Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Sunday, November 28, 2004
مريم جنايتكار
*19 نوامبر


*لعنت به اين کامپيوتر.ديوونه م کرده.ويروسي شده.ام اس بلاسته.خودم مي دونم ولي ريمورش رو هر چي دانلود مي کنم،نميشه نصبش کرد!مي نويسه بايد اول ويندوزت رو آپديت کني.آپديت هم مي کنم،يه چيز ديگه مي نويسه:

setup could not verify the integrity of the file update.inf. make sure the Cryptographic servise is running
on the computer.
ديگه نمي دونم چه کار بايد کنم که درست شه.بعدشم مگه قرار نبود اين ويروسه فقط وقتي به نت وصليم،کامپيوتر رو ريست کنه.چرا هروقت دلش بخواد کار مي کنه؟وقتي وصله،ريست نميشه.اون وقت يه وقتايي که وصل نيست،ريست ميشه.خلاصه که حسابي مث اون ... موندم توش.اگه بلدي لطفاً ميل بزن برام.نه آف...نه کامنت...فقط ميل...متشکرم...آخ گفتم کامنت.اين آي اس پي ها هم ديگه مسخره کردن خودشون رو.همين شرکت تک نت که هميشه ازش اکانت مي گرفتم...دو ماهي مي شد که سراغ اکانتهاش نرفته بود.يکي دو تا اکانت ديگه رو امتحان کردم و همه افتضاح!امروز رفتم اکانت گرفتم بيام وبلاگمو ببينم.نوشت مشترک گرامي!دسترسي به اين سايت امکان پذير نيست!و بلاگر رو هم باز نمي کنه البته.يه آدرسي بود براي رد شدن از فيلتر؟؟؟يادم نمياد...و يه ايميل آدرس که بايد بهش ميل بزني و سابجکتش رو آدرس سايتي بذاري که فيلتر شده و ميخواي ببينيش...کاش يادداشت مي کردم اينا رو.شما نداري؟

براي اونايي که ميخوان به سوالم جواب بدن:
من اينا رو دانلود کردم و هيچ کدوم اجرا نميشن:

http://www.microsoft.com/downloads/details.aspx?FamilyID=e70a0d8b-fe98-493f-ad76-bf673a38b4cf&DisplayLang=en
http://www.microsoft.com/downloads/details.aspx?FamilyID=5fa055ae-a1ba-4d4a-b424-95d32cfc8cba&DisplayLang=en
http://www.microsoft.com/security/bulletins/200307_windows.mspx
http://www.microsoft.com/security/incident/blast.mspx
http://download.microsoft.com/download/d/c/3/dc37439a-172b-4f20-beac-bab52cdd38bc/Windows-KB833330-ENU.exe
http://download.microsoft.com/download/c/d/d/cdd7ac92-e4cc-4b1e-bc2f-7a61b46b23bf/WindowsXP-KB824146-x86-ENU.exe

*ما جنايتکاريم...من و مريم...امروز باز رفته بوديم پارک لاله.فردا بايد کلي کار کنيم که براي يکشنبه که تحويل پروژه س،برسونيمش و امروز رفتيم عکسايي رو که کم بود بگيريم.حالا جمعه هم بود.پارک هم نزديک دانشگاه تهرانه و نماز جمعه و اينا...يه طرف رو بسته بودن و کلي هم پليس اونجا بود خلاصه.ما هم ايستاده بوديم داشتيم از چند تا ساختمون عکس مي گرفتيم-کشت ما رو اين استادمون-يهو يکيشون اومد جلو و گفت شما چرا دارين عکس مي گيرين؟از کجا عکس گرفتين؟براي چي؟آدم مگه از خيابون عکس مي گيره و هي سوال مي کرد.
مي گفت شما معرفي نا مه تون رو نشون بدين اصلاً!
منم گفتم براي کجا بايد معرفي نامه مي گرفتيم؟براي خيابون؟مريم هم توضيح داد که ما دانشجو هستيم و براي فلان درسمون اينجا بايد کارکنيم و اينا.طرف هم اصلاً زير بار نمي رفت.از اين سربازها بود که بسيار مسرور و شادمان بود از اينکه اجازه داره به مردم گير بده.ول کن هم نبود.دوربين رو گرفت،گفت صبر کنين من اطلاع بدم.شما چرا از ساختمون نظامي عکس گرفتين!!!بعدشم با بي سيم تماس گرفت و گفت جريان رو.بعد که حرفش تموم شد هي وايساديم،کسي نيومد.گفتم آقا ما تا کي بايد اينجا بايستيم؟گفت اگه ناراحتين مي تونيم بريم بازداشتگاه!مي خواست حالمونو بگيره.منم شروع کردن خنديدن که روش کم شه.حرف بيخود مي زد کاملاً.يواش به مريم گفتم-البته يه طوري که اونم بشنوه-واي واي چقدر ترسيدم!مريم هم همکاري مي کرد.مي خنديد.نمي دونم چه فکري کرده بود واقعاً.بي سيمش رو گرفته بود الکي حرف مي زد که ما خيلي حساب ببريم.ما هم عين خيالمون نبود.توي اين هاگير واگير يکي ديگه شون هم اومد.چند دقيقه ايستاد.بعد که داشت مي رفت گفت اگه مشکلي پيش اومد من اونجام.اون ور خيابون رو نشون داد.انقدر لجم گرفت.يه طوري برخورد مي کردن انگار قاتل گرفتن!ولي به روي مبارک نياوردم.بعد دو نفر ديگه با ماشين اومدن.يکيشون پرسيد جريان چيه و اينا.بعد دوباره گفت معرفي نامه چرا ندارين؟کارت دانشجوييتون رو ببينم و اينا.حالا نه من کارتم همراهم بود نه مريم.گفتم ما روز جمعه اومديم با هم پارک.کارت دانشگاه براي چي بياريم؟گفت نه!شما نبايد از پليس عکس مي گرفتين!مريم هم حرص مي خورد که اصلاً من اينوري ايستاده بودم از اون ساختمون ها عکس مي گرفتم.چه ربطي به اين ور داره؟خودشون هم مي دونستن گير الکي دادن.بعد حرفو عوض کردن.يکيشون پرسيد شما براي چي درس مي خونين؟اگه براي کاره که همه بيکارن ولي اگه براي خود درس،درس مي خونين بخونين!!!مريم هم داشت از عصبانيت منفجر ميشد.گفت به شما ربطي نداره من واسه چي درس مي خونم.من البته دلم خنک شد ولي نگاش کردم که يعني هيچي نگو.حوصله نداشتم دوباره سر يه چيز ديگه گير بدن.

يه چيز جالب اين بود که هميشه من زودتر از مريم عصباني ميشم.بعد اون ميگه چرا انقدر تو زود عصباني ميشي!اين دفعه ولي خيلي عصبي شده بود.اون آقا وقتي که دوربين رو داشت مي داد بهمون،گفت کار ما فضولي توي کار مردمه!شما ناراحت نشين يه وقت!و يكي ديگه شون همه ش مي ترسيد از اينكه ما خبرنگار باشيم.آخه يه بار يه خبرنگاري از يه پليسي كه خيلي راحت – يه وري – ايستاده بود عكس گرفته بوده و حالا نمي دونم چه خبر بوده و كجا بودن كه اين آقا بايد صاف و مرتب مي ايستاده.بعد هم عكسه توي روزنامه چاپ ميشه و خلاصه طرف مواخذه ميشه.اينا هم مي ترسيدن ما شكار لحظه ها كرده باشيم.يكيشون خيلي جدي گفت حتي اگه از ما عكس گرفتين برين خودتون از بين ببرينش!قضيه رو خيلي جنايي كرده بودن.خودمون هم داشت باورمون مي شد لابد يه كاري كرديم كه جرمه!

