Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Friday, January 27, 2006
دلم را به گردنت می‌آويزم
*۷ بهمن ۸۴


*من و خورشيد

آب؟
بگو آب
و من روی تنت باران ببوسم.

برو!
هرجا که می‌خواهی برو
اما
دورتر از يک نفس نرو.

آتش؟
بگو آتش
و من کف دست‌هام را
روی پوستت شعله‌ور کنم.

کلمات را مثل گلبرگ
زير پای تو می‌ريزم
که راه گم نکنی
و بر کاغذم بمانی.

رحم؟
تو بگو رحم کن
من خدا را بين نفس‌های تو
به التماس می‌اندازم.

ياس به نخ می‌کشم
کلمات را
به گردن تو می‌آويزم
که بوی من
خوابت را حرام کند.

از نديدنت هی می‌ميرم
به اميد ديدنت
هی نو به نو
زنده می‌شوم.


تنها يک ميز برای من بخر
همين
و نان،
جوهرم که تمام شد
مرا هم ببر دلم باز شود
در بازار پرندگان،
بعد بيا روی ميز بخواب
ببين چه داستانی می‌نويسم
از آن ملافه‌ی ‌سفيد
و اندام تو.


چه انتظار بيهوده‌ای است خورشيد
که تو را
به دستانم
هديه نخواهد داد!

بوی نارنج می‌دهی
عشق من!
بهار می‌آيی
يا پاييز می‌رسی؟

حالا که در آغوش منی
شب‌ها مرا می‌فرسايند
که بودنت در دستانم
از خيال به خاطره بدل شود
و مرا در نبودنت تجزيه کنند.

باز عاشقت شدم
داشتم آهنگی گوش می‌دادم
که شبيه موهای تو بود.

مثل يک جعبه جواهر
که در بيابان به دست آدم داده‌اند
نمی‌دانم باهات چکار کنم.


هيچ کس
دگمه‌های مرا
باز نکرده بود
جز تو
که می بستی و باز می‌کردی
نمی‌ديدی دگمه‌ی آستينت
به يقه‌ام دوخته شده
و نگاهت بر لب‌هام.
دال يادم رفته بود يا ميم؟
بوسيدن که يادم نمی رود
عشق من!



*۶ بهمن ۸۴

*... بگذار این‌بار که دیدمت
کاری کنم تا ساعت ديواری‌
برگردد به روز تولد تو
و خدا
پشت دست‌هاش پنهان شود.
.
.
.
تو را خواب می‌ديدم
حواسم اصلاً به خودم نبود.

*... نگذار بروم
جادو کن
سنگ کن مرا
نشسته و تماشاگر تو
آنجا.
.
.
.
خواب
معجزه ا‌ست
تا چشم برهم می‌گذارم
از راه می‌رسی
با همان لبخند.
و تو معجزه‌ای
تا چشم باز می‌کنم
برابرم نشسته‌ای
با همان لبخند.
.
.
.
موسيقی می‌گذارم کف دستم
فوت می‌کنم برات
فقط لبخند بزن
برو کنار پنجره
آمدن مرا تماشا کن
.
.
.
پس چرا نيستی؟
حالا کجا دنبالت بگردم
در اين نيمه‌شب؟
باز می‌چرخم در آغوش تو
خودم هم نيستم
حالا
...
نيستم.

تا حالا مرا ديده‌ای
لب‌هام
تب‌دار و دودل
نه!
هزاردلِ بوسيدنِ نقطه نقطه‌ی تنت؟

* نمی‌شود؟

همين‌جا نشسته‌ام
پشت اين در
از پنجره که نمی‌آيی؟
از همين‌جا وارد می‌شوی
نمی‌دانم کی
اما روزی از همين‌جا
می‌آيی
و من تا همان روز
اينجا می‌نشينم
همين‌جا.

چه فرقی می‌کند
کجا باشم؟
من که جز تو
چيزی نمی‌بينم.

خيال دست‌هات
تنم را
از من گرفته است
گفته بودم؟
.
.
.
نمی‌شود لباس‌هام را
همينجور که تنم است
بپوشانم به تن تو؟
و لباس‌هات را
همينجور که تنت است
بپوشم به تنم؟
می‌شود جوری توی لباس‌ها گير بيفتيم
که برای بيرون آمدن
چاره‌ای جز عشقبازی نباشد؟
نمی‌شود از هر طرف بچرخم
لب‌های تو برابرم باشد؟
می‌شود از هر طرف بيايی
با چشم‌هام ببوسمت؟


می‌چرخم
و باز می‌چرخم
شايد چشم‌هات را باز کردی.
شايد حواست نبود
خواب‌آلود
بوسم کردی باز

باز صورتی می‌بوسمت
با طعم پرتقالی
تو به هر رنگی خواستی
نفس بکش
...
رنگ خدا خوب است؟
يا رنگ ديگری نوازشت کنم؟

* با منطق رويا

اول پرتقال را توی بغلم
پرپر می‌کنم
بعد خدا را توی بغل تو.
اول پرتقال را
لای دندان‌های خودم می‌گيرم
بعد آب پرتقال را
توی دهن تو قورت می‌دهم.
اول دست‌های پرتقاليم را
می‌مالم به لب‌های خودم
بعد لب‌های پرتقاليم را
روی لب‌های تو پاک می‌کنم.
اول دست‌های تميزت را
با لب‌هام
پرتقالی می‌کنم
بعد دست‌های پرتقاليم را
روی لب‌هات تميز می‌کنم.
اول لب‌هام را با پوست پرتقال
خيس می‌کنم
بعد صورتت را با لب‌هام
پرتقالی می‌کنم.
حالا چند تا بوس شد؟
.
.
.
با منطق رويا
در آغوش من خفته‌ای
می‌بينم که خفته‌ای
خدا می‌آيد و می‌گويد:
داری چکار می‌کنی؟
بهش می‌خندم و می‌گويم:
ديدی باز نفهميدی که ما دو نفريم؟

به نگاهت راضی‌ام
به صدات
به بودنت
آنقدر راضی‌ام
که تکه‌های خوشبختی‌ام را
پيدا می‌کنم؛
يک سنجاق سر
يک دگمه
يک آينه
يک پنجره
و يک مرد
که در آغوش تو
خواب تو را می‌بيند...


*چقدر می‌ترسم!
از اين که بايد
تو را به سوی گذشت زمان
بدرقه کنم
می‌ترسم...
.
.
.
می‌بوسمت، و می‌بوسمت
يک بار قبل از اين‌که به خواب روم
می‌بوسمت
يک‌بار وقتی به خواب رفتم.
.
.
.

اگر قرار باشد
هزار بار زندگی کنم
هر هزار بار من
مال تو
.
.
.
اول دست‌هات را جوهری کن
بعد بيا سراغ تنم
بعد هم ببين
دست‌هات را
به کجای تنم کشيده‌ای.
.
.
.
تو
باران تنم کن
و مرا زير پر چشم‌هات بگير
قطره قطره
تو را گريه می‌کنم.

می‌خواهی بروم
لباس‌های خدا را
برات بدزدم؟


*من
تو را
صورتی می‌بوسم

*چشم‌هام را می‌بندم
که خدا فکر کند خوابم
می‌آيم توی بغلت
يا نه
از همان اول می‌آيم.
...
وقتی نگاه کرد
براش زبان در می‌آورم.
.
.
.

من عشق توام
چيز ديگری نيستم
عاشق توام
هيچ چيز ديگری نيستم
نباشی
نيستم.

نه!
تو را با هيچ چيز عوض نمی‌کنم
حتا با زندگی.

اسمارتیزهای آبی را من خوردم
نارنجی‌هاش مال تو
شکلات‌های سبز را من باز کردم
نارنجی‌هاش برای تو
.
.
.
حالا
همه‌اش کتاب
می‌بينم
تو نيستی
دستم به کتاب نمی‌رود
عشقبازی يادم می‌افتد.

ندارم تمام جاده‌ها را پياده گز می‌کنم
پشت پنجره خوابت بگيرد
دلتنگ می‌شوی
يا کتاب می‌خوانی؟
پرواز هم مثل شنا
به جايی بند نيست
دستم را بگير
تو را ياد بگيرم!





از شانه‌هات شروع کنم برسم به دست‌هات
يا از دست‌هات بروم بالا؟
يک وقت نگاهم نکنی!
دستپاچه می‌شوم
لب‌هات را می‌بوسم.

نوشته‌هات را
بزرگ می‌کنم
می‌چسبانم به آينه
که به جای خودم
تو لبخند بزنی.



من؟
من با صدای نفس کشیدنت هم
عاشقی می کنم
حتا اگر آرام و بی صدا
خودم را بگذارم در دست‌هات
و بروم
حتا وقتی از کنارت رد شوم
برای پرت نشدن حواست
بوی تنت را پُک بزنم...

...
اين سه تا نقطه را برای تو گذاشته‌ام
عشق من!
هميشه اينها نشانه‌ی سانسور نيست،
هزار حرف و تصوير و خاطره
در آن خوابيده
مثل من که وقتی نگاهت کنم
سه نقطه بيش‌تر نمی‌بينم
تو
من
و خدا
که از ديوانگی سر به بيابان گذاشت.

*بی تو
بهشت هم نمی‌روم.

*وقتی هستی

هيچ‌کس زودتر از من
لبخند نمی‌زند
به روی تو
حتا بيداری!

تو می‌دانی
از مرگ نمی‌ترسم
فقط حيف است
هزار سال بخوابم
و خواب تو را نبينم.


هيچ‌کس زودتر از من
به باز شدن چشم‌هات نمی‌رسد
حتا خورشيد.

وقتی نيستی
بهانه می‌گيرد
دلم
تلخ می‌شود
سر راه
يک چيز شيرين هم بخر
نان و يک چيز شيرين.

دوستت داشتم
يا بوسم کردی؟

در آينه
گلی بر سينه‌ام
خندان و صورتی
شکفت.
دست‌هام
يادت نيست
کجا حلقه شد؟

کی از بغلم رفتی
که نفهميدم
و از سرما
مردم؟

چتر نداشتم
قطره قطره در خودم
می‌چکيدم.

ديگر دلم در تنم
بند نمی‌شود!
به دادم برس.

برف امان نمی‌داد
می‌سوختی در تب
ملافه را پس زدم
نه برف امان می‌داد
نه آن ملافه‌ی سفيد.

دست‌هام را صليب می‌‌کنم
جلو ميزت
رو به زندگی
و هر چيز سخت.

مصلوب ‌می‌شوم
با تاجی از گل
و رد انگشتانت
تنم را
شيار شيار
شعله‌ور می‌کند.

يک وقت
اشتباهی مرا پاک نکنی!
هر وقت پاک‌کن دستت بود
بگو از روی کاغذت بروم کنار.


وقتی هستی
همه‌ی هستی‌ام را
با لبم
می‌گذارم روی شانه‌هات.

وقتی هستی
نگاهم تاب نمی‌آورد
مثل رنگ
روی تنت شُره می‌کنم.

وقتی هستی
هيچ چيز کم نيست
خدا هم هست آن بيرون
جای پاش هم هست بر برف
چقدر رقصيده بود آن شب!

*دنيای رمان

دلتنگی من تمام نمی‌شود
همين که فکر کنم
من و تو
دو نفريم
دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو.


چقدر دنيای رمان
قشنگ است نيمه شب
کاش ‌می‌توانستم
دست‌هات را بگيرم
و تو را بنويسم
کاش نقاشی بلد بودم.

دوست داشتن تو
زيباترين گلی ا‌ست
که خدا آفريده
گفته بودم؟

آنقدر شوق‌انگيزی
که سجده می‌کنم
تو را
بلند بالای من!
خيال کن از جنس آتشم.

