م نياوردم.

پدر آقاي داماد - خيلي نفس‌ه - وقتي ليوان‌ش رو برداشت، گفت مرسي عمو! بعد من ياد اين عمو مهربون‌هاي تو فيلم‌ها افتادم، کلي دل‌م آخيش شد! بعدي خود آقاي داماد بود که انقدر دست‌ش مي‌لرزيد که کاملاً تمرکز گرفته بود که شربت‌ه رو نريزه روي مبل و فرش و احياناً لباساش که اصلاً نگام هم نکرد. من ديگه بيشتر داشتم مي‌مردم از خنده. چرا انقدر پررو م من؟! بعديا هم مامان و خواهرش بودن و مامان ايناي خودم...

اول يه کم از اينور اونور حرف شد که يخ مجلس باز شه يه کم - البته جو، سنگين نبود در کل - بعدش هم مامان آقاي داماد - که به فرموده‌ي خودش و شواهد موجود - بدتر از من، آدم خيلي عجولي‌ه، گفت خب بريم سر اصل مطلب و پسر عزيزش رو مجبور کرد به لکچر دادن. من هم اصلاً نگاش نمي‌کردم که بيشتر از اين هول نشه. خب نگران‌ش بودم واقعاً اما وقتي ديدم داره سعي مي‌کنه صدا ش هم نلرزه، ديگه واقعاً دل‌م سوخت. مهموني و اين همه استرس؟

مامان آقاي داماد، هم هي مي‌خنديد مي‌گفت خلاصه‌تر بگو، اصل‌ش رو بگو!
آخه اصولاً هول بود که به نتيجه برسه!

نوبت من که شد، تا خواستم صدا م رو صاف کنم و مث اون دفعه، لودگي دربيارم که «ضمن عرض سلام خدمت حضار محترم...» ديدم اعلام کرد که مريم خانوم حرفاش رو به من گفته، من هم رفته‌م خونه تعريف کرده‌م. ديگه خودشون بايد به نتيجه برسن...

به اينجا که رسيد، من کلي حسرت خوردم که حيف شد؛ تازه مي‌خواستم يه دهن بخونما! مامان هم زنگ تفريح اعلام کرد و همه شروع کردن به خوردن. همچين گرم خوردن ميوه شده بودم - نيت هم کرده بودم همه‌ش رو بخورم - که باز مامان‌ش با استيصال گفت خب اگه اجازه بدين، اينا برن صحبت کنن يه کم! چرا بلند نميشين شماها؟

ديدم ديگه اگه بخوام همه‌ي ميوه‌م رو تموم کنم، نصفه شب میشه؛ مامان‌م هم چون من رو بزرگ کرده! بلند پيشنهاد کرد که ظرف ميوه‌م رو هم ببرم با خودم. من هم از خدا خواسته با ميوه‌هام راه افتادم؛ آقاي داماد هم پشت سرم.

من هم خيلي رک، برگشتم گفتم ميوه تون رو نميارين؟ (يعني من از مال خودم بهت نميدما!) که باعث شدم بنده خدا برگرده با کلي شرمندگي، ظرف ميوه‌ش رو برداره بياره.

بد تعبير نشه. شايد انقدرا هم موجود مسخره‌اي نباشم و طبيعتاً فرق موقعيت شوخي و جدي رو مي‌فهمم ولي اون لحظه ديدم نبايد انقدر سخت‌ش کرد. اگه هر کسي خودش باشه، همه چيز خيلي راحت‌تره.

قسمت جالب‌ش اين بود که بعد از يکي دو ساعت، همه حوصله‌شون سر رفته بود و هي مي‌گفتن بيا برييييييييييييييييييييييييييييييييم، بعداً ميايم باز... ولي همچنان خاطره‌هاي ايشون و خنده‌هاي من ادامه داشت. شايد درباره‌ي يه مورد جدي صحبت کرديم که در واقع، بحث نبود اصولاً چون هر چي گفت، من قبول داشتم. هيچ تبصره موادي هم نداشتم که اضافه کنم.

آدم بعد از ۴ تا برخورد درست حسابي با ملت، متوجه ميشه کي صداقت داره و کي نداره، کي همه چيز رو ميگه و کي سانسور مي‌کنه، کي نقش بازي مي‌کنه و کي خود واقعي‌ش رو نشون ميده...

انتخاب خيلي خيلي خيلي سختي‌ه. با اينکه عادت دارم با ۴ تا ايراد الکي، خودم رو از سختي تصميم گرفتن خلاص کنم، ولي راستگويي و صداقت اين آدم، انقدر برام ارزشمند هست که بخوام براي اين رابطه وقت بذارم...

*۲۸ ارديبهشت

*همه مدل سرماخوردگي رو امتحان کرده‌م من! امتحان که چي بگم! توفيق اجباري‌ه ظاهراً. ورژن جديدش هم تلفيقي از حالت تهوع، بيحالي و سرگيجه‌س که مامان و خواهر گرامي با کماااال ميل ربط‌ش ميدن به يه سري چيزاي ديگه که سوژه داشته باشن واسه خنده! :دي

*نمي‌دونم اين مرمر با اون دست و پاي کبودش قراره امروز توي جشن نامزدي دختر خاله الي چي کار کنه! همه‌ش نگران‌م توي اين هاگير واگير، مامان‌ش متهم نشه به کودک آزاري! خب دختر حواس‌ت کجاست که هي مي‌خوري به در و ديوار؟

*يه احساس مزخرف بامزه دارم؛ يعني نمي‌دونم ترجيح مي‌دادم مث مثلاً يک ماه قبل، زندگي‌م ساکت و آروم و بي سر و صدا بود يا دوست دارم اينطوري باشه. اصلاً نمي‌دونم. هر چي هم فکر مي‌کنم به هيچ نتيجه‌اي نمي‌رسم. حالا نه هيچي ِ هيچي! ولي همه‌ش يه طورايي ميخوام فرار کنم ازش. تظاهر مي‌کنم هيچي نيست اما عملاً تمام مدت دارم بهش فکر مي‌کنم.. که ميخوام چي کار کنم؟ که خوب‌ه يا نه؟ درست‌ه يا نه؟ بله يا نه؟ نمي دونم... فقط يه احساس بامزه‌ي گاهاً مزخرف دارم!

*ارديبهشت ِ من هم داره تموم ميشه. خدا کنه امسال بهتر از سال‌هاي قبل باشه. خدا کنه هر سالي که مياد، بتونيم بگيم امسال، بهتر از سال‌هاي قبل بود.

*شده پاي تلفن پشت سر يکي حرف بزني؟ نه حرف بد! فقط چون خودش اينجا نيست، ميشه «پشت سر»ش حرف زدن ديگه! بعد شده طرف ييهو بياد روي خط‌ت و انقدر تلفن بوق بوق کنه که مجبور بشي جواب‌ش رو بدي که معطل‌ت نمونه؟ بعدش شده دوست‌ت از شنيدن بقيه‌ي ماجرا - تقريباً بلافاصله - بعد از تموم شدن قسمت دوم‌ جريان، ريسه بره از خنده؟ امروز صبح اينطوري شد...

*چند قانون آداب معاشرت

كافيست نگاهي به دور و اطراف خود بياندازيد تـا متوجه شويد در جامعه‌ي ما تنها شمار اندكي از افراد متشخص و با نزاكت به جاي مانده است. در روزگـاران پيشين به آداب معاشرت و نزاكت اجتماعي بهاي بيشتري داده مي‌شد اما افسوس كه جامعه‌ي امروز دستخوش تحولات گوناگوني گشته است.

مقصود من آن نيست كـه مردم بـايد همانند ربـات، آداب معاشرت را يك به يك و مو بـه مو، برده وار رعايت و اجرا كنند بلكه رعايت برخي آداب پسنديده به شما كمك خواهد كرد تا شان و منزلت اجتماعي‌تان ارتقا يابد. مـن نكاتي را گردآوري كرده‌ام كه مي‌تواند شما را از يك فرد عامي به يك انسان متشخص و جنتلمن تبديل كند. با رعايت اين نكات ساده به شما اطمينان مي‌دهم كه ديگران شما را در زمره‌ي افراد بااصل و نسب و فرهيخته قرار خواهند داد.شخصي كه ديگران آرزوي معاشرت و شراكت با وي را دارند و لازم به ذكر نيست كـه همواره خانم‌ها از ملاقات با يك مرد متشخص خوشنود خواهند شد.

1- هميشه مودب باشيد.
اگـر هـم از كـسي خوش‌تان نمي‌آيد، نيازي نيست كه شان و منزلت خودتان را تا سطح اجتماعي آن فرد تنزل دهيد. مودب و با نزاكت باشيد تـا برتري خود را نسبـت بـه آن شخص ثابت كنيد.

2- هيچگاه دشنام ندهيد.
دشنام و ناسزاگويي مطلقاً ممنوع مي‌باشد چون نشان دهنده‌ي آن است كه شما قادر نيستيد براي بـيـان عقايد خودتان، از واژه ها و لغات مناسب‌تري بهره بگيريـد. از آن گذشته لاابالي‌گري هميشه دور از نزاكت و ادب است.

3- با صداي بلند صحبت نكنيد.
هنگامي كه با صداي بلند صحبت مي‌كنيد، بـاعث بالا بردن سطح استرس ميان اطرافيان خود مي‌گرديد. بـلند صحبت كردن، بيانگر آن است كه شما قادر به بحث منطقي با ديگران نيستيد و عجز شما را در استدلال معقولانه نشان مي‌دهد و آنكه مي‌خواهيد حرف خودتان را با توسل به زور وخشونت به كرسي بنشانيد. همچنين بلند صحبت كردن سبب جلب توجه اطرافيان مي‌گردد؛ البته توجه منفي.

4- كنترل خود را از دست ندهيد.
زماني كه شما كنترل اعصاب خود را از دست مي‌دهيد و از كوره در مي‌رويد، به همه نشان مي دهيد قادر به كنترل احساسات و هيجانات خود نيستيد. وقـتـي هم كه شما از كنترل رفتار خودتان عاجزيد، چگونه قادر بـه کنترل چيز ديگري خواهيد بود؟ همواره خونسردي خود را حفظ كنيد (كار آساني نخواهد بود اما به زحمت‌ش مي‌ارزد).

5- به ديگران خيره نشويد.
زل زدن به ديگران و چشم‌چراني، نوعي تعرض به ديگران محسوب مي‌شود. شما كه نمي‌خواهيد بي‌جهت ديگران را مرعوب خود سازيد؟

6-صحبت كسي را قطع نكنيد.
پيش از آنكه اظهار عقيده‌اي بكنيد، اجازه دهيد صحبت ديگران بـه پايان برسد. ميان صحبت كسي پريدن، نشانه‌ي بي‌نزاكتي و عدم برخورداري از مهارت‌هاي اجتماعي فرد است. اگر نمي‌خواهيد خودبين و ازخودراضي به نظر آييد، هيچگاه صحبت كسي را قطع نكنيد و هرگاه كه ناچار بـه انجام اين كار شديد، حتـماً بـا گفتن جـمله‌ي "معذرت مي‌خواهم"، اقدام به انجام آن كار كنيد. مودب بودن بـه مفهوم آن است كـه براي موقعيت، عقايد و احساسات ديگران احترام قائل شويم.

7- هميشه وقت شناس باشيد.
مهم است كه به وقت ديگران احترام بگذاريد.سر موقـع در جلسات، قـرار ملاقـات‌هـا، موقعيت‌هاي شغلي و اجتماعي حضور يابيد. همچنين يك فرد متشخص مي‌داند چه زماني بايد ميهماني را ترك كند.

*۲۹ ارديبهشت

*عجب گيري کردما! آدم تو بلاگ خودش هم نمي‌تونه چيزي بنويسه؟ هر روز يه چيزي ميگي، فردا ش به يکي برمي‌خوره و به خودش مي‌گيره. لابد بايد عذرخواهي هم کنم!

*روش‌هاي کاهش استرس

شما هرچقدر هم آرام و ريلكس باشيد، ممكن است در طول روز به دلايل مختلف دچار استرس شويد. ترافيک و شلوغي خيابان، كارهاي زياد ناتمامي كـه بايد انجام دهيد، خرابي اتومبيل و كنكور مسائلي هستند كه ممكن است موجب بروز استرس در شما گردند. نكته اينجاست كه استرس، باعث حل مشكل نشده و برعكس شما را از ادامه‌ي فعاليت صحيح باز مي‌دارد. در اين قسمت، 5 روش ساده را جـهت كاهش استرس بـه خصوص در هنگام كار، بيان مي‌كنيم.

1- شمارش كنيد.

يك روش موثر براي برخورد با موقعيت‌هاي استرس‌آور، شمارش تا عدد 10 است. اين كار كمك مي‌كند از لحاظ فكري و رواني، از آن لحظه‌ي استرس‌آور دور شده و 10 ثانيه به شما وقت مي‌دهد تا از آن شرايط خود را رها كنيد.فرض كنيد اين عمل، ريموت كنترل زندگي شما است؛ دكمه pause را مي‌زنيد. وقتي تا عدد 10 شمارش كرديد، دوباره دكمه‌ي "play" را فشار مي‌دهيد. در نتيجه در وضعيت بهتري نسبت به قبل قرار خواهيد گرفت.

2- موقتاً بگريزيد.

هنگامي كه در خود احساس استرس شديد مي‌كنيد، بهتر اسـت به طور فيزيكي خود را از محيط دور كنيد. كمي قدم زده و نفسي تازه كنيد. مدتي بـه داخـل شهر رفته و فكر خود را از مسائل دغدغه‌آور رها كنيد. البته منظور اين نـيست كه كـلاً مـيدان را خـالي كنيد، بلكه ترك موقعيت براي چند لحظه و مراجعت دوباره با فكري آزاد و تازه، باعث رهايي از استرس و انجام بهتر كارها خواهد شد. اگر در ترافيـك خيـابان گير كرده باشيد، ترك موقعيت مشكل به نظر مي‌رسد. در اين شرايط راديو را روشن و سعي كنيد كه به موضوع ديگري غير از ترافيك فكر كنيد. اگر صداي اتومبيل‌هاي ديگر شما را آزار مي‌دهد، پنجره‌ها را ببنديد.

3- شيئي را فشار دهيد.

معمولاً فشردن چيزي با دست، بـاعث كاهش استرس و دغدغه خاطر مي‌گردد. شما مي‌توانيد مثلاً يك حلقه تقويت كننده مچ دست به همراه داشته باشيد و هنگام استرس آن را در دست خود فشار دهيد.

4- سخت نگيريد.

وقتي به دليل موضوعي دچار استرس مي‌شويد، از خودتـان سؤال كنيد كه آيا آن موضوع اينقدر اهميت دارد كه به خاطرش دچار پريشاني شويد؟ واقعيت اين است كه اكثر مسائل روزمره كه باعث ايجاد استرس مي‌گردند، تهديدي براي زندگي به شمار نمي‌آيند مگر اينكه مربوط به اموري از قبيل خانواده يا سلامتي افراد باشند. هرگاه احساس كرديد جلسه امروز آنطوري كه انتظار داشتيد، نتيجه نداشته و يا متوجه لكي روي لبـاس‌تان شديد، دچار پريشان خاطري نشويد. اينها مسائل تعيين كننده‌ي زندگي نبوده و باعث بروز فاجعه نمي‌شوند.كمي راحت‌تر گرفتن موقعيت‌ها، باعث كاهش سطح استرس و فشارهاي رواني ناشي از آن در شما مي‌شود.

5- نفس عميق بكشيد.

تنفس به جز داشتن اثرات حيات‌بخش، مي‌تواند در آرام کردن شما نيز بسيار موثر باشد. هنگام استرس نفس عميق كشيده و خود را از لحاظ جسماني و رواني آرام كنيد.
بدون استرس زندگي كنيد!


[Link] [3 comments]




Wednesday, May 16, 2007
چگونه در حمام به ما خوش بگذرد
*۲۳ ارديبهشت

*مجبورم هر کتاب رو دو بار بخونم. آخه دفعه‌ي اول انقدر هول‌م ببينم جريان چي‌ه که دقيقاً مث کساني که دنبال‌شون کرده‌ن، تند تند مي‌خونم همه‌ش رو. تموم که ميشه و يه نفس راحت مي‌کشم، فکر مي‌کنم ببينم يادم مياد کل جريان رو يا نه!!! اگه نه، مجبورم دوباره بخونم‌ش. جديداً دارم عادت مي‌کنم همون دفعه‌ي اول، هم تند بخونم هم کامل! حالا خلاصه‌ي Robinson Crusoe نوشته‌ي Daniel Defoe رو مي‌نويسم ببينم يادم‌ه؟! البته من متن بازنويسي شده‌ش از Nancy Taylor رو خوندم اما اگه جايي متن کامل‌ش رو ببينم، مي‌خونم حتماً. اگه خودت رو بذاري جاي رابينسون، خيلي هيجان‌انگيزه...

رابين، عاشق دريا بود ولي پدرش هي منع‌ش مي‌کرد از سفرهاي دريايي. يه جورايي معتقد بود اگه همون جا - توي York - بمونه و کار کنه، بهتره براش.. ولي رابين گوش نداد. بي‌خداحافظي خونه رو ترک کرد و رفت دنبال علاقه‌ش.

به کمک پدر دوست‌ش اولين سفرش رو شروع کرد. يه سري کالا خريد، برد به يه شهر ديگه و سود زيادي به دست آورد. با پول‌ش توي يه منطقه‌ي ديگه، مزرعه خريد و ۴ سال رو ش کار کرد. وقتي کلي پيشرفت کرد و مطمئن شد هر سال درآمد مزرعه رو مي‌ريزن به حساب بانکي‌ش، دوباره سفرهاش رو شروع کرد.

تا اينکه يه بار، طوفان خيلي شديدي شروع شد، رابين و ۱۱ نفر ديگه خواستن با کمک قايق خودشون رو نجات بدن که گرفتار موج‌هاي بلندي شدن و همه مردن جز رابين که موج‌ها انداختن‌ش تو يه جزيره.

رابينسون مجبور شد که با وضعيت جديدش، کنار بياد. تا کشتي‌شون که چند مايل اونورتر، نصفه نيمه غرق شده بود، شنا کرد و براي خودش، کلي وسيله، غذا، لباس و کتاب آورد. به مرور توي چند ماه، براي خودش خونه ساخت؛ تخت خواب و ميز ناهار خوري و صندلي و قفسه براي وسايل‌ش درست کرد. نگهداري از حيوانات، کار کردن توي باغ ميوه، نون و غذا پختن رو ياد گرفت. تمرين کرد با پوست حيوونا براي خودش لباس و چتر درست کنه و خلاصه توي اون حدوداً ۲۷ سالي که توي جزيره بود، مجبور شد به تنهايي‌ش عادت کنه و ياد بگيره چطور زندگي کنه.

سال‌ها گذشت تا اينکه يه روز صبح زود، نزديک ساحل يه رد پا ديد! اول فکر کرد جا پاي خودش‌ه ولي بعد ديد از رد پاي خودش، خيلي بزرگ‌تره. کلي کشيک داد تا متوجه شد هر چند وقت يک بار، يه سري آدمخوار چند تا زنداني سفيد پوست رو با خودشون ميارن، صبح زود مي‌کشن‌شون، کباب‌شون مي‌کنن و همه رو مي‌خورن. استخوان‌هايي هم که هر از گاهي توي جزيره مي‌ديد، مال آدميزاد! بوده...

کلي ترس برش داشت و خونه‌ش رو تجهيز کرد و اسلحه درست کرد و اينا... و تصميم گرفت اين دفعه بره زنداني‌ها رو نجات بده شايد يه فرجي بشه! و يه دوست پيدا کنه.

دفعه‌ي بعد که آدمخوارها اومدن، يکي از زنداني‌ها فرار کرد، رابين هم کمک‌ش کرد و با تفنگ يکي از آدمخوارهايي رو که در تعقيب زنداني‌ه بود، کشت. خود زنداني هم اون يکي آدمخواره رو سر بريد! بدين ترتيب بقيه‌ي آدمخوارها از ترس صداي شليک، فرار کردن و رابين با زنداني‌ه دوست شد.

چون اون روز، جمعه بود - رابين با چوب‌خط براي خودش تقويم درست کرده بود - اسم زنداني‌ه رو گذاشت Friday. Friday خيلي به رابين اردات داشت و هي با ايماء و اشاره سعي مي‌کرد نشون بده که ميخواد برده‌ي رابين باشه. رابينسون هم بهش ياد داد که Master صدا ش بزنه.

Friday پسر خيلي باهوشي بود و خيلي سريع ياد گرفت انگليسي حرف بزنه. رابين هم معلم خوبي بود. اشياء رو به Friday نشون مي‌داد و کلمه‌ها رو مي‌گفت. اينطوري تونست بعد از سال‌ها با يکي حرف بزنه، شوخي کنه، با هم کار کنن و تنها نباشه در کل.

چند وقت بعد رابين و Friday، تونستن دو نفر ديگه رو از چنگ آدمخوارها نجات بدن. يکي‌شون يه مرد اسپانيايي بود، اون يکي هم پدر Friday بود! وقتي شدن ۴ نفر، خيلي بيشتر بهشون خوش مي‌گذشت. Friday شده بود مترجم! کلي حرف مي‌زدن و مي‌خنديدن و خيلي وضع روحي رابين بهتر شد و اميدوار بود يه روزي بتونه برگرده انگليس.

چند وقت بعدترش، يه کشتي ديدن. از دور، چند تا قايق نزديک شدن و چند نفر پياده شدن و اومدن به جزيره. رابين ديگه احساس مي‌کرد جزيره، مال خودش‌ه و نمي‌تونست ببينه کسي بي‌اجازه واسه خودش مياد و ميره.

وقتي اون آدم‌ها با هم درگير شدن، رابين و دوستاش، اونايي رو که زار و ضعيف و زنداني بودن، نجات دادن. يکي‌شون که کاپيتان کشتي بود، تعريف کرد که يه عده اينا رو زنداني کردن و کشتي رو گرفتن و قصد داشتن بقيه رو توي جزيره رها کنن.

رابين هم قضيه رو برعکس کرد؛ آدم بدهاي قصه رو گذاشت توي جزيره و قرار شد خودش و Friday و کاپيتان و دار و دسته‌ش با کشتي برگردن به انگليس.

پدر Friday و اون مرد اسپانيايي هم هميشه از جزيره‌اي حرف مي‌زدن که چندين آدم ديگه اونجا گير افتاده‌ن و يه قايق بزرگ ساختن و رفتن که اونا رو هم برگردونن که همگي جميعاً کشتي بسازن و برن به کشور خودشون.

چون هر چي صبر کردن، اونا نيومدن، رابين و Friday و کاپيتان اينا حرکت کردن و از جزيره دور شدن...

رابين کلي ذوق کرد وقتي برگشت به انگليس و متوجه شد که از مزرعه‌ش کلي پول بهش رسيده و ثروتمند شده توي اين سال‌ها. پدر و مادرش مرده بودن - که البته اصلاً بابت اين قضيه، خودش رو ناراحت نکرد - و کلي به خواهر برادرهاش کمک کرد و ازدواج کرد و اينا... چند وقت بعد، بچه‌دار شد - دو تا پسر و يه دختر - بعدترها زن‌ش هم فوت شد - هزار سال‌ش بود لابد ديگه - و رابين تصميم گرفت دوباره يه سر بره به جزيره‌ش.

وقتي رسيد به جزيره، ديد ملت همگي کلي در صلح و صفا خوش به حال‌شون شده، سر و کله‌ي يه سري آدم ديگه هم پيدا شده بود توي اين چند سال و جزیره کلی شلوغ شده بود.

رابين با خودش کلي وسيله و يه سري حيوانات جديد برده بود و سه هفته اونجا موند و خب يه روزي شايد بخواد دوباره توي جزيره زندگي کنه که اون يه قصه‌ي ديگه‌س...

ايده‌ي داستان رابينسون کروزوئه اينطوري به ذهن Daniel Defoe رسيد:
سال ۱۷۰۴ آدمي به اسم Alexander Selkirk يه سفر دريايي رو شروع کرد. بعد با کاپيتان کشتي دعواش شد - نمي‌دونم سر چي؟! - و کاپيتان هم براي اينکه طرف رو ادب کنه، توي جزيره‌ي Juan Fernandez جاش گذاشت! اون زمان، هيچ کس توي جزيره زندگي نمي‌کرد و الکساندر مجبور تا سال ۱۷۰۹ يعني حدود ۵ سال اونجا بمونه. بعد يه کشتي انگليسي به جزيره اومد و الکساندر رو برگردوند به انگليس.
خلاصه اينکه هم الکساندر حسابي ادب شد، هم دانيل دفو تونست يه داستان بنويسه که توي دنيا معروف بشه.

نتيجه‌ي اخلاقي اينکه:

۱. اول بسنجيد در چه موقعيتي هستيد، بعد پررو بازي در بياريد.
۲. سعي کنيد به شرايط جديد عادت کنيد زود. گاهي وقتا گريه زاري راه انداختن، عملاً فايده‌اي نداره.
۳. هميشه سعي کنيد به جاي تنها بودن، چند تا دوست جور کنيد واسه خودتون.
۴. آدم مجبور باشه، هم آدمخوارها رو مي‌کشه، هم ميره شکار، هم کلي خونه و قايق و چيزايي مي‌سازه که به عمرش فکرش رو هم نمي‌کرد.
5. قدر خونه زندگي راحت و دوستاتون رو بدونيد. به حرف بزرگترتون هم گاهي گوش بديد، بد نيست.

*یه سوال: شما مث بچه‌ي آدم ميرين حمام؟ يعني ميرين توي حمام، تند تند شامپو و آب و حوله؟ همين؟
اگه آره، پس من هيچي‌م به آدميزاد نرفته! يادم‌ه اولين بار وقتي جلوي خواهر دوست‌م حرف اين چيزا شد، کلي اول تعجب کرد، بعد هم خنديد. آخه حيف نيست؟ حمام رفتن مي‌تونه خيلي تر از اين حرفا باشه.

ترفندهاي آب‌بازي يا چگونه در حمام به ما خوش بگذرد.

۱. اگه آدم جدي و عصا قورت داده‌اي هستيد، اين مقاله! به دردتون نمي‌خوره.
۲. وقتايي که دل‌تون گرفته، اول يه فصل حسابي واسه خودتون گريه کنيد، بعد همون‌جا زير دوش صورت‌تون رو بشوريد! بعد بقيه‌ي دستورالعمل رو دنبال کنيد.
۳. چند راه وجود داره: يا بي‌خيال بخش موسيقي ماجرا بشيد يا توي خونه تنها باشيد و بريد حمام يا آدم / آدم‌هاي موجود در خونه، آدم‌هاي پايه‌اي باشن که از شما شناخت کافي داشته باشن و به عقل‌تون شک نکنن يا انقدر با اون آدم صميمي! باشيد که بتونيد يه تعارف بزنيد باهاتون بيايد حمام که بيشتر خوش بگذره. البته دروغ نگم. اين يه رقم‌ش رو امتحان نکرده‌م هنوز.
اول بايد وقت بذاريد و يه ليست! از آهنگ‌هاي مورد علاقه‌تون درست کنيد؛ ترجيحاً تريپ داريوش و رضا صادقي و ناله و نفرين نباشن. بعد کامپيوترتون رو روشن ميذاريد يا واکمن يا سي‌دي‌من يا ام‌پي‌تري پلير يا گوشي‌تون رو مي‌بريد پشت در حمام - که بخار آب خراب‌ش نکنه - يا اگه حمام بزرگ‌ه، توي حمام ميذاريدش يه گوشه‌اي که آب ماب نخوره بهش.

۴. کر مادرزاد ميشيد و اصلاً با صداي زنگ در و تلفن و اينا خودتون رو ناراحت نمي‌کنيد. آهنگ‌ها شروع ميشن حالا

۵. در حالي که شديداً تريپ خوشحالي هستيد - نيستيد هم اداش رو دربيارين؛ جواب ميده! - چک کنيد که همه چيز توي حمام آماده‌س. اينطوري مجبور نيستيد هي بيايين بيرون و وسيله ببريد داخل!

۶. تند تند، جنگي لباس‌هاتون رو پرت مي‌کنيد يه گوشه؛ دقيقاً انگار دنبال‌تون کرده‌ن. اينطوري هيجان ماجرا بيشتر ميشه.

۷. مي‌پريد زير دوش آب و هي سرد و گرم‌ش مي‌کنيد و هر بار سوختيد يا يخ زنيد، مي‌تونيد الکي جيغ هم بزنيد که تفريح هم کرده باشيد.

۸. در اين مرحله، خيلي ريلکس شروع مي‌کنيد به رقصيدن. از مسخره‌بازي و ادا اصول بگير تا رقص خيلي جدي؛ همه رو اجرا مي‌کنيد. مي‌تونيد چند تا حرکت ابتکاري هم انجام بديد و همزمان بشکن بزنيد يا دست بزنين واسه خودتون يا تصور کنيد يکي با کلي قر مياد جلو، دست‌تون رو مي‌گيره و مي بردتون وسط! بعد کلي هنرنمايي مي‌کنيد و جن‌هاي حمام براتون کِل مي‌کشن! اگر دل‌تون خواست، مي‌تونيد کلي هم بخنديد و ديگران رو بياريد وسط! اينطوري مي‌تونيد يه دور هم دسته‌جمعي برقصيد.