ديگه رفتيم کارمون رو ادامه داديم ولي اون سربازه ولمون نمي کرد.هر طرف مي رفتيم ميومد به هواي اينکه داره گشت مي زنه.آخرشم اومد جلو گفت من با پليسهاي اون ور هماهنگ کردم که چيزي بهتون نگن که عکساتون رو بگيرين.از ما ناراحت نباشين و اينا...
کلي الکي وقت ما رو گرفتن هيچي،اون قسمت تهديد و ارعابش خيلي جالب بود!اينم از جمعه ما...

*بعضيا واقعاً آدم نيستن.تعرض به کودک ۵ ماهه،جان او را گرفت...
*از آفلاين هاي دوستان:

I love "u", I love "u", I love "u", I love "u", I love "u", I love "u", I love "u". Hey! Don't get excited, I love other alphabets too...v, w, x, y, z !
God! how long is a milion years? God: it's about a minute!! man: and how much is a milion dollars?? God: for me it's a peny man: then can I have a peny? God: wait a minute!!!



*۲۱ نوامبر


آهنگ Give Thanks to Allah مايكل جكسون رو امروز تازه شنيدم.فكر مي كردم اصلا خوشم نياد يا حتي بدم بياد مث چند تا شويي كه ازش ديدم و خوشم نيومد-100 رحمت به شوهاي بي كلاس ايراني-ولي بانمك بود.نرم و لطيفانه و اينا...اهل آهنگ غير ايراني نيستم در كل و هيچ وقت هم نرفتم سراغ آهنگهاي خارجي.نمي دونم چرا...شايد به خاطر تريپ شعر و اينا باشه-حالا نيست همه آهنگاي فارسي آخر شعر با كلاس و با مفهوم و اينان!-شايد عادت كردم يا اصلا جالب نبوده برام.به هر حال اين بانمك بود.بيشترش هم عربي با تلفظ هاي غلط!عربي هم كه ديگه واسه من مث فارسيه.لااقل تابلوهاش رو مي فهمم يعني چي.به خاطر همين هم هميشه كلاس متون حوصله مو سر مي بره.بس كه استاد آروم آروم درس ميده.فكر مي كنه ما منگليم بس كه توضيح ميده!از مايكل جكسون رسيدم به كلاس متون!:دي!


*۲۲ نوامبر


*:دي!خواهر گرامي ديشب غر ميزد که چرا ساعت رو ميذاري بالا سر من؟بذار بالا سر خودت.بعد که بيدار شدي منو بيدار کن.منم گفتم باشه ولي بازم ساعت رو گذاشتم بالا سر اون! اما صبح که ساعت زنگ زد،اول خودم بيدار شدم.رفتم چاي درست کردم.بعد اومدم تو که خواهرم رو بيدار کنم.حالا فرض کن اتاق،تاريک تاريک بود.-من اصولاً توي تاريکي رفت و آمد مي کنم!مثلاً اگه وقتي ميام خونه،هوا تاريک باشه چراغاي راهرو رو روشن نمي کنم.توي تاريکي ميام بالا از پله ها.فقط اون موقعها که نگين اينا اينجا بودن،وقتي با هم توي راهرو بوديم چراغ رو روشن مي کردم که بچه نترسه وگرنه اگه خودم باشم اصلاً-مي گفتم...اتاق،تاريک تاريک بود.رفتم تو،آروم دستمو گذاشتم روي شونه ش و صداش کردم...بيدار شو ديگه...يه دفعه خواهر گرامي شاکي شد که:مريم!تو واقعاً نمي بيني من چشمام بازه؟دارم نگات مي کنم،اون وقت اومدي صدام مي کني بيدار شم؟(((((((((((((((((((((((:


*آخي!يکي از بچه ها اينوايت جي ميل مي خواست-دارم چند تا.اگه ميخواي همينجا بنويس برام.آدرس ميليت يادت نره فقط-براش فرستادم چند وقت پيش.امروز که رفتم چک ميل،يه نگاهي هم به جي ميلم انداختم.ديدم برام ميل زده تشکر و اينا و نوشته کجايي؟نگران شدم و غيره.آخه يه مدت کلي ايميل بازي مي کرديم.کلاً ايميل بازي رو خيلي دوست دارم.انقدر دلم کباب شد.آخي!ببخشيد...من جي ميلم رو ۱۰۰سال يه بار چک مي کنم.به همين ميلم ميل بزن عزيز(:



*23 نوامبر


*كله صبح فكر مي كني كيو ديدم؟همون آدم كنه سيريش كه اگه بچسبه بهت، ديگه ول كن نيست.از بس اين آدم فضوله، دو تا از بچه ها هم كه باهام بودن، كلي بعد از رفتن طرف شاكي شدن كه بابا اين كي بود؟عجب غلطي كرديم تعارفش كرديم پيش ما بشينه-در واقع ما تعارف نكرديم.خودش اومد-هي هم از زندگي خصوصي همه سوال مي كرد يا مي پريد وسط حرف آدم.يكي از دوستام كه جريان آويزونيت اين آدم رو مي دونه، هي زيرچشمي منو نگاه مي كرد و لبخنداي معني دار تحويلم مي داد.اون يكي دوستم هم راست ميگه.يكي از علل غيرقابل تحمل بودن اين آدم، رفتارهاي بچه گانه شه.امسال ليسانس مي گيره ولي مث بچه هاس.باز بچه شيرينه ادابازياش.اين چي؟اين از كله صبح...


*امروز يكي از دوستاي وبلاگي مي گفت بلاگم خيلي سرد شده و اينا.مي گفت انگار مث قبل براش وقت نميذاري.يه طورايي فكر مي كرد قراره تعطيلش كنم.نه!قبول دارم كه وابستگيم به بلاگم خيلي كمتر از قبل شده و از اين نظر خوشحال هم هستم، ولي بلاگم رو هنوزم خيلي دوست دارم.قرار هم نيست تعطيلش كنم ولي ممنون كه گفتي.ناراحت هم نشدم(:


*باز نرفتم سر كلاس.بارون ريز خيلي خوشگلي مي باريد.حيف بود حسابي.دوست داشتم تنها باشم.يه جاي ساكت خلوت.رفتم كتابخونه گروهمون.تا پارسال اصلاً اونجا رو دوست نداشتم.حتي بدم هم ميومد ازش اما امسال خيلي بهم مي چسبه.اصولاً اين مدليم.هرچند وقت گير ميدم به يه جا و بهش علاقه مند ميشم...يه كم ايميل بازي...بعد به چند تا از دوستاي وبلاگي سر زدم.دلم تنگيده بود.اين آقاي كناريم هم هي سوال مي كرد.اولين سوالش هم اين بود:ورد كجاست؟ميخوام يه چيزي تايپ كنم!
چون شرتكاتش روي صفحه نبود، نمي دونست كجاست!ندونستن كه عيب نيست ولي مگه ميشه آدم دكترا بگيره در حالي كه مباني كامپيوتر رو بلد نيست!


*يه تصميمي گرفتم تو مايه هاي تصميم كبري.فكر كنم خوب باشه توي اين شرايط...نمي دونم...بعداً معلوم ميشه...