از همه‌ی دنيا که بگذرم
از آغوش تو
چشم نمی‌پوشم

تو
شعر بگو
من تو را می‌نويسم
تو حرف بزن
من مست می‌شوم
سير که نمی‌شوم!


داشتم با خدا
يک‌قل دوقل بازی می‌کردم
تا ديدمت
سنگ‌ها را ريختم توی دامنش
دويدم به سوی تو.


توفان
همه چيز را برده بود
ملافه را کشيدم
که تو را باد نبرد


حالا همه چيز
جزيی از توست
زمين و آسمان و خدا.

اگر خدا نيستی
چرا تکی؟
يگانه‌ی من!

توی شعر بگو
زندگی من با تو
عاشقانه است
تو با دست‌هات
من
و بوسه‌هام.



خورشيد و خنده‌هات
مال من
بهار و بودنت
مال من
دلم را به گردنت می‌آويزم
من و نگاهم مال تو.


*۵ بهمن ۸۴

*در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من
شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي کرد
و خاصيت عشق اين است...


پ.ن: رومنس خونم بالا مي رود کمي! احساس آدم بودن مي کنم.يه آدم تنها..دلم براي خودم مي گيره؛ درد قديمي دوباره برگشته؛ هاها! بدبخت تنها! سر تکون ميدم واسه خودم.


[Link] [4 comments]




Tuesday, January 24, 2006
Ctrl+Q
*۴ بهمن ۸۴

*به زوووووووور بلند شدم بالاخره! چي مي کشن اينايي که چند ماه بستري ن؟ من از يه سرماخوردگي ساده اين همه مي نالم، فکر کنم جاي اونا باشم، مي کشم خودمو!

يه سري CD دارم که هر دفعه يه چيزي ش رو کشف مي کنم.امروز که ديگه يه چيز خيلي باحال پيدا کردم، جون ميده واسه امثال من! : مرورگر TouchNet
لينک مستقيم دانلود
حجم برنامه: 837 کيلوبايت / همون موقع نصب ازتون مي خواد رجيستر کنين.
شماره سريال برنامه:
Name: Registered
s/n: 447072453073

اينجا کلي توضيح داده درباره ي همه چيز.شايد من براي اين سراغش رفتم که اينترنت اکسپلورر م خراب شده ولي از همه عالي تر، اين سيستم Ctrl+q هست:
شما مي توانيد با زدن Ctrl+q در مواقع ضروري مرورگرتان را پنهان کنيد و با تکرار آن مجدداً به حالت عادي برگردانيد. (مثلاً سايتي رو رفتين که نبايد برين.. بعد يکي مياد تو اتاق.. خُب شما چه کار مي کنين؟ هول؟ کامپيوتر رو خاموش مي کنين؟ ريست؟! نه!!! کافيه Ctrl + Q رو بزنين؛ اون وقت همه چيز قايم ميشه ! دقيقاً انگار هيچي نبوده!) با تشکر از اوني که خودش مي دونه :پي


*۳ بهمن ۸۴

*شديداً دارم فکر مي کنم ميخوام چه کار کنم! کاش دانشگاه پيام نور، دولتي نبود لااقل يه ۴-۳ سال ديگه خودم رو ميذاشتم سر کار هرچند ديگه دلم نمياد الکي معطل باشم و ول بگردم.نمي دونم..

*اولين عکس العمل آدما بعد ازسرماخوردگي شديد چيه؟
من کلاس زبان رو تعطيل مي کنم! :پي


*۲ بهمن ۸۴


*داداش کوچيکه CD ِ شاهزاده ي فارس رو گرفته ولي هر کاري ش مي کنم، درست نصب نميشه! بيشتر از ۱۰ بار نصب کردمش، حتي يه بار ويندوز رو دوباره! نصب کردم ولي نميشه.دقيقاً هر کاري هرکي گفت، انجام دادم ولي نميشه.تا طرف از آب مياد بيرون، ريست ميشه! ديگه بعد از ۱۰۰ بار تلاش مستمر گفتم خب نميشه! برو عوضش کن يه چيز ديگه بگير! ولي هنوز نفهميدم چرا اونطوري ميشد ضمن اينکه خيلي بازي جالبي بايد باشه..با اينکه من زياد ديگه اهل بازي کامپيوتري و اينا نيستم ولي ازش خوشم اومد مخصوصاً دو تا صحنه ش که عکسشون رو برداشتم.ميذارم همه ببينن!

*همچنان آخ و اوخ و فين فين و سرماخوردگي!

پ.ن: تحصيل کرده! مگه دکتر قحطه!
پ.پ.ن: دکتر جماعت حرف مفت زياد مي زنه.لابد ميخوان کلي قرص و کپسول بدن ديگه.نميخوام! يا مي ميرم يا خوب ميشم!
پ.پ.پ.ن: من عمراً در آستانه ي ۲۲ سالگي بميرم! سني که از بچگي هميشه آرزوم بوده بهش برسم.نمي دونم چرا.شايد چون عدد ۲ رو خيلي دوست دارم و ۲۲ ميشه ۲ تا ۲ کنار هم..ولي نميخوام بشه ۲۲۲! :دي


*۱ بهمن ۸۴


*در راستاي کم شدن هيجان خونم توي اين چند وقت، تلفن زدم به يه همکلاسي قديمي و کلي تو سر و کله ي هم زديم خنديديم.جالبه که بعد از کلي خنده و نخودچي خورون! و چرت و پرت گفتن، باز بحث کشيده شد به علم و دانش.ديگه آخر بهش گفتم تو رو خدا ولم کنم.ميشينم گريه مي کنما! اونم ديگه هيچي نگفت.حتي نگفت باشه ادامه نميدم.مطلقاً چيزي نگفت.دلم سوخت.نمي دونم چرا! اين روزا همه ي بچه هاي دانشکده و غير دانشکده، هرکسي که به نحوي من رو مي شناسه، شروع مي کنه به گفتن اينکه تو که درست عاليه، رشته ت خيلي رشته ي قشنگيه، چرا ادامه ش نميدي؟ پشيمون ميشي و اين حرفا..يکي نيست بگه من اصلاً کلاً پشيمونم! اگه اونو کسي تونست درستش کنه، اينم مي تونه!

پ.ن: ؟-*

*باز يه کتاب هديه دادم: کنار رود پيدرا ... تکرار يه حس خوب (:

*همه چيز درست ميشه..يه روزي همه چيز درست ميشه..آخه کِي؟ به چه قيمتي؟..باشه..الان ديگه قبول مي کنم.همه چيز درست ميشه؛ يا گند زده ميشه به همه چيز..يا واقعاً خيلي چيزا فراموش ميشه..و خب يه روزي مي رسه که همه چيز درست شده؛ باشه، نگران نميشم.تو ميگي آينده رو مي بيني.هرچند من حرفاي خودم رو هم ديگه باور نمي کنم -چون گاهي اعتبارشون از يه روز هم کمتره!!- ولي باشه..تو درست ميگي.اوهوم..تو درست ميگي.همه چيز درست ميشه.همين الانش هم نگاه کني، خيلي چيزا يه کم بهتر شده.تا تعريفمون از «بهتر» چي باشه البته.ديگه انقدر زل نمي زنم به شومينه، به اون شعله هاي آبي رنگ..هميشه به ياد تو شمع روشن مي کنم، هر نوري، هر شعله اي منو ياد تو ميندازه.تو يعني شمع، يعني ماه، يعني خود نور..هيچ چيز، به سبک من نبود شايد؛ بازم يکي به نفع تو.همه چيز درست ميشه، بازم به سبک تو.شمع روشن مي کنم و زير برفا قدم مي زنم..به سبک تو..مي دونم يه روزي همه ي اينا تموم ميشه؛ شايد حتي فراموش بشه يا لااقل کمرنگ شه.نمي دونم؛ تو هم نگو مي دونستم، مي دونستم؛ تو خودت يه چيزي رو با دستاي خودت خراب مي کني، يه چيزي رو درست مي کني..و بعد ميگي مي دونستم.خودت خواستي.قرار بود ندوني تازه؟ عيبي نداره؛ به خاطر تو عيبي نداره ولي من چيزي رو تضمين نمي کنم.ميام ولي قول نميدم دفعه ي آخر نباشه.اصلاً عيبي نداره عزيز (: من ميخوام تو خوشحال باشي، حالت خوب باشه و همه چيز، رو به راه باشه.الان ديگه همين برام بسه.اگه اين اخرين باريه که با هم برف بازي مي کنيم، نتيجه مي گيرم تو کلي کتک ميخواي.بايد حسابي ادب شي ((: با منم همونطوري خداحافظي کن.حالا شديم ۲ نفر..من و اون..دنيا همينطوريه.مگه نه؟ اخم نکن! اخمو! ميگم اخم نکن.تو دوست خوبي هستي؛ هميشه خوب هستي براي من.شايد بعداً ديديم هميدگه رو..يه زمان ديگه، يه جاي ديگه ي اين دنياي بزرگ -شايدم کوچيک- شايد يه روزي ديديم همديگه رو؛ شايدم نه.. *ـ: مواظب خودت باش/موهات رو هم رفتي خونه، شونه بزن.به هم ريخته! برو به سلامت.زندگي خوبي داشته باشي (:

[Link] [1 comments]




Saturday, January 21, 2006
دلم نمیخواد
*۳۰ دي ۸۴

*انقدر که من اينجا پرچونگي مي کنم، عمراً کسي باور نمي کنه توي خونه يه کلمه هم حرف نمي زنم.مامان اون روز مي گفت مريم! چقدر مي گيري حرف بزني؟..آخه هرچي مي گفت من يا مي گفتم اوهوم..يا با سر اشاره مي کردم نه! يا با دست اشاره مي کردم که نمي دونم! کدومتون باور مي کنين اينو؟ امروز هم که ديگه گلو م حسابي درد مي کنه، عمراً از صبح چيزي نگفتم.حالا عصر که قراره بريم عمه جون رو -که تازه تشريف آوردن- تحويل بگيريم، احتمالاً مجبور ميشم چند کلمه حرف بزنم که نگن فلاني قيافه مي گيره.

*قيمه خيلي دوست دارم ولي وقتي دستپخت خواهرم باشه!

*داشتم فکر مي کردم ترم ديگه من کلي علاف -الاف؟- و بيکارم.يا خونه م يا اگه دانشگاه باشم براي يه کلاس بايد برم و زود هم برمي گردم.حالا که چي؟ نمي دونم!

*اين روياهاي شبانه ي متوالي حتماً يه معني خاصي دارن ولي من مث خنگا شدم، نمي گيرم جريان چيه.چند روزه همه ش يکي از همکلاسي ها توي خوابام هست.توي دانشگاهيم، سر کلاس يا توي محوطه..اول دوره، عد مياد نزديکتر.پيش من ميشينه..حضورش خوبه، خوشحالم مي کنه ولي حرفي نمي زنم يعني چيزي ندارم که بخوام بهش بگم.فقط خوبه که هست، مي تونه بره.من ناراحت نميشم ولي حالا که هست، خب خوبه.اون ولي خوشحاله، مياد نزديکتر مي ايسته يا اگه نشستيم، صندلي ش رو مياره جلوتر، نزديکتر.بعد فکز مي کنم از خودش بپرسم چه اتفاقي داره ميفته؟ چرا انقدر توي خواباي من هست؟ -اون موقع متوجه نيستم که دارم خواب مي بينم، فکر مي کنم بيدارم- بعد فقط نگاش مي کنم، ولي بازم چيزي نميگم.اون مکث مي کنه.انگار داره به حرفاي من که توي دلم ميگم، گوش ميده.انگار اونا رو مي شنوه.بعد صورتش رو مياره جلو، ميخواد جوابم رو يواش درگوشم بگه.من يه لحظه صبر مي کنم.بعد منم سرم رو مي برم طرفش.صورتش کنار صورتم قرار مي گيره.تا مياد بهم بگه، بيدار ميشم!