۹. بعد اگه دوش‌دستي داريد، مياريدش پايين؛ مي‌گيريدش جلوي صورت‌تون و تصور مي‌کنيد اين چرخ آب‌ه - به جاي چرخ‌ گوشت - بعد سعي مي‌کنيد مستقيم بهش نگاه کنيد. وقتي همه‌ي چشم‌هاتون پر از آب شد - ميگن هر چشم، اندازه‌ي يه قطره آب گنجايش داره البته - و ديگه ديديد واقعاً نميشه چشم هاتون رو باز نگه داريد، سعي مي‌کنيد کلاس شنا رو شبيه‌سازي کنيد و هي فوت کنيد توي دوش! در ادامه مي‌تونيد آب چرخ شده رو گاز بزنيد و در آخر، توي دوش آواز مي‌خونيد. توصيه ميشه آهنگ‌هاي انتخابي‌تون رو حفظ باشين که بتونين در اين قسمت، ترانه‌هه رو با خواننده بلند بلند بخونيد. هر کي هم بخنده، خر ه!

۱۰. الان ديگه مي‌تونيد دوش دستي رو بذاريد سر جاش. يه مشت شامپو بريزيد روي موهاتون. بعد اگه موهاتون کوتاه‌ه که هيچي - در تخصص من نيست - ولي اگه موهاتون بلنده، مي‌تونيد با کف‌هاي موجود، موهاتون رو مث بستني قيفي روي سرتون جمع کنيد و جلوي آينه حال کنيد با شينيون خوشگل موهاتون.

۱۱. بدون شستن موهاتون، به کمک يه عالم شامپو بدن يا صابون، خودتون رو شکل آدم برفي کنيد. همه‌ي هيکل‌تون بايد کفي باشه. حالا رقص‌هاي دو نفره‌ي فيلم Shall we dance رو يه ذره شبيه‌سازي کنيد. مي‌دونم بلد نيستي. اداش رو که مي‌توني در بياري.
نکته: در تمام اين مدت، مواظب باشين که مث ني‌ني کوچولوها کف توي چشماتون نره که بتونيد از مناظر لذت ببريد.

۱۲. حالا اگه با سنگ پا حال مي‌کنيد، اون رو هم امتحان کنيد. اگه قلقلکي باشين که ديگه بساطي ميشه ديدني. فقط مواظب باشين نقش زمين نشيد که اگه پاتون بشکنه وبال گردن‌تون بشه، عمراً کسي نمي‌تونه بياد کمک‌تون. بعد مي‌ميريد فداي سرم ميشيد.

۱۳. اگه دوست داريد، مي‌تونيد يه دور ديگه هم توي دوش فوت کنيد و آواز بخونيد.

۱۴. بعد که کف‌ها تموم شد، با حوله‌تون - حوله لباسي نباشه - اداي شنل زورو رو دربياريد جلوي آينه.

۱۵. حالا هي نق بزنيد و بهانه بگيريد و مث ماست، خيلي آروم لباس‌هاتون رو بپوشيد بدويد بيايين بيرون

۱۶. اگه سرمايي نيستين جلوي پنکه - از اين پايه بلندا - اگه سرمايي هستيد، جلوي سشوار، اداي رقص خواهر کامران و هومن توی کلیپ سنیوریتا رو دربيارين. هي تکون بخوريد و موهاتون رو اينور اونور بزنيد.

17. حالا حوله و سشوار و بقيه‌ي چيزا رو ببريد بذاريد سر جاش که دفعه‌ي ديگه که خواستين برين حمام، عين جنگ‌زده‌ها اينور اونور آواره نشيد.

۱۸. اين جريان رو براي هر کسي تعريف نکنيد. برای خودتون میگم!

*۲۴ ارديبهشت

*بعد از چند روز تلاش پيگير، بالاخره ليست رو مرتب کردم. ميذارم‌ش اينجا که بعداً پرينت بگيرم ازش. توش علامت بزنم هر کدوم رو که خوندم. خيلي برام جالب بود که اين چند تا کتابي که اتفاقي همينطوري دِيمي خريدم اين ماه، همه‌شون جزو کتاب‌هاي ليست ۱۰۰۱ بودن! ايول حس ششم!

پ.ن: به حس چندم مربوط‌ه؟ اصلاً به حس مربوط‌ه؟!


2000s
1. Never Let Me Go – Kazuo Ishiguro


1- هرگز رهايم مكن - كازوئو ايشيگورو (ققنوس)


2. Saturday – Ian McEwan




3. On Beauty – Zadie Smith




4. Slow Man – J.M. Coetzee




5. Adjunct: An Undigest – Peter Manson




6. The Sea – John Banville




7. The Red Queen – Margaret Drabble




8. The Plot Against America – Philip Roth




9. The Master – Colm Tóibín




10. Vanishing Point – David Markson




11. The Lambs of London – Peter Ackroyd




12. Dining on Stones – Iain Sinclair




13. Cloud Atlas – David Mitchell




14. Drop City – T. Coraghessan Boyle




15. The Colour – Rose Tremain




16. Thursbitch – Alan Garner




17. The Light of Day – Graham Swift




18. What I Loved – Siri Hustvedt




19. The Curious Incident of the Dog in the Night-Time – Mark Haddon


19- ماجراي عجيب سگي در شب - مايك هادون (افق)


20. Islands – Dan Sleigh




21. Elizabeth Costello – J.M. Coetzee




22. London Orbital – Iain Sinclair




23. Family Matters – Rohinton Mistry




24. Fingersmith – Sarah Waters




25. The Double – José Saramago




26. Everything is Illuminated – Jonathan Safran Foer




27. Unless – Carol Shields




28. Kafka on the Shore – Haruki Murakami




29. The Story of Lucy Gault – William Trevor




30. That They May Face the Rising Sun – John McGahern




31. In the Forest – Edna O’Brien




32. Shroud – John Banville




33. Middlesex – Jeffrey Eugenides




34. Youth – J.M. Coetzee




35. Dead Air – Iain Banks




36. Nowhere Man – Aleksandar Hemon




37. The Book of Illusions – Paul Auster




38. Gabriel’s Gift – Hanif Kureishi




39. Austerlitz – W.G. Sebald




40. Platform – Michael Houellebecq




41. Schooling – Heather McGowan




42. Atonement – Ian McEwan




43. The Corrections – Jonathan Franzen




44. Don’t Move – Margaret Mazzantini




45. The Body Artist – Don DeLillo




46. Fury – Salman Rushdie




47. At Swim, Two Boys – Jamie O’Neill




48. Choke – Chuck Palahniuk




49. Life of Pi – Yann Martel




50. The Feast of the Goat – Mario Vargos Llosa


50- سور بز - ماريو وارگاس يوسا (علم)


51. An Obedient Father – Akhil Sharma




52. The Devil and Miss Prym – Paulo Coelho


52- شيطان و دوشيزه پريم - پائولو كوئيلو (كاروان)


53. Spring Flowers, Spring Frost – Ismail Kadare




54. White Teeth – Zadie Smith




55. The Heart of Redness – Zakes Mda




56. Under the Skin – Michel Faber




57. Ignorance – Milan Kundera


57- بي‌خبري - ميلان كوندرا (روشنگران)


58. Nineteen Seventy Seven – David Peace




59. Celestial Harmonies – Péter Esterházy




60. City of God – E.L. Doctorow




61. How the Dead Live – Will Self




62. The Human Stain – Philip Roth




63. The Blind Assassin – Margaret Atwood


63- آدمكش كور - مارگارت آتوود (ققنوس)


64. After the Quake – Haruki Murakami




65. Small Remedies – Shashi Deshpande




66. Super-Cannes – J.G. Ballard




67. House of Leaves – Mark Z. Danielewski




68. Blonde – Joyce Carol Oates




69. Pastoralia – George Saunders




1900s
70. Timbuktu – Paul Auster


70- تيمبوكتو - پل استر (افق)


71. The Romantics – Pankaj Mishra




72. Cryptonomicon – Neal Stephenson




73. As If I Am Not There – Slavenka Drakuli




74. Everything You Need – A.L. Kennedy




75. Fear and Trembling – Amélie Nothomb




76. The Ground Beneath Her Feet – Salman Rushdie




77. Disgrace – J.M. Coetzee




78. Sputnik Sweetheart – Haruki Murakami




79. Elementary Particles – Michel Houellebecq




80. Intimacy – Hanif Kureishi




81. Amsterdam – Ian McEwan




82. Cloudsplitter – Russell Banks




83. All Souls Day – Cees Nooteboom




84. The Talk of the Town – Ardal O’Hanlon




85. Tipping the Velvet – Sarah Waters




86. The Poisonwood Bible – Barbara Kingsolver




87. Glamorama – Bret Easton Ellis




88. Another World – Pat Barker




89. The Hours – Michael Cunningham


89- ساعتها - مايكل كانينگهام (كاروان)


90. Veronika Decides to Die – Paulo Coelho


90- ورونيكا تصميم مي‌گيرد بميرد - پائولو كوئيلو (كاروان)


91. Mason & Dixon – Thomas Pynchon




92. The God of Small Things – Arundhati Roy


92- خداي چيزهاي كوچك - آرونداتي روي (علم)


93. Memories of a Geisha – Arthur Golden


93- خاطرات يك گيشا - آرتور گلدن (سخن)


94. Great Apes – Will Self




95. Enduring Love – Ian McEwan




96. Underworld – Don DeLillo




97. Jack Maggs – Peter Carey




98. The Life of Insects – Victor Pelevin




99. American Pastoral – Philip Roth




100. The Untouchable – John Banville




101. Silk – Alessandro Baricco




102. Cocaine Nights – J.G. Ballard




103. Hallucinating Foucault – Patricia Duncker




104. Fugitive Pieces – Anne Michaels




105. The Ghost Road – Pat Barker




106. Forever a Stranger – Hella Haasse




107. Infinite Jest – David Foster Wallace




108. The Clay Machine-Gun – Victor Pelevin




109. Alias Grace – Margaret Atwood




110. The Unconsoled – Kazuo Ishiguro




111. Morvern Callar – Alan Warner




112. The Information – Martin Amis




113. The Moor’s Last Sigh – Salman Rushdie




114. Sabbath’s Theater – Philip Roth




115. The Rings of Saturn – W.G. Sebald




116. The Reader – Bernhard Schlink




117. A Fine Balance – Rohinton Mistry




118. Love’s Work – Gillian Rose




119. The End of the Story – Lydia Davis




120. Mr. Vertigo – Paul Auster




121. The Folding Star – Alan Hollinghurst




122. Whatever – Michel Houellebecq




123. Land – Park Kyong-ni




124. The Master of Petersburg – J.M. Coetzee




125. The Wind-Up Bird Chronicle – Haruki Murakami




126. Pereira Declares: A Testimony – Antonio Tabucchi




127. City Sister Silver – Jàchym Topol




128. How Late It Was, How Late – James Kelman




129. Captain Corelli’s Mandolin – Louis de Bernieres




130. Felicia’s Journey – William Trevor




131. Disappearance – David Dabydeen




132. The Invention of Curried Sausage – Uwe Timm




133. The Shipping News – E. Annie Proulx




134. Trainspotting – Irvine Welsh




135. Birdsong – Sebastian Faulks




136. Looking for the Possible Dance – A.L. Kennedy




137. Operation Shylock – Philip Roth




138. Complicity – Iain Banks




139. On Love – Alain de Botton




140. What a Carve Up! – Jonathan Coe




141. A Suitable Boy – Vikram Seth




142. The Stone Diaries – Carol Shields




143. The Virgin Suicides – Jeffrey Eugenides




144. The House of Doctor Dee – Peter Ackroyd




145. The Robber Bride – Margaret Atwood


145- عروس فريبكار - مارگارت اتوود (ققنوس)


146. The Emigrants – W.G. Sebald




147. The Secret History – Donna Tartt




148. Life is a Caravanserai – Emine Özdamar




149. The Discovery of Heaven – Harry Mulisch




150. A Heart So White – Javier Marias




151. Possessing the Secret of Joy – Alice Walker




152. Indigo – Marina Warner




153. The Crow Road – Iain Banks




154. Written on the Body – Jeanette Winterson




155. Jazz – Toni Morrison


155- جاز - توني موريسون (آفرينه)


156. The English Patient – Michael Ondaatje




157. Smilla’s Sense of Snow – Peter Høeg




158. The Butcher Boy – Patrick McCabe




159. Black Water – Joyce Carol Oates




160. The Heather Blazing – Colm Tóibín




161. Asphodel – H.D. (Hilda Doolittle)




162. Black Dogs – Ian McEwan




163. Hideous Kinky – Esther Freud




164. Arcadia – Jim Crace




165. Wild Swans – Jung Chang




166. American Psycho – Bret Easton Ellis




167. Time’s Arrow – Martin Amis




168. Mao II – Don DeLillo




169. Typical – Padgett Powell




170. Regeneration – Pat Barker




171. Downriver – Iain Sinclair




172. Señor Vivo and the Coca Lord – Louis de Bernieres




173. Wise Children – Angela Carter




174. Get Shorty – Elmore Leonard




175. Amongst Women – John McGahern




176. Vineland – Thomas Pynchon




177. Vertigo – W.G. Sebald




178. Stone Junction – Jim Dodge




179. The Music of Chance – Paul Auster




180. The Things They Carried – Tim O’Brien




181. A Home at the End of the World – Michael Cunningham




182. Like Life – Lorrie Moore




183. Possession – A.S. Byatt




184. The Buddha of Suburbia – Hanif Kureishi




185. The Midnight Examiner – William Kotzwinkle




186. A Disaffection – James Kelman




187. Sexing the Cherry – Jeanette Winterson




188. Moon Palace – Paul Auster




189. Billy Bathgate – E.L. Doctorow


189- بيلي بت‌گيت - اي.ال. دكتروف (طرح‌‌نو)


190. Remains of the Day – Kazuo Ishiguro


190- بازمانده روز - كازوئو ايشيگورو (كارنامه)


191. The Melancholy of Resistance – László Krasznahorkai




192. The Temple of My Familiar – Alice Walker




193. The Trick is to Keep Breathing – Janice Galloway




194. The History of the Siege of Lisbon – José Saramago


194- تاريخ محاصره ليسبون - خوزه ساراماگو (علم)


195. Like Water for Chocolate – Laura Esquivel


195- مثل آب براي شكلات - لورا اسكوئيل (روشنگران)


196. A Prayer for Owen Meany – John Irving




197. London Fields – Martin Amis




198. The Book of Evidence – John Banville




199. Cat’s Eye – Margaret Atwood




200. Foucault’s Pendulum – Umberto Eco




201. The Beautiful Room is Empty – Edmund White




202. Wittgenstein’s Mistress – David Markson




203. The Satanic Verses – Salman Rushdie




204. The Swimming-Pool Library – Alan Hollinghurst




205. Oscar and Lucinda – Peter Carey




206. Libra – Don DeLillo




207. The Player of Games – Iain M. Banks




208. Nervous Conditions – Tsitsi Dangarembga




209. The Long Dark Teatime of the Soul – Douglas Adams




210. Dirk Gently’s Holistic Detective Agency – Douglas Adams




211. The Radiant Way – Margaret Drabble




212. The Afternoon of a Writer – Peter Handke




213. The Black Dahlia – James Ellroy




214. The Passion – Jeanette Winterson




215. The Pigeon – Patrick Süskind


215- كبوتر - پاتريك زوسكيند (مركز)


216. The Child in Time – Ian McEwan




217. Cigarettes – Harry Mathews




218. The Bonfire of the Vanities – Tom Wolfe




219. The New York Trilogy – Paul Auster


219- سه گانه نيويورك - پل استر (افق)


220. World’s End – T. Coraghessan Boyle




221. Enigma of Arrival – V.S. Naipaul




222. The Taebek Mountains – Jo Jung-rae




223. Beloved – Toni Morrison


223- دلبند - توني موريسون (روشنگران و چشمه)


224. Anagrams – Lorrie Moore




225. Matigari – Ngugi Wa Thiong’o




226. Marya – Joyce Carol Oates




227. Watchmen – Alan Moore & David Gibbons




228. The Old Devils – Kingsley Amis




229. Lost Language of Cranes – David Leavitt




230. An Artist of the Floating World – Kazuo Ishiguro




231. Extinction – Thomas Bernhard




232. Foe – J.M. Coetzee




233. The Drowned and the Saved – Primo Levi




234. Reasons to Live – Amy Hempel




235. The Parable of the Blind – Gert Hofmann




236. Love in the Time of Cholera – Gabriel García Márquez


236- عشق در زمان (سال‌هاي) وبا - گابريل گارسيا ماركز (ققنوس)


237. Oranges Are Not the Only Fruit – Jeanette Winterson




238. The Cider House Rules – John Irving




239. A Maggot – John Fowles




240. Less Than Zero – Bret Easton Ellis




241. Contact – Carl Sagan




242. The Handmaid’s Tale – Margaret Atwood


242- سرگذشت نديمه - مارگارت اتوود (ققنوس)


243. Perfume – Patrick Süskind




244. Old Masters – Thomas Bernhard




245. White Noise – Don DeLillo




246. Queer – William Burroughs




247. Hawksmoor – Peter Ackroyd




248. Legend – David Gemmell




249. Dictionary of the Khazars – Milorad Pavi?




250. The Bus Conductor Hines – James Kelman




251. The Year of the Death of Ricardo Reis – José Saramago


251- سال مرگ ريكاردو ريش - خوزه ساراماگو (هاشمي)


252. The Lover – Marguerite Duras


252- عاشق - مارگاريت دوراس (نيلوفر)


253. Empire of the Sun – J.G. Ballard


253- امپراطوري خورشيد - جي.جي. بالارد (چشمه)


254. The Wasp Factory – Iain Banks




255. Nights at the Circus – Angela Carter




256. The Unbearable Lightness of Being – Milan Kundera


256- بار هستي - ميلان كوندرا (گفتار / قطره)


257. Blood and Guts in High School – Kathy Acker




258. Neuromancer – William Gibson




259. Flaubert’s Parrot – Julian Barnes




260. Money: A Suicide Note – Martin Amis




261. Shame – Salman Rushdie


261- شرم - سلمان رشدي (تندر)


262. Worstward Ho – Samuel Beckett




263. Fools of Fortune – William Trevor




264. La Brava – Elmore Leonard




265. Waterland – Graham Swift




266. The Life and Times of Michael K – J.M. Coetzee


266- زندگي و زمانه مايكل ك - جي.ام. كوتسيا (فرهنگ نشر نو)


267. The Diary of Jane Somers – Doris Lessing




268. The Piano Teacher – Elfriede Jelinek




269. The Sorrow of Belgium – Hugo Claus




270. If Not Now, When? – Primo Levi




271. A Boy’s Own Story – Edmund White




272. The Color Purple – Alice Walker




273. Wittgenstein’s Nephew – Thomas Bernhard





274. A Pale View of Hills – Kazuo Ishiguro


274- منظره پريده رنگ تپه‌ها - كازوئو ايشي گورو (نيلا)


275. Schindler’s Ark – Thomas Keneally




276. The House of the Spirits – Isabel Allende


276- خانه ارواح - ايزابل آلنده (قطره)


277. The Newton Letter – John Banville




278. On the Black Hill – Bruce Chatwin




279. Concrete – Thomas Bernhard




280. The Names – Don DeLillo




281. Rabbit is Rich – John Updike




282. Lanark: A Life in Four Books – Alasdair Gray




283. The Comfort of Strangers – Ian McEwan




284. July’s People – Nadine Gordimer




285. Summer in Baden-Baden – Leonid Tsypkin




276. Broken April – Ismail Kadare


286- آوريل شكسته - اسماعيل كاداره (مركز)


287. Waiting for the Barbarians – J.M. Coetzee


287- در انتظار بربرها - جي.ام. كوتسيا (پلك)


288. Midnight’s Children – Salman Rushdie


288- بچه‌هاي نيمه‌شب - سلمان رشدي (تندر)


289. Rites of Passage – William Golding




290. Rituals – Cees Nooteboom




291. Confederacy of Dunces – John Kennedy Toole




292. City Primeval – Elmore Leonard




293. The Name of the Rose – Umberto Eco


293- نام گل سرخ - اومبرتو اكو (شباويز)


294. The Book of Laughter and Forgetting – Milan Kundera


294- كتاب خنده و فراموشي - ميلان كوندرا (روشنگران)


295. Smiley’s People – John Le Carré




296. Shikasta – Doris Lessing




297. A Bend in the River – V.S. Naipaul




298. Burger’s Daughter - Nadine Gordimer




299. The Safety Net – Heinrich Böll




300. If On a Winter’s Night a Traveler – Italo Calvino


300- اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري - ايتالو كالوينو (آگاه)


301. The Hitchhiker’s Guide to the Galaxy – Douglas Adams




302. The Cement Garden – Ian McEwan




303. The World According to Garp – John Irving




304. Life: A User’s Manual – Georges Perec




305. The Sea, The Sea – Iris Murdoch




306. The Singapore Grip – J.G. Farrell




307. Yes – Thomas Bernhard




308. The Virgin in the Garden – A.S. Byatt




309. In the Heart of the Country – J.M. Coetzee




310. The Passion of New Eve – Angela Carter




311. Delta of Venus – Anaïs Nin




312. The Shining – Stephen King




313. Dispatches – Michael Herr




314. Petals of Blood – Ngugi Wa Thiong’o




315. Song of Solomon – Toni Morrison




316. The Hour of the Star – Clarice Lispector




317. The Left-Handed Woman – Peter Handke




318. Ratner’s Star – Don DeLillo




319. The Public Burning – Robert Coover




320. Interview With the Vampire – Anne Rice




321. Cutter and Bone – Newton Thornburg




322. Amateurs – Donald Barthelme


322- آماتورها - ريچارد بارتلمي (كلاغ سفيد)


323. Patterns of Childhood – Christa Wolf




324. Autumn of the Patriarch – Gabriel García Márquez


324- پاييز پدرسالار - گابريل گارسيا ماركز (حكايتي ديگر)


325. W, or the Memory of Childhood – Georges Perec




326. A Dance to the Music of Time – Anthony Powell




327. Grimus – Salman Rushdie




328. The Dead Father – Donald Barthelme




329. Fateless – Imre Kertész




330. Willard and His Bowling Trophies – Richard Brautigan




331. High Rise – J.G. Ballard


331- برج - جي.جي. بالارد (چشمه)


332. Humboldt’s Gift – Saul Bellow




333. Dead Babies – Martin Amis




334. Correction – Thomas Bernhard




335. Ragtime – E.L. Doctorow


335- رگتايم - اي. ال دكتروف (خوارزمي)


336. The Fan Man – William Kotzwinkle




337. Dusklands – J.M. Coetzee




338. The Lost Honor of Katharina Blum – Heinrich Böll


338- آبروي از دست رفته كاترينا بلوم - هاينريش بل (نيلوفر)


339. Tinker Tailor Soldier Spy – John Le Carré




340. Breakfast of Champions – Kurt Vonnegut, Jr.




341. Fear of Flying – Erica Jong




342. A Question of Power – Bessie Head




343. The Siege of Krishnapur – J.G. Farrell




344. The Castle of Crossed Destinies – Italo Calvino




345. Crash – J.G. Ballard




346. The Honorary Consul – Graham Greene


346- مامور معتمد - گراهام گرين (نيلوفر)


347. Gravity’s Rainbow – Thomas Pynchon




348. The Black Prince – Iris Murdoch




349. Sula – Toni Morrison


349- سولا - توني موريسون (قله)


350. Invisible Cities – Italo Calvino


350- شهرهاي نامرئي - ايتالو كالوينو (باغ نو / پاپيروس)


351. The Breast – Philip Roth




352. The Summer Book – Tove Jansson




353. G – John Berger




354. Surfacing – Margaret Atwood




355. House Mother Normal – B.S. Johnson




356. In A Free State – V.S. Naipaul




357. The Book of Daniel – E.L. Doctorow




358. Fear and Loathing in Las Vegas – Hunter S. Thompson




359. Group Portrait With Lady – Heinrich Böll


359- سيماي زني در ميان جمع - هاينريش بول (آگاه)


360. The Wild Boys – William Burroughs




361. Rabbit Redux – John Updike




362. The Sea of Fertility – Yukio Mishima




363. The Driver’s Seat – Muriel Spark




363. The Ogre – Michael Tournier




364. The Bluest Eye – Toni Morrison




365. Goalie’s Anxiety at the Penalty Kick – Peter Handke


365- آبي‌ترين چشم - توني موريسون (ويستار)


366. I Know Why the Caged Bird Sings – Maya Angelou


366- ترس دروازه‌بان از ضربه پنالتي - پتر هاندكه (فصل سبز)


367. Mercier et Camier – Samuel Beckett




368. Troubles – J.G. Farrell




369. Jahrestage – Uwe Johnson




370. The Atrocity Exhibition – J.G. Ballard




371. Tent of Miracles – Jorge Amado




372. Pricksongs and Descants – Robert Coover




373. Blind Man With a Pistol – Chester Hines




374. Slaughterhouse-five – Kurt Vonnegut, Jr.




375. The French Lieutenant’s Woman – John Fowles


375- سلاخ‌خانه شماره 5 - كورت ونه‌گات (روشنگران و مطالعات زنان)


376. The Green Man – Kingsley Amis




377. Portnoy’s Complaint – Philip Roth




378. The Godfather – Mario Puzo




379. Ada – Vladimir Nabokov




380. Them – Joyce Carol Oates




381. A Void/Avoid – Georges Perec




382. Eva Trout – Elizabeth Bowen




383. Myra Breckinridge – Gore Vidal




384. The Nice and the Good – Iris Murdoch




385. Belle du Seigneur – Albert Cohen




386. Cancer Ward – Aleksandr Isayevich Solzhenitsyn




387. The First Circle – Aleksandr Isayevich Solzhenitsyn




389. 2001: A Space Odyssey – Arthur C. Clarke


389- 2001، يك اديسه فضايي - آرتور سي. كلارك (نقطه)


390. Do Androids Dream of Electric Sheep? – Philip K. Dick


390- آيا آدم مصنوعي‌ها خواب گوسفند برقي مي‌بينند؟ - فيليپ ك. ديك (روشنگران)


391. Dark as the Grave Wherein My Friend is Laid – Malcolm Lowry




392. The German Lesson – Siegfried Lenz




393. In Watermelon Sugar – Richard Brautigan


393- در قند هندوانه - ريچارد براتيگان (چشمه)


394. A Kestrel for a Knave – Barry Hines




395. The Quest for Christa T. – Christa Wolf




396. Chocky – John Wyndham




397. The Electric Kool-Aid Acid Test – Tom Wolfe




398. The Cubs and Other Stories – Mario Vargas Llosa




399.One Hundred Years of Solitude - Gabriel García Márquez


399- صد سال تنهايي - گابريل گارسيا ماركز (اميركبير)


400. The Master and Margarita – Mikhail Bulgakov


400- مرشد و مارگاريتا - ميخائيل بولگاكف (فرهنگ نشر نو)


401. Pilgrimage – Dorothy Richardson




402. The Joke – Milan Kundera


402- شوخي - ميلان كوندرا (روشنگران)


403. No Laughing Matter – Angus Wilson




404. The Third Policeman – Flann O’Brien




405. A Man Asleep – Georges Perec




406. The Birds Fall Down – Rebecca West




407. Trawl – B.S. Johnson




408. In Cold Blood – Truman Capote




409. The Magus – John Fowles




410. The Vice-Consul – Marguerite Duras


410- نايب كنسول - مارگاريت دوراس (نيلوفر)


411. Wide Sargasso Sea – Jean Rhys




412. Giles Goat-Boy – John Barth




413. The Crying of Lot 49 – Thomas Pynchon




414. Things – Georges Perec




415. The River Between – Ngugi wa Thiong’o




416. August is a Wicked Month – Edna O’Brien




417. God Bless You, Mr. Rosewater – Kurt Vonnegut




418. Everything That Rises Must Converge – Flannery O’Connor




419. The Passion According to G.H. – Clarice Lispector




420. Sometimes a Great Notion – Ken Kesey




421. Come Back, Dr. Caligari – Donald Bartholme




422. Albert Angelo – B.S. Johnson




423. Arrow of God – Chinua Achebe




424. The Ravishing of Lol V. Stein – Marguerite Duras


424- شيدائي لول و. اشتاين - مارگاريت دوراس (نيلوفر)


425. Herzog – Saul Bellow




426. V. – Thomas Pynchon




427. Cat’s Cradle – Kurt Vonnegut


427- گهواره گربه - كورت ونه‌گات (افق)


428. The Graduate – Charles Webb




429. Manon des Sources – Marcel Pagnol




430. The Spy Who Came in from the Cold – John Le Carré




431. The Girls of Slender Means – Muriel Spark




432. Inside Mr. Enderby – Anthony Burgess




433. The Bell Jar – Sylvia Plath


433- حباب شيشه - سيلويا پلات (نشر باغ)