*۴ آذر


*قرار شد-به پيشنهاد يکي از دوستان وبلاگي- تاريخها رو فارسي بزنم.راستي چرا تا حالا اين کارو انجام ندادم؟مثلاً مي خواستم چي بشه؟شايد به خاطر اينکه تاريخ بلاگم فارسي نيست،اينطوري مي نوشتم که مثلاً يکدست باشه.به هر حال از اين به بعد فارسيه.هوراااااااا


*طبق اون اخلاق نحسم-که وقتي از يه جا خوشم بياد،ول کنش نيستم-امروزم رفتم کتابخونه گروه.واي که چقدر سرد بود هوا.همه داشتن منجمد مي شدن.همه که ميگم يعني واقعاً همه!اصلاً حوصله اين کلاساي معارف رو ندارم.فکر کنم هيچ کس نداره-جز چند تا آدم خيلي مثبت-رفتم چک ميل.حالا ممکنه اين سوال پيش بياد که چک ميل چه ربطي به کتابخونه داره؟جوابش:چک ميل در کتابخونه و با کامپيوترهاي اونجا انجام ميشه البته خلافه يه کم چون اونجا اصولاً براي استفاده بچه هاي فوق و دکتراس ولي هم پررويي مي کنيم ميريم.تازه همونطور که قبلاً هم گفتم مسنجر هم داره!چت هم کردم من اونجا.البته يه بار...اونم فقط چند دقيقه...ولي بچه هاي دکترا که ديگه خفه مي کنن خودشون رو.بگذريم...درباره يه سو تفاهمي که پيش اومده بود،ميل زدم به يکي از دوستان وبلاگي/الان جوابش رو خوندم....يه جرياني بود که يه مشکلي داشت اين بنده خدا و حسابي به خاطرش ناراحت بود و اينا.منم که حساااااااس،کلي براش دعا مي خوندم حسابي.يه بارم يادمه يه فصل اساسي نشستم گريه کردم حتي!ديروز اتفاقي فهميدم مشکلش دو هفته اي ميشه که حل شده.اول خيلي لجم گرفت که چرا به من نگفته.بعدش که چند دقيقه گذشت،خوشحال شدم خيلي و خب اينا بايد حل ميشد يه طوري.اگه خودت داري اينجا رو مي خوني:لازم نيست بگي:بخشش-بخشش...من کيم که بخوام تو رو ببخشم؟عيبي نداره که به قول خودت کم کاري کردي.همينکه خوشحال باشي منو خوشحال مي کنه.ديگه نگرانت نيستم(:مرسي خدا جون.دستت درد نکنه...


*داشتم ميومدم خونه.يه خانوم فک از فولاد نشسته بود کنارم.من که اصلاً باهاش حرف نزدم يعني حوصله نداشتم بخواد با حرفاش بياد روي مخم پاتيناژ بره.يه کم که گذشت،يه خانوم ديگه رو گير آورد واسه پرحرفي.اونم چه حرفايي.همه ش چرت و پرت.درباره چيزايي که ازشون اطلاعات درستي نداشت،قاطعانه نظر مي داد.چند تا حرف کاملاً ضد و نقيض هم گفت که ديگه خيلي تابلو بود.نمي دونم اون خانومه چطوري متوجه نمي شد!ديگه آخراي مسير سرم درد گرفته بود.صداش قطع نميشد!


*يکي از دوستاي وبلاگي شديداً آدم باحاليه.بخواي فکر کني مي بيني که از نظر خيلي چيزا اصلاً ربطي به هم نداريم و حتي اگه توي دنياي واقعي همديگه رو مي ديديم شايد اصلاً طرف هم نمي رفتيم،اما روي نت با هم مشکلي نداريم.يه طورايي آدم جالبيه.چند وقته کلي همه ش ايميل بازي مي کنيم.درباره چيزاي مختلف...و هميشه خوندن ميلهاش برام جالبه.هرچقدر هم وقت ببره ان.پي...(:اگه اينجا رو مي خوني،ممنون به خاطر وقتي که برام ميذاري...


*ممکنه کامپيوترم با اون فايلهايي که اجرا نمي شدن! درست شده باشه؟فعلاً که مشکلي نداره خدا رو شکر.چشم نزنم حالا:دي ويروسي نيست ظاهرا...


*ايني که ميخوام بگم شايد برات پيش اومده باشه.اينکه يه موقعي يه چيزي رو شديداً از خدا ميخواي و دوست داري اتفاق بيفته.يه طورايي فکر مي کني بهترين حالت ممکن،همينه.وقتي اون اتفاق نميفته،کلي حالت گرفته ميشه و ميگي خيلي بد شد!بد به مفهوم واقعي کلمه.يه کم که مي گذره و دنيا تغيير مي کنه،يه روز به اين نتيجه مي رسي که چه خوب شد که اون موقع،اون اتفاق که تو مي خواستي،پيش نيومد.بعد از خدا يه اتفاق ديگه ميخواي که حالا ممکنه پيش بياد يا نياد.هميشه همينطوريه.پس چرا نمي تونيم از اين فکرا نکنيم؟يه وقتايي خوبه بتوني خودت رو در دستان خدا رها کني.الان براي من فکر کنم بهترين کار،همينه.دوباره ديشب رفتم سراغ کتاب بريدا.يه وقتي خوندمش که خيلي موقع خوبي بود.حالا حتي ديدن جلدش هم بهم يه حس خيلي خوبي ميده.اسم دوستي رو که باعث شد اين کتابو بخونم،صفحه اول کتابه نوشتم(:ديشب باز يه کمش رو خوندم.حس خوبي بهم ميده...خونديش؟



*5 آذر


*ماشالا امروز خيلي خوش اخلاق بودم و البته باهوش تر از هميشه!هرچي خودمو كشتم شعله دوم گاز رو روشن كنم نشد!كلي هم عصباني شدم!آخرش نگاه كردم ديدم ظرفه روي اين شعله س.بعد من دارم هي اون يكيو مي پيچونم.اين كه روشن نشد هيچي اون يكي هم خاموش كردم!


*بعد زدم كتري رو سوزوندم.ياد اون كتري خوشگله افتادم كه پارسال-يه روز صبح-سوزوندمش.آخي...مامان كلي حرص خورد ولي هيچي بهم نگفت.آخه چي بگه به دختر به اين بزرگي!سنمو ميگم نه ابعاد!((((:امشب هم كتريه آب نداشت.منم عادت ندارم ببينم آب داره يا نه.همينطوري روشن مي كنم فقط.بعد كه بوش بلند شد-اون بوش نه بابا!-دويدم خاموشش كردم.بردمش دم ظرفشويي كه آب بريزم توش.مامان 200بار گفته اينو بلند نكن.يه وقت مي سوزي.گوش كه نميدم.كفش خيلي داغ بود.گذاشتمش روي اون ظرف پلاستيكي تزئيني دم ظرفشويي-آبچكونه ولي الكي!واسه قشنگي فقط-هيچي ديگه.ديدم چسبيده.نميشه بلندش كرد.كش مياد يه چيزي زيرش.نگو اونم سوخته.شد 2 تا.اومدم گفتم مامان ديدي چي كار كردم؟گفت آره.گفتم كدومو ميگي؟گفت مگه چند تا بود؟كتري ديگه...گفتم نه!اون دكور كنار كابينتا!آاااااي مامان لجش گرفت.بنده خدا بازم هيچي نگفت.چي بگه به دختر به اين بزرگي؟!!!

[Link] [0 comments]




Saturday, November 27, 2004
كه چي؟
حالا كه چي؟خوش به حالتون كه كچل نيستين!
*اين البته اون آپديتي كه مي گفتم نيست.تا دوشنبه ايشالا رديفه!امان از دست اين تكنولوژي!