پ.ن: روياها گاهي ميخوان يه مفهومي رو به آدم برسونن ولي هيچ وقت مستقيماً چيزي رو نميگن.براي همينه که ميگن روياهاتون رو يادداشت کنين؛ تا وقتي تعبير شدن بفهمين معني اون رويا چي بوده.اينطوري کم کم ياد مي گيرين چطور روياهاتون رو معني کنين و اونا رو قبل از اينکه تحقق پيدا کنن، درک کنين.

پ.پ.ن: حس مي کنم يه کم صبر کنم خودم متوجه ميشم.


*۲۹ دي ۸۴

*دوستانی که لطف می کنن لینک میدن یه اسم وآدرسی بذارن لطفاً! من آخه چطوری پیدا کنم شماها رو؟

*باز من سرما خوردم! خونه ي مادربزرگه همه ش خوابيده بودم :دي مث مرده ها! بگو اين چه وضع مهموني رفتنه؟

*یه کار تازه انجام دادم امروز.اگه گفتی؟
بافتنی بافتم! من به عمرم از هنرهای دستی خوشم نمیومده! حتی همه گفتم مثلا نقاشی م خوبه ولی عمرا ادامه ش ندادم.امروز دیدم خاله م یه ژاکت خیلی ناز برای خودش بافته محض سرگرمی.دخترخاله م هم یاد گرفته بود شال گردن ببافه.بعد من گفتم عمرا من این چیزا رو یاد نمی گیرم بس که خنگم! یه بار امتحانش کردم.اونم برای درس حرفه و فن مجبور بودم دیگه.

بعد اینا خندیدن گفتن بابا کاری نداره که! برام جالب بود ببینم واقعا می تونم یاد بگیرمش یا نه چون من هیچ وقت نمیگم کاری رو نمی تونم انجام بدم! همه کار می تونم! انجام بدم.برای همین از دستش گرفتم و سعی کردم یادم بیاد.باورم نمیشد.کاملا یادم اومد.چند ردیف هم بافتم.اشتباه هم کردم ولی تونستم ببافم.خوبی این کارا اینه که لااقل به اندازه ی تموم شدن بافتنی ه سرت گرمه.انگیزه هم داری برای زنده موندن! جدی میگم.قدیمیا درسته که خیلی سر خیلی چیزا سختی می کشیدن و خیلی کار می کردن ولی عوضش مث دیوونه های روانی نبودن :دی چون وقتی برای فکرای الکی و حرص خوردن نداشتن.سرشون گرم بود حتی وقتی که سرگرمی شون بافتنی بافتن و آشپزی بود.من حال این کارا رو ندارم.همه چیز رو آماده می خرم ولی امروز خوشم اومد از بافتنی.تا از سرم نیفتاده برم یه کار مفید! یاد بگیرم.آشپزی که بلد نیستم! اخلاق هم که ندارم.زبونم هم که درازه.لااقل بافتنی بافتن یاد بگیرم ((:

پ.ن: جای سارا خالی!

*بزرگترین مشکل این روزهای من حل شد! :دی

*دلم هيچي نميخواد..
دلم نميخواد بشينم اينجا و حظ کنم از اينکه تو چقدر بيشتر از من مي دوني.
دلم نميخواد اسمت برام تازگي داشته باشه.
دلم نميخواد يه عصر پاييزي بهت اعتماد کنم و کلي برات از سردرگمي هام بگم.
دلم نميخواد روزي صدبار چک ميل کنم و هي فکر کنم يعني الان جواب دادي؟
دلم نميخواد بهت بگم عيدت مبارک، تولدت مبارک، دوستي مون مبارک.
دلم نميخواد برات خريد کنم.
دلم نميخواد يه بعد از ظهر تابستوني بدو بدو بيام خونه، کلي آنلاين با هم دعوا کنيم.نميخوام آخرش براي ديوونه بازي هات ازم اجازه بگيري و بوسم کني.
دلم نميخواد کارها رو بسپارم دست تو و خيالم راحت باشه.
دلم نميخواد به من بيشتر از بقيه اعتماد کني.
دلم نميخواد بهم بگي دوستم داري.
دلم نميخواد ساعتها با هم حرف بزنيم، نميخوام صدبار پشت هم اسمم رو بگي.نميخوام هي بگي دوستت دارم، نميخوام بگي تو خيلي خوبي.
دلم نميخواد هميشه حس کنم دو نفرم.نميخوام هرجا ميرم، تو باهام باشي.
دلم نميخواد يه روز ببينيم عاشق هم شديم، نميخوام ساعتها تو بغلت گريه کنم و تو سعي کني آرومم کني.
دلم نميخواد چشمام رو ببندم و فکر کنم تو الان کجايي، داري چي کار مي کني.
دلم نميخواد اون لبخند محو رو مدام توي عکست ببينم.
دلم نميخواد تو همه جا باشي، همه کس باشی.
دلم نميخواد زود زود دلم برات تنگ شه.
دلم نميخواد یه روز با هم دعوا کنیم.نمیخوام مجبور شم باهات قهر کنم.
دلم نميخواد به هیچ کس حسودی کنم.
دلم نميخواد بگی وادارت کردم حرفایی رو بهم بزنی که حتی توی دلت هم به کسی نمی گقتی شون.
دلم نميخواد بگی تو رو به جایی رسوندم که کارایی بکنی که به عمرت نکردی.
دلم نميخواد همه چیز رو بزنم بشکنم.
دلم نميخواد منو بشکنی.
دلم هیچی نمیخواد.
دلم تو رو هم نمیخواد.
دلم حتی یه رویای ممکن هم نمیخواد.
بس کن!
ساکت باش!
چیزی نگو..قسم نخور.
من هیچی رو باور نمی کنم.نمیخوام چیزی بدونم.
دلم هیچی نمیخواد.
دلم تو رو هم نمیخواد...


*ضريب هوشي مردم کشورهاي مختلف و رابطه ش با نژادها.. کپي رايت

*چشماتو بببند و آروم ده بار پشت سر هم و زیر لب بگو ... مُرد مُرد مُرد مُرد مُرد...


*... كه ديگرمرده اي.... براي من مرده اي !


*...نه تو به قولت عمل کردی نه من ...

*.. بیچاره!
از عشق می ترسی؟
.
.
.
توی کامپیوتر
خط آدم ها یکی است
نه می بینیشان
نه می شنوی
چطور عاشق شدی
احمق؟!
.
.
.
دکمه خاموش را بزن
دمپایی هایت را پرت کن
پابرهنه تا کنار پنجره
بدو ...
نه!
پرواز کن ...

*تختخواب مکان مناسبي است براي ملاقات کساني که فکر مي کني دوستشان داري، آن هم يک ملاقات خيلي نزديک، ... خيلي خيلي نزديک... ، و نزديکتر.
لبهء پتو مرز مناسبي است بين يخبندان حرفها و نگاهها و داغي سوزنده ي پوست بقيه ي اعضاي بدن.
روبرو جهت مناسبي است براي خيره شدن، به قصد تظاهر به بي ميلي.
کتاب وسيله ي مناسبي است براي چشم پوشي، وقتي که در چشمهايت بي صبري برق مي زند.
خاموشي وضعيت مناسبي است براي چراغ خواب، براي تصويرهايي که ديگر نمي خواهي در حافظه ات ثبت شوند.
سکوت آهنگ مناسبي است براي پس زمينه، وقتي تمام حرفهايت خطرناک هستند؛ ممکن است شب را منفجر کنند...
و بالاخره انگشت شست پاي راست عضو مناسبي است که مي توان با آن مچ پاي ديگري را لمس کرد، تا شايد بالاخره انتظار تمام شود.

رويا سرزمين مناسبي است براي زندگي کردن، وقتي که هيچ توجيهي براي واقعيت نداري ...

*می آيی؟


*۲۸ دي ۸۴

*از اصطلاح «به گروه خوني م نمي خوره» خوشم نمياد..قشنگ نيست اصلاً.هيچ وقت نميگم ش.بعضي چيزا به آدم نمي چسبه.ديدي؟

*یکی از بچه ها می گفت چند وقته موقعی که باهات حرف می زنم یا یادت میفتم همه ش تصویر یه پرتقال نارنجی رنگ میاد توی ذهنم.نمی دونم چرا..خیلی برام جالب بود.خب پرتقال میوه ی مورد علاقه ی منه.مزه ش هم نباشه از شکل گرد و نارنجی رنگش خیلی خوشم میاد.خیلی وقتا حوصله ندارم بخوام میوه بخورم ولی خوشم میاد چند ثانیه یه پرتقال گرد نارنجی رو تماشا کنم..جالب بود.مرسی که گفتی.بزرگترین مشکل این روزهای من همین حوصله نداشتن برای پرتقال خوردنه!

*زندگينامه ي سهراب سپهري رو نمي دونم ولي چيزي که توي ذهنمه، يه فضاي باز روشنه، با کلي شعر، با ابرهاي آبي و سفيد، با سبزه، با گل، با نور: خوشا به حال گياهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روي شانه ي آنهاست...

*بلاگ جونم تولدت مبارک *-:

*دقيقاً امروز فهميدم «از خستگي مردن» چطوريه!

*توي خيابون، يه رديف چراغ بود، چراغاي نيم دايره ي زرد..يهو يه دختره تقريباً جيغ کشيد: واااااي! ماه رو ببين.. منم بي اختيار برگشتم ببينم ماه چي شده! ولي نديدمش! بهتر نگاه کردم.وااااي! ماه دقيقاً شکل يکي از اون چراغا شده بود.نيم دايره ي زرد٬ با لکه هاي کرم رنگ.باورم نمي شد.

*يخخخخخخخخخخخ زدم!

*امروز آخرين امتحان بود.توي راه همينطور که مثلاً داشتيم درس مي خونديم، اون دو تا -دوستام- کلي استرسي شده بودن.من اصولاً آخر روحيه م! خب اول امتحان رو بديم، بعد اگه افتاديم کلي وقت داريم واسه ماتم گرفتن :پي ياد خاطرات پارسال افتاديم.اون موقعي که داشتيم رو دستامون تقلب مي نوشتيم.من خودم کلي درس خونده بودم ولي ديگه اسم هاي علمي رو واقعاً قاطي مي کرديم خب! ((: امروز هم جالب شد.کلی زحمت کشیدم یه فرمول حفظ کردم.بعد رفتم با یکی از بچه ها چک کنم ش.گفت اینو روی دست من می نویسی؟!! گفتم باشه.آستینش رو زدم بالا و براش نوشتم -یه کم بالاتر از مچ- گفتم کف دستت رو یه وقت استاد می بینه.حالتو می گیره.بعد یکی دیگه گفت برای منم می نویسی؟ برای اونم نوشتم.صحنه ی خنده داری بود.جالب ترش اینکه کلاس واقعا خیلی سرد بود.دستکش هام رو دستم کردم.خوشحال شدم که تنها فرمولی که همراهم بود رو بالای مچم نوشتم نه کف دستم! استاد فکر می کنم ته کلاس بود اون موقع.کلی هم زحمت کشیده بود چند سری سوال نوشته بود..یعنی سوالا یکی بود.فقط جاهاشون رو چند مدل جا به جا کرده بود.بچه ها تعریف کردن که روز قبل اومده سر جلسه ی امتحانی که اکثر بچه های ما بودن -من نبودم- و نگاه کرده ببینه کی نزدیک کی نشسته.امروز خودش بخ نوبت صدا می زد و می گفت شما اینجا بشین..شما اونجا بشین! آخرش بود دیگه.