434. One Day in the Life of Ivan Denisovich – Aleksandr Isayevich Solzhenitsyn




435. The Collector – John Fowles




436. One Flew Over the Cuckoo’s Nest – Ken Kesey


436- پرواز بر فراز آشيانه فاخته - كن كيسي (هاشمي)


437. A Clockwork Orange – Anthony Burgess




438. Pale Fire – Vladimir Nabokov




439. The Drowned World – J.G. Ballard


439- منطقه مصيبت‌زده شهر - جي.جي. بالارد (جوانه رشد)


440. The Golden Notebook – Doris Lessing




441. Labyrinths – Jorg Luis Borges


441- هزارتوهاي بورخس - خورخه لوئيس بورخس (كتاب زمان)


442. Girl With Green Eyes – Edna O’Brien




443. The Garden of the Finzi-Continis – Giorgio Bassani




444. Stranger in a Strange Land – Robert Heinlein




445. Franny and Zooey – J.D. Salinger


445- فراني و زوئي - جي.دي. سالينجر (نيلا)


446. A Severed Head – Iris Murdoch




447. Faces in the Water – Janet Frame




448. Solaris – Stanislaw Lem


448- سولاريس - استانسيلاو لم (فارياب)


449. Cat and Mouse – Günter Grass


449- موش و گربه - گونتر گراس (فرزان روز)


450. The Prime of Miss Jean Brodie – Muriel Spark




451. Catch-22 – Joseph Heller




452. The Violent Bear it Away – Flannery O’Connor




453. How It Is – Samuel Beckett




454. Our Ancestors – Italo Calvino




455. The Country Girls – Edna O’Brien




456. To Kill a Mockingbird – Harper Lee




457. Rabbit, Run – John Updike




458. Promise at Dawn – Romain Gary




459. Cider With Rosie – Laurie Lee




460. Billy Liar – Keith Waterhouse




461. Naked Lunch – William Burroughs




462. The Tin Drum – Günter Grass


462- طبل حلبي - گونتر گراس (نيلوفر)


463. Absolute Beginners – Colin MacInnes




464. Henderson the Rain King – Saul Bellow




465. Memento Mori – Muriel Spark




466. Billiards at Half-Past Nine – Heinrich Böll


466- بيليارد در ساعت نه و نيم - هاينريش بل (سروش)


467. Breakfast at Tiffany’s – Truman Capote




468. The Leopard – Giuseppe Tomasi di Lampedusa


468- يوزپلنگ- جوزپه تومازي دي لامپه دوزا (ققنوس)


469. Pluck the Bud and Destroy the Offspring – Kenzaburo Oe




470. A Town Like Alice – Nevil Shute




471. The Bitter Glass – Eilís Dillon




472. Things Fall Apart – Chinua Achebe


472- همه چيز فرو مي‌پاشد - چينوا آچيه (جوانه رشد / سروش / آستان قدس رضوي)


473. Saturday Night and Sunday Morning – Alan Sillitoe




474. Mrs. ‘Arris Goes to Paris – Paul Gallico




475. Borstal Boy – Brendan Behan




476. The End of the Road – John Barth




477. The Once and Future King – T.H. White




478. The Bell – Iris Murdoch




479. Jealousy – Alain Robbe-Grillet




480. Voss – Patrick White




481. The Midwich Cuckoos – John Wyndham




482. Blue Noon – Georges Bataille




483. Homo Faber – Max Frisch




484. On the Road – Jack Kerouac




485. Pnin – Vladimir Nabokov


485- پنين - ولاديمير ناباكوف (شوقستان)


486. Doctor Zhivago – Boris Pasternak


486- دكتر ژيواگو - بوريس پاسترناك (ساحل)


487. The Wonderful “O” – James Thurber




488. Justine – Lawrence Durrell




489. Giovanni’s Room – James Baldwin




490. The Lonely Londoners – Sam Selvon




491. The Roots of Heaven – Romain Gary




492. Seize the Day – Saul Bellow




493. The Floating Opera – John Barth




494. The Lord of the Rings – J.R.R. Tolkien


494- ارباب حلقه‌ها - جي. آر. آر. تالكين (نگاه)


495. The Talented Mr. Ripley – Patricia Highsmith


495- معماي آقاي ريپلي - پاتريشيا هاي اسميت (طرح نو)


496. Lolita – Vladimir Nabokov




497. A World of Love – Elizabeth Bowen




498. The Trusting and the Maimed – James Plunkett




499. The Quiet American – Graham Greene


499- آمريكايي آرام - گراهام گرين (خوارزمي)


500. The Last Temptation of Christ – Nikos Kazantzákis


500- آخرين وسوسه مسيح - نيكوس كازانتزاكيس (نيلوفر)


501. The Recognitions – William Gaddis




502. The Ragazzi – Pier Paulo Pasolini




503. Bonjour Tristesse – Françoise Sagan


503- سلام بر غم - فرانسواز ساگان (هرم)


504. I’m Not Stiller – Max Frisch




505. Self Condemned – Wyndham Lewis




506. The Story of O – Pauline Réage




507. A Ghost at Noon – Alberto Moravia




508. Lord of the Flies – William Golding


508- سالار مگس‌ها - ويليام گلدينگ (رهنما)


509. Under the Net – Iris Murdoch




510. The Go-Between – L.P. Hartley




511. The Long Goodbye – Raymond Chandler


511- خداحافظي طولاني - ريموند چندلر (روزنه‌كار)


512. The Unnamable – Samuel Beckett




513. Watt – Samuel Beckett




514. Lucky Jim – Kingsley Amis




515. Junkie – William Burroughs




516. The Adventures of Augie March – Saul Bellow




517. Go Tell It on the Mountain – James Baldwin




518. Casino Royale – Ian Fleming




519. The Judge and His Hangman – Friedrich Dürrenmatt


519- قاضي و جلادش - فردريش دورنمات (ماهي)


520. Invisible Man – Ralph Ellison




521. The Old Man and the Sea – Ernest Hemingway


521- مرد پير و دريا - ارنست همينگوي (نگاه)


522. Wise Blood – Flannery O’Connor


522- شهود - فلنري اوكانر (نشر نو)


523. The Killer Inside Me – Jim Thompson




524. Memoirs of Hadrian – Marguerite Yourcenar




525. Malone Dies – Samuel Beckett


525- مالون مي‌ميرد - ساموئل بكت (پژوهه)


526. Day of the Triffids – John Wyndham




527. Foundation – Isaac Asimov


527- امپراطوري كهشكشانها (سه كتاب) - ايزاك آسيموف (شقايق)


528. The Opposing Shore – Julien Gracq




529. The Catcher in the Rye – J.D. Salinger


529- ناطوردشت - جي.دي. سالينجر (نيلا)


530. The Rebel – Albert Camus


530- انسان طاقي - آلبر كامو (قطره)


531. Molloy – Samuel Beckett




532. The End of the Affair – Graham Greene




533. The Abbot C – Georges Bataille





534. The Labyrinth of Solitude – Octavio Paz




535. The Third Man – Graham Greene




536. The 13 Clocks – James Thurber


535- مرد سوم - گراهام گرين (برگ / ني)


537. Gormenghast – Mervyn Peake




538. The Grass is Singing – Doris Lessing




539. I, Robot – Isaac Asimov


539- من، روبوت - ايزاك آسيموف (پاسارگاد)


540. The Moon and the Bonfires – Cesare Pavese




541. The Garden Where the Brass Band Played – Simon Vestdijk




542. Love in a Cold Climate – Nancy Mitford




543. The Case of Comrade Tulayev – Victor Serge




544. The Heat of the Day – Elizabeth Bowen




545. Kingdom of This World – Alejo Carpentier




546. The Man With the Golden Arm – Nelson Algren




547. Nineteen Eighty-Four – George Orwell


547- 1984 - جورج اورول (نيلوفر)


548. All About H. Hatterr – G.V. Desani




549. Disobedience – Alberto Moravia




550. Death Sentence – Maurice Blanchot




551. The Heart of the Matter – Graham Greene


551- جان كلام - گراهام گرين (نيلوفر)


552. Cry, the Beloved Country – Alan Paton




553. Doctor Faustus – Thomas Mann




554. The Victim – Saul Bellow




555. Exercises in Style – Raymond Queneau




556. If This Is a Man – Primo Levi




557. Under the Volcano – Malcolm Lowry




558. The Path to the Nest of Spiders – Italo Calvino




559. The Plague – Albert Camus


559- طاعون - آلبر كامو (نيلوفر)


560. Back – Henry Green




561. Titus Groan – Mervyn Peake




562. The Bridge on the Drina – Ivo Andri?




563. Brideshead Revisited – Evelyn Waugh




564. Animal Farm – George Orwell


564- قلعه (مزرعه) حيوانات - جورج اورول (جامي)


565. Cannery Row – John Steinbeck




566. The Pursuit of Love – Nancy Mitford




567. Loving – Henry Green




568. Arcanum 17 – André Breton




569. Christ Stopped at Eboli – Carlo Levi


569- مسيح هرگز به اينجا نرسيد - كارلو لوي (هرمس)


570. The Razor’s Edge – William Somerset Maugham


570- لبه تيغ - ويليام سامرست موام (فرزان روز)


571. Transit – Anna Seghers




572. Ficciones – Jorge Luis Borges




573. Dangling Man – Saul Bellow




574. The Little Prince – Antoine de Saint-Exupéry


574- شازده كوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپري (اميركبير)


575. Caught – Henry Green




576. The Glass Bead Game – Herman Hesse


576- بازي مهره شيشه‌اي - هرمان هسه (فردوس)


577. Embers – Sandor Marai




578. Go Down, Moses – William Faulkner


578- برخيز اي موسي - ويليام فاكنر (نيلوفر)


579. The Outsider – Albert Camus


579- بيگانه - آلبر كامو (نيلوفر)


580. In Sicily – Elio Vittorini




581. The Poor Mouth – Flann O’Brien




582. The Living and the Dead – Patrick White




583. Hangover Square – Patrick Hamilton




584. Between the Acts – Virginia Woolf




585. The Hamlet – William Faulkner




586. Farewell My Lovely – Raymond Chandler




587. For Whom the Bell Tolls – Ernest Hemingway


587- زنگها براي كه به صدا در مي‌آيند - ارنست همينگوي (صفي عليشاه)


588. Native Son – Richard Wright




589. The Power and the Glory – Graham Greene


589- جلال و قدرت - گراهام گرين (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي)


590. The Tartar Steppe – Dino Buzzati




591. Party Going – Henry Green




592. The Grapes of Wrath – John Steinbeck


592- خوشه‌هاي خشم - جان استاين‌بك (اميركبير)


593. Finnegans Wake – James Joyce




594. At Swim-Two-Birds – Flann O’Brien




595. Coming Up for Air – George Orwell




596. Goodbye to Berlin – Christopher Isherwood




597. Tropic of Capricorn – Henry Miller




598. Good Morning, Midnight – Jean Rhys




599. The Big Sleep – Raymond Chandler


599- خواب گران - ريموند چندلر (كتاب ايران)


600. After the Death of Don Juan – Sylvie Townsend Warner




601. Miss Pettigrew Lives for a Day – Winifred Watson




602. Nausea – Jean-Paul Sartre


602- تهوع - ژان پل سارتر (نيلوفر)


603. Rebecca – Daphne du Maurier


603- ربه‌كا - دافنه دو موريه (جامي / جاويدان)


604. Cause for Alarm – Eric Ambler




605. Brighton Rock – Graham Greene


605- صخره برايتون - گراهام گرين (ثالث)


606. U.S.A. – John Dos Passos


606- ينگه دنيا - جان دس‌پس (هاشمي)


607. Murphy – Samuel Beckett




608. Of Mice and Men – John Steinbeck


608- موشها و آدمها - جان استاين‌بك (اساطير)


609. Their Eyes Were Watching God – Zora Neale Hurston




610. The Hobbit – J.R.R. Tolkien


610- هابيت - جي. آر. آر. تالكين (پنجره)


611. The Years – Virginia Woolf


611- سال‌ها - ويرجينيا وولف (اميركبير)


612. In Parenthesis – David Jones




613. The Revenge for Love – Wyndham Lewis




614. Out of Africa – Isak Dineson (Karen Blixen)




615. To Have and Have Not – Ernest Hemingway


615- داشتن و نداشتن - ارنست همينگوي (اميركبير)


616. Summer Will Show – Sylvia Townsend Warner




617. Eyeless in Gaza – Aldous Huxley




618. The Thinking Reed – Rebecca West




619. Gone With the Wind – Margaret Mitchell


619- بر باد رفته - مارگارت ميچل (نگاه)


620. Keep the Aspidistra Flying – George Orwell




621. Wild Harbour – Ian MacPherson




622. Absalom, Absalom! – William Faulkner


622- ابشالوم، ابشالوم - ويليام فاكنر (نيلوفر)


623. At the Mountains of Madness – H.P. Lovecraft




624. Nightwood – Djuna Barnes




625. Independent People – Halldór Laxness




626. Auto-da-Fé – Elias Canetti




627. The Last of Mr. Norris – Christopher Isherwood




628. They Shoot Horses, Don’t They? – Horace McCoy


628- آنها به اسبها شليك مي‌كنند - هوراس مكوي (باغ نو / نشر نو)


629. The House in Paris – Elizabeth Bowen




630. England Made Me – Graham Greene




631. Burmese Days – George Orwell




632. The Nine Tailors – Dorothy L. Sayers




633. Threepenny Novel – Bertolt Brecht




634. Novel With Cocaine – M. Ageyev




635. The Postman Always Rings Twice – James M. Cain




636. Tropic of Cancer – Henry Miller




637. A Handful of Dust – Evelyn Waugh




638. Tender is the Night – F. Scott Fitzgerald




639. Thank You, Jeeves – P.G. Wodehouse




640. Call it Sleep – Henry Roth




641. Miss Lonelyhearts – Nathanael West




642. Murder Must Advertise – Dorothy L. Sayers




643. The Autobiography of Alice B. Toklas – Gertrude Stein


643- اتوبيوگرافي آليس بي. تكلاس - گرترود استاين (آگاه)


644. Testament of Youth – Vera Brittain




645. A Day Off – Storm Jameson




646. The Man Without Qualities – Robert Musil




647. A Scots Quair (Sunset Song) – Lewis Grassic Gibbon




648. Journey to the End of the Night – Louis-Ferdinand Céline


648- سفر به انتهاي شب - لوئي فردينان سلين (جامي)


649. Brave New World – Aldous Huxley


649- دنياي قشنگ نو - آلدوس هاكسلي (نيلوفر)


650. Cold Comfort Farm – Stella Gibbons




651. To the North – Elizabeth Bowen




652. The Thin Man – Dashiell Hammett




653. The Radetzky March – Joseph Roth




654. The Waves – Virginia Woolf


654- امواج - ويرجينيا وولف (مهيا)


655. The Glass Key – Dashiell Hammett


655- كليد شيشه‌اي - داشيل همت (روزنه‌كار)


656. Cakes and Ale – W. Somerset Maugham




657. The Apes of God – Wyndham Lewis




658. Her Privates We – Frederic Manning




659. Vile Bodies – Evelyn Waugh




660. The Maltese Falcon – Dashiell Hammett




661. Hebdomeros – Giorgio de Chirico




662. Passing – Nella Larsen




663. A Farewell to Arms – Ernest Hemingway


663- وداع با اسلحه - ارنست همينگ‌‌وي (نيلوفر)


664. Red Harvest – Dashiell Hammett


664- خرمن سرخ - داشيل همت (روزنه‌كار)


665. Living – Henry Green




666. The Time of Indifference – Alberto Moravia




667. All Quiet on the Western Front – Erich Maria Remarque


667- در غرب خبري نيست - اريك ماريا رمارك (جويا / ناهيد)


668. Berlin Alexanderplatz – Alfred Döblin




669. The Last September – Elizabeth Bowen




670. Harriet Hume – Rebecca West




671. The Sound and the Fury – William Faulkner


671- خشم و هياهو - ويليام فاكنر (نگاه)


672. Les Enfants Terribles – Jean Cocteau




673. Look Homeward, Angel – Thomas Wolfe




674. Story of the Eye – Georges Bataille




675. Orlando – Virginia Woolf


675- ارلاندو - ويرجينيا وولف (اميركبير)


676. Lady Chatterley’s Lover – D.H. Lawrence




677. The Well of Loneliness – Radclyffe Hall




678. The Childermass – Wyndham Lewis




679. Quartet – Jean Rhys




680. Decline and Fall – Evelyn Waugh




681. Quicksand – Nella Larsen




682. Parade’s End – Ford Madox Ford




683. Nadja – André Breton


683- ناديا - آندره برتون (افق)


684. Steppenwolf – Herman Hesse


684- گرگ بيابان - هرمان هسه (اساطير)


685. Remembrance of Things Past – Marcel Proust


685- در جستجوي زمان از دست رفته - مارسل پروست (مركز)


686. To The Lighthouse – Virginia Woolf


686- به سوي فانوس دريايي - ويرجينيا وولف (نيلوفر)


687. Tarka the Otter – Henry Williamson




688. Amerika – Franz Kafka


688- آمريكا - فرانتس كافكا (هاشمي)


689. The Sun Also Rises – Ernest Hemingway




690. Blindness – Henry Green




691. The Castle – Franz Kafka


691- قصر - فرانتس كافكا (نيلوفر)


The Good Soldier Švejk – Jaroslav Hašek


692- شوايك - ياروسلاو هاشك (چشمه)


693. The Plumed Serpent – D.H. Lawrence




694. One, None and a Hundred Thousand – Luigi Pirandello




695. The Murder of Roger Ackroyd – Agatha Christie




696. The Making of Americans – Gertrude Stein




697. Manhattan Transfer – John Dos Passos




698. Mrs. Dalloway – Virginia Woolf


698- خانم دالو ري - ويرجينيا وولف (رواق زمان نو)


699. The Great Gatsby – F. Scott Fitzgerald


699- گتسبي بزرگ - اف. اسكات فيتز جرالد (نيلوفر)


700. The Counterfeiters – André Gide




701. The Trial – Franz Kafka


701- محاكمه - فرانتس كافكا (نيلوفر)


702. The Artamonov Business – Maxim Gorky




703. The Professor’s House – Willa Cather




704. Billy Budd, Foretopman – Herman Melville


704- بيلي باد ملوان - هرمان ملويل (فردا)


705. The Green Hat – Michael Arlen




706. The Magic Mountain – Thomas Mann


706- كوه جادو - توماس نان (نگاه)


707. We – Yevgeny Zamyatin


707- ما - يوگني زامياتين (نشر ديگر)


708. A Passage to India – E.M. Forster




709. The Devil in the Flesh – Raymond Radiguet




710. Zeno’s Conscience – Italo Svevo




711. Cane – Jean Toomer




712. Antic Hay – Aldous Huxley




713. Amok – Stefan Zweig




714. The Garden Party – Katherine Mansfield


714- گاردن پارتي - كاترين منسفيلد (خانه آفتاب)


715. The Enormous Room – E.E. Cummings




716. Jacob’s Room – Virginia Woolf




717. Siddhartha – Herman Hesse


717- سيذارتا - هرمان هسه (اساطير)


718. The Glimpses of the Moon – Edith Wharton




719. Life and Death of Harriett Frean – May Sinclair




720. The Last Days of Humanity – Karl Kraus




721. Aaron’s Rod – D.H. Lawrence




722. Babbitt – Sinclair Lewis


722- ببيت - سينكلر لوييس (نيلوفر چشمه)


723. Ulysses – James Joyce




724. The Fox – D.H. Lawrence


724- روباه - دي.اچ.لارنس (باغ نو)


725. Crome Yellow – Aldous Huxley




726. The Age of Innocence – Edith Wharton


726- عصر بيگناهي - اديت وارتون (جار / فاخته)


727. Main Street – Sinclair Lewis




728. Women in Love – D.H. Lawrence




729. Night and Day – Virginia Woolf




730. Tarr – Wyndham Lewis




731. The Return of the Soldier – Rebecca West




732. The Shadow Line – Joseph Conrad




733. Summer – Edith Wharton




734. Growth of the Soil – Knut Hamsen




735. Bunner Sisters – Edith Wharton




736. A Portrait of the Artist as a Young Man – James Joyce


736- چهره مرد هنرمند در جواني - جيمز جويس (نيلوفر)


737. Under Fire – Henri Barbusse




738. Rashomon – Akutagawa Ryunosuke




739. The Good Soldier – Ford Madox Ford




740/ The Voyage Out – Virginia Woolf




741. Of Human Bondage – William Somerset Maugham


741- پايبنديهاي انساني - ويليام سامرست موام (چشمه)


742. The Rainbow – D.H. Lawrence




743. The Thirty-Nine Steps – John Buchan




744. Kokoro – Natsume Soseki




745. Locus Solus – Raymond Roussel




746. Rosshalde – Herman Hesse


746- روزالده - هرمان هسه (دبير)


747. Tarzan of the Apes – Edgar Rice Burroughs




748. The Ragged Trousered Philanthropists – Robert Tressell




749. Sons and Lovers – D.H. Lawrence




750. Death in Venice – Thomas Mann


750- مرگ در ونيز - توماس مان (نگاه)


751. The Charwoman’s Daughter – James Stephens




752. Ethan Frome – Edith Wharton




753. Fantômas – Marcel Allain and Pierre Souvestre




754. Howards End – E.M. Forster




755. Impressions of Africa – Raymond Roussel




756. Three Lives – Gertrude Stein




757. Martin Eden – Jack London


757- مارتين ايدن - جك لندن (تندر)


758. Strait is the Gate – André Gide




759. Tono-Bungay – H.G. Wells




760. The Inferno – Henri Barbusse




761. A Room With a View – E.M. Forster




762. The Iron Heel – Jack London


762- پاشنه آهنين - جك لندن (نشر خيزاب)


763. The Old Wives’ Tale – Arnold Bennett




764. The House on the Borderland – William Hope Hodgson




765. Mother – Maxim Gorky


765- مادر - ماكسيم گوركي (هيرمند)


766. The Secret Agent – Joseph Conrad


766- مامور سري - جوزف كنراد (بزرگمهر)


767. The Jungle – Upton Sinclair




768. Young Törless – Robert Musil




769. The Forsyte Sage – John Galsworthy




770. The House of Mirth – Edith Wharton




771. Professor Unrat – Heinrich Mann




772. Where Angels Fear to Tread – E.M. Forster




773. Nostromo – Joseph Conrad




774. Hadrian the Seventh – Frederick Rolfe




775. The Golden Bowl – Henry James




776. The Ambassadors – Henry James




777. The Riddle of the Sands – Erskine Childers




778. The Immoralist – André Gide




779. The Wings of the Dove – Henry James




780. Heart of Darkness – Joseph Conrad


780- دل تاريكي - جوزف كنراد (نيلوفر)


781. The Hound of the Baskervilles – Sir Arthur Conan Doyle


781- درنده باسكرويل - سر آرتور كونان دويل (هرمس)


782. Buddenbrooks – Thomas Mann


782- بودنبروك‌ها (زوال يك خاندان) - توماس مان (ماهي)


783. Kim – Rudyard Kipling




784. Sister Carrie – Theodore Dreiser




785. Lord Jim – Joseph Conrad


785- لرد جيم - جوزف كنراد (نيلوفر)


1800s
786. Some Experiences of an Irish R.M. – Somerville and Ross




787. The Stechlin – Theodore Fontane




788. The Awakening – Kate Chopin




789.The Turn of the Screw – Henry James




790. The War of the Worlds – H.G. Wells




791. The Invisible Man – H.G. Wells




792. What Maisie Knew – Henry James




793. Fruits of the Earth – André Gide




794. Dracula – Bram Stoker




795. Quo Vadis – Henryk Sienkiewicz


795- كجا مي‌روي - هنريك سينكويچ (سمير)


796. The Island of Dr. Moreau – H.G. Wells




797. The Time Machine – H.G. Wells


797- ماشين زمان - هربرت جورج ولز (انتشارت علمي و فرهنگي)


798. Effi Briest – Theodore Fontane




799. Jude the Obscure – Thomas Hardy


799- جود گمنام - تامس هاردي (گل مريم / شقايق)


800. The Real Charlotte – Somerville and Ross




801. The Yellow Wallpaper – Charlotte Perkins Gilman




802. Born in Exile – George Gissing




803. Diary of a Nobody – George & Weedon Grossmith




804. The Adventures of Sherlock Holmes – Sir Arthur Conan Doyle




805. News from Nowhere – William Morris




806. New Grub Street – George Gissing




807. Gösta Berling’s Saga – Selma Lagerlöf




808. Tess of the D’Urbervilles – Thomas Hardy


808- تس - تامس هاردي (دنياي نو)


809. The Picture of Dorian Gray – Oscar Wilde


809- تصوير دوريان گري - اسكار وايلد (دبير / كمانگير)


810. The Kreutzer Sonata – Leo Tolstoy




811. La Bête Humaine – Émile Zola




812. By the Open Sea – August Strindberg




813. Hunger – Knut Hamsun


813- گرسنه - كنوت هامسون (نگاه)


814. The Master of Ballantrae – Robert Louis Stevenson




815. Pierre and Jean – Guy de Maupassant




816. Fortunata and Jacinta – Benito Pérez Galdés




817. The People of Hemsö – August Strindberg




818. The Woodlanders – Thomas Hardy




819. She – H. Rider Haggard




820. The Strange Case of Dr. Jekyll and Mr. Hyde – Robert Louis Stevenson




821. The Mayor of Casterbridge – Thomas Hardy




822. Kidnapped – Robert Louis Stevenson




823. King Solomon’s Mines – H. Rider Haggard




824. Germinal – Émile Zola


824- ژرمينال - اميل زولا (نيلوفر)


825. The Adventures of Huckleberry Finn – Mark Twain


825- ماجراهاي هاكلبري فين - مارك تواين (خوارزمي)


826. Bel-Ami – Guy de Maupassant


826- بل آمي - گي دو موپوسان (مجيد)


827. Marius the Epicurean – Walter Pater




828. Against the Grain – Joris-Karl Huysmans




829. The Death of Ivan Ilyich – Leo Tolstoy


829- مرگ ايوان ايليچ - لئون تولستوي (نيلوفر)


830. A Woman’s Life – Guy de Maupassant




831. Treasure Island – Robert Louis Stevenson


831- جزيره گنج - رابرت لوئي استيونسون (هرمس)


832. The House by the Medlar Tree – Giovanni Verga




833. The Portrait of a Lady – Henry James




834. Bouvard and Pécuchet – Gustave Flaubert




835. Ben-Hur – Lew Wallace




836. Nana – Émile Zola




837. The Brothers Karamazov – Fyodor Dostoevsky


837- برادران كارامازوف - فئودور داستايوسكي (ناهيد)


838. The Red Room – August Strindberg




839. Return of the Native – Thomas Hardy


839- بازگشت بومي - تامس هاردي (نشر نو)


840. Anna Karenina – Leo Tolstoy


840- آنا كارنينا - لئون تولستوي (نيلوفر)


841. Drunkard – Émile Zola




842. Virgin Soil – Ivan Turgenev


842- خاك بكر - ايوان‌سرگي‌يويچ تورگنيف (اميركبير)


843. Daniel Deronda – George Eliot




844. The Hand of Ethelberta – Thomas Hardy


844- دست تكيده - تامس هاردي (تجربه)


845. The Temptation of Saint Anthony – Gustave Flaubert




846. Far from the Madding Crowd – Thomas Hardy


846- بدور از مردم شوريده - تامس هاردي (نشر نو)


847. The Enchanted Wanderer – Nicolai Leskov




848. Around the World in Eighty Days – Jules Verne


848- دور دنيا در هشتاد روز - ژول ورن (دنياي كتاب)


849. In a Glass Darkly – Sheridan Le Fanu




850. The Devils – Fyodor Dostoevsky




851. Erewhon – Samuel Butler




852. Spring Torrents – Ivan Turgenev




853. Middlemarch – George Eliot


853- مديل مارچ - جورج اليوت (دنياي نو)


854. Through the Looking Glass, and What Alice Found There – Lewis Carroll




855. King Lear of the Steppes – Ivan Turgenev




856. He Knew He Was Right – Anthony Trollope




857. War and Peace – Leo Tolstoy


857- جنگ و صلح - لئون تولستوي (نيلوفر)


858. Sentimental Education – Gustave Flaubert


858- تربيت احساسات - گوستاو فلوبر (مركز)


859. Phineas Finn – Anthony Trollope




860. Maldoror – Comte de Lautréaumont




861. The Idiot – Fyodor Dostoevsky


861- ابله - فئودور داستايوسكي (چشمه)


862. The Moonstone – Wilkie Collins


862- ماهسنگ (سنگ ماه) - ويلكي كالينز (سنبله / مجرد)


863. Little Women – Louisa May Alcott


863- زنان كوچك - لوئييز مي آلكوت (قدياني)