[Link] [0 comments]




Wednesday, November 24, 2004
نق نزن
سايتي براي معني ترانه ها
*و اينكه انقدر نق نزنين.به زودي يه عالم آپديت مي شود!حالا ميگم جريان چيه

[Link] [0 comments]




Tuesday, November 16, 2004
دوست كوچولوي من
*13 نوامبر


*امروز ميشه آخرين روز ماه رمضون...نمي دونم چندم آبانه!مهم هم نيست برام راستش.حالا هرچي...پريشب حدوداي ۱۱ بود که جيغ و ويغ نگين ميومد.مامانش کار داشت،نمي رسيد باهاش بازي کنه.اونم حوصله ش سر رفته بود هي جيغ کي زد.اسباب کشي هم که مي دوني چقدر کار مي بره.خلاصه مامانم رفت آوردش باهاش بازي کنيم سرش گرم شه-مث خيلي وقتا که مياد اينجا-و خب کلي واسه مون رقصيد و خنديديم و خوش گذشت و اينا ولي وقتي اومد طرفم بوسم کنه،شديداً گريه م گرفته بود.فکر نمي کردم به يه بچه دو ساله انقدر عادت کنم.نمي تونستم نگاش کنم...

ياد اولين روزي افتادم که ديدمش.شب بود در واقع.پارسال...چند روز قبل از ماه رمضون...نميومد بغلم.کلي واسه ش ادا درآوردم که باهام خوب شه يه کم.بعد کم کم بيشتر ميومد اينجا.حسابي با هم دوست! شديم.اولين باري که اسممو صدا کرد،انقدر خوشم اومد که دلم مي خواست خودمو از پنجره پرت کنم پايين.چقدر با هم آب بازي کرديم.بس (بستني) خورديم.چقدر سوارم شد،چقدر سه چرخه بازي کرديم توي پارکينگ.گلدونها رو با هم آب داديم،با شلنگ روي پشت بوم همديگه رو خيس کرديم،چند روز پيش هم افطاري پيش ما بود.نشسته بود رو پاي من،کاسه آش هم دستش،د بخور...

ديشب هم اومد،مامانش سه ساعتي گذاشتش اينجا که با خيال راحت به کاراش برسه.هيچ وقت نديده بودم انقدر بخنده.صداشو انداخته بود سرش، داد مي زد و آوازهاي بي سر و ته مي خوند.خيلي خنده دار بود اما من همه ش وسطش گريه م مي گرفت.مامان باباش که اومدن واسه خداحافظي،ديدم نسرين حسابي گريه کرده-مامان نگين-خيلي دلش گرفته بود.چون ديده بودم چقدر حال آدم گرفته ميشه وقتي بخواي بري و بقيه گريه کنن،اصلاً به روي مبارک نياوردم.الکي شوخي و خنده و اينا...هر روز صداش از طبقه سوم ميومد.يه وقتايي که از جلو در خونه ما رد مي شدن،در مي زد يا صدام مي زد که بياد با هم بازي کنيم.صداش تو گوشمه هنوز:مريم!سبا...هوبي؟
من برم يه فصل گريه کنم دلم خنک شه...عيدت هم مبارک(:



*۱۵ نوامبر


*بدم نميومد يه سر برم دانشکده ببينم چه خبره ولي خب نرفتم.شايد به خاطر اينکه به يکي از بچه ها گفته بودم نميام و خب نبايد مي رفتم!تعطيلي آخر هفته که ندارم.اين پنج شنبه تا دوشنبه که نمي خواستم برم،مي تونست خيلي خوب باشه واسه انجام کارهاي عقب افتاده-درس هاي نخونده در واقع-ولي عملاً هيچ کاري انجام ندادم.حتي دو شب هم تا ۳-۲ بيدار موندم كه درس بخونم اما عملا ً هيچي!در واقع درس هيچي.كلي نشستم فكر كردم... كه به درد نمره پايان ترم نمي خوره البته ولي برام لازم بود و از اين نظر خوشحالم خب و البته ايميل بازي كه خيلي دوست دارم حتي بيشتر ازSpider Solitaireكه تازه كشفش كردم!


*مامان گرامي منو فرستاد خريد! و اون مغازه هه دقيقا ً روبروي كوچه نگين اينا بود و من شديدا ً دلم براش تنگيد و ۲۰۰ بار وسوسه شدم كه برم ولي نرفتم.شك داشتم يه كم كه درست بلدم آدرسو يا نه.خونه كه اومدم،بعد از ظهر با مامانم دوتايي رفتيم-اگه نميومد خودم مي رفتم حتما ً -براش كوكو -به كاكائو ميگه كوكو- خريدم كه خوشحال شه.نيست كم مي خوره حالا!
زنگ زديم ولي كسي جواب نداد.اصلا ً حاضر نبودم برگردم خونه-دو قدم بيشتر راه نيست-گفتم بيخود كردن كه نيستن.من نميام!و دوباره زنگ زدم.يه دفعه ديدم نسرين در حالي كه كلي ذوق كرده،از پشت بوم داره دست تكون ميده كه ما يه وقت نريم تا بتونه بره توي خونه و در رو باز كنه.
صبر نداشتم اصلا ً.توي پله هاي طبقه سوم،از مامانم زدم جلو.پله هاشون خيلي بلنده.اينا هم طبقه چهارمن.بدو بدو رفتم بالا.نگين هم داد مي زد مريم!انقدر ذوق كرده بودم كه نگو.وقتي ديدمش اشكم داشت درميومد.آخي!كلي مات و مبهوت نگامون مي كرد.شايد خيال كرده بود خونه شون رو عوض كنن،آدماي قبلي همه غيب ميشن!بعد كه رفتيم تو،كوكو رو دادم بهش كه سرش گرم شه و تا مي خورد بوسش كردم.هيچي نمي گفت اصلا ً.بعدشم كلي با هم بازي كرديم.دلم خنك شد حسابي.تمام لباسمو كثيف كرد با خوراكياش.كلي ژوليده پوليده شده بود.خيلي خنده دار بود صحنه ش.الان كه اينا رو مي نويسم باز دلم تنگ شده.جالبه كه من اصلا ً حوصله بچه ها رو ندارم.لجم مي گيره از اينكه مجبور شم با يه بچه اي بازي كنم و سرشو گرم كنم يا بهش غذا بدم يا هر چي اما نگين برام با همه بچه ها فرق داره.واقعا ً دوستش دارم.دوستمه انگار!فقط ۱۸ سال و نيم ازم كوچيكتره! همين...

*امروز ديدم يكي از دوستاي وبلاگي،با يکي از نوشته هاي پست قبلي من،بلاگش رو آپديت کرده.وقتي اينطوري ميشه و يه دوست به پستت لينک ميده،فکر مي کني که لابد ارزشش رو داشته و اين براي يه بلاگر خيلي قشنگه.خواستم تشکر کنم و بگم خيلي خوشحال شدم که نوشته هامو توي بلاگت ديدم(:


*۱۶ نوامبر

*امروز استاد دستگيرمون کرد و مجبور شديم بشينيم سر کلاس.صبر نکردم ببينم کلاس بعدي تشکيل ميشه يا نه.يه کار کوچيک بود که بايد انجام مي دادم و بعدش هم تشريف آوردم خونه.کلي انرژي داشتم که بايد تخليه مي شد.يه عالم راه رو پياده رفتم و خب حواسم رو سعي کردم جمع کنم چون خيابوناي اون مسير،طراحي درستي نداره و خطرناکه درکل ولي حواسم جمع نبود و نزديک بود تشريف ببرم اون دنيا البته تقصير راننده هه بود ولي خب فرقي نمي کنه تقصير کي بوده باشه وقتي برم اون دنيا!و جالبه که وقتي اومدم خونه،مامان منو فرستاد داداش کوچيکه رو از خيابون رد کنم!((((:





[Link] [0 comments]




Friday, November 12, 2004
روزنوشت
*24 اكتبر

امروز ساعت ۲:۳۰ نشده بود که کلاس تموم شد!از اون آزمايش هايي که به علت کمبود امکانات،خود استاد انجام ميده و ما فقط نگاه مي کنيم!:دي فکر کنم تنها حسن کمي امکانات،همين باشه.بعدش با دو تا از بچه ها رفتيم پارک دانشکده.اين پارکه اصلاً هيچي نداره!نه گل درست حسابي...نه چمني...نه آبي...و خيلي بي گل و بته تر از بقيه جاهاي دانشکده س ولي تا دلت بخواد طرفدار داره چون حسابي سر راهه و از لابلاي درختاش ميشه ديد زد اقصي نقاط دانشکده رو(((((((((((((((:

ورودي هاي امسال که ديگه آخرشن.ظهرها روي چمنها ولو ميشن(مي خوابن دقيقاً) و ديگه صحنه س کلي اما در حالت عادي،اول ۳ تا نيمکت پارک پر ميشه-يکيش شکسته ولي بازم ازش استفاده مي کنيم-و بعد چمنها.خنده هم اونجا اپيدميه.تا برسي بي اختيار خوش اخلاق ميشي.جاي همه تون خالي.بسي دلمان باز شد.


*۲۵ اکتبر


دوشنبه ها از اول صبح،من فقط مي خندم سر يه جرياني-اين خودسانسوري رو نميشه کاريش کرد.از روي بلاگ خيليا آمار آدم رو مي گيرن.حالا اگه ديدي داري مي ترکي از فضولي،ميل بزن بگم برات:دي-اين مريم هم يه بند نق مي زنه.نمي دونم حس همکاريش کجا رفته؟!يعني فکر کنم همکاري نکنه خيلي بهتره.مصداق کامل «مرا به خير تو اميد نيست،شر مرسان»!امروز مثلاً مي خواست يه جاس خوب واسه من پيدا کنه.گند زد کلاً.از خنده داشتم منفجر مي شدم ولي تا آخر کلاس،غر زدم سرش.مي گفت تقصير خودته.بس که يه حرفو ۲۰۰ بار تکرار مي کني هي بلا سرش مياد.

بگو آخه چه ربطي داره؟(((:استاد هم ول نمي کرد.هي به جاي همه کلمه ها مي گفت چيز!جمله ها هم که ايهام دار...همه رسماً مي خنديديدم.بعداً از يکي از دخترا شنيدم که يه جريان ديگه هم بوده درباره يکي از دختراي کلاس که پسرا هي اونو تکرار مي کردن و مي خنديدن.چه آدمايي پيدا ميشن تو اين دانشکده!!!(دختره رو ميگم!)


*۲۶ اکتبر


*ديروز سر کلاس،همه از اون خانوم استاده خواستيم به جاي اينکه هي ما رو بفرسته واسه تحقيق اين ور اون ور،بهمون ترجمه بده.استاد هم قبول نمي کرد.ديگه مجبور شديم بهش بگيم خسته شديم از بس متلک شنيديم و ملت،بي جنبه بازي درآوردن يا تحويل نگرفتن و هي امروز فردا کردن و اينا...بچه ها تعريف مي کردن که يه جا که مراجعه کرده بودن،ملت کلي اينا رو سر دواندن و آخرشم گفتن اصلاً کي به شما آدرس داده؟ديگه آدرس نديد به کسي.اين خانوم استاده هم برگشت گفت من همه اينا رو مي دونم.ميخوام شما با سختي کار! آشنا بشين.حالا بيا قسم بخور بابا بسمونه،آشنا شديم به اندازه کافي!اگه فهميد؟


*امروز هم بعد از کلاس،بدو بدو رفتيم پارک لاله.دقيقاً همون موقعي داشتم با خودم مي گفتم امروز چه بي درد سر بود،يه آدم کم جنبه...آدم که چه عرض کنم.بعضيا فکر مي کنن اگه با دهن بسته از کنار ديگران رد بشن،ممکنه سو تفاهم ايجاد شه که اينا قدرت تکلم ندارن کلاً...نمي دونم واقعاً ملت از گفتن اين حرفاي زشت چه لذتي مي برن؟اگه يکي مث بچه آدم بياد بپرسه شما واسه چي دارين عکس مي گيرين و چي کار مي کنين و اينا،من خودم کامل توضيح ميدم براش!


*۲۷ اکتبر


از دوشنبه که دوستم تلفن زد و گفت اومده،کلي خوشحالم.هرچند که زياد با هم حرف نزديم و شايدم تا روز رفتنش نتونيم همديگه رو ببينيم-اين چه زندگي مزخرفيه واسه خودمون درست کرديم-ولي از اينکه بهم نزديکتره،خوشحالم(:خدا پدر ايکساندر گراهام بل رو بيامرزه شديد!با اينکه با مريم شايد فقط ۳يا۴ بار تلفني حرف زده باشم ولي خيلي باهاش راحتم.آخر تفاهم و ايناست.فقط يه مشکلي که وجود داره اينه که تلفنشون،همه ش اشغاله يا اشتباهي ميفته يه جاي ديگه.خب بترکي مريم!ميگم تو فک از فولاد نشنيده بودي تا حالا؟ميشه يه چيزي تو مايه هاي ايستاده با فک!مث ايستاده با چپق مثلاً (از اين اسمهاي سرخپوستي)(((((:


*5نوامبر



*اين ايميل بازي كشته منو.خيلي خوبه در واقع.مي دوني؟با يه آدم حرف مي زني...از چيزايي ميگي كه شايد جز دوستاي نزديكت، كسي ندونه.اون گوش ميده-مي خونه در واقع-و برات جواب مي نويسه.در واقع يه دوستيه ولي يه كم متفاوت...اگه غير از اين بود، چه لزومي داشت دوستت (!) برات وقت بذاره؟فكرشو كردي؟


*کامپپوترم درست شد ولي روي من که کم نشد.فقط از اينترنت هيچي سيو نمي کنه و از هيستوري هم هرچي رو کليک کني،نشون نميده.مجبورم سورس ها رو سيو کنم و بخونم!ولي بقيه ش درسته.مدياپليرش هم کلي خوشگله.


*ديشب واسه اولين بار در يکي از مراسم بعد از غروب دانشگاه،حضور به هم رسانيدم.افطاري بابا!آخه همه جشن ها و مراسم،بعد از ظهره.منم که راهم دوره-زيادم برام جالب نيست راستش-اينه که نمي مونم هيچ وقت ولي امسال نمي دونم چرا حس باحاليم گل کرده شديد!اصلاً از دانشکده نمي تونم دل بکنم.خوشحالم که ۵ روز در هفته رو کلاس دارم.چقدر اول ترم،غر زدم واسه برنامه م!

جاتون خالي.کلي خوش گذشت.بچه ها کلي زحمت کشيده بودن و مدير گروه هم حسابي خرج کرده بود.مريم مي گفت پارسال و سال قبلش،عمراً افطاري انقدر خوب نبود.شانسه توئه!ولي قبل از افطار خيلي بيشتر خوش گذشت. يکي از بچه ها کمک مي خواست واسه يه كاري.در واقع،حجم کارش خيلي زياد بود.با اينکه دوستش هم بود،بازم کارش رو نمي تونست تموم کنه.و ما هم با اينکه مي دونستيم شديداً حماليه! ولي رفتيم.خودش که ۱۰۰ سال يه بار حرف مي زد ولي دوستش خيلي پرچونه بود.البته حوصله آدم رو سر نمي برد.خنده دار بود خيلي.دهنشو که باز مي کرد،ما فقط مي خنديديم.انقدر که خنده،خسته مون کرد از کار،خسته نشديم!کلي هم تست روانشناسي بلد بود و شوخي شوخي،حسابي از زير زبونمون حرف کشيد:دي يکي از تستهاش اين بود-جواب بده واسه خودت،دفعه بعد معنيشو مي نويسم-ميري توي يه جنگل و روي زمين،يه کليد مي بيني.چي کار مي کني؟مثلاً مي توني بگي اصلاً بهش دست نمي زنم...يا برمي دارم نگاه مي کنم،بعد دوباره ميذارم سرجاش...يا برميدارم مي برم با خودم...