می گفتم..دقیقاً فرمول رو یادم بود ولی گفتم چک کنم غلط نباشه! همینکه چک کردم و لبخند زدم که ایول یادمه! دیدم استاد بالای سرمه.اصلا خودمو ناراحت نکردم.اونم چیزی ندیده بود :دی از من بدتر هم بود.کناری م که همه ش رو با من چک می کرد.اون طرفی هم می گفت ((((: می گفت مریم! مریم جون! برگشتم نگاش کردم.گفت جون مادرت! قربونت برم! اینو به من بگو.کلی خندیدم.گفتم خدا نکنه.چیو میخوای؟ همه ی تست ها و جواب همه ی مسئله ها رو ازم پرسید.براش هم توضیح دادم که من هیچ کدوم رو مطمئن نیستما..ولی روی حساب اینکه همیشه من نمره هام بد نمیشه باور نمی کرد فکر کنم! حالا بعدا مطمئن میشه!


*۲۷ دي ۸۴

*آخرين امتحان، هميشه شکل مرگه! مي ميرم وقتي قراره براي آخرين امتحان درس بخونم مخصوصاً اينکه استادش، دکتر فرداد باشه!


*۲۶ دي ۸۴

*يه روز خوب: بدو بدو رفتم دانشکده.امروز تحویل پروژه بود.همینکه استاد راضی شد امتحان نگیره خودش عالی بود! کلی خوشحال بودم.نه به خاطر امتحان! همینطوری کلا خوشحال بودم.کلی راه رفتم که فقط انرژی م کم شه.داشتم می ترکیدم بس که انرژی داشتم! کلی تو سر و کله ی بچه ها زدیم و خوش گذشت.بعد از 4 سال تازه رفتارمون نرمال شده.البته چون آخراشه اینطوریه وگرنه فکر نمی کنم کسی متحول شده باشه.در کل ناراضی نیستم.دانشکده یه خوبی داره لااقل: خوشگله..خوش می گذره..سر آدم -یه جور خوب- گرم میشه.اینکه شد 3 تا!

*یکی از بچه ها -مهمان هم هست- همه ش سر همه چیز حرص می خوره.به این خانوم استاده هم زیادی حساس شده و هر حرفی ش رو به بدترین چیز ممکن معنی می کنه واسه خودش.امروز هم داشت نقشه رو نشون می داد و حرص می خورد می گفت کاش به استاد نگفته بودم برای کشیدنش از کسی کمک گرفتم.
گفتم اتفاقا کار خوبی کردی.هم راستش رو گفتی هم می بینه که سعی کردی یاد بگیری ش.اگه یه کار خوب رو تحویل می دادی و می گفتی خودم انجام دادمش خیلی تابلو بود دیگه.استاد می دونه چیزی بهمون یاد نداده عملا.. ولی اون به حرفای ما گوش نمی کرد.همه ش نقشه رو می دید و حرص می خورد.منم از دستش گرفتمش..جلوی چشمای خودش پاره ش کردم و خرده ها رو -که 4 تا تیکه بود- پرت کردم توی هوا.

همه تشویق کردن -سیستم جهنم- ولی اون می گفت وای! اگه استاد از اینجا رد شه و اینا رو ببینه چی؟ گفتم اصلا نمی تونم تصور کنم چطور چیزی حتی به ذهنت می رسه؟ (((: ولی دیدم تا آخر عمرش میخواد نگران این مسئله باشه و حرص بخوره.داشت سعی می کرد از دست خلاص شه و بره خرده هاش رو جمع کنه! گفتم تو دست به اینا نمی زنی..گفت نه! نمیشه! می ترسم ببینه! دیدم داره اذیت میشه.گفتم من خودم برشون میدارم..واقعا تا کسی نخواد چیزی رو یاد بگیره به زور نمیشه یادش داد!

[Link] [2 comments]




Monday, January 16, 2006
جملات قصار زنبور عسل
*۲۵ دي ۸۴

*يکي از تفريحات سالم من، سخنراني کردن روي انسرينگ تلفن خونه ي مريم ايناست! هرچي دلم بخواد ميگم:دي امشب هم بهش گفتم مارکوپولو! نمي دونم چه م شده بود.يه بند يا سرفه مي کردم يا هي گلو م رو صاف مي کردم.تندتند هم مس گفتم ببخشيد! اونم مي گفت آخي! خب برو آب بخور.منم در يک اقدام به ياد ماندني گفتم من آب دوست ندارم! اون مسخره هم شروع کرد هرچي خوراکي يادش ميومد جاي آب به من تعارف کرد.آخريش هم کافي شاپ بود!! :دي

*۹ فصل اول ۱۱ دقيقه رو خوندم.ترجمه ش روي نت هست.حالا بقيه ش رو ميخوام!! ميخوام! ميخوام! (مث بچه ها که پاشون رو مي کوبن زمين!)

*۳ تا جمله -از نوع قصار!- شنيدم درباره ي خودم:
۱.مرسي! که به فکر هستي هميشه.
۲.من هيچ وقت نتونستم مث تو راحت بنويسم! نوشتن برات فکر کنم از حرف زدن خيلي راحت تره.
۳.عشق رو از تو ياد گرفتم.

پ.ن: تحريفها لازم بود.اعتراض وارد نيست!
پ.پ.ن: کامنت هاي خصوصي رو با ميل بفرستين.اين حناي <کامنت ناشناس> ديگه رنگ نداره :پي

*اول به خودت بگو چي بايد باشي.بعد کارايي رو لازمه، انجام بده.


*First say to yourself what you would be; and then do what you have to do.

Epictetus


*براي انجام دادن کاراي بزرگ، نه تنها بايد عمل کني بلکه بايد روياپردازي هم بکني.نه تنها بايد نقشه بکشي بلکه بايد باورشون هم داشته باشي.


*To accomplish great things, we must not only act, but also dream;
not only plan, but also believe.

Anatole France


*مرد موفق کسي هست که مي تونه بنيان شرکتش رو روي آجرهايي بسازه که ديگران به طرفش پرت مي کنن.


*A successful man is one who can build a firm foundation with the bricks that others throw at him.

David Brinkley


*براي من، هدفها راه هاي توي نقشه ن که به سوي زندگي اي که ميخوام.بهم کمک کردن کارايي رو انجام بدن که هميشه فکر مي کردم ناممکن هستن.


*For me, goals are my road map to the life I want. They have helped me accomplish things I once thought were impossible.

Catherine Pulsifer



*زنبور عسل

مي دونستي طبق يه نظريه ي ايروديناميک، زنبورها نبايد بتونن پرواز کنن؟
با توجه به اندازه ي زنبور، وزن و شکل بدنش، در رابطه با اندازه ي کلي بدنش ميشه گفت که پرواز کردن زنبور غيرممکنه.زنبور عسل، بي خبر از تئوري هاي تکنيکي ادامه ميده، پرواز مي کنه و هر روز عسل مي سازه.

بايد از زنبورعسل چند تا درس بگيريم:
اول از همه اينکه اگه زنبورعسل به سايز خودش نگاه مي کرد، بايد به خودش مي گفت بدن من براي بال هام خيلي بزرگه.براي همين من نمي تونم پرواز کنم.
اگه به وزنش نگاه مي کرد، بايد مي گفت مي زيادي سنگينم.غير ممکنه بال هام بتونن منو بلند کنن تا بتونم کاري رو که براي خلق شده م، انجام بدم.
اگه به طرح هاي روي بدنش نگاه مي کرد، بايد مي گفت فراموشش کن.از نظر علمي محاله بتونم انجامش بدم.

زنبور عسل از ناممکن ها بي خبره.نمي تونه بگه نمي تونم چيزي رو که بايد، انجام بدم.اون جلوي چيزايي که ميگن «تو بايد يه بازنده باشي» مي ايسته.
به خودت نگاه کن.يه موجود رقت انگيز نيستي؟ بيش از حد قاچي.اندامت تاسف آوره و اين قدرت رو داري که فکر کني ميخواي پرواز کني.فکر مي کني اندازه ي يه زنبور عسل هستي؟ اين طرز نگرش نمي تونه کار ذهن يه زنبور عسل باشه.اون نمي دونه که نمي تونه پرواز کنه.

حالا بهانه ت چيه؟ کي يا چي داره فرياد مي زنه که ناممکنه بتوني کارايي رو کي ميخواي، انجام بدي؟ کِي ميخواي به صورتشون نگاه کني و بگي: منو ببين.به همه ي اينا غلبه مي کنم.باور دارم که مي تونم پرواز کنم.

اهميتي نميدم کي يا چي بهت ميگه که نمي توني.با خدا همه چيز ممکنه.وقتشه که ناممکن هاي انسان رو تبديل کنيم که ممکن هاي خداوند.



*The Bumblebee
By Anthony N. Wade

Did you know that according to a theory of aerodynamics that the bumblebee should be unable to fly?
The bumblebee's size, weight, and shape of its body, in relationship to its total wing span, flying is technically impossible.
The bumblebee, being ignorant of the technical theory, goes on and flies anyway and makes honey everyday.

You and I need to take a few lessons from the bumblebee.
First of all, if the bumblebee were to look at its size, it would say "My body is too big for my wings, for that reason
I am not able to fly."
If it looked at its weight, it would say, "I'm too heavy, it is impossible for my wings to create enough lift for me
to do the job I was created to do."
If it looked at the contour of its body it would say "Forget it, it is scientifically impossible for me to do this."

My friend, the bumblebee is totally unaware of the impossibilities that say it can't do what it does, day after day.
It goes against all the odds that say, "You should be a failure." "Look at you; aren't you a pitiful looking thing?
You are overweight, your body is in pathetic shape; and you have the nerve to think you are going to fly.
" Who do you think you are a bumblebee? This kind of view never comes across the mind of a bumblebee.
It doesn't know it's not supposed to fly.

Now, what's your excuse? Who or what is screaming at you that you can't possibly do what you desire to do?
When are you going to look them in the face and say, "Watch me! I will overcome these odds, I believe I can fly."
I don't care who or what is telling you that you can't, with God all things are possible.

Its time to make man's impossibility, God's possibility.







[Link] [1 comments]




Sunday, January 15, 2006
اتاق آبی
*۲۴ دي ۸۴

*قالب بلاگتون رو خودتون بسازين!

*دي ۴ تا مناسبت خوشگل داره:
۶ دي تولد مريمه!
۲۴ دي تولد سارا ست!
۲۵ دي تولد فاطمه س!
۲۸ دي تولد بلاگمه!

پارسال که با مريم دوست شدم، ازش پرسيدم تولدش کِي هست و قرار شد -با خودم- که يادک بمونه.مشکل اينجا بود که اون گفت ۶ دي و من ۱۶ دي يادم موند! حدوداً ۳-۲ هفته پيش که داشتيم با هم حرف مي زديم، گفت اون روز که تولدم بود... گفتم؟ کِي؟ مگه پس فردا نيست؟ گفت نه! ديروز بود! منو ميگي! کلي وا رفتم.گفتم نه! حالا بايد دوباره يه سال منتظر بمونم.چه خنگم من! اشتباه يادم مونده بود.اونم کلي بهم خنديد.حسابي ضايع شدم :دي

ديروز تلفن زدم به سارا که تبريک بگم بهش و ببينم فردا مياد دانشگاه يا نه -که ببينم کادوي تولدش رو ببرم با خودم يا نه- و خب خواب تشريف داشت.کلي هم خوشحال بود! که فردا امتحان داره :پي البته حق داره.بعضي امتحانا خيلي .. انتقام ن بيشتر! گفتم اميدوارم تو امسال فارغ التحصيل بشي که ديگه سال بعد، موضوع نداشته باشي واسه نق زدن.هرچند مطمئنم يه چيزي پيدا مي کني هميشه.خودشم تندتند منو تائيد مي کرد :دي

فاطمه ولي يه چيزي تو مايه هاي خودمه.يه زماني بود که سايه ي همديگه رو با تير مي زديم ولي حالا ديگه نه.۳-۲ سالي ميشه کشف کرديم همديگه رو! خوشحال شدم که خوشحال شد (:

اميدوارم تولد بلاگم رو ديگه قاطي نکنم! :دي

*توي قطار -مترو؟ :دي- يکي رو به رو م نشست که بلافاصله شناختمش! از بچه هاي دوران دبستان -من دبستاني هم بوده م؟- بود.گفتم زهرا! يه کم منو نگاه کرد.خيلي جاخورده بود.گفتم مگه تو زهرا نيستي؟ گفت چرا! گفتم خب پس چرا اينطوري نگام مي کني؟ منو يادت نمياد؟! تازه يادش اومد.اونم اسمم رو يادش بود.البته ما همون موقعش هم حرفي نداشتيم با هم بزنيم چه برسه با الان ولي کلاً جالب بود.ديگه يه کم سوال کرد درس مي خوني و چي کار مي کني و اينا..يه کم باهاش شوخي کردم يخ هاش باز شه..هرچي تعارف کردم چيپس نخورد! و..همين ديگه...