864. Thérèse Raquin – Émile Zola




865. The Last Chronicle of Barset – Anthony Trollope




866. Journey to the Centre of the Earth – Jules Verne


866- سفر به مركز زمين - ژول ورن (دنياي كتاب)


867. Crime and Punishment – Fyodor Dostoevsky


867- جنايت و مكافات - فئودور داستايوسكي (خوارزمي)


868. Alice’s Adventures in Wonderland – Lewis Carroll


868- آليس در سرزمين عجايب - لوئيس كارول (مركز)


869. Our Mutual Friend – Charles Dickens




870. Uncle Silas – Sheridan Le Fanu




871. Notes from the Underground – Fyodor Dostoevsky


871- يادداشتهاي زيرزميني - فئودور داستايوسكي (علمي و فرهنگي)


872. The Water-Babies – Charles Kingsley




873. Les Misérables – Victor Hugo


873- بينوايان - ويكتور هوگو (جاويدان / اميركبير / توسن)


874. Fathers and Sons – Ivan Turgenev


874- پدران و پسران - تورگنيف (علمي و فرهنگي)


875. Silas Marner – George Eliot


875- سيلاس ماينر - جورج اليوت (دنياي نو)


876. Great Expectations – Charles Dickens


876- آرزوهاي بزرگ - چارلز ديكنز (علمي و فرهنگي)


877. On the Eve – Ivan Turgenev




878. Castle Richmond – Anthony Trollope




879. The Mill on the Floss – George Eliot


879- آسياب كنار فلوس (آسياب رودخانه فلاس) - جورج اليوت (نگاه / واژه)


880. The Woman in White – Wilkie Collins




881. The Marble Faun – Nathaniel Hawthorne




882. Max Havelaar – Multatuli




883. A Tale of Two Cities – Charles Dickens


883- داستان دو شهر - چارلز ديكنز (فرزان روز)


884. Oblomovka – Ivan Goncharov


884- ابلوموف - ايوان گنچاروف (اميركبير)


885. Adam Bede – George Eliot




886. Madame Bovary – Gustave Flaubert


886- مادام بواري - گوستاو فلوبر (مجيد)


887. North and South – Elizabeth Gaskell




888. Hard Times – Charles Dickens




889. Walden – Henry David Thoreau




890. Bleak House – Charles Dickens




891. Villette – Charlotte Brontë


891- ويلت - شارلوت برونته (پيمان)


892. Cranford – Elizabeth Gaskell




893. Uncle Tom’s Cabin; or, Life Among the Lonely – Harriet Beecher Stowe


893- كلبه عمو توم - هريت بيچر استو (اميركبير)


894. The Blithedale Romance – Nathaniel Hawthorne




895. The House of the Seven Gables – Nathaniel Hawthorne




896. Moby-Dick – Herman Melville


896- موبي‌ديك - هرمان ملويل (اميركبير)


897. The Scarlet Letter – Nathaniel Hawthorne




898. David Copperfield – Charles Dickens


898- ديويد كاپرفيلد - چارلز ديكنز (اميركبير)


899. Shirley – Charlotte Brontë




900. Mary Barton – Elizabeth Gaskell




901. The Tenant of Wildfell Hall – Anne Brontë




902. Wuthering Heights – Emily Brontë


902- بلنديهاي بادگير - اميلي برونته (نگاه)


903. Agnes Grey – Anne Brontë


903- آگنس گري - آن برونته (آفرينگان)


904. Jane Eyre – Charlotte Brontë




905. Vanity Fair – William Makepeace Thackeray


905- جين اير - شارلوت برونته (جامي)


906. The Count of Monte-Cristo – Alexandre Dumas




907. La Reine Margot – Alexandre Dumas


907- كنت مونت كريستو - الكساندر دوما (هرمس)


908. The Three Musketeers – Alexandre Dumas


908- سه تفنگدار - الكساندر دوما (هرمس / زرين، گوتنبرگ)


909. The Purloined Letter – Edgar Allan Poe




910. Martin Chuzzlewit – Charles Dickens




911. The Pit and the Pendulum – Edgar Allan Poe




912. Lost Illusions – Honoré de Balzac


912- آرزوهاي بر باد رفته - انوره دو بالزاك (اميركبير)


913. A Christmas Carol – Charles Dickens




914. Dead Souls – Nikolay Gogol




915. The Charterhouse of Parma – Stendhal




916. The Fall of the House of Usher – Edgar Allan Poe




917. The Life and Adventures of Nicholas Nickleby – Charles Dickens




918. Oliver Twist – Charles Dickens


918- اوليور تويست - چارلز ديكنز (مركز)


919. The Nose – Nikolay Gogol




920. Le Père Goriot – Honoré de Balzac


920- بابا گوريو - اونوره دو بالزاك (ققنوس)


921. Eugénie Grandet – Honoré de Balzac


921- اوژني گرانده - اونوره دو بالزاك (جاده ابريشم / سپيده)


922. The Hunchback of Notre Dame – Victor Hugo


922- گوژپشت نوتردام - ويكتور هوگو (جاودان خرد)


923. The Red and the Black – Stendhal


923- سرخ و سياه - استاندال (نيلوفر)


924. The Betrothed – Alessandro Manzoni




925. Last of the Mohicans – James Fenimore Cooper




926. The Private Memoirs and Confessions of a Justified Sinner – James Hogg




927. The Albigenses – Charles Robert Maturin




928. Melmoth the Wanderer – Charles Robert Maturin




929. The Monastery – Sir Walter Scott




930. Ivanhoe – Sir Walter Scott


930- آيوانهو - سر والتر اسكات (توسن)


931. Frankenstein – Mary Wollstonecraft Shelley




932. Northanger Abbey – Jane Austen




933. Persuasion – Jane Austen


933- وسوسه - جين اوستين (اكباتان)


934. Ormond – Maria Edgeworth




935. Rob Roy – Sir Walter Scott




936. Emma – Jane Austen


936- اما - جين اوستين (فكر روز)


937. Mansfield Park – Jane Austen


937- پارك منسفيلد - جين اوستين (كوشش)


938. Pride and Prejudice – Jane Austen


938- غرور و تعصب - جين اوستين (نشر ني)


939. The Absentee – Maria Edgeworth




940. Sense and Sensibility – Jane Austen


940- عقل و احساس - جين اوستين (نشر ني)


941. Elective Affinities – Johann Wolfgang von Goethe




942. Castle Rackrent – Maria Edgeworth




1700s
943. Hyperion – Friedrich Hölderlin




944. The Nun – Denis Diderot




945. Camilla – Fanny Burney




946. The Monk – M.G. Lewis




947. Wilhelm Meister’s Apprenticeship – Johann Wolfgang von Goethe




948. The Mysteries of Udolpho – Ann Radcliffe




949. The Interesting Narrative – Olaudah Equiano




950 .The Adventures of Caleb Williams – William Godwin




951. Justine – Marquis de Sade




952. Vathek – William Beckford




953. The 120 Days of Sodom – Marquis de Sade




954. Cecilia – Fanny Burney




955. Confessions – Jean-Jacques Rousseau


955- اعترافات - ژان ژاك روسو (نيلوفر)


956. Dangerous Liaisons – Pierre Choderlos de Laclos




957. Reveries of a Solitary Walker – Jean-Jacques Rousseau




958. Evelina – Fanny Burney




959. The Sorrows of Young Werther – Johann Wolfgang von Goethe


959- رنج‌هاي ورتر جوان - يوهان ولف‌گانگ فون گوته (موسسه نشر تير)


960. Humphrey Clinker – Tobias George Smollett




961. The Man of Feeling – Henry Mackenzie




962. A Sentimental Journey – Laurence Sterne




963. Tristram Shandy – Laurence Sterne


963- زندگاني و عقايد آقاي تريسترام شندي - لارنس اشترن (تجربه)


964. The Vicar of Wakefield – Oliver Goldsmith




965. The Castle of Otranto – Horace Walpole




966. Émile; or, On Education – Jean-Jacques Rousseau


966- اميل: رساله‌اي در باب آموزش و پرورش - ژان ژاك روسو (ناهيد)


967. Rameau’s Nephew – Denis Diderot


967- برادرزاده رامو - دنيس ديدرو (البرز)


968. Julie; or, the New Eloise – Jean-Jacques Rousseau




969. Rasselas – Samuel Johnson




970. Candide – Voltaire


970- كانديد - ولتر (جوانه توس / دستان / بهنود)


971. The Female Quixote – Charlotte Lennox




972. Amelia – Henry Fielding




973. Peregrine Pickle – Tobias George Smollett




974. Fanny Hill – John Cleland




975. Tom Jones – Henry Fielding


975- سرگذشت تام جونز: كودك سر راهي - هنري فيلدينگ (نيلوفر)


976. Roderick Random – Tobias George Smollett




977. Clarissa – Samuel Richardson




978. Pamela – Samuel Richardson




979. Jacques the Fatalist – Denis Diderot




980. Memoirs of Martinus Scriblerus – J. Arbuthnot, J. Gay, T. Parnell, A. Pope, J. Swift




981. Joseph Andrews – Henry Fielding




982. A Modest Proposal – Jonathan Swift




983. Gulliver’s Travels – Jonathan Swift


983- سفرهاي گاليور - جوناتان سويفت (انتشارات علمي و فرهنگي)


984. Roxana – Daniel Defoe




985. Moll Flanders – Daniel Defoe




986. Love in Excess – Eliza Haywood




987. Robinson Crusoe – Daniel Defoe


987- رابينسون كروزوئه - دانيل دفو (جامي)


988. A Tale of a Tub – Jonathan Swift




Pre-1700
989. Oroonoko – Aphra Behn




990. The Princess of Clèves – Marie-Madelaine Pioche de Lavergne, Comtesse de La Fayette




991. The Pilgrim’s Progress – John Bunyan




992. Don Quixote – Miguel de Cervantes Saavedra


992- دن كيشوت - سر وانتس (روايت + نيل)


993. The Unfortunate Traveller – Thomas Nashe




994. Euphues: The Anatomy of Wit – John Lyly




995. Gargantua and Pantagruel – Françoise Rabelais




996. The Thousand and One Nights – Anonymous


996- هزار و يكشب - عبداللطيف تسوجي تبريزي (هرمس)


997. The Golden Ass – Lucius Apuleius




998. Aithiopika – Heliodorus




999. Chaireas and Kallirhoe – Chariton




1000. Metamorphoses – Ovid




1001. Aesop’s Fables – Aesopus


1001- حكايتهاي ازوپ - ازوپ (هرمس)


*خيلي وقت بود تو ايميل با کسي حرف نزده بودم؛ اصلاً من وقتي با فونت انگليسي توي نوت‌پد مي‌نويسم، خيلي راحت‌ترم توي حرف زدن در مقايسه با وقتايي که توي لامپ‌اديتور فارسي مي‌نويسم و کپي مي‌کنم توي بلاگ.

*شده چيزي رو که خودت داري و مدت‌ها ازش استفاده کردي، هديه بگيري و کلي هم براش ذوق کني؟ مث Right here waiting...

*رفتم سر آرشيو بلاگ که زده‌م توي word، خواستم يه کم مرتب‌ش کنم و favoriteهاش رو پيدا کنم. بعد ديدم توي word سخت‌ه. با IE آسون‌تر ميشه لينک داد. بعدش يادم افتاد همه‌ي آرشيو رو ندارم روي کامپيوترم. بعدترش آنلاين شدم که آرشيو رو کامل کنم، يادم افتاد اين کامپيوتر غشي، صفحه‌ي خودم رو مث آدم save نمي‌کنه. من هم به جاش کل آرشيو خرس قهوه‌اي رو گشتم تا همه‌ي پست‌هايي رو که قبل از لينک دادن به من نوشته بوده، بخونم. انقدر هم خوشحال‌م که نگو. احساس فتح خيبر دارم دقيقاً!

*نمي‌دونم چند وقت‌ه اما خيلي خودسانسوري مي‌کنم توي بلاگ... غريبه‌اي اينجا نيست. هر کي مياد يا دوست‌ه، يا اصلاً فارسي بلد نيست و توي سرچ اينجا رو پيدا کرده يا مي‌خونه و مي‌گذره يا مي‌مونه و دوست ميشه. همه‌ش هم خوب‌ه. خيلي وقتا پيش اومده که فهميده‌م کسي خيلي وقت پيش بهم لينک داده و مطالب‌م رو مي‌خونده اما بهم نگفته مث ورون ، مث مرمر - فکر کنم البته - و من خيلي اتفاقي پيداش کرده‌م و دوست شده‌ايم با هم.. يا دوستايي داشته‌ام که توي مثلاً يه سايتي عضو بوده‌ايم هردو، اونجا هم رو ديديم، بعد لينک داديم به هم، دوست شديم و کلي به داد هم رسيديم، توي روزاي خوب و بد همديگه رو تنها نذاشتيم و خيلي چيزاي خوب ديگه که روي نت اتفاق ميفته. نمي‌فهمم چرا بعضي بزرگترا فکر مي‌کنن نت بد ه؛ دوستي‌هاي نت به درد نمي‌خورن. من اينجا خيلي دوستاي خوب دارم که خيلي بيشتر از آدم‌هاي گنده‌اي که هر روز مي‌ديدم / مي‌بينم، روشون حساب مي‌کنم. کجا بوده‌ن اون آدم‌ها وقتي من از غصه داشتم دق مي‌کردم، وقتي تنها بودم يا وقتي خيلي دل‌م مي‌خواست لودگي کنم و دستورالعمل! بنويسم و دوستام بخندن يه کم! خيلي وقتا هست که با کلي اندوه ميشيني پاي کامپيوتر اما خودت رو مي‌زني به اون راه؛ تظاهر مي‌کني خوشحالي. حتي بقيه رو هم شريک خوشحالي ساختگي‌ت مي‌کني. بعد يهو مي‌بيني واقعاً حال‌ت خوب شده. جدي جدي خوشحالي...

امروز ميخوام تشکر کنم... از همه‌ي اونايي که هميشه اينجا رو مي‌خوندن يا مي‌خونن. از اونايي که لينکاشون اين کنار =>> هست؛ از اونايي که يواشکي مي‌خونن و لينک نميذارن برام يا کامنت نمي‌نويسن و نمي‌دونم کي‌ن؛ از اونايي که حتي يه بار باز شدن صفحه‌ي بلاگ‌شون، خوشحال‌م کرده. مث رنگ بنفش بلاگ ورون، مث رنگ سرمه‌اي نامه‌هاي باد، مث خرس خوشگل بلاگ خرس قهوه‌اي، مث همه‌ي صفحه‌هاي دفتر دوستام که هر وقت بخوام، برام باز ميشن و حال و هوا م رو عوض مي‌کنن. صداي بارون مياد. نمي‌دونم چه مرگ‌م شده؛ حتي نمي‌دونم چه حسي دارم اما فکر کردم حيف‌ه براي اين همه لذت، اين همه حس خوب خفه‌خون بگيرم و تشکر نکنم. اندازه‌ي همه‌ي مهربوني خدا مرسي...


*از اون فحش قشنگا بدما! اين بلاگر نکبت هر دفعه ديوونه مي‌کنه آدم رو تا باز بشه صفحه‌ش. آشغال‌ه از بس! واسه نوشتن پروفايل خفه‌م کرد. خود اون بلاگي که براي پروفايل ساختم که عمراً هر چي باهاش کشتي گرفتم، نشد تمپ‌ش رو عوض کنم. گفتم اصلاً غلط کردم. ميرم بلاگفا، اونجا مي‌نويسم که اونجا هم مخ‌ش ... يعني کار نمي‌کرد ديگه! هي گفتم آدم باش مريمي، آروم باش، مهم نيست اصلاً عزيزم ولي مگه شد؟! اون رو م اومد بالا، زدم همه رو پاک کردم. بعد نيم ساعت با بلاگ‌اسپات کشتي گرفتم دوباره تا اينکه لطف کرد و با کلي نذر و نياز گذاشت بالاخره يه پست بزنم براي پروفايل‌م. خب بگو منگول! عقل‌ت نمي‌رسيد از اول همين کار رو بکني؟ لااقل يه بار حرص مي‌خوردي نه سه بار! خب عقل‌م نرسيد به خدا! چي کار کنم؟

*حرف دل من: من فقط و فقط توی یه رابطه از یه چیز می ترسم؛ اون هم گدایی محبت‌ه! وقتی اعتراض می‌کنی به یکی که فلانی٬ یک صدم اون چیزی که من برات وقت میذارم واسه من وقت بذار! یعنی داری با یه روش دیگه میری گدایی توجه!...

*واي خدا؛ عاقبت ديوانه سازم خويش را!

*خوش به حال آن مرد
که در زندگی‌ش
تو راه بروی.
خوش به حال مردی
که براش
تو شیرین زبانی کنی.
خوش به حال مردی
که دست‌های قشنگ تو
دکمه‌های پیرهن‌ش را
باز کند
ببندد
تا لب هات به نجوایی بخندد...
عباس معروفي

*خوب‌ه اين بلاگ هست. آدم مي‌تونه توي ذهن ملت سرک بکشه:

وقتی کسی رو تا به حال ندیده باشی و فقط با تفکرات‌ش بشناسی‌ش یا مثلاً مثل خیلی از دوستی‌های اینترنتی که فقط با فونت‌های طرف در تماسی٬ اون رو با تصورات خودت می‌نقاشی‌ش! و جالبی‌ش به اینه که از روی حرفا و فکراش، سن چهره‌ش رو مشخص می‌کنی! البته به قول یکی از دوستام، آدم طرفش رو با قیافه‌ی خیلی بچه تری می‌تصوره! !نمی‌دونم چرا. واسه همین هم اگه یه روز ببینی‌ش، خیلی جا می‌خوری!! نه که بخوره تو ذوقت‌ها! نه! فقط جا می‌خوری.حتی یکی مثل من که با اینکه عکس خرس سفید رو دیده بودم اما بازم از دیدن خودش جا خوردم!

تو هم از ديدن من جا خوردي؟

*ديگه ميخوام بگم. ديگه ميخوام اهميتي ندم به اينکه فلاني اينجا رو مي‌خونه و درباره‌ي حرفام فکر مي‌کنه. فلاني اينجا رو مي‌خونه و خودش رو نگه ميداره که کامنت نده؛ فلاني اينجا رو مي‌خونه و توي ايميل بعدي‌ش، سر به سرم ميذاره؛ فلاني اينجا رو مي‌خونه و تو کامنتدوني، لودگي مي‌کنه؛ فلاني اينجا رو مي‌خونه و به عقل‌م شک مي‌کنه. فلاني اينجا رو مي‌خونه و هميشه عاشق اون هاله‌ي سپيد دور تصويرم مي‌مونه...

ديگه ميخوام اهميتي ندم کي چه فکري مي‌کنه. ديگه ميخوام اينجا حتي از دفتر خاطرات چند سال پيش‌م که برگه‌هاش رو به هم منگنه مي‌کردم هم بيشتر مال خودم باشه. هر کي دوست داشت بياد اينجا رو بخونه اما اينجا مال من‌ه. هر چي بخوام مي‌نويسم تو ش...

*دوستي مي‌گفت آدم‌ها دو تا نياز اساسي دارن: اول اينکه دوست داشته باشن، دوم اينکه دوست داشته بشن... دوست‌م کلمات قصار زياد مي‌گفت. بعضي وقتا جمله‌هاش مياد تو ذهن‌م ييهو!

من نمي‌دونم چه مرگ‌م‌ه که اول يه رابطه اصلاً دوست ندارم با شلوغ‌بازي و هي تلفن زدن و لبخندهاي کشدار و جيغ‌جيغ کردن موقع اجوالپرسي و راه به راه هديه دادن، خودم رو عزيز کنم! نمي‌دونم چرا اما فکر کنم اول‌ش خيلي دافعه دارم. شايد زيادي اخمو ميشم يهو. شايد آدم از خود راضي و نکبتي به نظر مي‌رسم. شايد طوري‌م که فکر کني نه يه خط شعر بلدم، نه مي‌تونم برقصم، نه دل‌م واسه کسي تنگ ميشه، نه حتي دل‌م ميخواد ببوسم کسي رو... نمي‌دونم چرا اما من اصلاً اوني نيستم که احتمالاً به نظر مي‌رسم.

من مدل‌م يه جوري‌ه که بايد زياد باهام باشي تا بفهمي واقعاً چطوري‌م! که بفهمي حاضرم با همون قيافه‌ي مثلاً کفري! تا نزديکاي صبح واسه‌ت بيدار بمونم و کارات رو رديف کنم که تو بتوني بخوابي با خيال راحت؛ که بفهمي آشپزي دوست ندارم اما حاضرم برات شده از روي کتاب، هر غذايي بخواي درست کنم؛ که حتي اگه از جات تکون هم نخوري، همه‌ي کارها رو خودم تنهايي انجام ميدم، که سعي مي‌کنم بهونه‌ي چيزي رو که ميخوام، نگيرم و خيلي چيزا رو بي‌خيال شم چون لااقل فعلاً اينطوري بهتره؛ که هر ساعت از شب از خواب بيدارم کني و بخواي باهام حرف بزني، نق نمي‌زنم. شايد فقط آروم سعي کنم به هر زور و زحمتي شده، بشينم پيش‌ت و توي تاريکي، حضورت رو حس کنم؛ که دل‌م بخواد با هيچ‌کس هيچ‌جا نرم از تنبلي، هي بگم حال و حوصله‌ي کسي رو ندارم اما هميشه دل‌م يه ذره بشه واسه کسي که عاشق‌ش شده‌م حتي اگه کنارم نشسته باشه.

دل‌م ميخواد اگه دل‌م گرفته، بهت بگم. اگه خوشحال‌م، اول به تو بگم. بتونم هر وقت خواستم، بهانه بگيرم و مث بچه‌ها لج کنم و هي ساز مخالف بزنم. هر وقت هم خواستم مث يه بره‌ي حرف‌گوش‌کن، هر چي گفتي نه نگم.

دل‌م نميخواد همه‌ش حواس‌م به جمله‌ها، کلمه‌ها، رفتارها و برداشت‌هاي احتمالي باشه. ميخوام پيش تو، خود خودم باشم. ميخوام يه نفر رو داشته باشم که دوست‌ش داشته باشم، که پيش اون حساب نکنم اينطوري کنم، اونطوري ميشه. اون رو گفت، پس منظورش اين بود...

ميخوام يکي من رو براي خود خودم دوست‌م داشته باشه. ميخوام يکي باشه که دل‌ش برام تنگ بشه، يکي باشه که رو م بشه هر وقت خواستم‌ش، بهش بگم بيا بغل‌م کن، بيا پيش‌م باش؛ ميخوام يکي باشه که دوست‌ش داشته باشم، وقت و بي‌وقت تاپ تاپ ماچ‌ش کنم، بشينيم با هم کتاب بخونيم، با هم بريم سفر، براي هم آشپزي کنيم، با هم بفهميم دوست داشتن که همه ازش ميگن، چطوري‌ه. دل‌م ميخواد کسي باشه که وقتي شعر مي‌خونم، يادش بيفتم. وقتي گل مي‌بينم، يادش بيفتم. اصلاً انقدر هميشه يادش باشم که هيچي نباشه که بخواد من رو ياد اون آدم بندازه!

وحشت‌م از اين‌ه که با کسي باشم که مجبور شم خيلي چيزا رو بهش ياد بدم و ازش بخوام. از اين مي‌ترسم که من رو همينطوري که هستم، دوست نداشته باشه. همه‌ش نگران اين‌م که ساده‌ترين حرفا و نگاه‌هام رو نتونه بخونه.

مي‌ترسم از اينکه تو آب‌بازي بلد نباشي، داستان دوست نداشته باشي، از نوشتن بدت بياد، دل‌ت نخواد با هم شعر بخونيم، دل‌ت نخواد موهات رو ناز کنم، دل‌ت نخواد بهت بگم شعر گفتن بلد نيستم ولي اين ترانه‌هه از طرف من، باشه مال تو...

وحشت مي‌کنم حتي از فکرش؛ از روز و شب ديدن آدمي که از من جداست. يکي ديگه‌س، يه غريبه که هميشه فکر مي‌کرده‌م آشناست، دوست‌م‌ه.

نميخوام برده يا ارباب باشيم. نميخوام تقسيم وظايف کنيم. ميخوام دوست باشيم، دوست صميمي، براي هميشه.

تقصير تو نيست. ظاهر من اينا رو نشون نميده که. بايد برات بنويسم و بدم دست‌ت ببري توي اتاق‌ت بخوني‌شون. بايد قسم‌ت بدم که راست بگي بهم. اگه تو، اين‌ها نيستي، برو. اگه هستي، هميشه پيش‌م بمون. نمي‌دونم چي کار کنم. چشمام رو مي‌بندم. اگه ميخواي بموني، بذار ببينم‌ت؛ خود خودت رو... باشه؟

*۲۵ ارديبهشت

*مرد ه و قول‌ش! امروز بالاخره مرمر من رو کول کرد رفتيم شهر کتاب نياوران! اول اول‌ش که همه چيز خوب بود و مرمري زودتر از قرار هم اومده بود خوشحال و خندون نشسته بود زير باد کولر مترو. من هم شنگول و منگول و مرتب پريدم جلو و ماچ و بوسه و بزن بريم!

توي قطار هم تمام مدت داشتيم غيبت فک و فاميل رو مي‌کرديم و خنک شديم حسابي! بعدش نشستيم که اتوبوس بياد يعني بود ولي مرمر گفت وايسيم با بعدي بريم که بشينيم. همونطور که نشسته بوديم و ور مي زديم، ييهو يک عدد ماشين ارشاد! رد شد و در مقابل ديدگان حيرت‌زده‌ي من، آقاي راننده‌ش تا کمر خم شده بود بيرون و در يک نگاه موشکافانه، همه‌ي دخترا رو از نظر گذروند که ببينه کي خداي ناکرده موهاش بيرون‌ه که بهش تذکر بده يه وقت از راه به در نشه. من هم ناگهان تغيير ماهيت دادم و شروع کردم نق زدن و جيغ جيغ واسه مرمر که اين چرا اينطوري نگاه مي‌کرد و از اين حرفا. حالا هم خودم خنده‌م گرفته بود، هم مرمر، هم دختر کناريا که ديده بودن اون صحنه رو!

خلاصه سوار شديم و ماشين راه افتاد. بعد مردم هي يادشون ميومد که بايد سوار مي‌شدن، هي دونه دونه خودشون رو پرت مي‌کردن جلوي اتوبوس، آقاهه ترمز مي‌زد، من هم داشتم مي‌مردم! مرمر هم مونده بود حيرون که اين هنوز ۱۰ متر حرکت نکرده، من چرا اين مدلي‌م؟!

ديگه بنده خدا هر چي پاستيل و اسمارتيز داشت توي کيف‌ش، چپوند تو حلق من که افقي نشم بمونم رو دست‌ش. خودم هم هي لودگی مي‌کردم که جو عوض شه!

اگه اين مرمر، پسر بود هر روز تلفن مي‌زدم خونه‌شون که راضي‌ش کنم شوهر من بشه! بس که درک مي‌کنه آدم رو. حيف که نميشه! ديگه آخرام بود!!! که بهم گفت مريمي اگه حال‌ت خيلي بد ه، بيا پياده شيم قدم بزنيم يا بشين يه کم يا با تاکسي بريم. ميميريا!

من هم بدون کوچک‌ترين تعارفي پريدم پايين و کلي ولو شدم روي صندلي تا حال‌م جا اومد. بعدش هم به زور آب‌ميوه و کرکر خنده دوباره خر م کرد و خلاصه سالم رسوندم شهر کتاب!

آقا اين شهر کتاب نياوران بهشت‌ه؛ نديده از دنيا نرين خلاصه! شده بودم مث اون خر ه و تي‌تاپ‌ه و اينا هي مرمر رو مي‌کشيدم اينور اونور، هي مي‌گفتم صبر کن، نرو، اول بريم کجا؟! اون هم مي‌خنديد مي‌گفت همه اول‌ش اينجوري ميشن، دفعه‌هاي بعد عادي ميشه براشون. هر طرف خواستي ميريم خب.

بعد گفتم اصلاً مي‌دوني چي‌ه؟ من هول‌م! نمي‌دونم کجا بريم! گفت خب بيا من ببرم‌ت. ديگه سه ساعت همه ي لوازم تحريرها، کارت پستال‌ها، نوارها، عروسک‌ها، تابلوها، عکس‌ها، پازل‌ها و همه‌ي کتاب‌هاي فارسي و انگليسي رو ديديم.

سر کتاب‌هاي انگليسي من ديگه نمي‌دونستم چه غلطي بايد بکنم بس که خر-کيف بودم ولو شده بودم زير قفسه‌ي داستان‌ها و رمان‌ها، هي حال مي‌کردم که هر چي کتاب تابلو از نويسنده‌هاي معروف هست تو دنيا، اينجا جمع شده؛ هي مرمر مي‌رفت و ميومد، هي من باز يادم ميفتاد هر چي کتاب تابلو از نويسنده‌هاي معروف هست تو دنيا، اينجا جمع شده، هي از اول ذوق‌مرگ مي‌شدم که حالا کي من همه رو بخرم، کي بخونم‌شون؟

خدا مي‌دونه اين دختر چند نفر رو تا حالا با شهر کتاب‌ه مفيوض کرده چون غش و ضعف من واسه‌ش کاملاً عادي بود بعد از اينکه آرامش‌م رو به دست آوردم و به اعصاب‌م مسلط شدم، خريد کرديم و اومديم بيرون.