بعد مي رسي به يه رودخونه.برام توصيفش کن...چه رنگيه...سنگ داره؟سنگاش چطورين؟ميشه ازش رد شد؟چيزي رو که به ذهنت رسيده بگو.دستکاريش نکن.

بعد مي رسي به يه ديوار...ديواره چطوريه؟قديميه يا جديده؟ارتفاعش؟ميشه ازش رد شد؟

==========
ميخواي بري ديدن کسي که خيلي دوستش داري،دوستت،نامزدت،هر کي.بيست تا شاخه رز مي خواي ببري.سفيد و قرمز مي توني انتخاب کني.از هر کدوم چند تا برمي داري؟براي رفتن هم دو تا راه داري:راه دور و راه نزديک.از کدوم راه ميري؟

وقتي رسيدي،دوست داري خودت در بزني يا يکي برات اين کار رو انجام بده؟
حالا رفتي،دوست داري طرف بيدار باشه يا خواب؟اگه اصلاً نباشه،دسته گلت رو کنار پنجره ميذاري يا روي تخت؟

حالا داري برمي گردي.از راه نزديک برمي گردي يا راه دور؟
==========
ديگه اين پسره کلي شوخي شوخي از ما حرف کشيد:دي ولي جدي برام مسئله اي نبود که جوابهامو بگم.جالب بود برام نتيجه ش.جوابش باشه واسه پست بعدي.


*پسرخاله شدن با بعضيا اصلاً کار سختي نيست.دقت کردي؟

*6 نوامبر



شب قدر...كاش يه وقتايي جز اين چيزايي كه هميشه مي بينيم مي شد يه چيزاي ديگه رو هم ديد.اون وقت شايد حاليم مي شد اينكه ميگن "شب قدر از 1000ماه بهتره" يعني چي؟من كه فقط تند تند از روي دعاها مي خونم و به خدا دستور ميدم اينو ميخوام...اونو ميخوام...اين كارو بكن...اون كارو نكن...همين!كي درست ميشم من؟


*7 نوامبر


*چند وقته خيلي بي خيال شدم.انگار اصلا هيچي برام مهم نيست-يا لااقل چيزي وجود نداره كه خيييييييلي برام مهم باشه-امروز با اينكه 4 ساعت درس تخصصي گروه رو بايد مي رفتم و مهم بود و اينا ولي نرفتم.اول حسابي خوابيدم.بعد هم رفتم دانشكده كلي قدم زدم تنهايي.آخرش بود.يه بارون خيلي خوشگل باريده بود كه همه زمين و درختا و گياها رو شسته بود.هوا تميز تميز...برگاي پاييزي جاده رو فرش كرده بودن.دقيقا مث يه پوستر.قشنگ تر از اون...واقعي واقعي...مگه من مغز خر خوردم اينو ول كنم برم سر كلاس؟


*يه كلاس عمليات داريم اين ترم كه همه ش مي خنديم فقط.يكي از پسرا شديدا استاد رو خيلي مودبانه مي ذاره سر كار.اون بنده خدا هم بس كه ساده س متوجه نميشه.ما هم مي خنديم فقط.امروز هم پسرا خودشونو كشتن كه كار نكنن.استاد هم كلي ازشون كار كشيد.چقدر تنبلن اينا.از ما هم بدترن.فقط خوشم اومد استاد منو با يكي از پسرا فرستاد بريم دوتايي يه وسيله اي رو كه جا مونده بود بياريم-سنگين بود همه وسيله ها.دوتايي مي آورديم همه چيز رو-بعد كه رفتيم پسره با همه تنبليش خودش تنهايي آوردش.دو بار بهش گفتم بذار سرشو بگيرم قبول نكرد.تنها كاري كه بهم داد اين بود كه در رو قفل كنم.خدا رو شكر اين يه كار رو بلد بودم!


*9 نوامبر


*شديداً مردم گريز شدم يا فراري از اجتماع يا هرچي اسمش هست.قبلاً هم گفتم که يه وقتي بود که اصلاً دوست نداشتم تنها برگردم خونه اما الان،به جز دوستاي خودم با هيچ کس ديگه اي دلم نميخواد بيام و برم-يا برم و بيام!-البته رفتارم همچنان کاملاً اجتماعي و پسرخاله مآبانه:دي هست ولي به رفت و آدم حساسم همچنان.ديروز پريروز،توي راه يکي از بچه هاي سال دوم رو ديدم و اونم فکر کرد چون آشنام،ديگه بايد با من بياد لابد! و اومد.داشتم فکر مي کردم چطوري از شرش راحت شم که يه بلاي بدتر سرم اومد.يه جايي ايستاده بودم که مثلاً از دور،مزاحم ها! از روي لباسم منو نشناسن که يه دفعه اون آدم کنه اي که قبلاً گفتم شديداً آويزونم شده،سر و کله ش پيدا شد.اي داد بيداد...

اومد جلو،کلي سلام عليک و خوشحالي و اينا.منم اخم کردم حسابي.مهم نبود برام که حالا بهش برمي خوره يا نه.ولي مگه رفت؟گفت چيه؟سرحال نيستي؟گفتم هيچي!فقط زياد راه رفتم،کمرم درد گرفته.بعد به بهونه پيدا کردن يکي از بچه ها ازش دور شدم و رفتم از يه در ديگه سوار قطار-مترو بابا-شدم.پيدام کرد.دوباره بهانه گرفتم رفتم يه ور ديگه.بازم پيدام کرد.با پررويي باز بلند شدم رفتم يه جاي ديگه و راحت نشستم که ديگه عمراً پيدام کنه ولي بازم اومد!مي گفت کجا رفتي؟فکر مي کرد من گمش کردم.گفتم هيچي!منتظرم دوستم بياد.ميخوام قرآنمو بخونم.مال امروز مونده.شما برين با هم صحبت کنين.من راحتم.گفت نه!پيش ما جا هست.بيا...ميخواستم بکشمش.بالاخره رفت يعني مجبور شد بره.بابا من چطوري بهش بفهمونم ازش خوشم نمياد؟كشت منو!


*يكي از بچه هاي فكر كنم دكترا هست-بچه كه چه عرض كنم!5 برابر ما سن داره-كه هميشه پاي يكي از كامپيوترا نشسته يا توي صفه.هميشه هم طلبكار و شاكيه!و همه مي دونن كه چت كردن توي دانشگاه ممنوعه-فقط سرچ-و همه مسنجرها رو هم بستن ولي يه جايي هست كه مسنجر داره وجالبه كه هركي فكر مي كنه فقط خودش مي دونه.
يكي از پسراي دكترا هوم پيج گوگل رو باز كرده بود-نكرد لااقل الكي يه چيزي سرچ كنه-و داشت خفن چت مي كرد.اين آقاهه هم زل زده بود به مونيتور اين يارو و چشم غره مي رفت.فكر كنم چت بلد بود.آخه مسئول اونجا چت بلد نيست و نمي دونه بايد به مسنجر گير بده((((((((((((((:بعد كه آقاهه ديد اين پسره از رو نميره! صندليشو برداشت رفت كنار پسره روبروي مونيتور.بازم طرف از رو نرفت.انقدر چت كرد كه ظهر شد گفتن پاشين تعطيله!خداييش من با اين پرروييم زود از رو ميرم.ايول....