پ.ن: خدا منو از چيپس سير کنه!

*مرسي براي کامنتها...ناهيد عزيز و دختر آفتاب...کاش يه آدرس ميذاشتين از خودتون لااقل!


*۲۳ دي ۸۴

*به جون خودم، من اونقدرا هم علم غيب ندارم.لطفاً هرکي مياد کامنت ميذاره، لطف کنه اسمش رو هم اون پايين بنويسه.همه بي نام و نشان کامنت ميدين.من که نمي تونم همه ي ايميل ها و آدرس بلاگها رو حفظ باشم و همه رو از روي يه کلمه حرف، شناسايي کنم! جون هرکي دوست دارين، معما طرح نکنين.

*لطفاً به همين بلاگم لينک بدين.آدرستون رو هم بنويسين که منم بتونم لينک بدم.مرسي (:

*نايس ممريز؟ سو وات؟

*۲۲ دي ۸۴

*چند شبه تا ۴-۳ بيدار مي مونم.ديشب براي اتوکد.شب قبلش هم براي <کنار رود پيدرا...>..چون اون يکي ترجمه هه رو دوست نداشتم، هيچي ش يادم نمونده بود.آخراش که داشت مي نوشت همه چيز رو، منم باهاش گريه مي کردم.دقيقاً داشتم باهاش گريه مي کردم.براي خودم هم جالب بود خيلي.کم البته.در حد چند قطره اشک که فقط چشمام رو خيس کنه..از هيچي بهتره.هنوز کاملاً از سنگ نشدم..ولي آخرش خيلي..نمي دونم..فکرش رو نمي کردم (:

*۲۱ دي ۸۴

*اتاق آبي

ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.

در رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهايانيسم جاوا است . به جاي mordaها در جهات اصلي نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند . و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است. هيچ كس اطاق آبي را نكشت .
در بوديسم جاي Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم. رنگ آبي در جنوب بود. اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود . يك جا در هندوبيسم و يك جا در بوديسم. رنگ سپيد را در شمال ديدم، اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد بود . چه شباهتهاي دلپذيري ، خانه ما نمونه كوچك كيهان بود ، نقشه اي cosmogoniqueداشت. در سيستم كيهاني dogonهاي آفريقا ، جاي حيوانات اهلي روي پلكان جنوبي است ، طويله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زياد بود ، گنجي در كار نبود ، من هميشه برخورد با مار را از پيش حس كرده ام. از پيش بيدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. مي دانم كه هيچ وقت از نيش مار نخواهم مرد.
در ميگون ، يادم هست ، روي كوه بوديم ، در كمر كش كوه مي رفتيم. يك وقت به وجودم هشداري داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر پيچ به ماري مي رسيم ، آن كه جلو مي رفت فرياد زد : مار. و يك بار ديگر ، در آفتاب صبح ، كنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم . نگاهم بالاي زرينه كوه بود ، از زمين غافل بودم ، به تماشا مكثي داده شد . پيش پايم را نگاه كردم : ماري مي خزيد و مي رفت. كاري نكردم ، مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپيونديم. يك mantra از آتار و اودا بخوانم. و يا بگويم : Nalla Pambou .

در همان خانه كاشان ، كه بچگي ام آنجا تمام شد ، خيلي مار ديده ام. يك روز نزديك اطاق آبي بودم، گنجشكي غوغا كرده بود ، سرچينه بلند خانه كه از گلوله هاي هواخواهان نايب حسين روزن روزن بود ، ماري مي خزيد، به لانه گنجشك سر زده بود ، بچه گنجشك را بلعيده بود ، خواستم تلافي كنم ، تير كمان دستم بود ، نشانه گيري ام حرف نداشت . اما هر چه زدم نخورد. و مار در شكاف ديوار تمام شد ، در يك اسطوره ، مال Earaja ها ، ماري به شكارچي تيرهايي هديه مي كند كه هرگز به خطا نمي رود ، دقت در نشانه گيري مديون مار است . bina كه شكارچيان كارائيب و آرداك و وارو با خود دارند ريشه در خاكستر مار دارد. نبايد به روي مار نشانه رفت.

آن همه مار ديدم ، هرگز نكشتم ، نتوانستم ، زبگفريد اژدها كشته بود ، نزديك ننده ، زير درختهاي توت ، يك مار جعفري ديدم ، ايستادم ، نگاه كردم تا لاي علف ها فراموش شد ، اما چيزي كه نديده بودم ، يك روز نزديك سر طويله ، ديدم : دو مار به هم پيچيده ، نقش سنگهاي Nagakkal ، استعاره اي از معنويت آميزش بارور ، Mercure خواست دو مار رزمنده را سوا كند ، چوبدست طلايي خود را ميانشان انداخت ، بي درنگ هر دو آرام و هماهنگ دور چوبدست پيچيدند ، انگار هر مس ، در سرزمين قصه ساز آركادي ، با چوبدست خود دو مار را از هم سوا كرد ، جرات كشتن در ترس من گم بود ، من بچه بودم ، هركول ده ماهه بود كه با هر دست يك مار خفه كرد ، من هركول نبودم ، خواستم با تركه اي كه دستم بود جفت را بكوبم ، ترسيدم : اگر ضربه من نگيرد ، آن وقت چه مي شود ، انگار صداي آكريپا بلند بود ، Cornelius Agrippa گفته بود : " مار با يك ضربه ني مي ميرد ، اگر ضربه دوم را بزني جان مي گيرد . دليلش چيزي نيست مگر تناسبي كه اعداد ميان خود دارند " شايد با يك ضربه نمرد ، فضيلت تعداد تا كجا بود ، من امروزي از دانش سري اعداد چه دور افتاده ام ، مصريها و مردم كلده آن را بسط دادند ، چينيها شناخت عميقي از آن داشتند .

دويدم تا اطاق سر حوضخانه در آن طرف باغ ، عموي كوچك را صدا كردم ، تفنگ دولول سر پر خود را برداشت و با من تا سر طويله دويد ، مارها را ديديم ، عمويم نشانه رفت ، عمويم معني دو مار به هم پيچيده را بلد نبود ، نه از اساطير خبر داشت ، و نه تاريخ اديان خوانده بود ، در چارديواري خانه ما لفظ Ahimsa يا معادل آن بر زبان نرفته بود ، قوس قزح كودكي من در بيرحمي فضاي خانه ما آب مي شد ، عمويم نمي دانست كه برخورد با دو كبراي به هم آميخته براي هندوي جنوب چه معني بلندي دارد ، تا ببيند خود را كنار مي كشد ، دستها را به هم مي پيوندد، زانو مي زند ، و دعايي مي خواند . هندي آميزش دو حيوان را گرامي مي دارد. به همان شكل كه همزيستي انگل وار پاره اي از گياهان را ازدواج
مي شمارد ،در آتارداودا . اشوتا انگلي سامي مي شود تا تولد يك فرزند نرينه هست شود ، در مهابهاراتا ، pandu دچار لعنت شد و در هماغوشي از پا درآمد . چون غزال به جفت پيوسته اي را كشته بود ، عمويم اينها را نمي دانست .

نمي دانست كه اگر در اسطوره ميسوري عليا مار ريشه دو درخت را نمي جويد . دو درخت ، پدر و مادر مردمان ، نزديكي نمي كردند و آدم درست نمي شد. از رابطه مار و آب و باروري خبر نداشت ، نه به چشم اهل هند نه به ديده بوميان آمريكا و ... نخوانده بود كه در كيمياگري دو مار به هم پيوسته گوگرد و جيوه اند. در راه خلق كيميا،
كه يونانيها به مار نيروي شفابخش نسبت مي دهند ، ليگورها با مقايسه مار و جويبار به rite باروري فكر مي كنند ،ourouboros ، مار سر به دم رسانده ، زندگي بي فساد معني مي دهد ، نو آغازي هميشگي همه چيز ، در قصه غريق افسانه فرعوني مار است كه دريانورد مغروق را نجات مي دهد ، مار بزرگ درخت Hesperides را پاس مي دهد. كبرا درياي Acvzttha است.

عمو گوته را نمي شناخت ، مار سبز را نخوانده بود ، خزنده اي كه سنگ هاي طلايي مي بلعد ، و تابان مي شود . و چهارمين راز را براي پيران فانوس افشا مي كند .وقتي كه زندگي اش را نثار مي كند ، تنش بدل مي شود به جواهر تابناك ك خود پل مي شود . و نه اين افسانه sologne را كه در آن همه ماران سرزمين هر سال گرد مي آيند تا الماس بزرگي بسازند كه رنگ هاي قوس قزح را باز مي تابد. از "مار آتشين" هم حرفي نشنيده بود . و نه از كوندالي ني كه آتش مايع است ، و مار است. نيروي كيهاني نهفته است كه يوگا بيدارش مي كند . و جايش دايره كل است . انگار نيمي از هجاي Om. عمو با نام قبالا بيگانه بود هم با معني مار در احاديث قبالا.

عموي من به مسير Nadi ها. به yi-king به Tai-ki نگاه نكرده بود تا بداند براي نمايش حركات موجدار، خزش مار چه سرمشقي است . به روي حيواني نشانه رفته بود كه مسيح مروجين خود را وا مي دارد از او سرمشق بگيرند ، آن كه اهل باطن است بايد پوست بيندازد تا فرزند خرد شود ، كاش خبر داشت كه دانشمندان مصري در برادري مار همسازند ، و اين كه مار در دانش occulte قرون وسطي چه مقامي دارد.
عمويم به اين حرفها كاري نداشت ، با تفنگ ساچمه اي خود نشانه رفت ، سر يكي از مارها از تن جدا شد ،مار ديگري سوا شد و پا به فرار گذاشت. و از در سر طويله به صحرا گريخت. Tiresias با عصاي خود دو مار به هم خفته را كوفت و خود به زن بدل شد ، عمويم نشد.
لاشه را برديم پاي درخت توت شميراني چال كرديم. سال بعد ، درخت غرق ميوه بود ، در باغ ما ، هر وقت ماري كشته مي شد ، سهمي به درختي مي رسيد ، نيروي مار در تن گياه مي دويد ، اين اعتقاد از راه دور مي آمد ، ميان مار و باروري پيوند است . به چشم دراويدي ، زن اگر ناز است ، در زندگي پيشين كبرا كشته است. Nagakkal را در پاي Ficus religiosa مي گذراندند. مكان را بارآور مي كند. و زنان نازايي را كه به آنجا روند ، نقش سنگي دو كبرا mana ي بارور كننده شير درخت را نيرو مي دهد . mana زن را بارور مي كند . در Telougou جفت جنين گاو را پاي درختان ميوه چال مي كنند ، در اويدي ها جفت جنين گوساله را به شاخه درخت بانيان مي آويزند تا گاو مادر شير داشته باشد و باز هم زاد و ولد كند . غايت اين كار ، كه يك rite جادويي است . به چنگ آوردن rasa است.
انرژي كيهاني ذيره در آب ، و منشا باروري ، آنچه در لوتوس است كه خاستگاه جهان زندگان است.