وقتي عقل‌م اومد سر جاش، تازه يادم افتاد که واااااااااااااااااااااااااي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي حالا کي ميخواد اين همه راه رو برگرده؟! يه کم که رفتيم، رسيديم به يه پارک نقلي خوشگلو، با کلي گل و از همه مهم‌تر تاااااااااااااااب؛ ييهو در يک اقدام ضربتي کيف‌م رو پرت کردم کف زمين - که مرمر لطف کرد جمع‌ش کرد - پريدم رفتم تاب‌بازي بعدترش هم کلي نشستيم روي اون نيمکت‌ه حرف زديم و به در ديوار خنديديم و بعدترترش راه افتاديم که ديگه جدي جدي بياييم خونه.

ديدم نميشه! باز دبه کردم که بريم خوراکي بخريم که به اين بهانه يه کم‌ش رو باز پياده بريم. خب دست من نيست که! مث اون يارو که با معجون زمان اومده بود، اصلاً نمي‌تونم سوار ماشين شم. هنوز در رو نبسته، حال‌م بد ميشه. خدا بهم رحم کرد مسير دانشگاه‌م با مترو بود وگرنه الان سيکل هم نداشتم!

اول اول‌ش ديدم زشت‌ه باز بگم دارم ولو ميشم؛ هي تحمل کردم الکي خنديدم و اداي آدمايي رو درآوردم که حال‌شون کاملاً خوب‌ه ولي يه کم که گذشت، ديدم نميشه ديگه. بيچاره مرمر، تندي تاکسي گرفت که مثلاً از بزرگراه بريم و مجبور نشه ديه‌م رو بده، من هم عين بچه‌های بی خیال خنگ، پفيلا به دست دنبال‌ش مي‌رفتم هر طرف مي‌رفت؛ آخه اگه چيزي نخورم که ... آره!

خلاصه به هر فلاکتي بود رسيدم خونه؛ البته قبل‌ش توي راه زورکي از ورون قول گرفتم که يه روز من رو با خودش ببره کليسا! به خدا ماه‌ه اين ورون؛ سريع قبول کرد.

خونه که رسيدم، سه کيلو لوبياپلو نوش جان کردم، اول کتابام رو تاريخ زدم - اصولاً در حال مرگ هم باشم بايد اول اين کار رو انجام بدم، بعد با رواني آسوده بميرم - بعدش هم هي افتادم اينور، افتادم اونور که مامااااااااااااااااان، حال‌م خوب نيست!
قيافه‌م دقيقاً شکل اينايي بود که از يه مسافرت خيلي سخت با مسيرهاي صعب‌العبور برگشته‌ن. توی ماشين آخري‌ه هم ولو شده بودم رو مرمر بيچاره، فقط حواس‌م بود بقيه‌ي پفيلاها ولو نشه کف ماشين، روسري‌م هم درنياد به سلامتي!

توی خونه نفهميدم کي خدا بهم لطف کرد و خواب‌م برد - عين بي‌جنبه‌هاي شهر نديده! - ولي الان که بيدارم، حال‌م خوب‌ه، کلي هم سرحال و خوشحال و اين شکلي‌م مرسي مرمري...

*مادران به بهشت می‌روند زیرا:

- وقتی برای سی و یکمین بار با صدای بچه از خواب بیدار می‌شوند، به جای اینکه از پنجره به بیرون پرت‌ش کنند، تر و خشک‌ش می‌کنند و شیرش می‌دهند!

- وقتی که بچه غذایش را به سر تا پای خودش مالیده و حاضر نیست که بگذارد یک قاشق غذا دهنش بگذارید، لبخند می‌زنند!

- از دیدن یک پوشک گهی با مخلفات مالیده به لباس‌های بچه وحشت نمی‌کنند!

- وقتی که بچه دقیقاً 45 دقیقه به خاطر اینکه بغل‌ش کنند تا برای دوازدهمین بار به لوستر دست بزند عربده می‌زند، او را قاطی زباله‌ها دست سرایدار نمی‌دهند!

- وقتی که 2 ساعت تمام در آشپزخانه مشغول پخت و پزند و شاهزاده کوچولو با اولین قاشق غذا را تف می کند و دیگر حاضر به لب زدن نیست، خودشان را خفه نمی‌کنند!

- وقت ندارند به آرایشگاه بروند !

- وقتی که به سرشان می‌زند، به جای بچه خودشان را می‌زنند!
و
- این جانور دو پا را که عوض بوسیدن گاز می‌گیرد و به جای محبت، پنجول می کشد عاشقانه دوست دارند!


[Link] [3 comments]




Monday, May 14, 2007
پروفایل کامل مریمی

شرط می بندم پروفایلی به این کاملی هیچ جای دنیا ندیدین!
این شما و این پروفایل مریم خانوم

۱. تولدم ۲۴ بهمن‌ه. به طالع‌بيني و گوي بلورين و قاليچه‌ي پرنده و غول چراغ جادو و هر چيزي توي اين مايه‌ها معتقدم يه‌جورايي :دي - جدي نگير زياد- توي کتاب طالع‌بيني هم هرچي درباره‌ي دختراي بهمن نوشته، من قبول دارم درباره‌ي خودم!

۲. در کودکي از خواهرم خيلي بدم ميومد ولي الان واقعاً دوست‌دارم. مي‌دونه خودش.

۳. از خصوصيات خوب‌م، پشتکارم‌ه؛ شايد خسته شم و نق بزنم و اين چيزا اما خب دخترم! طبيعي‌ه اينا. مهم اين‌ه که کوتاه نميام به اين زوديا!

۴. يکي از وحشتناک‌ترين اخلاق‌هام هم اين‌ه که زود از کوره درميرم و اون روي قشنگ‌م مياد بالا! و بعدش معمولاً کسي چيزي بهم نميگه يعني لِم‌م اينجوري‌ه که کسي نبايد در اون لحظه‌ي خاص، پا روي دم اينجانب بذاره. اگه ۵ دقيقه بعد اومدم آويزون‌ت شدم که «از من ناراحتي؟» هم شاخ درنيار. عادي‌ه. عوض‌ش وقتي ديگران هم عصباني‌ن، شعورم مي‌رسه که هيچي نگم بهشون.

۵. اگه کسي بتونه با اين اخلاق‌م کنار بياد - که یه کم زودرنج و حساس‌م - از دوستي باهام - به احتمال زياد- پشيمون نميشه. کلاً آدم کسل‌کننده‌اي نيستم؛ يعني اميدوارم نباشم.

۶. کلي هميشه آماده‌ي بگو بخندم اما وقتي بشينم به گريه‌زاري، زير يک ساعت اصلاً افت داره برام. کسي هم معمولاً نمي‌تونه آروم‌م کنه.

۷. اگه کسي حرص‌م بده، من هم يه کاري مي‌کنم لج‌ش درآد؛ بعد هم خيلي راحت، ۶ ماه باهاش حرف نمي‌زنم. سر سوزني هم دل‌م نمي‌گيره. اصولاً يه کم لجبازم گاهي.

۸. عوض‌ش گاهي همينطوري الکي انقدر دل‌م مي‌گيره که انگار همه‌ي غم‌هاي دنيا توي قلب من يکي جمع شده. اينجور موقع‌ها معمولاً اندي گوش ميدم. خوشحالي خون اين بشر به شدت بالاست!

از اينا شديداً حال‌م به هم مي‌خوره:

آدم‌هايي که

۹. با کفش ميرن توي خونه.
۱۰. پاهاشون رو از بيرون که ميان، نمي‌شورن.
۱۱. با دهن پر حرف مي‌زنن.
۱۲. آب و چاي و سوپ رو هورت مي‌کشن.
۱۳. سرانگشت‌هاشون رو با دهان و زبون پاک مي‌کنن.
۱۴. از خواب که بيدار ميشن، موهاشون رو شونه نزده، مي‌بندن.
۱۵. در نزده ميان توي خونه يا وارد اتاق خاصي ميشن.

دخترايي که

۱۶. فکر مي‌کنن خيلي خوشگل‌ن.
۱۷. تو-دماغي با تلفن حرف مي‌زنن.
۱۸. مانتوهاشون رو بس که تنگ‌ه، با پاشنه‌کش مي‌پوشن.
۱۹. کاپشن‌شون رو ۵ تا سايز کوچيکتر مي‌گيرن و هميشه سرما مي‌خورن چون دکمه‌هاش بسته نميشه.
۲۰. موقع ناز دادن دوست‌پسرشون از عباراتي مث «جيگرشو» استفاده مي‌کنن.
۲۱. با مسواک قهرن! عوض‌ش براي رفتن تا سر کوچه، اندازه‌ي ۶ تا عروسي آرايش مي‌کنن.

پسراي

۲۱. خاله‌زنک و آبجي‌خانوم که صبح تا شب يا سر کوچه‌ن يا دم دبيرستان ‌دخترونه‌ي محل‌شون يا پاي تلفن زر مي‌زنن يه بند.
۲۲. يکي از بزرگ‌ترين آرزوهاشون اينه که قاطي دخترا بشينن به مدت ۲ ساعت متوالي.
۲۳. انقدر بد همه رو نگاه مي‌کنن که چشم‌هاشون فرم گرفته کاملاً.
۲۴. هميشه دچار سانحه شدن و موهاشون سيخ‌سيخ روي هواست (اصلاً مدل قشنگي نيست خب!)
۲۵. مرده‌ي گردنبند و دستبند ن.
۲۶. دوست‌دخترشون رو به جاي اسم‌ش - فوق‌ش با يه پسوند يا پيشوند- هميشه «عزيزم» صدا مي‌زنن که بگن خيلي مهربون‌ن!
۲۷. فکر مي‌کنن کاراي خونه، وظيفه‌ي دختراست.

همچنين

۲۸. دخترايي که بعد از ازدواج، تازه يادشون مياد با ۲۰۰ نفر دوست بشن.
۲۹. دخترايي که توي عکس‌هاي اولين سالگرد ازدواج‌شون، بچه‌شون بغل‌شون‌ه.
۳۰. پسرايي که ۲۰۰ تا دوست‌دختر دارن، به همه هم ميگن فقط تو!
۳۱. کليه‌ي آدم‌هاي فضول!
۳۲. همه‌ي اونايي که بقيه رو گاو فرض مي‌کنن.
۳۳. آدم‌هاي نون به نرخ روز خور!
۳۴. آدم‌هاي جانمازآب‌کش که خودشون از همه بدترن.
۳۵. اونايي که يه چيز رو ۱۰۰ بار بهشون ياد ميدي، باز هم بلد نيستن‌ش!
۳۶. آدم‌هايي که در حضور بقيه ناخن‌هاشون رو کوتاه مي‌کنن.
۳۷. شوهرايي که فکر مي‌کنن هنوز عصر برده‌داري مي‌تونه ادامه داشته باشه!
۳۸. شوهرايي که از پايين پله‌ها اسم زن‌شون رو هوار مي‌کشن - اين که مهم نيست ولي موضوع اين‌ه که مثلاً - ميگن گوشي‌م رو جا گذاشتم. برام بيارش!
۳۹. زن‌هايي که درس خوندن رو اتلاف وقت مي‌دونن.
۴۰. دخترايي که ناهار فقط بيسکويت مي‌خورن که لاغر بمونن؛ عين اسکلت.
۴۱. پسراي بي‌احساس!
۴۲. دخترايي که ميخوان جايي برن، ميگن «بذار از آقامون اجازه بگيرم».
۴۳. بچه‌هاي بي‌تربيت که حرف هيچ کس رو گوش نميدن. وقتي هم مي زني توي دهن‌شون، بلندتر گريه مي‌کنن.
۴۴. کليه‌ي افرادي که از جاشون بلند نميشن، بعد به اولين نفري که از جلوشون رد شه، ميگن قربون دست‌ت، يه چايي بريز برام!
۴۵. اونايي که وقتي تلفن مي‌زنن، انقدر تعارف تيکه‌پاره مي‌کنن که آدم نمي‌تونه جواب بده حتي.
۴۶. کتاب‌هاي بدون جلد
۴۷. پيري
۴۸. لباس‌هاي کثيفِ نشُسته
۴۹. آدم‌هايي که به اسم رک بودن، هرچي به دهن‌شون مياد به بقيه ميگن.
۵۰. خونه‌تکوني و گردگيري
۵۱. آلبالوپلو، شيرين‌پلو، کتلت و فسنجون با مرغ
۵۲. لباس اتو نزده وقتي آدم عجله داره.
۵۳. آدم‌هايي که هفته‌اي دو بار عاشق و فارغ ميشن.
۵۴. کساني که پاي تلفن مث راديو يه لحظه هم صداشون قطع نميشه.
۵۵. دخترايي که بعد از ديپلم، بلافاصله بچه‌داري رو از همسايه بالايي‌شون ياد مي‌گيرن.
۵۶. ازگيل و زالزالک
۵۷. آدم‌هاي خيلي چاق
۵۸. آدم‌هاي خبرکِش!
۵۹. آدم‌هاي چتر باز
۶۰. آدم‌هاي موذي و آب ‌زير‌کاه.
۶۱. بالش ِ ‌خيلي بلند!
۶۲.فوتبال
۶۳. کليه‌ي پديده‌هاي مربوط به زن‌جماعت، بخش امور بانوان در هر اداره و سازمان، متخصصين زنان و زايمان، بخش زنان بيمارستان، آرايشگاه زنونه، همه‌چيز خلاصه.
۶۴. روزهاي انتخاب واحد
۶۵. آدم‌هايي که وقتي چيزي بهشون قرض ميدي، اون چيز ديگه به ابديت مي‌پيونده.
۶۶. شماعي‌زاده (هم خودش، هم لجهه‌ش)
۶۷. Motion Sickness
۶۸. سردرد
۶۹. مغازه‌دارهاي بي‌حوصله
۷۰. آدم‌هاي لجبازي که يه حرف رو انقدر تکرار مي‌کنن تا طرف مقابل خسته بشه و کوتاه بياد.
۷۱. آدم‌هاي بي‌ملاحظه و بي‌شعور
۷۲. کتاب‌هاي کسالت‌بار و خواب‌آور
۷۳. کلاس‌هاي دانشگاه، ساعت ۳:۳۰-۱:۳۰
۷۴. امتحان تشريحي
۷۵. آدم‌هاي فاقد آي.کيو
۷۶. آزمايشگاه خاکشناسي پرديس کشاورزي دانشگاه تهران
۷۷. آدم‌هايي که عقل‌شون نمي‌رسه دوزار پس‌انداز داشته باشن چون بعداً مجبور ميشن از ديگران قرض بگيرن.
۷۸. تميز کردن يخچال و گاز آشپزخونه، حمام و دستشويي
۷۹. اتو زدن شلوار
۸۰. هرگونه گاف و سوتي که نشه درست‌ش کرد.
۸۱. آدم‌هاي بدقولِ پررو
۸۲. نوشتن هرگونه گزارش کار
۸۳. محمدرضا گلزار (چون احساس خوش‌تيپي داره خفه‌ش مي‌کنه.)
۸۴. فوق ديپلم
۸۵. آشپزي وقتي که توي مودش نباشم
۸۶. تيتراژ سريال‌ها وقتي هر ننه قمري مي‌شينه آواز مي‌خونه.
۸۷. پسرايي که زود گريه‌شون مي‌گيره
۸۸. دخترايي که با بي.اف‌شون دعوا مي‌کنن. بعد سر دوستاشون نق مي زنن که «پشيمون شدم. عجب غلطي کردم.»
۸۹. آدم‌هاي بي‌ادب
۹۰. انتظار
۹۱. قبض تلفن
۹۲. النگو
۹۳. دامن ماکسي مدل زنیکه ای!
۹۴. هرگونه کنسل‌ي!
۹۵. ميني‌بوس
۹۶. دنده عوض کردن موقع رانندگي
۹۷. تمديد دفترچه‌ي بيمه
۹۸. گِن!
۹۹. مدل موهاي کوتاه دخترونه
۱۰۰. شلواري که زانو بندازه!
۱۰۱. طلاي زرد
۱۰۲. جوراب‌شلواري
۱۰۳. مزاحم تلفني
۱۰۴. الصاق! عکس بازيگرها و فوتباليست‌ها روي ديوار اتاق
۱۰۵. آدم‌هايي که هِي پاي تلفن ميگن «ديگه چه خبرا؟»
۱۰۶. صف و پديده‌ي صف ايستادن
۱۰۷. صف نانوايي
۱۰۸. بوق اشغال
۱۰۹. آشناهايي که بي‌موقع سر و کله‌شون پيدا ميشه.
۱۱۰.مهمون سر زده وقتي ميخواي بري حمام
۱۱۱. عيد ديدني
۱۱۲. نرم‌افزار Excel
۱۱۳. قهر بودن بيشتر از ۲ روز
۱۱۴. اسپم = هرزنامه
۱۱۵. معدل‌سازي‌هاي مسخره‌ي فرهنگستان زبان و ادب پارسي
۱۱۶. سانسور فيلم و فيلم سانسور شده
۱۱۷. هر فونتي توي بلاگ به جز Tahoma
۱۱۸. عکس ۴*۳ و اصرار اطرافيان براي عکس گرفتن
۱۱۹. بوي غذاي سوخته
۱۲۰. ماکاروني بدون پياز
۱۲۱. آدم‌هايي که هميشه هي مهموني‌ن يا مهمون دارن.
۱۲۲. نمره‌ي زير 5/10.
۱۲۳. هر کي موهاش رو از ته مي‌زنه هميشه.
۱۲۴. مردايي که موهاشون رو قهوه‌اي مي‌کنن، بعد که رنگ‌ش ميره انگار زنگ زده‌ن دقيقاً!
۱۲۵. دختربچه‌ي مدرسه‌اي
۱۲۶. عروسي که ديپلم نداره.
۱۲۷. پسرهاي دبيرستاني که با مامان‌شون، درباره‌ي زن گرفتن بحث مي‌کنن هر روز.
۱۲۸. گيم‌نت
۱۲۹. آکنه
۱۳۰. انسان‌هايِ زيادي پاستوريزه
۱۳۱. جزوه‌ي بدخط
۱۳۲. مجلس ختم، مراسم تدفين و کليه‌ي مسائل مربوطه
۱۳۳. حرف‌هاي مثبتانه
۱۳۴. دروغ گفتن
۱۳۵. فيلم هندي
۱۳۶. فاميل‌هاي همسر آدم وقتي توي همه‌چيز فضولي مي‌کنن.
۱۳۷. هرگونه تلفني که دو متر سيم داشته باشه!
۱۳۸. اسم‌هايي مث صغري و زلفعلي
۱۳۹. دعوت کردن همه‌ي فک و فاميل - تا هفت نسل- به مراسم عروسي
۱۴۰. دامادي که سربازي نرفته (يا بره يا معاف شه خب!)
۱۴۲. دعوت کردن همه‌ي فاميل براي مراسم جهازبرون (بردن جهيزيه‌ي عروس به منزل داماد) چون هم خيلي خاله‌زنکانه‌س، هم اينکه بعداً چيزايي درباره‌ي خودت مي‌شنوي که شاخ درمياري.
۱۴۳. آدمايي که به خاطر نمره، غش و ضعف مي‌کنن.
۱۴۴. مهريه‌ي بيشتر از 5۰۰ تا سکه!
۱۴۵. مادر شوهر بي‌شخصيت
۱۴۶. کليه‌ي آدم‌هايي که وقتي جلوشون راه ميري، حسابي براندازت مي‌کنن.
۱۴۷. چاي ريختن براي بيشتر از ۶ نفر
۱۴۸. شستن سفره‌ي کثيف
۱۴۹. جدول‌ي که بلد نيستم حل کنم‌ش.
۱۵۰. مجلس خواستگاري
۱۵۱. سايه‌ي‌سبز و خط لب سیاه!
۱۵۲. پسرهايي که از دیدن هر دختری ذوق مي‌کنن.
۱۵۳. زن‌هاي بي دست و پا
۱۵۴. بستري شدن در بيمارستان
۱۵۵. سبزي خرد کردن
۱۵۶. چاي‌ساز
۱۵۷. نشستن به مدت هفت ساعت زير سشوار آرايشگاه
۱۵۸. حالت تهوع
۱۵۹. آزمايشگاه
۱۶۰. آدم‌هاي بدهيکل ي که هرچي دل‌شون ميخواد، مي پوشن!
۱۶۱. بند انداختن
۱۶۲. گربه، سوسک، موش، مار و جونور جماعت درکل
۱۶۳. فيلم سينمايي تکراري
۱۶۴.کلمه‌ي انگليسي‌اي که معني‌ش رو هِي يادم ميره.
۱۶۵.سارقان وبلاگی که لينک نميدن به مطلب!
۱۶۶. دلقک‌هاي سيرک که دماغ‌شون قرمزه.
۱۶۷. مريض شدن
۱۶۸. پسرايي که يه عمر ميرن بدن‌سازي که آخرش هيکل شون بشه عينِ قلک!
۱۶۹. نگراني
۱۷۰.حنابندون
۱۷۱. بلاتکليفي
۱۷۲. کاراي اداري
۱۷۳. کابوس ديدن
۱۷۴. ميل‌باکس خالي
۱۷۵. دخترايي که هميشه ناخن‌هاشون رو کاملاً کوتاه مي‌کنن (چطوري مي‌تونن؟)
۱۷۶. پذيرايي رسمي از مهمون
۱۷۷. آدم‌هاي مغرور و خيره‌سر
۱۷۸. پز دادن، چشم ‌و هم‌چشمي و درکل، رفتارهايي که مخصوص دختراي بي‌سواده.
۱۷۹. دانشگاه آزاد
۱۸۰. پاتختي
۱۸۱. نصب ويندوز
۱۸۲. وجدان‌درد بعد از وقت تلف کردن يا درس نخوندن
۱۸۳. ديدن خواستگار قبلي‌ت وقتي اصلاً اعصاب نداري.
۱۸۴. آدم‌هايي که وقتي ازشون نظر نخواستي، هي نظر ميدن.
۱۸۵.بوسيدن رسمي کسي که دوست‌ش نداري ولي توي مهموني به زور ميخواد بوس‌ت کنه.
۱۸۶. آدم‌هايي که معاشقه و ۴ تا رمانتيک بلد نيستن اصلاً.

حالا چيزايي که دوست دارم:

۱۸۷. خانواده و دوستام (دونه‌دونه اسم ببرم؟)
۱۸۸. کتاب
۱۸۹. عطر
۱۹۰. لباس نو
۱۹۱. کفش سفيد
۱۹۲. ماه
۱۹۳. حوض وسط حياط
۱۹۴. خونه
۱۹۵. کامپيوتر
۱۹۶. هرگونه فايل mp3
۱۹۷. عکس‌هاي قديمي خنده‌دار اطرافيان که فکر مي‌کنن خيلي باکلاس شدن تازگيا.(مخصوصاً اونايي که بينی‌شون رو عمل کردن.)
۱۹۸.آلبوم عکس
۱۹۹. کشف اين نکته که فلان آدم خيلي جدي، توي زندگي شخصي‌ش خيلي مهربون‌ه.
۲۰۰. فيلم عروسي
۲۰۱. جک و اس.ام.اس و بلوتوث
۲۰۲. ايميل وقتي اصلاً انتظارش رو نداري.
۲۰۳. ناهار خوردن با دوستان
۲۰۴. شبدر
۲۰۵. موهاي بلند دخترونه
۲۰۶. کفش اسپرت راحت که بشه حسابي باهاش جفتک چهارگوش انداخت.
۲۰۷. رژ لب صورتي
۲۰۸. نمره‌ي بالاي ۱۷
۲۰۹. آب‌میوه
۲۱۰. هر کسي که مريمي صدا م مي‌زنه.
۲۱۱. آب و آب‌بازي
۲۱۲. فوق ليسانس
۲۱۳. رنگ آبي و هر چيزي که آبي باشه اصولاً.
۲۱۴. کتاب‌هاي پائولو با ترجمه‌‌ي فقططططط آرش حجازي
۲۱۵. مسافرت با آدم‌هاي خوش‌سفر به مقاصد نامعلوم، ماجراجويي و لذت‌هاي اين مدلي .
۲۱۶. صداي جيرجيرک
۲۱۷. اثر انواع و اقسام رژ لب روي لُپ‌هاي بچه کوچولوها
۲۱۸.برف خشک (آبکي نباشه)
۲۱۹. بارون
۲۲۰. شب
۲۲۱. اعداد ۲ و 7
۲۲۲.صداي محمد اصفهاني
و در کل، آواز خوندن (خارج نخون فقط)
۲۲۳. اندي
۲۲۴. دستبند و انگشتر
۲۲۵. بوي قهوه
۲۲۶. خرمهره! و گردنبندهاي رنگي
۲۲۷. آب پرتقال
۲۲۸. اينکه وقتي داريم با دوست‌م راه ميريم، دست هم رو بگيريم.
۲۲۹. هرگونه هديه دادن / گرفتن
۲۳۰. دستکش (چون زمستونا هميشه دستام يخ مي‌زنه)
۲۳۱.دعا کردن وقتي خيلي حال‌م گرفته‌س.
۲۳۲. چمن
۲۳۳. اينکه آسمون، آبي‌ه.
۲۳۴. کامران و هومن وقتي دوتايي مي‌رقصن.
۲۳۵. پيشرفت علم
۲۳۶. اصفهان و شيراز
۲۳۷. اينکه خدا وجود داره.
۲۳۸. هرگونه Hug با رضايت طرفين
۲۳۹. تماشاي نفس کشيدن آدم‌هايي که دوست‌شون دارم.
۲۴۰. اينترنت
۲۴۱. تلفظ کلمه‌هاي سخت ولي خوشگل انگليسي
۲۴۲. عيد
۲۴۳. درخت
۲۴۴. وبلاگ‌م
۲۴۵. کلمه‌هاي «هخامنشيان»، «تخت جمشيد» و «samultaneously».
۲۳۶. بوسيدن
۲۳۷. خورشت قيمه (دستپخت خواهرم)، قورمه سبزي (دستپخت مامان‌م) و ماکاروني (شاهکار خودم!)
۲۳۸. داستان‌هاي کوتاه
۲۳۹. «کيمياگر» پائولو کوئيلو (هروقت حال‌م اساساً گرفته‌س، مي‌خونم‌ش و معتقدم هرکس بايد در عمرش حداقل يک بار اين کتاب رو بخونه.)
۲۴۰. آدم‌هايي که سر امتحان تقلب مي‌رسونن؛ يکي‌ش خودم!
۲۴۱. نوازش
۲۴۲. Advanced Dictionary
۲۴۳. سوپ
۲۴۴. ليوان خوشگل
۲۴۵. مفهوم «سايه»
۲۴۶. عروسي دوستام (راحت‌‌ترم اگه فيلم‌ش رو بدن ببينم. دوست ندارم توي جشن شرکت کنم زياد)
۲۴۷. شکم صاف!
۲۴۸. انسان‌هاي فهميده
۲۴۹. سعدي (يه زماني اگه سعدي زنده بود، حتماً مي‌رفتم به زور زن‌ش مي‌شدم!
)
۲۵۰. رقصيدن وسط خيابون (جنون‌آميز به نظر مي‌رسه ولي خب خوشم مياد. چه کار کنم؟)
۲۵۱. دخترخاله کوچيک‌م
۲۵۲. چراغوني روزاي عيد
۲۵۳. اسنک چرخي
۲۵۴. فيلم ترسناک
۲۵۵. خنده
۲۵۶. بچه‌ي 5/1 ساله
۲۵۷. کرانچي
۲۵۸. حوله پخته (سيرابي)
۲۵۹. آفلاين
۲۶۰. مفهوم «دوست داشتن»
۲۶۱. جمله‌ي Give me a kiss
۲۶۲. آشتي کردن
۲۶۳. پياده‌روي
۲۶۴. شعر
۲۶۵. حلقه، گوشواره‌اي که شکلِ حلقه باشه و هر چيزي توي اين مايه‌ها.
۲۶۶. گل (بو ش بيشتر از خودش حتي)
۲۶۷. هرگونه ترشی و مربا
۲۶۸. مهربوني
۲۶۹. آدم‌هايي که زود عصباني نميشن و در کل، قسمتِ عصبانيت مغزشون هميشه تعطيل‌ه.
۲۷۰. آدم‌هاي باحال که هميشه پايه‌ي همه‌چيز هستن. http://www.pic4ever.com/images/chase.gif
۲۷۱. ويزيتورهاي بلاگ‌م
۲۷۲. آدم‌هاي غير قابل پيش‌بيني (مث خودم)
۲۷۳. کيک‌هاي خيلي خوشگل؛ هرچند دل‌م رو مي‌زنه، نمي‌تونم بخورم.
۲۷۴. دوست خوب‌م: کامپيوتر جان!
۲۷۵. کليه‌ي وسايل ارتباطي از قبيل نامه‌کاغذي، ايميل، اس.ام.اس، تلفن و جغد (به رسم داستان‌هاي هري پاتر)
۲۷۶. داستان‌هاي هري پاتر، اسنيپِ غير قابل پيش‌بيني و حمايت‌هاي پروفسور دامبلدور.
۲۷۷. لحظه‌اي که يه بچه‌ي کوچولو اسم‌م رو ميگه.