*۱۰ نوامبر


*اينکه جز بچه هاي ورودي خودمون،بقيه هم توي دانشکده هستن،خيلي خوبه.بس که نکبتن اين بچه هاي هم رشته اي من-اصلاً هم برام مهم نيست که نظر اونا هم در مورد من ممکنه همين باشه :دي-ديروز بود فکر کنم،به يکي از بچه ها سلام کردم-اون که مامانش بهش سلام ياد نداده-بعد ديدم کلي ژست گرفته و اينا!هي فکر کردم اين چشه.لااقل بچه ها سلام نمي کنن،ديگه جواب سلام رو به زور ميدن بس که مودبن.
البته منم انقدر شبكه فرهنگ نيستم كه هي اينطور برخوردها رو ببينم و خم به ابرو نيارم.ياد گرفتم كه باهاشون مث خودشون برخورد كنم.سلام كردن رو الان نوبتي كردم.اگه اين دفعه من سلام كنم،دفعه بعد انقدر وايميسم تا اونا سلام كنن.البته با همه اينطوري نيستم و خوشم هم نمياد از همچين رفتاري ولي فعلا ظاهرا بايد اينطوري باشم.

ديگه كلي فكر كردم تا يادم اومد دوشنبه توي گلخونه كه بوديم و منم شديدا اعصاب نداشتم و اينا اين خانوم اومده از من يه چيزي پرسيده و منم ضمن عرض نمي دونم بهش گفتم كه الان خسته م و حوصله ندارم.من منظور بدي نداشتم و حرف بدي هم نزدم ولي بهش برخورده ظاهرا.حتي اگه اشتباه هم از من بوده باشه،ابدا احساس پشيموني نمي كنم با اين برخوردي كه ديدم.كي من از دست اينا راحت ميشم؟!:دي


*يكي از بچه هاي همگروهي خيلي بامزه س.امروز وايساده بوديم غيبت يكي از استادها رو مي كرديم!مي گفت فلاني بابا چه تيكه ايه!((((((((:با اينكه طرف هيچ تحفه اي هم نيست ولي انقدر جدي گفت كه من يه لحظه باورم شد!پرسيدم چطور؟مي گفت ديروز سر كلاس يكي از بچه ها كامپيوتر رو وصل كرد.بعد استاد قرار بود اسم علمي ها رو تايپ كنه و نرم افزاره عكساشو نشون بده.كلي دنبال هر حرف مي گشت روي كي برد!حوصله همه سر رفته بود.آخر سر گفتم استاد من بيام تايپ كنم؟گفته نه.من فقط نمي دونم چرا امروز!!!انقدر كند شدم!((((((((((((((:ميشه آخه همچين چيزي؟بعدشم همه رو غلط تايپ مي كرد-ديكته صحيح رو بلد نبود-و انرم افزار بدبخت قاط زده بود.ديكته كه هيچي!تلفظاشم بلد نيست اين استاده.خداييش ما مونديم بعضيا چطوري دكترا مي گيرن؟


*11نوامبر

*جواب تستهاي روانشناسي


اول اينو بگم که ما کشف کرديم که طرف سر معني يکي از سوالها وا رو در زده.تابلو بود ولي خودش اعتراف نکرده هنوز.حالا ما ميريم روشو کم مي کنيم سر فرصت:دي


خب...اول کليد؛کليد در واقع،دوستيه.کسي که تا کليد رو ببينه،سريع برش ميداره آدميه که خيلي زود با ديگران ارتباط برقرار مي کنه و باهاشون دوست ميشه اما کسي که به کليد فقط نگاه مي کنه ولي برش نميداره،آدميه که دوستهاي کمي داره.ممکنه طرف آشنا زياد داشته باشه و با خيلي ها هم سلام عليک کنه در روز ولي دوست کم داره.

رودخونه...معنيش ميشه زندگي.کسي که رود رو پرتلاطم و مواج و تيره مي بينه با سنگهاي بزرگ و فکر مي کنه نميشه با اين راحتي ها ازش رد شد،آدميه که زندگي رو خيلي سخت مي گيره و خودشو مي پيچونه تو همه کارها.در واقع،سنگهاي بزرگ،مشکلات بزرگ هستند و سنگهاي کوچيک،مشکلات کوچيک.اگه تعداد سنگهاي کوچيک بيشتر باشه يعني زندگي رو خيلي سخت نمي گيري و اگه تعداد سنگهاي بزرگ بيشتر باشه،برعکس!

ديوار...نگاه فرد به ازدواجه.اگه ديواري که مي بيني قديمي باشه و اينا،يعني به ازدواج با ديد سنتي نگاه مي کني-با نگاه متحجرانه فرق داره-و اگه جديد باشه برعکسش.يه مدل جديد بهش نگاه مي کني.مثلاً اصلاً اين مدلي فکر نمي کني که حالا من هم بايد ازدواج کنم چون همه همين کارو انجام ميدن.بلند بودن ديوار،نشونه اينه که ازدواج رو يه امر مشکلي مي دوني و کوتاه بودنش يعني خيلي هم گنده ش نمي کني واسه خودت.

=============
گل ها:اگه تعداد رزهاي سفيد بيشتر باشه معنيش اينه که آدمي هستي که عشقت پايداره و هر روز هي عاشق و فارغ نميشي و اگه قرمزها بيشتر باشه يعني زود از کسي خوشت مياد و فکر مي کني عاشق شدي.زور هم فراموش مي کني.

اگه از راه دور بري يعني دير عاشق کسي ميشي و اگه از راه نزديک بري،زود عاشق ميشي.

اگه دوست داشته باشي خودت در بزني يعني اينکه اگه از کسي خوشت بياد-حالا نه حتماً عشق-خودت ميري جلو.اگه دوست داشته باشي کسي برات در بزنه يعني بهتر مي دوني يه آدم ديگه به جات بره جلو و حرف بزنه در اين مورد.

اگه دوست داشته باشي وقتي ميري،دوستت بيدار باشه يعني دلت ميخواد اونم همه ش به تو فکر کنه و اگه دوست داشته باشي خواب باشه،يعني حالا هي بهت فکر هم نکنه،زياد مهم نيست برات.

حالا اکه اصلاً طرف نباشه،گل ها رو کجا ميذاري؟اينجا رو طرف واسه مون خالي بست.تخت در واقع،نشون دهنده ميل جنسيه ولي اون بهمون گفت اگه گل ها رو دم پنجره بذاري يعني اينکه وقتي بياي بيرون،ديگه بهش فکر نمي کني زياد ولي اگه روي تخت بذاري يعني توي راه،همه ش هي بهش فکر مي کني!

اما اينا معناي راه دور و نزديکه در واقع.اگه از راه نزديک برگردي زياد درگير اين جريان نمي کني ذهنت رو و بي خيال ميشي ولي اگه از راه دور برگردي،يعني هي بهش فکر مي کني.خلاصه که اينطوري...