مادر در اطاق آبي مار ديد ، در اساطير Huarochiri زن مرد توانگري به نامAnchicocha تن به زنا در داد. پاداش گناه اين شد : ماري در خانه زيباشان مقام كرد. نه ، مادر من پاك بود. و هميشه پاك ماند. مادر مي توانست مثل Renuka با دستهايش آب براي شوهر ببرد. به شوهر وفادار بود :آب در دستهايش جامد مي شد . مادر دشمن مار بود : مار را بايد كشت . حرفش كفر آميز هم مي شد : خدا بيكار بود اين جانور را خلق كرد ? مادر ،كه نواده لسان الملك است . زبان آداب مذهبي و اساطير را بلد نبود. از pradakshina حرفي نشنيده بود ، برايش نگفته بودند كه زن هندي شير و تخم مرغ و موز براي كبرا مي برد تا كبرا باران و رونق كارها و شفاي بيماري پوست ، و كبرا ايزدباران و بركه ها و رودخانه هاست و مادر Auquste در معبد آپولون از مار آبستن شد . و زنان يوناني پيش مار اسكولاپ در لنگرگاه Epidaureمي رفتند تا آبستنشان كند.

مادر من نيازي نداشت ، پنج شكم زاييده بود ، زايد هم بود . ديگر وسوسه Murugan خداي پوستين پوش شكار كه حلقه مرواريد روي سينه اش را شاعر به پرواز لك لك ها تشبيه مي كند ، در او بي اثر بود ، مار به اطاق آبي آمد ، و ما رفتيم ، ديگر در اطاق آبي فرش نبود ، صندوق مخمل نبود ، لاله و آينه نبود ،هيچ چيز به خالي اطاق چنگ نمي زد، اطاق آبي خالي بود مثل روان تائوبيست ، مي شد در آن به "آرامش در نهي" رسيد. به السكينه رسيد ، هيچ كس به اطاق آبي نمي رفت ، من مي رفتم اطاق آبي يك اطاق معمولي نبود ، مغر معمار اين اطاق در "ناخودآگاهي گروهي" نقشه ريخته بود. خواسته بود از تضادهاي دورني بگذرد و به تمامي خود برسد : individuation ، به ندرت مي شود به روانشاسان گوش كرد. آن هم روانشناسي quantitative امروز ، ادراك مكانيك دارند.
اطاق آبي چارگوش بود. اما طاق ضربي آن مدور بود . از تو ، گوشه هاي سقف زير گچ بري محو بود . اطاق آبي ياد آور Ming t`ang بود كه خانه تقويم است . و كائنات را در خود دارد ، قاعده اش مربع است كه سمبول زمين است . و بامش به شيوه آسمان گرد است. سنتز زمان و مكان است . هرم خئويس هم هر دو استعاره زمان و مكان را در بر دارد. اما در هرم ، مثلث تجسم زمان است. به آميزه مربع و دايره برگرديم. مغاني كه براي ستايش مسيح رفتند ، در شهر ساوه در مقابري آرميده اند " كه بناشان در پايين مربع است و در بالا مدور" ( به گفته ماركوپولو) . شهر رمولوس را Roma quadrata گفته اند. اما شيار خيش رمولوس دايره بود و رم مربعي بود در دايره. "اورشليم آسماني" بر دايره استوار بود. وقتي كه در پايان دور تسلسل از آسمان به زمين" فرود آمد شكل مربع به خود گرفت . شاهان قديم چين براي اجراي آداب مذهبي لباسي به تن مي كردند كه در بالا مدور بود و در پايين مربع . پرگار كه براي ترسيم دايره به كار مي رفت با آسمان رابطه داشت و گونيا كه به كار رسم مربع مي خورد با زمين. در ... چين مكان مربع است .زمين كه مربع است به مربعها قسمت شده است . ديوارهاي بيروني قلمرو شاهزادگان و باروهاي شهر بايد به شكل مربع درآيند ، دشتها و اردوگاهها مربعند. اهل طريق با حضور خود مربعي مي ساخته اند. قربانگاه خاك پشته خاك مربعي بود ، مقدس بود. و تجسم تماميت امپراطوري بود . هنگام كسوف و خسوف، مردم به اضطراب مي افتادند ، گفتي بيم خرابي مي رفت ، رعايا به مركز ميهن مي شتافتند و براي رهايي اش مربع وار به هم مي آمدند . مكان مراسم ديني هاي شما آمريكا مربع است. و اين مكان سمبول زمين است و در سيستم جهان هاي آفريقا پشت بام مربع است . و ياد آور آسمان است . زمين كشت مربع است ، و شبيه پوشش مردگان چارخانه است. بامهاي آفتابزده خانه ها مربع هاي سفيدند ،و حياطهاي سايه پوش مربع هاي سياه. حصير زير پاي كوزه گر مربع است. و هم شكل پوشش مردگان است و دهكده با نقشه مربع خود شبيه آدمي از شمال به جنوب دراز كشيده است.

برگرديم به ديار خود: شارستان هزار دروازه جابرسا و جابلقا در " ديار شهرهاي زمرد" همان قاف. همان اقليم هشتم" صورت مربع دارد . جابرسا شهري است در جانب مغرب ليكن در عالم مثل. منزل آخر سالك است . جابلقا شهري است به مشرق ليكن در عالم مثل ، منزل اول سالك باشد به اعتقاد محققين در سعي وصول به حقيقت.

كف اطاق آبي از كاهگل زرد پوشيده بود : زمين يك مربع زرد بود . كاهگل آشناي من بود . پوست تن شهر من بود. چقدر روي بامهاي كاهگلي نشسته بودم ، دويده بودم ، بادبادك به هوا كرده بودم ، روي بام ، برآمدگي طاقهاي ضربي اطاقها و حوضخانه چه هولناك بود ، برجستگيها يك اندازه نبود ، چون اطاقها يك اندازه نبود ،حوضخانه هم طاقي بلندتر داشت. سطوح همواره بام در يك تراز نبود : ساختمان در سراشيب نشسته بود. در تمامي بام ، هيچ زاويه اي تند نبود ، اصلا زاويه اي در كار نبود. در مهرباني و الفت عناصر هيچ سطحي خشن نبود. با سطح ديگر فصل مشترك نداشت ، سطح ديگر را نمي بريد، خط فداي اين آشتي شده بود ، بام ، هندسه مذاب بود. باشلار كه از rationlite du toit حرف
مي زند، اگر بام خانه ما را مي ديد حرف ديگر نمي زد.

در پست و بلند بام وزشي انساني بود ، نفس بود ، هوا بود. اصلا فراموش مي شد كه بام پناهي است براي " آدمي كه از باران و آفتاب بيم دارد" . روي بام ، هميشه پا برهنه بودم . پا برهنگي نعمتي بود كه از دست رفت. كفش ، ته مانده تلاش آدم است در راه انكار هبوط. تمثيلي از غم دور ماندگي از بهشت.

در كفش چيزي شيطاني است ، همهمه اي است ميان مكالمه سالم زمين و پا. من اغلب پا برهنه بودم. و روي بام ، هميشه زير پا. زيري كاهگل جواهر بود. ترنم زير بود.حالا كه مي نويسم ، زيري آن روزهاي كاهگل پايم را غلغلك مي دهد. تن بام زير پا
مي تپيد ، بالا مي رفتم ، پايين مي آمدم . روي برآمدگيهاي دلپذير مي نشستم و سر مي خوردم. پشت بام تكه اي از ... بود. در حركاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود . زندگي نگاهم مي كرد و گيجي شيرين بود.
وقتي كه از برآمدگي بزرگ بام ، كه طاق ضربي حوضخانه بود، چهار دست و پا بالا مي رفتم ، باورم مي شد كه از يك پستان بزرگ بالا مي روم ، اين پستان مال نني بود كه به چشم آن روز من ، در ابعاد فضا جا نمي گرفت ، اگر همه تن خود را به من نشان مي داد مبهوت مي ماندم ، شايد دچار آن خيرگي مي شدم كه ارجوناني بها گاوادگيتا در برابر آن درگديسي بيمانند كريشنا داشت ، خيرگي ترسناك و دلپذير و بي همتا.

در صورت نگاري هند ، زن هندي وقتي كه مي خواهد دست به شرمگاه خود برد تا پوشش آن را نگه دارد، دست چپش را مي برد ، بچه اش در سمت چپ بدن به بر مي گيرد، روي تكه ستوني از ماتورا مادري با پستان چپ به بچه شير مي دهد، به چشم هندي هر سمت بدن استعاره اي داشت ، به چشم يوناني و مصري قديم هم ، زن ايراني چپ و راست را نمي فهمد، نبايد ميان خودمان دنبال آن معاني بگرديم.

برآمدگي بام حوضخانه تكه اي بود از يك تمام. روي اين تكه ، قيدي نداشتم. دست پاچه نبودم ، نگاهي مرا نمي پاييد، من بودم و كاهگل خواهشناك . چيزي بر اين خلوت پاك مشرف نبود ، مگر آبي آسمان.
شبهاي داغ تابستان ، وقتي كه خود آگاهي آدم ذوب مي شد. روي بام مي خوابيديم. و در پشه بند ، دور و ور آب مي پاشيديم ، بروي كاهگل تا ته خوابهايم مي دويد، غرائزي را گيج مي كرد.

كف اطاق آبي ، گفتم ، از كاهگل زرد پوشيده بود ، مربع زرد بود ، در شوبها كاراسيما كاراكتر a مربع است و زرد است . در چين ،قربانگاه خاك كه تلي مربع بود. از خاك زرد پوشيده بود. و زرد در آن ديار رنگ زمين است. رنگ زرد و زمين آسان كنار هم نشسته اند . بزرگي از ميان دوگن ها در گفت و گويي ماندني مي گويد:

" در ابتدا ، لباسها سفيد بود ، رنگ پنبه بود ، پس ، آدمها از پريده رنگي و شبيه پارچه بودن به هراس آمدند، پارچه را به رنگ زعفراني درآوردند. به رنگ خاك ، تا با خاك خود همانند شوند." در شرح زندگي پاتريك مقدس ، نوشته قرن پنجم ميلادي ، اشاره اي است به اين كه موسي هشت رنگ در لباس روحاني هارون نهاد، بايد اين هشت رنگ را ، كه رمز و نقش اند ، در جامه هاي روحاني ما پيدا كنند. پس آمده است : " چون كشيش به رنگ زرد نگاه كند ، در مي يابد كه جسمش چيزي جز خاك و غبار نيست : هيچ غرورري نبايد در دلش پديد آيد " بنا به اساطير Musica مردها را با خاك زرد آفريدند ( و زن ها را با يك گياه )، راتناسامبهاوا (Ratnasambhava)با زمين تطابق دارد ، رنگ سنتي و تمثيلي زمين زرد است. كه در صفاي كامل خود در فلز گرانبها (طلا) و يا در گوهر (ratna) مي درخشد ، و همان كيمياست (cintamani).

اما زرد، اين رنگ ، به گفته پرتال ، هم نشان پيوستگي به حق بود و هم آيت زنا. به چشم يوناني ، سيب طلا هم كنايه از سازش و عشق بود و هم ناسازگاري و فرجام بد : آتالانتا سيبهاي زرين باغ هسپريد ها را به چنگ آورد. پس تبارش بر باد رفت.