ديگه؟

۲۷۸. تو خريد کردن، اصلاً گيره نيستم! اولين چيزي رو که خوب باشه به نظرم مي‌خرم. حال ندارم ۱۰۰ ساعت همه‌جا رو گز کنم! بلد هم نيستم چونه بزنم. خيلي اگه لطف کنم، مي‌پرسم با تخفيف‌ش چند؟

۲۷۹. معتقدم واقعاً لزومي نداره آدم انقدر توي همه‌ي غذاها هِي روغن بريزه؛ عادت هم ندارم به غذاهاي خيلي چرب. براي همين اگه کسي بتونه راضي‌م کنه که برم پيش‌ش مهموني، به احتمال زياد حال‌م بد ميشه. به روغن حساسيت پيدا کردم اصلاً.

۲۸۰. هيچ‌وقت ياد نمي‌گيرم شنا کردن رو ولي تماشاي مسابقه‌هاي شنا رو واقعاً دوست دارم. بعضيا دقيقاً مثِ ماهي شنا مي‌کنن.

۲۸۱. از دکمه ی enter کیبرد خیلی خوشم میاد.

۲۸۲. شب، خونه‌ی کسی موندن - خاله، عمه، مادربزرگ، هرکسی- برام مساوی مرگ‌ه! شدیداً حس می‌کنم هیچ‌جا خونه‌ی خود آدم نمیشه.

۲۸۳. بدم میاد کسی تلفن بزنه ولی تا صدای ضبط شده‌ی روی انسرینگ رو بشنوه، قطع کنه تلفن رو.

۲۸۴. از جوراب نو هیچ‌وقت سیر نمیشم.

۲۸۵. فکر می‌کنم ازدواج فامیلی زیاد جالب نیست در اکثر موارد. مگه آدم قحطه؟

۲۸۶. از کارای بی‌موقع و غیر منتظره استقبال می‌کنم. عوض‌ش از اینکه مثلاً ۵ روز منتظر مناسبت یا کار خاصی باشم، واقعاً متنفرم.

۲۸۷. از مسافرت خانوادگی خوش‌م نمیاد. خوش نمی‌گذره بهم. ضمن اینکه یکی باید همه‌ش مراقب‌م باشه. توی ماشین در حال حرکت، حال‌م بد میشه.

۲۸۸. سالی ۲۰۰ بار سرما می‌خورم. شاید بشه گفت بزرگ‌ترین مشکل زندگی‌م همین‌ه :دی مریض بدی نیستم. نق نمی‌زنم اصلاً ولی اگه کسی برام سوپ درست کنه، واقعا لطف بزرگی در حق‌م کرده.

۲۸۹. عاشق هر نوع مربا و ترشی هستم شدید!

۲۹۰. همیشه دل‌م می‌خواست یه روز ۲۰ سال‌م بشه! وقتی ۲۰ سال‌م شد، حس کردم خیلی پیر شدم!

۲۹۱. معتقدم بچه بزرگ کردن، وقت تلف کردن‌ه.

۲۹۲. از مخترعین و مکتشفین بزرگ دنیا مخصوصا گراهام‌بل و ادیسون هر روز تشکر می‌کنم. به بشریت خدمت کردن واقعاً. دست‌شون درد نکنه.

۲۹۳. بعضی وقتا فکر می‌کنم آدم خیلی غصه‌ی چیزای الکی رو می‌خوره چون یه جورایی مطمئن‌ه که حالا یک ساعت دیگه، یه روز دیگه، هفته‌ی دیگه یا ماه آینده شاید یه اتفاقی بیفته که خوشحال بشه، حال‌ش بهتر بشه. کلی کتاب خوندم که تا باورم شد که این طرز فکر، اشتباه‌ه. واقعاً نمیشه مطمئن بود که فردایی هم هست. نه اینکه آدم همیشه ماتم بگیره؛ دقیقاً بر عکس. همیشه باید فکر کنه تنها چیزی که مهم‌ه، درست استفاده کردن از لحظه ی ‌اکنون‌ه.

۲۹۴. همیشه به همه میگم که آدم باید برای خودش زندگی کنه. اینکه بخوای همه رو از خودت راضی نگه‌داری، اشتباه‌ترین کار دنیاست. اگه تو زنده‌ای، حتماً لایق زنده بودن بوده‌ای. پس خودت درباره‌ش تصمیم بگیر. نمیگم مشورت نه! ولی به هر حال، این زندگی توئه. دو دستی به غریبه‌ها تقدیم‌ش نکن. اونا اگه بلدن، زندگی خودشون رو درست می‌کنن.

۲۹۵. اگه بخوام نصیحت کنم، ترجیح میدم بگم خوبی، تنها چیزی‌ه که همیشه می‌مونه. هیچ‌وقت هم ازش ضرر نمی‌کنی یا از انجام‌دادن‌ش، پشیمون نمیشی.

۲۹۶. سامان گلریز - که یه مدت، مربی آشپزی برنامه‌‌ی خانواده بود چند سال پیش- توی یک مصاحبه در جواب اینکه چرا تا حالا ازدواج نکرده، گفته بود «به نظر من، ازدواج یک وظیفه نیست. یه معجزه‌س.» اون موقع نفهمیدم چی میگه. جدیداً به این نتیجه رسیدم که درست گفته و میخوام اضافه کنم که آدم، یا هیچ‌وقت ازدواج نمی‌کنه یا اول کلی تلاش می‌کنه تا اون کسی رو که میخواد، پیدا کنه.

۲۹۷. هم به اختیار آدم‌ها توی زندگی معتقدم، هم به سرنوشت. خودم رو کشتم تا تونستم هردوش رو کنار هم بذارم.

۲۹۸. وقتی ۱۵ سال‌م بود، معلم‌م بهم گفت همیشه درس بخون. درس خوندن، خیلی از خلاء های زندگی آدم رو پر می‌کنه. الان می‌فهمم چی می‌گفت اون زمان.

۲۹۹. پروفسور حسابی رو واقعاً ستایش می‌کنم. از مدل صحبت کردن پسر ایشون - مهندس حسابی- هم خیلی خوش‌م میاد. نه اون از حرف زدن خسته میشه، نه بقیه از گوش دادن به حرفاش.

۳۰۰. از بچگی دل‌م می‌خواست وقتی بزرگ شدم مهندس بشم. وقتی شدم، دیگه ذوق‌ش از سرم افتاده بود!

۳۰۱. کلی زمین خوردم تا دوچرخه‌بازی یاد گرفتم. کلی هم حرص خوردم تا رانندگی رو یاد گرفتم. مقایسه که می‌کنم، می‌بینم دوچرخه‌بازی خیلی لذت‌ش بیشتره.

۳۰۲. گاهی وقتا واقعاً دل‌م میخواد قالیچه‌ی پرنده یا گوی بلورین داشته باشم! خیلی جدی! کاش می‌شد. خوب بودها! به تو هم می‌دادم‌ش استفاده کنی اون وقت.

۳۰۳. همیشه از مامان و بابام ممنون‌م. حتی رو م نمیشه این رو بگم بهشون.

۳۰۴. هیچ‌چیز این دنیا تصادفی نیست. همیشه میگم!

۳۰۵. شیر رو همینطوری نمی‌تونم بخورم. یا شیرکاکائو یا شیرموز. آخرش هم پوکی استخوان نگیرم، شانس آورده‌م.

۳۰۶. تخصص‌م دوست شدن با آدم‌های تازه‌س.

۳۰۸. از چاقی بدم میاد. چرا ورزش نمی‌کنن بعضیا؟

۳۰۷. اگه بگی یه شعر بخون، این رو می‌خونم:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دل‌م نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد / دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی.

۳۰۸: اصولاً خداي دقت‌م! کم پيش مياد متوجه چيز جديد يا تغيير خاصي در آدم يا مکاني بشم و اگه بخواي چيزي رو ببينم، بايد حتماً بهم نشون‌ش بدي. خودم معمولاً نمي‌بينم چيزي رو. براي همين موقع اظهار نظر - غيبت :دي- درباره‌ي لباس و مدل مو و مدل وسايل کسي اصولاً چيزي ندارم که بگم!
پ.ن: نه اينکه نفسِ عمل بد باشه‌ها! :پي

۳۰۹: از آدم‌هاي پرچونه واقعاً بدم مياد. اصلاً اگه صداي کسي رو بيشتر از نيم ساعتِ متوالي بشنوم، شديداً سردرد مي‌گيرم. براي همين سرِ کلاس نشستن، وقتي استاد بلند صحبت مي‌کنه، برام خيلي سخت‌ه.

۳۱۰: گاهي ۱۰۰ ساعت ساکت و آروم يه جا ميشينم، گاهي دوست دارم از ديوار راست هم برم بالا. البته الان ديگه ياد گرفته‌م در صورت لزوم، ظاهر رو حفظ کنم ولي باطن‌م مث اون موقع‌هاست که يه ‌جا بند نمي‌شدم.

۳۱۱. وقتي کسي زياد حرفِ بيخود مي‌زنه، فضولي مي‌کنه يا رفتارش قابل تحمل نيست، کم‌کم قيافه‌ي من نمي‌دونم چه شکلي ميشه که آشنايان محترم، متوجه ميشن الان اون روم مياد بالا! و اگه خودم رو بکشم که چيزي به طرف نگم، حتماً صحنه رو ترک مي‌کنم! لزومي نمي‌بينم به خاطر رودرواسي کردن کسي رو پررو کنم.

۳۱۲. معتقدم حاضرجواب‌بودن خصيصه‌ي خوبي‌ه. دقيقاً به همون دليلِ بالا. طرف مقابل‌ت پررو نميشه. آخه ايراني‌ها اگه پررو بشن، کنار اومدن باهاشون خيلي سخت ميشه! :پي

۳۱۲. خوب جُک تعريف مي‌کنم. به هر جک تکراري‌اي هم دو ساعت مي‌خندم.

۳۱۳. معتقدم خنديدن با صداي بلند - به جز در مجلس ختم- اصلاً اشکالي نداره؛ به اين شرط که مدل خنده‌ت قشنگ باشه - بعضيا خيلي زشت مي‌خندن- دبيرستان که بودم، معلم ورزش‌مون هميشه مي‌گفت آروم بخنديدن که رفتين دانشگاه، استاد بهتون تذکر نده. توي دانشگاه هم هر وقت لازم بود! کلي مي‌خنديديم سر کلاس، کسي هم چيزي نمي‌گفت. اصولاً از آدمايي که خيلي ميگن «دختر بايد اينجوري باشه، دختر نبايد اونجوري باشه» خوش‌م نمياد.

۳۱۴. از کساني که ميگن صداي خنده‌م رو دوست دارن، يه جور خاصي خوش‌م مياد!

۳۱۵. از بين ضرب‌المثل‌ها به «تعريف از خود کردن، ... ...‌ه» ارادت خاصي دارم چون دقيقاً همين‌ه.

۳۱۶. وقتي مهمون غير رسمي مياد خونه‌مون، بهش ميگم که طبق يک مثل ِ قديمي، مهمون، خرِ صاحبخونه‌س. وقتي من برم خونه‌ي اونا، ميگم بيا راجع به هر چيزي صحبت کنيم جز روابط مهمون و صاحبخونه!

۳۱۷. اصولاً آدم مُردني و بي‌جوني هستم. به زبونِ درازم نگاه نکن.

۳۱۸. همه معتقدن چهره‌م خيلي بچه‌مثبت‌تر از خودم به نظر مي‌رسه و خيلي هم مظلوم‌تر. به نظر خودم، مظلوم بودن هم به اندازه‌ي ظالم بودن، بد ه.

۳۱۹. دوست دارم آدم خوبي باشم. کاري از دست‌م بربياد براي کسي، کوتاهي نمي‌کنم.

۳۲۰. از سوال‌کردن خجالت نمي‌کشم، مخصوصاً سر کلاس. هميشه ميگم «اگه بلد بودم، جاي استاد نشسته بودم، نه اينورِ کلاس!» :دي

۳۲۱. هروقت خيلي دل‌م بگيره ميرم کتاب مي‌خرم! حال‌م خوب ميشه.

۳۲۲. يکي از سوال‌هاي بزرگ زندگي‌م هميشه اين بوده که مردهاي ايراني، در خودشون چي مي‌بينن که انقدر قبول دارن خودشون رو؟!

۳۲۳. گل‌هاي مريم و رز رو خيلي دوست دارم.

۳۲۴. از مهموني‌هايي که به منظور رفع تکليف برگزار ميشن، خيييييلي بدم مياد. همچنين از کادوهاي زورکي! و رفت ‌و آمد با فاميل‌هايي که ازشون خوش‌م نمياد. هميشه ميگم آدم با ۴ نفر معاشرت مي‌کنه، عوض‌ش لذت مي‌بره. مجبور که نيستيم خب.

۳۲۵. نمي‌دونم شب‌ها پشه‌ها کجا ميرن.

۳۲۶. دوست دارم هر شب يه سريال رو دنبال کنم؛ حس خوبي بهم ميده.

۳۲۷. دوست دارم بعضي وقتا با خودم تنها باشم؛ واقعاً لازم‌ه.

۳۲۷. وقتي کفش پاشنه‌بلند بپوشم، ديگه نمي‌تونم جفتک‌چهارگوش بندازم. براي همين هميشه کفش اسپرت رو ترجيح ميدم.

۳۲۸. خوش‌م نمياد از پسرايي که هميشه يا کاملاً رسمي لباس مي‌پوشن يا کاملاً غير رسمي. هر دوم ش یه جور قشنگ ه.

۳۲۹. از اون مدل شال سر کردن که نصف موهات بايد از عقب بيرون باشه، بدم مياد. مسخره‌س به نظرم مخصوصاً اينکه ديدم بعضيا که موهاشون کوتاه‌ه، چه تلاشي مي‌کنن که به زوووور بتونن موهاشون رو ببندن که از پشت شال بياد بيرون حتماً.

۳۳۰. از آدم‌هايي که مناسب سن‌شون لباس نمي‌پوشن و همچنين از آدم‌هاي بدقول خوش‌م نمياد.

۳۳۱. از انسان‌هاي بيغ (بيق؟) خوش‌م نمياد. سر خودشون کلاه ميره. بقيه هم احمق فرض‌شون مي‌کنن هميشه.

۳۳۲. از دست کسي نمي‌تونم چيزي بخورم يعني مثلاً کسي برام ميوه پوست بگيره، بدم مياد. هيچ‌وقت نمي‌خورم. تنها استثناءش هم مامان‌م ه ولي نديدم کسي اين رو درباره‌ي خودم انجام بده. همه قبول مي‌کنن.

۳۳۳. لواشک دوست دارم و هر کسي رو که برام لواشک بخره. http://www.pic4ever.com/images/263.gif

۳۳۴. يکي از سالم‌ترين تفريحات دنيا، بيدار نشستن تا ساعت ۳ صبح‌ه، با دوستان، پفک و چيپس و کرانچي و اين چيزا و خب بعد از ساعت ۱۲ همه مي‌زنن اون کانال، هِي چرت و پرت ميگن و لو ميدن خودشون رو. يکي از سوال‌هاي مطروحه هميشه اين‌ه که «اگه الان، قاليچه‌ي پرنده داشتي، کجا مي‌رفتي؟» جالب‌ه که جواب‌ها رو همه مي‌دونن! چون قبلاً ۲۰۰ بار گفته شده. اگه به بيدار موندن عادت داشته باشي، کلي مي‌خندي.

۳۳۵. براي توصيف خودم، از عباراتي مث لوس، نُنُر و بچه‌ننه استفاده مي‌کنم. البته هيچ‌کدوم‌ش نيستم به مفهوم واقعي کلمه؛ فقط گاهي يه کم زودرنج ميشم، مي‌شکنم زود.

۳۳۶. وقتي بند کنم به يه چيزي، ول‌کن‌ش نيستم ديگه. اگر هم نخوام کاري رو انجام بدم، همه‌ي دنيا هم که به خط شن، نمي‌تونن مجبورم کنن.

۳۳۷. از محيط‌ها و مشاغل درماني متنفرم.

۳۳۸. معتقدم بعضي از وبلاگ‌ها چسبناک‌ن. يه بار که ببيني، ديگه دوست داري هِي چک کني ببيني طرف کِي آپديت مي‌کنه.

۳۳۹. نمی تونم روسری سرم کنم زیاد مخصوصاً وقتی بخوام عینک بزنم یا گوشواره داشته باشم چون دقیقاً روسری ه درمیاد! هرچی فکر می کنم ربط ش رو نمی فهمم اما اینطوری ه دیگه! به خاطر همین شال رو به روسری ترجیح میدم همیشه.

۳۴۰. آدم بي‌معرفت‌ي نيستم؛ دوست ندارم باشم.

۳۴۱. علاقه‌ي عجيبي دارم به خوندنِ چشم‌هاي آدما. معمولاً با همون برخوردِ اول، تشخيص ميدم با فلاني مي‌تونم کنار بيام يا نه، ميخوام با هم دوست باشيم يا نه، از مدل‌ش خوش‌م مياد يا نه.

۳۴۲. از کار کردن روي عکس‌ها با فتوشاپ خيلي خوش‌م مياد.

۳۴۴. دل‌م ميخواد اهرام مصر رو از نزديک ببينم.

۳۴۵. هميشه فکر مي‌کنم خواننده‌ها موقع کنسرت، دانشجوهاي دکترا موقع دفاع از پايان‌نامه‌شون و مجري‌هاي برنامه‌هاي زنده‌ي تلويزيوني وقتي مجبورن براي پر کردن وقت برنامه، کلي چرت و پرت بگن دقيقاً چه احساسي دارن. خودم از اينکه مرکز توجه باشم، اصلاً خوش‌م نمياد.

۳۴۶. رفت‌و‌آمد با همسايه‌ها رو نمي‌پسندم اصلاً ولي لازم باشه حتماً بهشون کمک مي‌کنم يا اگه آشنا باشيم، شايد برم مثلاً عيادت طرف يا حتي کمک کنم اتاق‌ش رو جمع‌و‌جور کنه وقتي که خودش نمي‌تونه. زياد نميشه عکس‌العمل‌هام رو حدس زد در کل. خودم هم گاهي از خودم تعجب مي‌کنم.

۳۴۷. هميشه يادت باشه:
يک. انسان‌ها موجودات فراموشکار و قدرناشناسي هستن.
دو براي کسي بمير که برات تب کنه. اينا رو ميگم هميشه.

۳۴۸. هيچ‌گونه استعدادي در شهرشناسي، ياد گرفتن اسم خيابون‌ها و مسيرها ندارم. عوض‌ش عاشق اين‌م که آدرس خونه‌ي دوست‌م رو بنويسم روي يه کاغذ. کلي گم بشم، چهار ساعت تمام بگردم تا پيداش کنم بالاخره. انقدر مي‌چسبه. عوض ش انقدر رنگی به همه آدرس میدم که هر قدر هم تلاش کنن، امکان نداره بتونن گم بشن!

۳۴۹. گاهي که حوصله‌م سر ميره، ميگم خوش به حال اونايي که توي عکاسي کار مي‌کنن. کلي عکس و فيلم تماشا مي‌کنن هميشه.

۳۵۰. خيلي بد عکس‌م. هميشه‌ي خدا نگران اين‌م که اگه عکس‌هاي عروسي‌م زشت بشه، چي کار کنم؟

۳۵۱. زير درخت نشستن رو با هيچي عوض نمي‌کنم.

۳۵۲. از عوض کردنِ آبِ تنگِ ماهي مي‌ترسم. همينطور از مرغ و ماهي پاک کردن و دندون مصنوعی!

۳۵۳. از قيافه‌ي دخترايي که بيني‌شون رو عمل مي‌کنن - مگر در موارد خاص که بيني‌شون واااقعاً بدفرم‌ه- خوش‌م نمياد؛ خيلي مصنوعي ميشه چهره‌شون.

۳۵۴. گاهي سعي مي‌کنم صحنه‌هايي از زندگي شخصي ِ سربازهاي ِ روي کتيبه‌هاي تخت جمشيد رو حدس بزنم يا تصور کنم زن‌هاشون چه شکلي بودن.

۳۵۵. تا اسم مصر رو مي‌شنوم ياد روباه ميفتم؛ نمي‌دونم چرا! شکل يه آدم با صورت روباه مياد توي ذهن‌م.

۳۵۶. از قبر مي‌ترسم ولي کلمه‌ي مقبره يه جور خاصي قلقلک‌م ميده. ياد گنج پيدا کردن ميفتم انگار!

۳۵۷. از کارتون‌هاي سندباد، علي‌بابا و چهل دزد بغداد، کارآگاه گجت و خانواده‌ي دکتر ارنست خيلي خوش‌م ميومد وقتي کوچولو بودم.

۳۵۸. يه بار با دمپايي زدم توي دهن پسر همسايه بغلي‌مون چون يه حرکت خيلي زشت انجام داد که من رو حرص بده - آره! همون! درست حدس زدي- اون هم دويد رفت مامان‌ش رو صدا زد. مامان‌ش اومد، حالا عصباني. گفت چرا اين کار رو کردي؟ گفتم چون بچه‌تون خيلي بي‌ادب‌ه. گفت تو بايد اين رو به من بگي که ادب‌ش کنم. گفتم اگه قرار بود ادب‌ش کني، به اندازه‌ي کافي وقت بوده. هنوز وقتي يادم ميفته، ميگم چقدر پررو بودم! البته حق‌ش هم بودا! حرکت‌ش خيلي زشت بود.

۳۵۹. گاهي ميگم چي مي‌شد مي‌تونستم يه بار پرواز کنم؟ دوست دارم بدونم بال و پر داشتن چطوري‌ه.

۳۶۱. هيچ‌وقت نتونستم تصور کنم چطوري پروتئين‌سازي در بدن انجام ميشه! اونايي که زيست پيش‌دانشگاهي رو خوندن، مي‌دونن از چي حرف مي‌زنم. خودِ سلول رو نميشه تصور کرد با اون همه دم و دستگاه! چه برسه به ام.آر.اِن.اِي و اين چيزا.

۳۶۲. دوست دارم بدونم نوزادا وقتي زل مي‌زنن به آدم، چي مي‌بينن يا به چي فکر مي‌کنن.

۳۶۳. دوست‌داشتن خوشگل‌ترين چيزِ دنياست. اين رو هر روز به خودم ميگم.

۳۶۴. يکي از بزرگترين آرزوهام اين‌ه که جاده‌‌ي تهران- شمال رو در حالت نشسته تماشا کنم! بس که حال‌م بد ميشه، هميشه دراز مي‌کشم، براي همين از همه‌‌ي جاده فقط شاخه‌هاي بالاي درختا و ابراي توي آسمون رو مي‌تونم ببينم. هرچند همون‌ش هم خيلي قشنگ‌ه.

۳۶۵. يادم رفته بود بگم: از جوراب سياه - زنونه و مردونه‌ش فرقي نداره- لباس بيمارستان، تماشاي مسابقات فوتبال و دِه خوش‌م نمياد.

دو ساعت‌ه دارم پرت و پلا ميگم. تو هم نشستي گوش ميدي با دقت. اگه با همين توجه و دقت درس خونده بودي، الان دکترا داشتي! واقعاً کار مهم‌تری نداري؟

در ادامه
همسر ايده‌آل من کسي است که:

۱. چاق نباشد! از چاقي متنفرم. نمي‌گويم خوش‌تيپ باشد. فقط چاق نباشد ولي لطفاً لاغر و مردني هم نباشد.

۲. از آدم‌هاي لوده و نيز انسان‌هاي عصا قورت داده به يک اندازه بدم مي‌آيد. آدم به اين گندگي بايد بداند کجا جدي بنشيند، کجا جوک تعريف کند!

۳. از هرگونه smoke و drug و alcohol بدش بيايد.

۴. پرحرف نباشد. از آدم‌هاي پرگو خوش‌م نمي‌آيد. البته حرف داريم تا حرف! بعضي حرف‌ها را هرقدر هم بشنوي، باز کم است.

۵. دروغگويي را با جنايت و پنهان‌کاري را با خيانت يکي بداند. من اصولاً جنبه‌ي شنيدن همه چيز را دارم؛ - گير هم نمي‌دهم. شايد فقط چند تا سوال - ولي از خود ايشان و همان اول!.. نه ۳ سال بعد، از فاميل ِ دوست ِ همکلاسي ِ همسايه‌ بغلي ِ خواهر شوهرم اينها!

۶. اصولاً با «قبلاًها! دوست‌دختر داشتن» طرف مقابل‌م - با رعايت ضوابط! و در حد فقط آشنايي و شناخت، نه ...! - مشکل چنداني ندارم اما نه ۲۰۰ تا! نهايتاً يکي دو تا! چون معتقدم اولين دوست يک آدم، لزوماً همسر دلخواه آن آدم نمي‌تواند باشد. گير هم نمي‌دهم، به اين شرط که همه چيز واقعاً تمام شده باشد. آدم تا وقتي دل‌ش پيش کس ديگري است، غلط مي‌کند زن بگيرد. اگر هم گرفت، غلط مي‌کند دل‌ش پيش ديگري باشد.

۷. به اين نتيجه رسيده‌م - چون در خيلي از وبلاگ‌ها خوانده‌م - که پسرهايي که خيلي زيادي باسواد و باشعور و امروزي و باکلاس هستند و در مورد همه چيز، کلي اطلاعات دارند و نظريه مي‌دهند و نقد مي‌کنند و غيره، در برخي مسائل خاص، زيادي روشنفکر هستند و براي هر روز با يکي بودن، ۲۰۰ تا توجيه و استدلال دارند. من نه آن سواد و ذهن زيادي باز را مي‌خواهم نه اين هرزگي توجيه شده را.

۸. پايه‌ي شب تا صبح بيدار ماندن - تا ساعت ۳-۲ - و حرف زدن باشد؛ اگر هم حرفي براي گفتن ندارد، لااقل بگذارد من حرف بزنم! و بتواند به سوالات من پاسخ مناسب! دهد. در اين صورت، مطمئن مي‌شوم که او دارد به حرف‌هايم گوش مي‌دهد. بعد فکر مي‌کنم او خيلي پسر فهميده‌اي‌ست که مي‌داند کجاها بايد هيچ چيز نگويد و فقط گوش بدهد.. و کجاها بايد وسط حرف‌هاي من بيايد و نگذارد جمله‌هايم را تمام کنم! البته اصولاً داشتن چنين انتظاري بسيار نامردي‌ست! من هم واقعاً چنين توقعي ندارم اما «درک» و «شعور» ايشان بايد از دو فرسخي تابلو باشد. در اين صورت، قول مي‌دهم وقت‌هايي که کار دارد يا حوصله‌ي مرا ندارد، زورکي هم شده درک‌ش کنم و سرم را يک جورهايي گرم کنم که مجبور نشوم نق بزنم!

۹. وقتي سرما خورده‌م، هي برايم دارو، سوپ و پتوي اضافي بياورد. وقتي خوب شدم، تلافي مي‌کنم

۱۰. با دوستان‌م مودبانه صحبت کند؛ هروکر زيادي هم راه نيندازد چون حسابي از چشم‌م مي‌افتد. گفته باشم!

۱۱. از من نخواهد آب تنگ ماهي عيد را عوض کنم، مرغ و ماهي پاک کنم، درباره‌ي دندان مصنوعي صحبت کنم يا به صحبت‌هاي کسي گوش بدهم، ماهي سرخ کنم، فوتبال تماشا کنم، پاي مرغ بريزم توي سوپ يا کله‌پاچه بخورم. اين اعمال چندش‌آور مطلقاً به من مربوط نمي‌شوند. گير هم بدهد عصباني مي‌شوم. بعد دعوايمان مي‌شود.

۱۲. يا خودش کارها را انجام دهد يا اگر من انجام مي‌دهم، ايراد نگيرد. اگر فکر مي‌کند بهتر از من بلد است، خب چرا صبر مي‌کند من انجام بدهم؟ من هم دقيقاً به همين دليل، عادت ندارم از کار ديگران ايراد بگيرم.

۱۳. هر وقت دل‌م بخواهد، بلند مي‌خندم. هر وقت هم دوست داشته باشم، قلنبه‌قلنبه اشک مي‌ريزم. «آرام‌تر بخند» و «گريه نکن عزيزم، چشم‌هاي خوشگل‌ت خراب مي‌شوند» به يک اندازه مرا عصباني مي‌کنند.

۱۴. حق ندارد به نوشته‌ها، افکار و حرف‌هاي من بخندد مگر وقتي که داريم شوخي مي‌کنيم. موقع لودگي، هر کس مسخره‌تر باشد، برنده است! :دي

۱۵. مرا با کلفت و نوکر احتمالي‌ش اشتباه نگيرد! حدود «وظايف» من مشخص است؛ هر چند اصولاً براي کساني که دوست‌شان دارم، خييييييلي کارها انجام مي‌دهم.