*نوشته هاي دکتر شريعتي رو نميگم زياد،ولي خوندم.منتها اينو زياد قبول ندارم.گفتم که...تازگيا يه طوري شدم.همه چيزو زيادي آسون مي گيرم.نمي دونم خوبه يا بد.عشق شايد پيچيده باشه ولي اين مدلي نيست...نه؟

در نخستین روز این فصل جدیدی که آغاز کرده اید، فصلی که یک عمر می پاید، در ضمن بیان همه دعاها و آرزوهایم برای آنچه به زندگی توافق می بخشد، می،خواستم به نام یک دوست، نکته ای را یاد کنم که جز دوست - به معنای راستین و بلند آن- هیچ کس شایستگی آن را ندارد که مخاطب آن باشد و گنجایش آن را ندارد که مخاطب آن باشد و تمام حجم بزرگ و حتی لایتناهی آن را در خویش بگیرد.


و آن این است که من به عشق ایمان ندارم و می دانید که چرا و چه می گویم.عشقی که یک زن و مرد جوان را چون جاذبه ای به سوی هم می کشد و چنان نیرومند است که همه پیوندهای دیرین فرد را با همه چیز و همه کس ناگهان می برد تا یک پیوند بماند و همچون باغبانی است که همه شاخه ها را قطع می کند و تنها یکی را می گذارد تا همه عصاره حیات و رویش ریشه را به او بخشد و نیز همه احساس ها را میمیراند و تعطیل می کند و یا در سایه می گذارد تا تنها همین احساس جان گیرد و سراپای وجود را فراگیرد یا تمام اندامهای روح را فلج کند و همه مایه ها و ماده هایی را که تمامی بودن آدمی اند، در خود بمکد عشق نیست؛ عشقه است انسان آن را انتخاب نکرده است. او است که آدمی را انتخاب میکند و او مامور طبیعت است و اقتضای سن و مزاج و نشانه آن که طبیعت میخواهد توطئه ای را که برای دو تن چیده است، آغاز میکند... و نمی گویم این توطئه بدی است. هرگز !کار طبیعت است و خواست خدا همچون دم زدن، آشامیدن و خوردن، کار کردن و خوابیدن و بالاخره زادن و روییدن و جوان شدن و به کمال رسیدن و پیر گشتن و خلاصه قطعه ای از زندگی که ما" سوژه" آنیم و صفتی و حالتی از روح و تن ما که ما هیچکاره آنیم!


و بنابراین "عشق چیزی است مثل سرخک که هر جوانی باید یک بار آن را در زندگی بگیرد"! پس این عشق که آن همه از آن سخن می گویند، بیشتر به شناسنامه ما مربوط است تا خود ما! پس این را عشق نگوییم. جوشش خون بگوییم و انقلاب غریزه و عارضه طبیعت و دیگر همین! پس عشق وجود ندارد.


آری عشق وجود ندارد. این را باور کنید که آنها که نخواسته اند باور کنند، به کفر و تباهی افتاده اند.عشق وجود ندارد؛ موجودی بنام عشق نیست که آدمی در مسیر زندگیش آن را پیدا کند، بدست آورد.عشق را باید ایجاد کرد با همداستانی و همدستی دو دست ماهر و هنرمند و آشنا "ساخت".


عشق وجود ندارد؛ عشق می تواند وجود پیدا کند.عشقی که به ازدواج منجر میشود، جوششی است که در آستانه در فرو می نشیند. ازدواجی که به عشق منجرمیشود! این عشق راستین جاودانه است؛ عشق است. کار خود آدمی است. کدام ازدواج؟ دو دست خویشاوندی که بهم گره می خورند و به پیوند و پیمان آشنایی با هم دست اندرکار آفرینش معجزه شگفتی میشوند که "عشق" نام دارد.

عشق عارضه ای که ناگهان یا اندک اندک بر دو جنس آماده ازواج مستولی می شود، نیست. عشق یک درس ظریف و پیچیده و لغزان و عمیق و آن جهانی است که در تلاش جدی و بازی لطیف میان دو روح هم آشنا و هوشیار و مومن به هم و مومن به عشق آموخته می شود، فرا گرفته میشود و آنگاه آفریده میشود و این زیباترین فرزند یک ازدواج است. در این کلامی که یک کتاب دارد و کتاب سپید و دو شاگرد دارد بی آموزگار هر کدام شاگرد دیگری و آموزگار دیگری، هر یک باغبان دیگری و باغ دیگری که آن "دانه حب" را در دیگری می کارند و در زیر دست نوازش، در پرتو مهتاب و آفتاب فهمیدن و در معرض وزش نسیم های غیبی ای که نام و نشانی ندارد و نمیدانیم از کجا برمیخیزند و پیک و پیغام کجا را دارند، می شکفد و سرمی زند و شاخ و برگ می افشاند و به شکوفه و گل می نشیند و بار میدهد.


هر یک همسر دیگری که آن نطفه خود را که هیچ نیست ،در جنین هستی یکدیگر می نهند و باردار هم می شوند و آبستن عشق. و آنگاه نوزادشان را در آغوش هستی شان می گیرند و تمام عمرشان را لحظه لحظه می کنند و به او می خورانند و تمام بودنشان را تکه تکه می کنند و به لبهای او می سپارند و تمام روحشان را قطره قطره می کنند و به حلقوم او می ریزند تا طفل هر صبح از صبح دیروز بالیده تر و هر شام از شام دیروز سیراب تر بروید و پدر ومادر را روز به روز در خود بمکد و هر دو را ساعت به ساعت لقمه نان کند و جرعه شراب و در هم آمیزد و ببلعد و بنوشد و بخورد تا تمام شوند، تا هر دو در او پایان گیرند، تا دو تا نیست شوند و یکی گردند و "من" و "تو" "او" شوند و آنگاه هر دو در او به سر برند و هر دو از دم او نفس زنند و از چشمهای او ببینند و از حلقوم او بگریند و بخندند و با لبهای او حرف زنند و با پاهای او بروند ودر سینه او بتپند و در رگهای او جاری شوند و در نبضهای او بزنند و اینچنین در "او" زندگی کنند و تنها او باشند و او ودیگر هیچ!و او عشق نام دارد و عشق این چنین زاده می شود و آفریده می شود و حال می توان گفت که عشق وجود دارد و می توان به آن ایمان یافت.


آری دوستان من عشق وجود ندارد ؛عشق را باید ساخت. عشق موجودی نیست که آن را بیابند. عشق یک هنر است باید آن را آموخت و آنرا آفرید. آهنگی ست که با نوازش سرانگشتان دو دست خویشاوند بایدش نواخت. عشق عارضه ای نیست که بر دو بیگانه افتد و آن دو را به سوی هم کشاند؛ غزلی است که دو شاعر آشنا هر یک مصراعی از آن را می سراید.


و من به نام یک دوست شما را دعوت می کنم که از هم امروز که نوروز شما است، این چنگ غیبی را برگیرید و سرانگشت دستهای آشنایتان را که امروز به هم پیوند خورده است، بر روی تارهای نامریی و لطیف آن برقصانید و عشق را بنوازید.
چگونه؟


با تعصب و خلوص. کوشیدن تا هر کدام خود را در مسیر نگاه و احساس مخاطب خویش قرار دهد تا آنجا بتواند همه چیز را در این دنیا همچون او ببیند و بفهمد و حس کند و تنها از این طریق است که یکدیگر را نیز خود به خود می توان فهمید و می توان حس کرد و آنگاه دو دستی که این چنین آموخته ی هم شده اند، آماده آنند که آن چنگ را برگیرند و آن آهنگ را سر کنند.
و من امیدوارم در صف دوستانتان، نغمه های تر این آهنگ را که هر روز زیباتر و دلنوازتر از سرپنجه های هنرمندتان پر میگشایند، بشنوم.

«دکترعلی شریعتی- نیمه شب 25 تیر ماه 1350 »

[Link] [0 comments]