در آيين مسيح ، رنگ زرد ، كه وقتي آيت سرور بود . رنگ رشك و خيانت شد. رنگ لباس يهودا شد در پرده ها ، در گوگول ، رنگ زرد مي ترساند ، از نمايشنامه " شبها در ده" تا " تاراس بولبا" زردي زياد مي شود تا در جلد دوم " ارواح مرده" مصرف زرد به اوج
مي رسد ، در كار اليوت زرد همسايه گناه است:

" Sitting along the beds edge, where
you culled the paper from your hair
On clasped yellow soles of feet
in the palms of both soiled hands."
باشو ، خيلي دور از اليوت ، به همسازي صوت و چشمه صوت گوش مي دهد :
"قناري با صداي زرد فرزندش را مي خواند."گوته Farbenlehre، كه رنگ را رنج نور مي داند ، درباره رنگ زرد صفت edel و unedel را به كار مي برد ، در جزيره Nias ، لوالانگي
(Lowalangi) كه خداي برتر است و به جهان برتر وابسته است. مظهر نيكي و حيات است. و رنگهايش زرد و طلايي است. در هند دراويدي ، در مراسم آييني ازدواج ، خواهر داماد يك سيني به سر مي برد كه در آن مايعي است زرد : mangaltanni آميزه اي از آب و زعفران و آهك كشته ، رنگ زرد مالگالتاني نشان سرور و كاميابي است. شكوه زرد در سومين روز بارد و تودل (Bardo Thodo) تماشايي است : " در سومين روز ، صورت ناب عنصر خاك چون فروغي زرد مي تابد. همزمان ، از قلمرو زرين جنوب ، شكوه رانتاسامبها واي فرخنه سر مي زند ، با تني زرد فام و گوهري در كف ، بر تخت اسب پيكر ،در آغوش ماماكي ، مادر الهي.

سرچشمه ناب و ازلي ادراك به سان پرتو زرد فام حكمت مساوات مي درخشد..."
روي هر ديوار اطاق آبي ، درست در ميان ، يك طاقچه بود ، تنها پنجره اطاق در طاقچه ديوار شمالي بود. همينه زمينه طاقچه را گرفته بود ، هر طاقچه درست در يكي از جهات اصلي بود. اطاق آبي يك ماندالا بود. اين را دير فهميدم ، اطاق آبي نمايش تمثيلي عالم و كالبد انسان بود . صحنه درام تفرقه پذيري و بازيابي وحدت بود ، راهنماي رستگاري بود، جاي بيدار شدن خود آگاهي رهاننده بود. معمار اطاق آبي در شالوده ريزي ، نه طناب سفيد به كار برده بود نه طناب رنگارنگ پنج لا ، صدايي از زمانهاي دور در ناخود آگاهي او پنهان شده و به دست او فرمان داده بود ، از واجرايانا حرفي نشنيده بود ، به هند و تبت نرفته بود ، چشمش به زيكورات هاي بابل و آشور نيافتاده بود، حتي از نقشه كاخهاي شاهان قديم ايران خبر نداشت ، معمار اطاق آبي سلامت فكر و عمل را نشان داده بود، مثل "ارشيتكت" امروز دچار بيماري عقلي غرب نبود ، كشف و شهود راهنمايش شده بود.
اطاق آبي خالي افتاده بد ، هيچ كس در فكرش نبود ، اين Mysterium magnum پشت درختان باغ كودكي من قايم شده بود ، اما براي من پيدا بود ، نيرويي تاريك مرا به اطاق آبي مي برد ، گاه ميان بازي ، اطاق آبي صدايم مي زد ، از همبازي ها جدا ميشدم ، مي رفتم تا ميان اطاق آبي بمانم. چيزي در من شنيده مي شد ، مثل صداي آب كه خواب شما بشنود ، جرياني از سپيده دم چيز ها از من مي گذشت و در من به من مي خورد . چشمم چيزي نمي ديد : خالي درونم نگاه مي كرد ، و چيزها ميديد ، به سبكي پر مي رسيدم . و در خود كم كم بالا مي رفتم ، و حضوري كم كم جاي مرا مي گرفت ، حضوري مثل وزش نور ، وقتي كه اين حالت ترد و نازك مثل يك چيني ترك مي خورد ، از اطاق مي پريدم بيرون ، مي دويدم ميان شلوغي اشكال ، جايي كه هر چيز اسمي دارد ، طاقت من كم بود ، من بچه بودم ، اطاق آبي در همه جاي كودكي ام حاضر بود ، وارد خوابهايم مي شد ، خيلي از روياهايم در طاقچه هايش خاموش مي شد. اطاق آبي با اطاقهاي ديگر خانه فرق داشت . در ته باغ تنها مانده بودم ، انگار تجسد خواب يكي از ساكنان نا شناس خانه ما بود ، خوب شد در آن مار پيدا شد ، و گرنه همان جا مي مانديم ، و زندگي مايايي ما فضايش را مي آلود. اگر مي مانديم ، باز همخوابگي پدر و مادر زير سايه Lustprinzip تكرار مي شد ، و نه در هواي Tumo .پدرم كسي نبود كه بر بيندو چيره شود ، و مادرم چيزي نبود جز ساداراني.

اطاق آبي ماندالا بود ، من راحت به درون اين ماندالا راه يافته بودم ، درامي در هواي شعائر مذهبي صورت نگرفته بود ، در آستانه در شرقي ماندالا ( در شرقي اطاق آببي) چشم - مرا نبسته بودند تا گلي در ماندالا پرت كنم. اما با چشم باز پرتاب كرده بودم : بهارها يادم هست ، گاه يگ گل مخملي مي كندم و ميان اطاق آبي پرت مي كردم ، نمي دانستم چرا.

من هيچ وقت ظرفي روي "نقشه الماسي" اطاق آبي نگذاشتم و هرگز شايد آواهانا نبودم. اطاق آبي نشنيده بود كه بگويم : " ام. من از جوهر الماسي جسم همه تاتاگاتاها ساخته شده ام. من از جوهر الماسي روان همه تاتاگاتاها ساخته شده ام." و پيداست كه هيچ گاه ذات من با ذات تاتاگاتا يكي نشد. و كايواليا از دسترسم دور ماند. كودك حقير پرورده ما يا كجا و حضور ديرياب پوروشا كجا. اما من در اطاق آبي چيز ديگر مي شدم. انگار پوست مي انداختم ، زندگي رنگارنگ غريزي ام بيرون ، در باغ كثرت ، مي ماند تا من برگردم. پنهاني به اطاق آبي ميرفتم ، نمي خواستم كسي مرا بپايد. عبادت را هميشه در خلوت خواسته ام. هيچ وقت در نگاه ديگران نماز نخوانده ام ( مگر وقتي كه بچه هاي مدرسه را براي نماز به مسجد مي بردند و من ميانشان بودم ) .، كلمه "عبادت" را به كار بردم ، نه من براي عبادت به اطاق آبي نمي رفتم ، اما ميان چارديواري اش هوايي به من مي خورد كه از جاي ديگر مي آمد ، در وزش اين هوا غبارم مي ريخت ، سبك مي شدم، پر مي كشيدم ، اين هوا آشنا بود ، از دريچه هاي محرمانه خوابهايم آمده بود تو.
اما صدايي كه از اطاق آبي مرا مي خواند ، از آبي اطاق بلند مي شد، آبي بود كه صدا مي زد. اين رنگ در زندگي ام دويده بود ، ميان حرف و سكوتم بود ، در هر مكثم تابش آبي بود ، فكرم بالا كه مي گرفت آبي ميشد ، آبي آشنا بود ، من كنار كوير بودم ، و بالاي سرم آبي فراوان بود ، روي زمين هم ذخيره آب بود:
نزديك شهر من معدن لاجورد كنار طلا مي نشست، با لاجورد ، مادرم ملفه ها را آبي مي كرد ، و بند رخت تماشايي ميشد، نزديك عيد ، تخم مرغها را با سنبوسه ها آبي مي كرديم. اين گل چه آبي ثابتي مي داد.

در كشتزارهاي دشت صفي آباد چقدر Bleuet بود. آبي اش محشر بود ، هنگام درو، دهقانان روسي اولين دسته چاودار را با تاجي از اين گل مي آراستند ، و پيش تمثال مقدس مي نهادند. مي دانستند در شدت خشكسالي ، اين گلهاي آبي كوچك چه نوشابه سرشاري به زنبورهاي عسل مي بخشند. سلوخين به همسايگي سودمند چاودار و اين گلها پي برد.

باغ ما پر از نيلوفر ميشد و جا به جا گلهاي آبي كاسني ، نگين انگشتر مادرم آبي بود ، فيروزه بود ، از جنس ريگهاي ته جويبارهاي بهشت شداد. فيروزه اش بو اسحاقي بود. انگشتر هميشه در انگشت مادرم بود. مي گفتند فيروزه سوي چشم را زياد مي كند ، جلوگير چشم بد است، نازايي را از ميان ميبرد، عزت مي آورد، صواب نماز را صد چندان مي كند. سنگ مقدس است ، و اين سنگ نقشي دارد در چيرگي نور بر ظلمت : در اساطير از تك ها ، خداي آفتاب رزمنده اي است كه هر صبح با سلاح خود - مار فيروزه اي- ماه و ستارگان را از آسمان مي راند. و رنگ فيروزه اي مقامي بلند دارد. در باردو نبايد از نور فيروزه فام ترسيد : " پس ، از اين فروغ فيروره گون با آن درخشش ترسناك و خيره كننده و سهمناك پروا مدار ، هول مكن ، زيرا كه فروغ راه برتر است : تلالو تاتاگاتاهاست. حكمت عاليه عالم مثل است ... " آكشوبيها دارنده معرفت ، به رنگ فيروزه است. هروكا ، خداي بودايي شهره عام ، تني همرنگ فيروزه دارد:"در ميان نيلوفر آب ، بر مسند خورشيدي ، نيك اختر شري- هروكاي فيروزه فام است..."

تماشاي آبي آسمان، تماشاي درون است. رسيدن به صفاي شعور است. آبي ، هسته تمثيل مراقبه و مشاهده است . نور حكمت رفيع دارماداتو است ، كه همسان يك آبي تابناك از دل و روكانا بر ميخيزد. نور آبي آسمان حكمت دارما-داتو هم عنصر ناب خودآگاهي است و هم تمثيل نيروي نهفته "تهي بزرگ".

در مصر قديم هم آبي نشانه حكمت بود. نبو ، خداي علوم كلده ، آبي بود، در جاي ديگر ، در سي يرانودا، باز هم رنگ آبي همجوار دانايي است : در پرستشگاه كوكي ها " كساني كه دانش بيشتر دارند" در سمت چپ ، كه به رنگ آبي روشن است، مي نشينند، لاجورد تمثيل مرتبه اي آسماني و فوق انساني است. زمين بهشت امي تابا و آمي تايوس. خدايان نور و زندگي بي پايان ، از لاجورد است.

ماهايا روز هفتم نخستيم ماه سال ، به همه كارافزارها و تيرهاي خانه ها رنگ آبي مقدس مي زدند تا وقف كاربرد تازه اي شوند ، درماه مارس ، براي خداي خورشيد ، يك حرم كوچك پله پله آبي رنگ به نام "نردبام خورشيدي" مي ساختند تا آسان به آسمان بالا رود. در طبيعت آبيها ساخته مي شود : بسياري از باكتريها ماده رنگي مي سازند و در فضاي اطراف خود پخش مي كنند : باسيل پيوسيانيك محيط خود را آبي مي كند. باسيل شير آبي خود را آبي مي كند. نمك معدني آبي كه ارمغان درياهاي قديمي است. آبي خود را مديون امواج راديو اكتيو است و گرنه قرمز بود ، قهوه اي بود، خاكستري بود، و يا بي رنگ بود. vivianite كه فسفات آهن دار است و سفيد است ، پس از اكسيداسيون آبي مي شود . لازوليت كه در خود آهن دارد به رنگ آبي شديد در مي آيد ، آدمها هم آبي مي سازند : Guimet كربنات دو سود و گوگرد و كولونان را به هم آميخت و آبي outremer را ساخت كه هرگز جانشين خوبي براي لاجورد ناياب قديم (lapis-lazuli) نشد. و بيماري خود را شهره كرد : Thenard maladie del outremer با فسفات كبالت. آبي كبالت را ساخت. ساينور آهن آبي پروس شد. و استاتات كبالت ، آبي Caver, caeruleum ، دانشمند شيمي گياهي ، از تپه هاي آلامبا صد ها رنگ طبيعي به دست آورد. ميان آنها يك ماده كمياب به رنگ آبي شديد بود. مصر شناسان در اين ماده رنگي ، آبي عجيب گنجينه مقبره توتان خامون را باز شناختند.