۱۶. از آدم‌هاي گيج، خنگ، بي‌نزاکت و خجالتي خوش‌م نمي‌آيد. همچنين از کليه‌ي آدم‌هايي که صفات «باحال»، «مهربان» و «پايه» را نمي‌شود درباره‌شان به کار برد.

۱۷. اصولاً علاقه‌ي خاصي به تلفن و ايميل دارم. به من چه که روبرويم نشسته است! بايد جواب مسج‌ها و ايميل‌م را برام بنويسد.

۱۸. لطفاً از شلوارهاي گشاد، شيرين‌پلو، زيرپوش‌ رکابي، boxer shorts و کتلت متنفر باشد.

۱۹. تا حدودي علم غيب داشته باشد؛ مثلاً بداند وقتي اخم کرده‌م بايد شوخي کند يا دنبال علت ماجرا بگردد؛ يا وقتي بي‌موقع خوابيده‌م، بيدارم کند يا بگذارد بخوابم.. چون اعتراف مي‌کنم گاهي وقت‌ها خودم هم درست نمي‌دانم کدام‌ش است!

۲۰. هميشه به حرف‌هايم گوش ندهد!

۲۱. درک کند که من با هر کسي معاشرت نمي‌کنم. هر کتابي را هم نمي‌خوانم.

۲۲. برايم شکلات، کرانچي، لواشک و چيپس بخرد.

۲۳. لب‌خواني بلد باشد - يا لطف کند ياد بگيرد- و معني نگاه‌ها را سريعاً بگيرد!

۲۴. از من بيشتر انگليسي بلد باشد!

۲۵. صبر ايوب داشته باشد. من اصلاً آدم صبوري نيستم ): چي کار کنم خب؟!

۲۶. اشکالي ندارد اگر از فلان آدم معروف تعريف کنم اما او حق ندارد حتي از صداي هايده‌ي خدا بيامرز هم خوش‌ش بيايد؛ نه اينکه حسود باشم‌ها! همينطوري...

۲۷. از مردهاي احمق که اسم خودشان را مي‌گذارند غيرتي، يک جورهايي چندش‌م مي‌شود. از مردهاي بي‌غيرت که فکر مي‌کنند خيلي اروپايي! و روشنفکر هشتند هم همينطور!

۲۸. به انتخاب خودم يکي از عکس‌هايش را بزرگ مي‌کنم مي‌زنم به ديوار! نبايد غر بزند که از عکس‌هايش خوش‌ش نمي‌آيد :دي

۲۹. به کتاب‌هايم احترام بگذارد و از آن‌ها به عنوان زيردستي استفاده نکند مگر براي پوست تخمه - آن هم با اجازه‌ي خودم- در عوض، هر قدر دل‌ش مي‌خواهد لباس‌ها، کتاب‌ها و همه‌ي وسايل‌ش را - به جز جوراب‌هاي کثيف البته - همه جا ولو کند. اصلاً مشکلي نيست.

۳۰. اگر از چاي تعارف کردن، به اندازه‌ي من نفرت ندارد، خودش لطف کند بلند شود سيني چاي را ببرد براي ملت! قول مي‌دهم به جايش ۳ بار خودم تنهايي ظرف‌ها را بشورم!!

۳۱. موقع رانندگي فحش ندهد!

۳۲. تعارفي نباشد. اين مسئله را هم درک کند که من عادت ندارم ۱۰۰ کيلو سبزي پاک کنم، ۲۰ دور همه را بشويم، بعد هم خردش کنم. جاي بحث هم ندارد. شايد ماشين ظرفشويي باشم ولي سبزي خرد کن نه! :دي

۳۳. حاضرجوابي و شوخ‌طبعي من، روز و شب نمي‌شناسد. از دخترهاي لال! خوش‌م نمي‌آيد.

۳۴. شجاعت بيان نظرش را داشته باشد و پشت متلک پراني قايم نشود. من خودم روزي ۲۰ تا متلک مي‌سازم ولي تا واقعاً کسي حق‌ش نباشد، چيزي نمي‌گويم!

۳۵. بگذارد من سر سفره براي همه برنج بريزم. رسم ديرينه‌اي است که همه با آن راحت‌ند و دوست‌ش دارند.

۴۰. از صداي شرشر آب، جيرجيرک و اندي بدش نيايد! :دي

۴۱. اهل مطالعه باشد از رنگ آبي هم خوش‌ش بيايد.

۴۲. در مقابل چيزهاي تازه - آدم، کتاب، لوازم برقي، لباس و ... - جبهه نگيرد.

۴۳. درک کند گاهي دل‌م نمي‌خواهد هيچ کس را به غار تنهايي‌م راه بدهم.

۴۴. قشنگ صحبت کردن را کسر شان نداند.

۴۵. از شلوار جین و تی شرت خوش ش بیاید!

۴۶. وقتي به اشتباه‌هاي خوشگل‌ش مي‌خندم، ناراحت نشود. توضيح مي‌دهم!

۴۷. در امور خاله زنکي دخالت نکند. به خودش دستبند و گردنبند هم آويزان نکند.همچنين به جاي «واي! اين بهت نمياد اصلاً» از معادل‌هاي دوستانه‌تري مانند «با اون يکي خوشگل‌تري» استفاده کند. من خيلي زود مي رنجم، خيلي زود هم خر مي‌شوم! آدميزاد اين‌گونه است خب!

۴۸. آدميزاد جماعت! بايد يا آشپزي بلد باشد يا از دستپخت ديگران ايراد نگيرد. تنبل هم نباشد. بد مي‌گويم؟

۴۹. اين حقيقت را بپذيرد که من يک کم خيلي با بقيه فرق دارم. بعداً متوجه مي‌شود چرا!

۵۰. از آدم‌هاي معمولي و زندگي معمولي خوش‌م نمي‌آيد. غير عادي ِ همه چيز را بيشتر دوست دارم.

فعلاً چيز ديگري به ذهن‌م نمي‌رسد!


[Link] [1 comments]




Sunday, May 13, 2007
مریمی و نمایشگاه کتاب
*۱۴ ارديبهشت

*در تمام عمر پربرکت‌م به اندازه‌ي امروز کار نکرده بودم. تمام کمد + کل محتويات‌ش رو تميز کردم، لباس‌ها رو شستم، اتو زدم و زدم به جالباسي، گذاشتم سر جاش؛ نه فقط لباساي خودم. همه‌ي لباس‌هاي خواهر گرامي و داداش کوچيکه هم بود تازه. ادب شدم حسابي. تيکه‌هاي خيار و پياز رو هم از اقصي نقاط اتاق جمع کردم به اميد اينکه بوي رنگ رفته ديگه!

*مرمر خانوم زيادي حرف مرا مي فهمند. گاهي از فرط درک زيادي دل‌م مي‌خواهد ايشان رو بکشم، بدهم برايم موميايي‌ش کنند، بگذارم‌ش يک گوشه که تا ابد جاودانه بماند. بعد فکر مي‌کنم مرمر موميايي شده که ديگر حرف نمي‌زند!

*- نمي‌تونم بشينم ليست مشخصات همسر دلخواه‌م رو بنويسم.
- چرا؟
- خب من هر کسي رو با خودش مي‌سنجم.
.
.
.
درک نمي‌کنم. به هر حال آدم يه ايده‌الي توي ذهن‌ش داره ديگه...

*۱۵ ارديبهشت

*از بنده به صورت کاملاً اختصاصي تعريف شده است! فکر جنبه‌ي نداشته‌ي ما رو نمي‌کنيد خرس قهوه‌اي؟

*از وقتي يادم مياد از هر کي مي‌پرسم توي عقدنامه چي نوشته، همه ميگن چرت و پرت!
- يعني چي که چرت و پرت؟
- خب... نمي‌دونم. وقت نميشه بخواي بخوني‌ش که. همه ميگن زود باش امضاء کن تموم شه بره پي کارش!
- يعني نخونده 10۰ تا امضاء دادي؟
- آره بابا! چي رو بخونم؟ بايد همه‌ش رو امضاء کني ديگه.
- بايد نداره! شايد بخواي بگي من اين مورد رو قبول ندارم، امضاء هم نمي‌کنم.
- دعوا ميشه که!
- چرا دعوا؟ بعدش هم الکي امضاء کردن، مث اينه که رسماً و کتباً دروغ بگي. اين بهتره؟
- نمي‌دونم. نخوندم ديگه.
.
.
.
پ.ن: همه بي‌دقت‌ن. بعد به يکي مث من ميگن گير الکي ميدي!

*مريم به هندي ميشه मर्जम
به ژاپني هم ميشه マルジャム / marujamu

*آشپزي و غذاهاي ايراني / کتاب الکترونيک آشپزي

*آموزش تصويري بستن بند کفش

*۱۶ ارديبهشت

*از وبلاگ عزیزدردونه: هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی، قرص خواب‌آور و داروی مسهل را همزمان در یک شب مصرف نکنید!
برای هیچ کس مهم نیست که شما نمی توانید خوب برقصید، پس بلند شوید و برقصید!

*۱۷ ارديبهشت

*از وبلاگ زهرا:
و خدا خر را آفرید…
و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می‌شود تا زمانی که تاریکی شب سر می‌رسد و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می‌خواهم خر باشم اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم.
و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.


و خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه‌ي انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می‌دهند، خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.

سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد.


و خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد و یک میمون خواهی بود.

میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می‌خواهم ده سال عمر کنم و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.


و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره‌ي زمین. تو می‌توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.

و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر زندگی می‌کند، مثل خر کار می‌کند و مثل خر بار می‌برد…

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند، نگهبانی می‌دهد و هرچه به او بدهند، می‌خورد!!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می‌کند؛ از خانه‌ي این پسر به خانه‌ي آن دختر می‌رود و سعی می‌کند مثل میمون، نوه هایش را سرگرم کند...
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.

*ساعت ۶:۱۵ رييييييييييييييينگ ريييييييييييييييييييييييييييينگ (صداي الارم گوشي)
به اين صداي مته! قيافه‌ي من رو هم اضافه کنيد که شب قبل، ساعت ۳! خوابيدم - در واقع، ۳ صبح - و جون ندارم بلند شم از جا م. به هر فلاکتي هست، نهايتاً بلند ميشم، ميام تا ميز کامپيوتر، گوشي رو به خيال خودم خاموش مي‌کنم و بدو بدو ميرم بخوابم باز!

چند دقيقه بعد: ريييييييييييييييينگ رييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييينگ
خواهر گرامي: بخواب! بخواب! خاموش‌ش مي‌کنم...


ساعت ۸:۳۰ رييييييييييييييييييييييينگ ريييييييييييييييييييييييييييييينگ (تلفن خونه‌س اين بار) چون هيچ کس خونه نبود، مجبور شدم بلند شم.
مريمي (با صداي کاملاً خواب!): بله؟
- سلام. خوبي؟ خواب بودي؟
- سلام. مرسي... (هر چي فکر مي‌کردم، يادم نميومد اين صداي کي‌ه!) ببخشيد، به جا نميارم!
- مريم هستم! (دوست دانشگاه‌م)
و ييهو خواب از سرم پريد!

بهم گفته بود قراره ارديبهشت يه سر بيان تهران ولي نمي‌دونستم يعني حواس‌م نبود الان ارديبهشت‌ه خب. براي اولين بار در عمرم تند تند در سه سوت آماده شدم که ييهو ديدم مانتو نپوشيده‌م هنوز. حالا هر چي هم توي کمد رو نگاه مي‌کنم، بليز و شلوار و شال و روسري و مار و عقرب و زرافه و کرگدن هست ولي مانتوهام نيست! و چون اصولاً مي‌دونستم گشتن فايده نداره، نشستم فکر کردم که مانتوئه کجا مي‌تونه باشه... کجا باشه خوب‌ه؟! فريز! آخه اگه بخواي لباساي مشکي، به طرز ضايعي سفيد سفيد نشن، بعد از اينکه با احترام - مشکين تاژ مثلاً - يا بي احترام شستي‌شون، بايد بذاري چند ساعت توي فريزر بمونن. توي اين هاگير واگير مرتب کردن خونه هم ديگه کاملاً يادم رفته بود مانتوهام کنار مرغ‌ها دارن صفا مي‌کنن.

هيچي ديگه! از هول‌م حتي اندازه‌ي يه مانتو اتو کردن هم معطل نکردم. بدو بدو خودم رو رسوندم دانشکده. حالا از ذوق‌م نمي‌دونستم چه غلطي بايد کنم. خلاصه مريم عزيز گفت با شوهرش از فلان مسير دانشکده ميان طرف جايي که من هستم. من هم که خداي صبر و تحمل. دوباره بدو بدو رفتم ديدم‌شون که دارن از دور ميان. نمي‌دوني چه حال خوبي‌ه ديدن يه دوست بعد از مدت‌ها؛ اون هم کسي که محل زندگي‌ش خيلي ازت دوره... از اونجايي که اصولاً من بلد نيستم مث آدم بزرگا رفتار کنم، با کلي لبخند و خوشحالي و اينا با شوهرش احوالپرسي کردم و سعي مي‌کردم زياد به مريم نگاه نکنم که اشک‌م در نياد اما همين که حرفام تموم شد، انقدر مححححکم مريم بيچاره رو بغل کردم که فکر کردم الان صداي شکستن استخوان‌هاش رو مي‌شنوم! من هم که زر زروووووووو هم گريه مي‌کردم، هم به قربون صدقه رفتن‌هاي مريم گوش مي‌دادم، هم ذوق مي‌کردم، هم مي‌خنديدم! بعد که خيال‌م راحت شد که مريم فرار نمي‌کنه تهديدشون کردم که يا به زيون خوش عکس‌هاي عروسي‌تون رو بدين ببينم يا مجبور ميشم کيف‌هاتون رو بگردم يه سري هم واسه عکس‌ها ذوق کردم، بعد رفتيم دانشکده گردي...

خيلي شيرين بود، روز خيلي خوبي بود. مث اون موقع‌ها رفتيم نشستيم چيپس و ماست خورديم، کلي عکس گرفتيم، با استاد راهنمامون احوالپرسي کرديم، کلي آمار داديم به هم و خيال‌م انقدر راحت و آسوده شد که اعتراف کردم شب‌ها ديگه خوب مي‌خوابم. آخه داشتم مي‌مردم از فضولي ديدن عکس‌هاش...

بعدش که مريم رفت، با خواهر گرامي توي باغ ناهار خورديم، مستند هم گرفتيم بعد اومديم خونه. توي راه وقتي منتظر بوديم قطار مترو بياد، نه... يعني وقتي که قطار اومد، از کنار يه آقاهه رد شديم که آستين لباس‌ش زيادي کوتاه بود - از اينا که بهشون گير ميدن - بعد من هم يه عادت بدي که دارم، اين‌ه که توي خونه گاهي که از کنار يکي رد ميشم که آستين‌ش کوتاه‌ه، يه نيشگون! کوچولو مي‌گيرم‌ش محض خنده؛ يعني يه روزايي گير ميدم از همه ميخوام عيدي بهم نيشگون بدن! اون روز از کنار آقاهه که رد شدم، نزديک بود نيشگون‌ش بگيرم که ييهو يادم افتاد اينجا خونه نيست!!! همه‌ش دارم فکر مي‌کنم اگه اين کار رو مي‌کردم، عکس العمل طرف چي مي‌تونست باشه؟

*از فضولي اين مردم، آدم واقعاً کلافه ميشه. دقيقاً فضول همه چيز هستن! اينکه قيافه‌ت چطوري‌ه، اين کي بود زنگ زد بهت، فلاني با کي داره sms بازي مي‌کنه، از مدل موهات خوش‌م نمياد، چرا اين رشته رو انتخاب کردي، درست نبود با فلاني اين مدلي صحبت کني، چرا فلاني دوست‌پسر داره؟، اون روز که زنگ زدم نبودي کجا رفته بودي، با کي رفته بودي، کِي برگشتي، چرا رفته بودي اصولاً، ميشه عکس‌م رو توي گوشي‌ت رو ببينم؟ (بعد يواشکي همه جاي گوشي رو سياحت مي‌کنن) و مسائلي از اين دست؛ به همه‌ي اينها «چرا رفتي با فلاني ازدواج کردي؟ خيلي اشتباه کردي» رو هم اضافه کنيد!

*ايميل فورواردي؛ متن‌ش خيلي ساده‌س. حتماً بخونيد:


choosing a wife

A man wanted to get married. He was having trouble choosing among three likely candidates. He gives each woman a present of $5,000 and watches to see what they do with the money.

The first does a total make-over. She goes to a fancy beauty salon, gets her hair done, new make-up and buys several new outfits, and dresses up very nicely for the man. She tells him that she has done this to be more attractive for him because she loves him so much. The man was impressed.

The second goes shopping to buy the man gifts. She gets him a new set of golf clubs, some new gizmos for his computer, and some expensive clothes. As she presents these gifts, she tells him that she has spent all the money on him because she loves him so much. Again, the man is impressed.

The third invests the money in the stock market. She earns several times the $5,000. She gives him back his $5,000 and reinvests the remainder in a joint account. She tells him that she wants to save for their future because she loves him so much.
Obviously, the man was impressed.

The man thought for a long time about what each woman had done with the money he'd given her.
Then, he married the one with the biggest boobs.
Men are like that, you know.

There is more money being spent on breast implants and Viagra today than on Alzheimer's research. This means that by 2040, there should be a large elderly population with perky boobs and huge erections and absolutely no recollection of what to do with them.



*۱۸ ارديبهشت

*بعد مسافت دارد باعث مي‌شود ما ترس‌مان از آرايشگرهاي جديد را بگذاريم کنار و برويم بنشينيم زير دست کسي که نمي‌دانيم چه بر سر موهاي عزيزتر از جان‌مان خواهد آورد. خوبي‌ش اين است که با يک مشت شامپو مي‌توان شاهکار احتمالي ايشان را ختم به خير نمود.

*نکات کوچک زندگي، جکسون براون، ترجمه از شبنم خوشبخت، جلد اول ، جلد دوم

*امروز بالاخره قورباغه رو قورت دادم! رفتم خياطي، دادم پايين شلوارهام رو درست کرد. لباساي خواهر و برادر گرامي هم بود. بعدش تا خونه پياده اومدم همه‌ي راه رو. انقدر خوب بود.

*آلبوم «براي اولين بار» احسان خواجه اميري رو خريدم. از صدا ش خوش‌م مياد يه جورايي ولي نه انقدر که هي روز و شب، توي گوش‌م باشه.

*۱۹ ارديبهشت

*خيلي کم پيش مياد آدم حرص نخوره وقتي ميره آرايشگاه.
اصولاً آرايشگرها دو دسته‌ن:

دسته‌ي اول اونايي‌ن که کلي ژست مي‌گيرن و احساس پروفسور بودن بهشون دست ميده و فکر مي‌کنن خيلي باکلاس‌ن. با اينطور آدم‌ها به نظر من، بايد مث خودشون خشک برخورد کرد يا مي‌توني اصصصصصلاً به ژست‌هاي طرف محل نذاري. انقدر کِيف ميده! طرف کلي پيش خودش ضايع ميشه و يخ‌هاش هم آب ميشه کلي. آرايشگاه‌ه ديگه! بارگاه خداوند متعال نيست که! گنده‌ش مي‌کنن چرا؟!

دسته ي دوم اونايي‌ن که هي قربون‌ت برم، عزيزم، نازي، چقدر دختر خوشگلي، چه موهاي قشنگي رديف مي‌کنن برات. معمولاً هم کارشون چندان تعريفي نداره.

البته نميخواد زياد وقت بذاري براي سنجش کيفيت کار طرف!!! همين که موهات رو بگيره توي دستاش، دوزاري‌ت ميفته که خوشگل ميشي يا مي‌... به کله‌ت، ميگه به سلامت!

بعضي وقتا مکالمات آرايشگاهي جالب‌ن و خب تا حدودي خاله زنکي! خوبي‌ش هم اين‌ه که کلي عکس ميشه ديد! چون من کلاً رو دارم! هميشه طرف رو وادار مي‌کنم آلبوم‌هاش رو بياره ببينم. انقدر خوب‌ه! بعضي وقتا هم مکالمات جوري‌ن که آدم به حال بشريت افسوس مي‌خوره واقعاً؛

يه مقدمه‌ي ديگه هم لازم‌ه بگم! چند سال پيش - فکر کنم ۸ سال پيش حدوداً - که عروسي عمه جان بود، از دوست مامان‌م خواستيم آدرس اون خانم خياط‌ه رو بده بهمون.

- دوست مامان: آدرس‌ش رو ميدم بهتون ولي راست‌ش دست‌ش يه کم سنگين‌ه. اگه جاي ديگه‌اي رو پيدا مي‌کردين، بهتر بود. کارش عالي‌ه ولي دست‌ش سبک نيست ديگه.

- من: يعني چي که دست‌ش سبک نيست؟ يعني چطوري؟

- يعني لباسي رو که برات بدوزه، يه بار بيشتر نمي‌توني بپوشي. بعضيا دست‌شون خوب‌ه. همه‌ش با اون لباس ميري مهموني و عروسي و اينا. بعضيا هم نه!

- يعني اين چيزا به دست اون آدم ربط داره؟

- به نظر من که داره؛ يعني قبول دارم اين چيزا رو.

- من فکر نکنما! به اين چيزا نيست به نظرم. حالا ميشه بدين آدرس رو؟
.
.
.
و رفتم خانوم‌ه برام لباس دوخت. عروسي عمه جان به خير و خوشي گذشت اما بعدش باورت نميشه؛ اصلاً نمي‌شد ديگه اون لباس رو بپوشم. نمي‌دونم چرا! به طرز باور نکردني‌اي يهو از چشم‌م افتاد در حالي که من اصولاً اينطوري نيستم که از يه چيزي، دو دفعه استفاده کنم ازش بدم بياد. کلاً هم اين قضيه‌ي خوب / بد بودن دست رو فراموش کرده بودم. حتي چند بار خواستم به زور الکي بپوشم‌ش، حتي توي خونه... اما نمي‌شد! شلوارش رو يه بار ديگه پوشيدم، يه بار - براي اولين بار در عمرم - دادم‌ش يه نفر باهاش رفت عروسي و تموم... يعني دو بار پوشيدم‌ش در کل. چند سال توي کمد خاک مي‌خورد، آخرش هم مامان دادش به يکي که استفاده کنه ازش. اون موقع تازه معتقد شدم به اينکه شايد دست بعضيا خوب نيست خب!

آرايشگرها رو همينطورن. بعضيا دست‌شون سنگين‌ه. از اونجا که بياي، تا چند وقت يا هي با بقيه دعوا ت ميشه يا بدشانسي مياري يه جورايي. البته خودم هم توضيح منطقي ندارم براي اين حرف‌م ولي کمي قبول دارم‌ش بعضي وقتا. البته بيشتر جنبه‌ي + ش رو... که دست فلاني خوب‌تر از بقيه‌س... خب، مقدمه‌م تموم شد.

خانوم آرايشگره از اين قربون‌ت برم، فدا ت شم‌ها بود. کلي هم تعريف و تمجيد کرد! هم از موهاي من، هم مهارت نداشته ي خودش! خدا رو شکر که هيچ وقت نميدم کسي که کارش رو نديده‌م، موهام رو کوتاه کنه. حالا اگه بد سشوار کشيد يا مدل‌ش خوب نبود، مي‌تونم برم حمام و خلاص! خلاصه همينطور که خانوم‌ه موهاي بيچاره‌ي من رو مي‌کشيد! تند تند از خودش تعريف مي‌کرد و کلي هم لکچر داد که من دست‌م خوب‌ه، هر دختري زير دست من نشسته زود ازدواج کرده و خوشبخت شده!، همه ميان اينجا ميخوان دست من بخوره تو سر و کله‌شون و ... تا اينکه رسيد به اهداف و فوايد ازدواج.

فرمودند که دختراي الان خيلي ايراد مي‌گيرن، هي بد و خوب مي‌کنن، اگه طرف خانواده‌ي خوبي داره، از خودش هم خوش‌ت بياد بايد قبول کني. آدم تا يه سني انقدر خوشگل‌ه و هي براش خواستگار مياد، بعداً پشيمون ميشي ميگي کاش همون اولي رو قبول کرده بودما! بعد هم هدف آدما چي‌ه از ازدواج؟ بقاي نسل! اينکه آدم بچه‌دار بشه ديگه! من دست‌م خيلي خوب‌ه! ايشالا عروسي‌ت هم مياي پيش خودم...

الکي الکي هم من رو عروس کرد و تموم شدم رفتم پي کارم! بعضي وقتا بهشون حسودي‌م ميشه راست‌ش. ميگم کاش من هم همينقدر مغزم اندازه‌ي نخود بود. راااااااااااحت بودم حسابي.

*من اصولاً آدم اين شکلي‌اي هستم در کليه‌ي مراسمات اين شکلي هم دوست دارم شرکت کنم. درست‌ه که توي خونه خيلي وقتا اينطوري‌م ولي بيرون و بين بقيه، اين شکلي‌م بيشتر ... اصلاً نمي‌تونم بيشتر از نيم ساعت، رسمي و مودب بشينم يه گوشه همه‌ش دل‌م ميخواد بلند شم شلنگ تخته بندازم. دوست ندارم جو سنگين بشه اما اگه شد، بعد از رفتن مهمونا ميشم! سعي مي‌کنم قيافه‌م تابلو نشه که مراسم اومده روي اعصاب‌م ولي ميگن تابلوئم يه جورايي ... ترجيح ميدم يه برنامه‌ي راه بندازم يا برم بازي بعضي وقتا فکر مي‌کنم اگه ازدواج کنم، يا شوهرم بايد يکي از خودم بدتر باشه که برام قلاب بگيره که راحت از ديوار راست برم بالا يا شلوغ نکنه ولي آب هم نشه از خجالت! چون من اصولاً جور ديگه‌اي نمي‌تونم باشم. چي کار کنم به نظرت؟

*مامان عزيزم! خواهر گرامي!
خوب يا بد، من ادبيات خاص خودم، ادا اطوارهاي خاص خودم و سليقه‌ي خاص خودم رو دارم. ازم نخواين مث بچه‌ي آدم حرف بزنم، مث بچه‌ي آدم از مهمون پذيرايي کنم، مث بچه‌ي آدم بشينم يه گوشه، مث خانوما رفتار کنم و ... نمي‌تونم اصلاً! حتي اگه بخوام هم نمي‌تونم، بلد نيستم، هيچ استعدادي هم در ياد گرفتن‌ش ندارم. اهميتي نميدم کي درباره‌م چه فکري مي‌کنه. اگه خيلي مهم باشم براي کسي، مي‌تونه به خودش زحمت بده، من رو بشناسه و درک کنه که بايد من رو همين مدلي که هستم بپذيره. نميگم حرف جدي بلد نيستم اما دوست ندارم، نمي‌تونم مث بقيه باشم. دست من نيست که بلد نيستم ۲ ساعت و نيم روي مبل بشينم و لبخند بزنم. انقدر بد م من؟


*۲۰ ارديبهشت

*امروز قرار بود با دختر خاله‌ي گرامي بريم نمايشگاه کتاب. کله‌ي صبح چشم‌مون به جمال ايشون روشن شد و راه افتاديم. کلي هم خط و نشون کشيدم که من ميخوام زياد بمونم، من کتاب ببينم ديگه خونه زندگي يادم ميره‌ها، اگه ميخواي نق بزني که برگرديم برگرديم نيا اصلاً! من زود نمياما... و خلاصه هر کاري کردم که صدا ش دربياد و جواب‌م رو بده ولي موفق نشدم!

وقتي رسيديم، از همون دم در مشخص بود که عظمت و شکوه! نمايشگاه‌هاي سال‌هاي قبل رو نداره اما راست‌ش فکر کردم شايد بس که همه گفته بي‌مزه‌س و به درد نمي‌خوره، من بيخودي دارم جبهه مي‌گيرم! ولي واقعاً اصلاً جذاب نبود. تهويه‌ش هم افتضاح بود تازه. بعد انگار چند تا سالن تو در تو را رديف رديف قفسه بزنن و کتاب بچينن. کلاً هرقدر هم در جهت‌يابي استاد باشه آدم، باز قاطي مي‌کنه کدوم غرفه‌ها رو ديده، کدوم رو نديده.

توي اون هاگير واگير هم يک عدد جنتلمن با شخصيت صاف اومد روي کفش‌هاي سفيد من و حسابي - گلاب به روتون - ...يد - مثلاً من خيلي مودب‌م - به کفش و جوراب‌م! من هيچي نگفتم. خودش برگشت پشت سرش رو نگاه کرد - مردم اول عقب عقب ميان، بعد تازه نگاه مي‌کنن کجا رفته‌ن - بعد که من رو ديد، دستاش رو گذاشت روي صورت‌ش، اداي آدماي شطرنجي رو درآورد، هي هم مي‌گفت ببخشيد خانوم! رو م به ديفال! حواس‌م نبود... از اون لوده‌هاي درجه يک بود. خنده‌م گرفته بود ولي نخنديدم جلو ش. حوصله نداشتم تا آخر نمايشگاه اسکرت‌م کنه.

خلاصه اينکه فقط يه کتاب فارسي گرفتم: «مثل رود جاري باش» که يه چيزي شبيه «مکتوب ۲و۱» يا «داستان‌هايي براي پدران، فرزندان و نوه‌ها» ست. انگليسي هم چند تا داستان مث رابينسون کروزوئه و هاکل بريفين و اينا با Passages 1-2... قسمت خوشحالي‌ش اين بود که Passages دو تاش رو ۴ تومن گرفتم با ۵۰٪ تخفيف. ۴ تومن به نفع‌م شد ولي يه سوال: مثلاً Passages 1 رو مي‌فروشن ۴ تومن. توي نمايشگاه با تخفيف ميشه ۲ تومن و هنوز سود داره براي ناشر. مگه چقدر درمياد براي خودشون با ۵۰٪ تخفيف بازم سود داره؟

*از فضولي متنفرم. از بي‌ملاحظگي هم! خيلي خيلي خيلي بدم مياد وقتي اين دو تا توام ميشن با هم! شايد ملاحظه کنم و جواب ندم به طرف مقابل‌م ولي اصولاً چهره‌ي من يه مدلي‌ه که حتي اگه به خوندن‌ش هم وارد نباشي، بازم مي‌توني بفهمي دقيقاً - اگه بخوام! - چه حسي دارم. مي‌تونم سعي کنم نشه از چهره‌م چيزي فهميد، اما در موقعيت‌هاي اينطوري اصلاً به خودم زحمت نميدم. حالا تو بشين هي رفت و آمدم رو نگاه کن، هي بپرس چرا اخمات تو هم‌ه؟ چرا دمغي؟
خنگ‌ه! از بس فضولي مي‌کني ديگه! صدا ت رو ضبط کنم بدم گوش بدي، از خجالت آب ميشي بس که پششششششششششت هم سوال مي‌کني. مي‌ترسم يه روزي اون روي قشنگ‌م! بياد بالا. حق‌ت رو بذارم کف دست‌ت. نگي نگفتيا...

امضاء: مريمي ِ عصباني

*۲۱ ارديبهشت

*از يه صحنه‌اي خيلي بدم مياد:
آدم ميخواد بره مهموني يا عروسي. بعد يکي دنبال جوراب نو مي‌گرده، يکي تند تند لباساش رو اتو مي‌زنه، يکي تازه يادش افتاده فلان لباس‌ش، لک شده و با غرغر داره فکر مي‌کنه! چطوري پاک‌ش کنه و از همه بدتر، يکي تازه راه ميفته بره حمام! بدترش اين‌ه که همه‌ي کارهات رو انجام داده باشي و بشيني از اين حرکات بقيه حرص بخوري. خدا رو شکر که امروز هيچ کدوم اينا اتفاق نيفتاد. تو مايه‌هاي معجزه بود بيشتر...

*امشب، همه ما را با حوري و پري اشتباه گرفتند! :دي

*ما پس از رقص جوادي امشب، خنده‌ها و هروکر خودمان و خاله کوچيکه و دختر خاله‌ي گرامي و همچنين نگاه‌ها و دهان‌هاي از تعجب باز آن خانم فضول مستقر در ميز کناري به شباهت بي‌نظير خودمان با گيلاس خانومي پي برديم و راست‌ش را بخواهيد مقاديري هم به خودمان اميدوار شديم چون گيلاس خانومي چند سال از ما بزرگتر است، متاهل هم مي‌باشد و همچنان از ديوار راست بالا مي‌رود به فرموده‌ي خودش. بعد هم اين که آشنايان و فاميل‌هاي ما، آن طرف بودند و سرشان به کار خودشان گرم بود. حواس‌شان نبود به ما!


*۲۲ ارديبهشت

*خوب‌ه اين بلاگ هست! لااقل آدم موقع تاريخ زدن يه کم به عمر رفته‌ش با حسرت و آه و افسوس و فغان فکر مي‌کنه!!!

*خاطرات هنگام عمل گيلاسي رو بخونيد حتماً! :دي

*مرده شور نبردت ورون. مي‌مردي مث آدم بقيه‌ي قصه رو بنويسي؟ نککککککبت، من کلي زحمت کشيدن همه‌ش رو خوندم. آخرش رو ... بگما! :دي


[Link] [0 comments]




Friday, May 04, 2007
بازگشت مریمی
*۱ ارديبهشت

*آوردي بهشت...

*ارديبهشت‌ها خوش‌اخلاق‌م من!

*تو رو خدا! خواهش مي‌کنم ازت! من به درک! هر وقت از روز که بود، به گوشي‌م ۲۰۰ بار زنگ بزن ولي جون هر کي دوست داري، سر ظهر زنگ نزن به تلفن ِ خونه! خب شايد کسي خواب باشه. من هم که مي‌دوني؛ اگه خوابيده باشم، با صداي توپ هم بيدار نميشم. راست‌ش بيدار هم بشم، انقدر سرم درد مي‌گيره که عصباني ميشم و عمراً نميام گوشي رو بردارم. بابا مگه سر آوردي؟ نمرده‌م که! بيدار ميشم مي‌بينم تلفن زدي، خودم باهات تماس مي‌گيرم. فقط تو رو خدا هر حرف رو يه بار بگو. درس که نيست هي تکرارش مي‌کني؛ من هم انقدر خنگ نيستم که با يه بار حالي‌م نشه داره چي بهم ميگي به زبون مادري! تو رو خدا يه کم مراعات اعصاب ِ نداشته‌ي من رو بکن مادر بزرگ عزيزم!!!

*فکر مي‌کردم فقط توي ايران با چونه زدن و زبون‌نفهم‌بازي درآوردن، کار ملت پيش ميره! تو هم؟ ((:

*ديشب اصلاً نتونستم مث آدم بخوابم! اول حس کردم خيلي خيلي خيلي ناراحت‌م. هر چي هم فکر کردم چرا، هي همه‌ش جواباي مسخره ميومد توي ذهن‌م. گفتم خب مي‌خوابم حال‌م خوب ميشه. بعد ديدم سردم‌ه. بعد از کلي تفکر به اين نتيجه رسيدم که خب موهام خيس‌ه؛ بايدم سردم باشه ولي تصميم گرفتم محل نذارم و سعي کنم بخوابم. بعد دوباره يادم افتاد چقدر ناراحت‌م. بلند شدم به مرمر مسج بزنم يه کم حرف بزنيم، يادم اومد گوشي‌ش رو گميده! اگه خونه‌ي خودش بود، در کمال پررويي تلفن مي‌زدم بهش بيدارش مي‌کردم. حالا يا فحش‌م مي‌داد و مي‌رفت مي‌خوابيد دوباره، يا فحش‌م مي‌داد ولي نمي‌رفت بخوابه يا اصلاً فحش نمي‌داد با اينکه بيدارش کرده بودم يا بيدارش کرده بودم ولي خب فحش نمي‌داد. حالا اون قسمت فحش خوردن‌ش اهميتي نداشت :دي ولي اصولاً رو م نمي‌شد از مامان مرمر بخوام فحش بخورم ((: بعد حتماً مامان‌م يا به عقل‌م شک مي‌کرد يا به خودم با تلفن‌هاي نصفه‌شبي. خب چي کار کنم؟ دل‌ه ديگه! ييهو تنگ ميشه براي کسي. بعد که ديدم اينطوري‌ه، يه عالم گريه کردم که حال‌م بهتر بشه. بعدش رفتم موهام رو با کلي سر و صداي سشوار خشک کردم که مريض‌تر از ايني که هستم، نشم! بعدترش هم يه عالم بيسکويت رو خرت خرت گاز زدم و هي نق زدم که اين راز بقا چي‌ه شبا نشون ميدن؟!
يه ميمون‌ه هم در کمااااااال خوشحالي هي از اين شاخه به اون شاخه آويزون مي‌شد و مي‌پريد اينور اونور. من هم حسودي‌م مي‌شد که خوش به حال‌ش! اين چقدر خوشحال‌ه :دي

آخرش مامان - که اون هم بي‌خوابي زده بود به سرش، گفت برو اندي گوش بده انقدر نق نزني؛ حال‌ت خوب ميشه! :دي من هم ديدم ديگه حوصله‌ي سر صدا درآوردن ندارم. يه کم فايل‌هاي توي گوشي‌م رو تماشا کردم و خواب‌م برد... هي همه‌ش حس مي‌کردم يه چيزي مث بختک رو م؛ سنگين بود خيلي. حالا نگو مامان برام پتوي اضافه آورده! من ِ گيج هم نه متوجه مامان شدم، نه حتي پتو! فقط فهميدم هوا خوب شد. فکر کنم تب داشتم خيلي. خواب‌م برد...

صبح به هر زور و زحمتي بود، بيدار شدم برم پي کارهاي اداري...
توي راه هم درباره‌ي رژ لب vov و اينکه کدوم شماره‌ش چه رنگي‌ه و خشک هست يا نه و اينا با دو تا دختر ديگه کنفرانس برگزار کرديم. بعدترش هم به معضل آلودگي هوا بد و بيراه مي‌گفتم که باعث ميشه هر روز مجبور شم کفش‌هاي سفيدم رو بشورم کلي! - من هميشه بايد يه جفت کفش سفيد داشته باشم اصولاً - وقتي هم کار م اونجا تموم شد، به سرم زد مرمر رو ببينم حتماً. خيلي حيف بود تا نزديک خونه‌ش برم و نبينم‌ش خب!

تلفن زدم بهش و در عرض سه سوت ديدم يه خانوم باشخصيت داره لبخندزنان از دور مياد! بعد از کلي مراسم تحويل گرفتن و اينا شروع کرديم به قدم زدن و ور زدن به صورت همزمان! و هي اومديم اومديم اومديم تا ديگه رومون کم شد و رفتيم سراغ يه وجب پارکي که مرمر توي يه کوچه‌ي کوچولو مي‌شناخت. حالا مرمر مي‌گفت آفتاب توي صورت‌م‌ه؛ روي اون نيمکت بشينيم. من مي‌گفتم باشه. بعد سردم مي‌شد مي‌گفتم اينور بشينيم. بعد مي‌ديديم اينطوري رومون به سمت عابرهاست. مي‌رفتيم اونور. توي اين هاگير واگير هم ايشون لطف کردن و نصف شيرکاکائو شون رو ريختن روي نيمکت! بعد از اينکه طي مراسمي نيکمت رو پاک کردم که لباس نفر بعدي که اونجا ميشينه کثيف نشه و فحش‌مون نده، اعتراف کردم که در باز کردن بسته‌بندي خوراکي‌ها هميشه گير مي‌کنم! و ايشون اومدن لطف کنن برام بازش کنن که ناگهان ديدم پايين شلوار و کفش و جورابام حتي! مزين به نقاط قهوه‌اي رنگ شيرکاکائو شده و خب شده بود ديگه! نق زدن فايده‌اي نداشت. البته اگه رنگ لباسام روشن بود، حتماً اخمام مي‌رفت تو هم و مي‌کشتم‌ش ولي از اونجايي که به علت مراسمات اداري، مشکي پوشيده بودم که رسمي‌تره مثلاً - توقع داشتي مانتوي کوتاه و شال پولک‌دوزي‌شده بپوشم؟ - زياد لج‌م نگرفت و فقط گفتم خرس گنده! اين رو خودم هم بلد بودم که.
توضيح: براي مرمر، خرس گنده فحش محسوب نميشه چون خودش همه رو خرس مي‌کنه اصولاً. به لينکدوني‌ش راجعه شود!

ديگه بعد از کلي مخابره‌ي اخبار و اطلاعات، خيال‌مان راحت شد و رضايت داديم برويم خانه! موقع خداحافظي هم کلي مححححححکم ماچ‌ش کردم که تا دفعه‌ي بعد دل‌م تنگ نشه زياد! مرسي اومدي. خيلي خوش گذشت.

*۲ ارديبهشت

*اين motion sickness آبرو حيثيت آدم رو مي‌بره. عين بچه‌ها از ماشين که پياده ميشي، گيجي اصلاً! اه اه اه!!!

*اين همه رشته‌ي جديد احداث مي‌کنن! بعد فکر نمي‌کنن بايد ۴ تا شغل جديد هم احداث کنن؟ بهش گفتم به جاي اينکه بري فوق ديپلم کامپيوتر بگيري، بعد بيکار و علاف - الاف - باشي، اين فرصت خيلي عالي رو از دست نده. از هنر داشتن کسي ضرر نمي‌کنه. کنارش مي‌توني درس هم بخوني، فوق ديپلم‌ت هم سر جاش‌ه. اميدوارم گوش بده بهم...

*مامان! اينکه به حرف‌ت گوش ميدم واسه اين‌ه که مامان‌م هستي؛ چرت و پرت هم نميگي ولي اصلاً معني‌ش اين نيست که خودم رو موظف مي‌دونم هر کي هر چي گفت، مث خنگا بگم چشم! نگران اين يه رقم نباش عمراً.

*هر کي ازم بخواد باهاش برم جايي - مثلاً مطب دکتر - يه چيزي با خودم مي‌برم که بخونم. امروز هم يه داستان ديگه از شکسپير رو خوندم تا نصفه؛ هر وقت کامل شد مي‌نويسم‌ش اينجا.

*آفلاين دريافتي:
زدواج کردن وازدواج نکردن، هر دو موجب پشيماني است.
سقراط

با ازدواج، مرد روي گذشته‌اش خط مي‌کشد و زن روي آينده‌اش.
سينکالويس

اگر کسي در انتخاب همسرش دقت نکند، 2 نفر را بدبخت کرده است.
حجازي

پيش از ازدواج چشم‌هايتان را باز کنيد و بعد از ازدواج آنها را ببنديد.
فرانکلين

ازدواج هميشه به عشق پايان داده است.
ناپلئون

با زني ازدواج کنيد که اگر مرد بود، بهترين دوست شما مي‌شد.
پرل باک

*۳ ارديبهشت

*صفحه‌هه خوب باز نشد؛ نديدم مرمر عاشق کدوم اسمايلي‌ه شده. مطمئن هم بودم يه روز حرف‌ش ميشه و مجبور ميشم اعتراف کنم که اسمايلي‌ه رو نديده‌م تا اينکه اون روز بالاخره پيش اومد؛ جلوي خنده‌م رو نگه داشتم. با قيافه‌ي خيلي جدي براش تعريف کردم؛ بعدش کلي خنديديم. تازش‌م! چون کيف صورتي خوشگل خودت رو هم شيرکاکائويي کردي، نق نزدم سرت وگرنه فکر مي‌کني واقعاً زنده مي‌رسيدي خونه؟!

*کم خودم قاطي کرده‌م، مامان هم انواع حالات مختلف قضيه رو تشريح مي‌کنه، از قول بقيه کامنت ميده و مشکلات احتمالي رو ميشماره برام. خدا چي کار کنم به نظرت؟

*۴ ارديبهشت

*ورون جان موفق به آپلود کردن فايل‌هاش نشده بود تا امروز صبح و خب اصلاً هم لازم نبود با اين سرعت اينترنت نفتي‌مون! بخواد اين همه وقت بذاره و آهنگي رو برام آپلود کنه که خودم دارم‌ش. داشتيم خودمون رو مي‌کشتيم که يه قرار آنلاين بذاريم، هي من آف ميذاشتم، اون جواب مي‌داد.. تا اينکه ييهو در يک اقدام ضربتي آنلاين شدم و ورون جان رو دستگير نمودم!

نتيجه‌ي خوش و بش امروز هم شد اينکه بالاخره يکي از آهنگ‌هاي مورد علاقه‌م رو مي‌تونم مث آدميزاد، درست بخونم و معني‌ش رو هم بلدم! البته اگه کلمه به کلمه ازم بپرسن بلد نيستما؛ همين‌طوري کيلويي مي‌تونم بخونم‌ش. خلاصه اينکه مريمي در پوست خود نمي‌گنجد و هي بالا و پايين مي‌پرد. مرسي ورون جااااااااااااااااااااان آخيييييييييييييش خوشحال‌م خيلي!

*خواهر گرامي: مريمي! تو عمراً اينطوري ارمني ياد بگيري.
مريمي: نميخوام ارمني ياد بگيرم که! دارم آوازهاي ارمني ياد مي‌گيرم از ورون.
خواهر گرامي: چطوري؟
مريمي: جمله‌هاش رو حفظ مي‌کنم، با آهنگ‌ش مي‌خونم ديگه. انقدر دل‌م خنک ميشه (:

*۵ ارديبهشت

*قبل از عيد قرار بود خونه رو رنگ کنيم که به علت بالا بودن کاليبر و اين حرفا پاس داديم‌ش به بعد از عيد. امروز صبح آقا رنگ‌کاره اومد؛ همه‌مون رو پروند از خواب. از شنبه هم بساطي‌ه اينجا! کامپيوتر که تعطيل. کتابا رو هم بايد جمع و جور کنم که کثيف نشن. خودم هم برم سر بذارم به بيابون.

اول قراره سقف‌ها رو رنگ بزنن. بعدش چون من خيلي کولي‌بازي درآوردم، قراره بگن اين اتاق‌ه رو اول رنگ کنن. بعدش که خشک شد - تا حالا انقدر از گرمي هوا خوشحال نشده بودم! - مي‌تونم برگردونم‌ش به حالت عادي. بعد ديگه شلوغ پلوغي اونور و بوي رنگ و اينا رو شايد بتونم بي‌خيال شم کلاً. نمي‌دونم چرا هر دفعه من ِ بيچاره به سرم مي‌زنه شوهر کنم! مصادف ميشه با بنايي و اسباب‌کشي و بوي‌ رنگ و اين حرفا. خيلي از مراسم خواستگاري خوش‌م مياد، هر دفعه يه بساط اينجوري هم جور ميشه برامون! خلاصه اينکه اگه ۴-۳ روز نبودم دارم بنايي مي‌کنم! البته نمي‌گفتم هم کسي شاکي نمي‌شد چون معمولاً فاصله‌ي آپديت‌هام همين قدره؛ هر چند من هيچي‌م برنامه‌ريزي نداره که! ييهو ديدي در اولين فرصت کامپيوتر رو وسط رنگ و بنايي و اينا رديف کردم! نميشه من رو هم رنگ بزنن، نو بشم يه کم؟

*توي کتاب «صميميت، تاثيرگذاري و نفوذ در ده دقيقه» نوشته شنونده‌ي خوبي باشين؛ بذارين مردم هرقدر ميخوان حرف بزنن. وقتي دارن حرف مي‌زنن، گوش بدين. گاهي سوال کنين - که يعني مثلاً حتي کوچکترين جزئيات هم مهم‌ه براتون - و آخرش که حرفاي طرف تموم شد، بقيه‌ش رو بپرسين چي شد که باز مجبور بشه حرف بزنه و احساس کنه شما اصلاً خسته نشدين و دوست دارين باز هم به حرفاش گوش بدين. بعد اگه طرف مرد هست، هي بهش قدرت بدين و ازش تعريف و تمجيد کنين و به‌به و چه‌چه بگين طوري که انگار خيلي دهن‌تون باز مونده واسه‌ي طرف و حرفا و کاراش! اگر هم زن هست، عمراً از زن‌هاي ديگه - مخصوصاً زيبايي‌شون! - حرفي نزنيد، درک‌ش کنيد، بذاريد يه عااااااااالم حرف بزنه، کلي احترام بذاريد بهش هميشه و ببينيد چطور خر ميشه و هر چي شما بگين، ميگه چشم!

حالا اگه يکي تلفن بزنه، خييييييييييلي حرف بزنه - از نوع چرت و پرت.. که حتي ارزش تکرار کردن هم نداره - اعصاب‌ت رو بجوه - بجود! - روي نِرو ت پاتيناژ بره و مث معلم‌هاي بچه‌هاي عقب‌مونده يه حرف رو ۱۰۰ بار بگه، مجبور ميشي علم روان‌شناسي رو بي‌خيال شي و خيلي بي‌ادبانه بگي همه چيز رو قبلاً گفته بهت، مي‌دوني خودت، فلان مسئله به تو مربوط نميشه و آخرش زورکي خنده تحويل‌ش بدي و از شر ش که راحت شدي، تا شب سردرد ت رو تحمل کني! خب نککککککبت! کم حرف بزن. به خدا هيچ‌کس نميگه فلاني لال‌ه!

*۶ ارديبهشت

*سر خر را پيچانيدم تشريف بردم انقلاب؛ باز مراسم کتاب خريدن و خوشحالي! (: تصميم دارم از ليست ۱۰۰۱ کتاب تا ميشه انگليسي‌هاش رو بخونم نه فارسي! فعلاً هم از خاطرات يک گيشا Memories of a geisha شروع کرده‌م. ياد يانگوم ميفته آدم! البته شغل يانگوم، خيلي شريف‌تره.

*مي‌تونم به راحتي کتاب داستان‌هاي Advanced رو بخونم. بزن اون دست قشنگ‌ه رو. هوراااااااااااااااااااا

*درک من از دنيا شبيه مال تو نيست و به خاطر اين، خدا رو شکر مي‌کنم. سعي نکن جاي من تصميم بگيري يا نظرت رو محترمانه به خوردم بدي. هوم؟

*۷ ارديبهشت

*وسايل دم دست و پا دو قسمت شدن: يا توي کارتن چيده شدن - کتاب بود همه‌ش! - يا چپوندم‌شون توي کمد و کشوها! از فردا زندگي تعطيل!

ّ*مرررررررررررررردم بس که مبل جابه‌جا کردم. دست‌م داره مي‌شکنه به سلامتي!

*۸ ارديبهشت

*آدم بره عمله بنا بشه براي مامان و باباي من کار کنه! خوش مي‌گذره حسابي.

*ما حتي موقع خريد هم به دوست‌مان رحم نمي‌کنيم. يقه‌ش را مي‌گيريم مي‌کشيم‌ش به حرف زدن. شعورمان هم نمي‌رسد شوهرش کار و زندگي دارد بنده‌ي خدا. خلاصه حواس‌تان باشد با ما دوست نشويد يک وقت خدايي نکرده!

*آدم انقدر فضول؟ ميگه حواله‌ت به حضرت عباس اگه نگي جريان چي‌ه!

*من و ورون بي‌خيال فرهنگ استفاده از موبايل شده و تمام روز را با اس‌ام‌اس چت نموده و احوال يکديگر را جويا مي شويم و امار همديگر را مي‌گيريم دقيق!

*تا تو باشي توي سبد به اين بزرگي، برنج آبکش نکني خنگ‌ه!

* به برکت وجود گزارش کارهاي تايپ نشده‌ي خواهر گرامي، افتخار نوشتن، امروز هم نصيب ما شد؛ البته بعد از تايپ کليه‌ي گزارشات ايشان!

*تا يک هفته اوضاع همينقدر بي‌ريخت است + بوي رنگ البته! :دي

*۹ ارديبهشت

*دل‌م خوش بود توي اين وضع هاگير واگير خونه، خودم و لباس‌هام تر تميز مونده‌ايم! ولي وقتي به اشتباه‌م پي بردم که رفتم خونه‌ي خاله‌ي گرامي و لباس‌هام رو که به شدت هرچه تمام‌تر، بوي رنگ گرفته بود، شستم.. ولي چه فايده؟ باز الان همونجوري ميشه. مسخره‌س ولي احساس آواره‌ي جنگ بودن دست ميده بهم! ناشکر نيستما ولي کِي ميشه خونه مرتب بشه، با لباس خونه هي دور خودم بچرخم، هي بخورم به در و ديوار، ايميل‌هام رو چک کنم، وبلاگاي بچه‌ها رو بخونم، با صداي بلند با تلفن حرف بزنم، فرش‌ها و مبل‌ها هم ولو باشن همه‌جا!
دنيا چقدر کوچيک‌ه؛ شايدم آدم‌ها مسخره‌ن.. يا زندگي کلاً... نمي‌دونم ولي آرزوي دم دستي‌م فعلاً همين‌ه! :دي

*«خاطرات يک گيشا» رو خوندم. دوبله نشده بود البته.. غم‌انگيزه داستان زندگي اين آدم. خدا رو شکر يه آدم خوب بود توي زندگي‌ش حداقل... حالا ميخوام غرور و تعصب رو شروع کنم. اون هم دوبله نشده‌س :دي

*وحشتناک‌ترين چيز دنيا شايد اين است که طبق عادت در خانه بالا و پايين بپري. بعد ناگهان يادت بيايد همه‌ي درها و ديوارها را رنگ زده‌اند. رنگي بشوي شده‌اي ديگر! بعد مجبوري مث بچه‌ي آدم، آرام و مودب وارد اتاق مورد نظرت بشوي و براي باز کردن در، دستگيره‌ را بگيري نه اينکه با کف دست، در را هل بدهي. فکر کنم بيشتر از همه، دل مامان خنک مي‌شود!

*۱۰ ارديبهشت

*رسماً اعلام مي‌کنم هر کس درباره‌ي مطالب بلاگ‌م، در دنياي واقعي - و نه مجازي - ازم سوال کنه، به هيچ عنوان جواب نميدم؛ هر کسي مي‌تونه اينجا رو بخونه ولي حق سوال کردن و کنجکاوي و اينا رو نميدم به کسي. ميگم که بعداً اگه برخورد کردم با کسي، بهش برنخوره.

*ساعت ۷ صبح
رييييييييييييييييييييينگ ريييييييييييييييييييييينگ (صداي الارم گوشي‌ه)
با فلاکت بيدار ميشم، خفه‌ مي‌کنم صدا ش رو و دوباره مي‌خوابم...

ساعت ۷:۱۰
ريييييييييييييييييييييييييييييييييييينگ ريييييييييييييييييييييييييييييييينگ
ديگه مجبورم بيدار شم. با چشماي بسته دنبال شونه و فوم ِ صورت مي‌گردم! - دخترا در هيچ شرايطي از قرتي‌بازي‌شون دست برنمي‌دارن - بعدش دنبال کرم و رژ لب و جوراب نن مي‌گردم. تند تند صبحانه مي‌خورم، خودم رو با ورژن دوبله نشده‌ي «غرور و تعصب» و صد البته بازي راشن! معطل مي‌کنم تا ظهر...

با لوبياپلو و ترشي خفه مي‌کنم خودم رو. خوش‌تيپي و اين اداها رو هم کلاً بي‌خيال ميشم. بعد ميريم خونه‌ي مادربزرگ‌ه و به درخواست‌هاي مکرر ايشون و تشويق‌هاي کم‌نظير اطرافيان، لطف مي‌کنيم و دقاقيق جوادي مي‌رقصم تنهايي!

شب به خاطر خوردن خورشت قيمه به عنوان شام! از وجدان‌م طلب مغفرت مي‌کنم و زير بارون بسيار رمانتيک اين روزا! تشريف ميارم خونه. آخر شب هم جز کرم کف پا و دور چشم و صورت و اون صابون جديده سعي مي‌کنم به چيز مهم‌تري فکر نکنم :دي

*۱۱ ارديبهشت

*کله‌ي صبح، خيلي محترمانه مامان بيرون‌م کرد که برم خونه‌ي مادربزرگ‌ه و نق نزنم هي! من هم رفتم که براي عروسي جمعه، تمرين! کنيم. بسي خوش گذشت و من يکي کاملاً آماده‌م :دي

پ.ن: راضي‌م کردن برم باهاشون عروسي! نميشه که تنهايي خوش بگذره بهشون!

*به جاي به کار بردن فعل «پوشيدن» براي کفش‌هاي پاشنه‌بلند - در حد چارپايه! - از فعل «سوار شدن» هم مي‌توان استفاده کرد :دي

*دو تا چيز خوشگل خريدم. وقتي پوشيدم، مي‌بيني‌ش.

*به خدااااااااااا اين، رنگ ِ موهاي خودم‌ه خب!

*اگه فردا آخرين روز نقاشي ِ خونه نباشه، ميرم مانتوهاي ورون جان رو قرض مي‌گيرم ازش! لباس‌هام رو بايد هزار تا سوراخ! قايم کنم که بوي رنگ نگيرن!

*۱۲ ارديبهشت

*همه چيز، به خوبي و خوشي تموم شد جز بوي گند بنزين و رنگ که تازه شروع شده. چي کارش کنم؟

*آرزو م بود روي سراميک‌هاي کف سالن، کف‌بازي کنم. امشب به آرزو م رسيدم :دي

*۱۳ ارديبهشت

*توي اين هاگير واگير، پاک کردن کلي شيشه و پنجره رو انداختن گردن من! نميگين من از ارتفاع مي‌ترسم؟ سکته کردم تا تموم شد.

*دارم تمام لباس‌هاي داخل کمد، کشوها و کل ملافه‌ها رو مي‌شورم! داخل کمد رو هم بايد حسابي با کف و آب و سرکه بشورم بلکه بوي اين بنزين‌ه بره. خيلي بو ش بد ه. مردم بس که عود روشن کردم و پياز نصف کردم گذاشتم توي اتاق و داخل کمد!

[Link] [2 comments]