در چارچوب علائم نسب ، آبي دادگري بوده است ، و فروتني ، و وفاداري ، و پاكدامني ، و شادي ، و درستي، و آوازه نيك ، و عشق و خوشبختي جاودان، وميان چيزهاي خوب دنيوي ، زيبايي، نرمي ، اصالت، پيروزي، استقامت، ثروت، تيزبيني،و آسايش را مي رسانده است. طبق متون كهن بودايي، از ميان سي و دو امتيازي كه يك بزرگ مرد بايد دارا باشد. يكي داشتن چشمان نيلي است (abhinilanetra).

آبي ميان رنگهايي بود كه موسي در لباس هارون نهاد . و بايد در لباس كشيش امروز باشد. " آبي به او (به كشيش) فرمان مي دهد كه لذات دنيوي را از دل براند." در زمينه تمثيل مذهبي رنگ ، آبي كه رنگ آسمان است ، براي جشنهاي فرشتگان پذيرفته شد. و گاه كشيشان آبي در گورستانها به مثابه رمز آسمانها به كار بردند ، كليساي انگليس ، كه سنت ساروم را دنبال مي كند، آبي را نشانه اميد ، عشق به امور الهي ، صداقت و پرهيزگاري مي داند. و آبي كمرنگ را آيت صلح. آگاهي، دورانديشي مسيحي و عشق به جمال.

در عرايس الجواهر آمده است : "مشاهده فيروزه و روشنايي چشم بيفزايد، پس در داروهاي چشم به كار دارند." " و فيروزه با خود داشتن به فال نيكو دارند . و گويند هر كه با خود دارد بر خشم فيروزي يابد. رسم شاهان قديم چنان بوده است كي چون آفتاب به حمل شدي ، اعني سر سال نو ،جواهر قيمتي حاضر كردندي و در آن نگريستندي براي فال نيكو. و اجناس جواهر از ياقوت و زمرد و لولو و فيروزه در اقداح شربت انداختندي و به فيروزه ميل بيشتري كردندي ." در همين كتاب از لاجورد سخن به ميان آمده است : " و اگر پاره اي از آنچ زردرو بود با سركه سوده بر ريشهاي كهنه كنند به غايت (سودمند بود)" و تنسوخ نامه ايلخاني از "خاصيت لاجورد" حرف مي زند : " در اسهال سوده ، هيچ دارو بهتر از لاجورد شسته نيست. و اصحاب ماليخوليا و كساني را كه خواب نيايد سود دارد. وسبب همين باشد كه چون بر برگ چشم طلع كنند، مژده بروياند .. و اگر در آن نظر كند دايمان كلال بصر را زايل كند و اگر بدان تخم كند صرع را دور كند و شياطين از او بگريزند."
درمان رنگي بيماريها را از قديم مي شناخته اند. كروموتراپي نامي تازه است. و ساخته فاوو دو كورمل است. آب را در بطري آبي رنگ مي كنند و چند ساعت در آفتاب مي گذارند ، ارتعاشات رنگي آبي در آب مي نشيند. اين آب آبي دار مسكن اعصاب است. تدبير است. جلوگير بيرون شد است، شفابخش بيخوابي و دل درد است. گند زد است ، بند آور است ، فرح بخش است، درمان ده آماس چشم است . آرام كننده سوختگي است. برطرف ساز ورم راست روده است. كاري در بهبود ورم لثه است. درمان بخش لك ديديگي دردناك و افزايش عادت ماهانه ، و درد دندان است. در صرع و گواتر چاره ساز است.
يوگا كه هر نيروگاه تن آدم را با يكي از رنگها همسازتر مي بيند ، گلو و تيروييد را جاي جذب رنگ آبي مي داند ، پي يراكوس روان پزشك يوناني ، از هاله انرژي (aura) اطراف تن آدم عكس گرفت . و هاله اي آبي ديد.

رايشن باخ اترشي رنگ هواي روشن كرد بدن را با حال و مشرب و سيرت انسان وابسته مي بيند. هاله اهل فكر ، طلايي است. در شرارت ، سبز سيه فام است . در عشق آبي است. افتردينگن صورت معشوقه را در جام گل آبي ديده است. پيوستگي خود و ماتيلد را.
در زادگاه الهي ، زير شط آبي زمان به خواب مي بيند، آبي رنگ اصلي رمان نواليس ايت : "در كتاب من همه چيز آبي است." به چشم او ، آسمان آبي و رنگ آبي تمثيل وحدت ازلي است . هولورلين كه در سرودهايش همان تم را دارد ، آبي را در يك شعر تماشاييي مي ستايد : In lieblicher blaue ، نروال از گل آبي فراموشم مكن حرف مي زند ، و مقاله او ، نويسنده سطحي ايراني ، از نيلوفر كبود ، رمبو رنگ آبي را به حرف صدادار O مي دهد. و كاندينسكي به دايره. خيمه نر كه در تاريكي صبح
(manana oscura) به بلندي روشن بيني و جذبه مي رسد و خدايش همان Conciencia hoy azul است.

روي دريا از خداي آبي خود حرف مي زند : خداي امروز آبي ،آبي ، آبي ، هر دم آبي تر.
شبيه خداي موگوئر رنگ من ...
و در درياست كه به يك پايان آبي مي رسيم: چتانيا كه از شور مذهبي به عشق ديوانه وار (mahabhava) كشيده شد ، يك روز در آبي دريا رنگ خداي خود كرشنا را باز شناخت ، خود را به آب انداخت و غرق شد.

پايان - 5 آبان 1355


[Link] [1 comments]




Wednesday, January 11, 2006
دونه های رنگی برف
*۲۰ دي ۸۴

*کلي برف..کلی اسمارتيز..همه جا شمع روشنه..يکي ش مال تو..بيا..ازم بگيرش..مي خواستم رو همه ي دستمال ها شعر بنويسم..کلي برف..کلي شعر..کلی شمع..يکي ش مال تو..بيا بگيرش..من خيلي وقته رفته م..کلي شعر..کلي چيزاي خوب که مونده..من چيزي نبردم..تو نميخواي؟..بيا بگيرش..يکي ش مال تو...

*خاطرات من

این ورق‌ها را بردار یک دقیقه
الآن شاید یک شکلات پیدا شد
این تاستاتور را هم بگیر
این ماوس هم یک کوچولو دستت باشد
می‌شود این ورق‌ها را بر دارم؟
از کجا معلوم؟
شاید هفت تا اسمارتیز باشد زیرش
...
می‌شود توی این کشو را هم بگردم؟
بنشینم اینجا روی زانوهات؟
اگر اينجور ننشينم که نمی‌توانم ببینم توی اين
...
شما رمان بنویسید
کاری به شما ندارم که
من دارم دنبال شکلات می‌گردم.
...
دیدی چی شد؟
باز نفهمیدم الآن بوس سوم هستم
یا چهارم
حالا باید از نو ببوسمت
چی؟
چی باید بگويم؟
بگويم دوستت دارم؟
بگويم کاش اینجا بودی
تا من نفهمم که چشم‌هام بازند یا بسته؟
بگويم نبودنت
ذره ذره مرا تمام می کند؟

لابد خواب بودم که رفتی
چقدر نبودنت
پريشان می‌کند
اينجور
خاطرات مرا.
پرده را که کنار بزنم
در قاب پنجره
کم کم پيدا می‌شوی.
آمدنت
مثل طلوع خورشيد
تماشايی‌ست
بانوی من!

تو فقط از پشت پنجره
سرک بکش
تا ببینی چطور
بی تاب می‌شوم
تمام راه
می‌پروازم
پله‌ها را سه تا يکی
پر می‌وازم
خدا کند
خيالم زودتر از من
تو را نبيند.




در خاطراتم دستکاری می‌کنم
هر به ايامی
هرجا دلم تنگ شد
تو را می‌سازم.

چشم‌هام را که می‌بندم
باز اینجایی
همین روبروی من
به ساکتی خدا نشسته‌ای
چشم‌هام را که باز می‌کنم
اتاقم از نو
متولد می‌شود بی تو.
حتماً این اتاق
مرا خواب می‌بیند
بی تو!




در خاطراتم دستکاری ‌کنم؟
باز بروم سربازی
از صفر شروع ‌کنم؟
اين‌بار برای تو می‌روم سربازی
اين‌بار
از پادگان فرار می‌کنم
سرنوشتم عوض می‌شود.




من که هنوز نگفته‌ام چطور
با خیالت
و چشم‌هام
و این اتاق نارنجی
خانه می‌سازم!
گفته‌ام؟

در خاطراتم دست می‌برم
کاری می‌کنم
که از اول
باشی
از روزی که عشق را شناختم.





هی خانه می‌سازی
با کتاب
و من
هی کتاب‌ها را می‌ريزم.

نداشتم در تو می‌دويدم
به تو رسيدم؟
نداشتم باز به خاطراتم نگاه می‌کردم
قطاری مرا پياده کرد
که تو سوار شدی؟

*صورتی و برف

حالا صورتی پوشيده‌ام
و آماده‌ام
اما نمی‌روم
بی تو
بهشت هم نمی‌روم
.




چشم‌هات را که باز کنی
ديگر نمی‌بوسمت
نگاهت می‌کنم
نه!
از اول شروع می‌کنم.

می‌چرخم،
جوری توی بغلت می‌چرخم
که شب نداند
کی بايد روز شود
.

لازم هم نيست شعر بگويی
فقط باش
بخند
حرف بزن
اين يعنی شعر
يا نه
راه برو
من نگاهت کنم.

نارنجی بپوشم
می‌آيی؟

معادله‌هات را ساده کنم؟
حساب استدلالی بلد نيستم
جايی ديده بودم
قشنگی بودنت
رياضی نيست.




جوری در آغوشت می‌خوابم
که خدا پيدام نکند
خيال کند
اشتباهی به تو
دو تا روح داده است
.

اگر از خانه‌ات رفتم
کت نمی‌پوشم
تا نگرانم شوی و دنبالم بگردی
می‌روم نبش خيابان بيست و پنج
رستوران هاوانا
کنار پنجره
تماشای برف
شراب ناب
و تو
که سراسيمه می‌آيی.

تا به حال
لای يک عالمه کتاب
عشقبازی کرده‌ای؟

جوری بوست می‌کنم
نه!
جوری نفست می‌کشم
که کتاب‌ها بريزد.




اين‌همه راه رفتم امروز
لابد چراغ بوده
برف بوده
و آن‌همه آدم
چرا نديدم؟
چرا چيزی يادم نيست؟
لابد من هم بوده‌ام
که دنبال تو می‌گشته‌ام.





من
تو را
صورتی می‌بوسم
تو مرا سبز و آبی بباف
يک رج سبز
يک رج آبی
يا هر رنگی دوست داری
اگر خواستی
همه را نارنجی بزن.

پ.ن: همه ي چيزهاي خوب..توي کتابها قشنگن..توي شعرها..توي شبهاي باروني..تو نور چراغها که کمک مي کنن ببيني داره برف مياد..همه ي چيزهاي خوب، بين برگهاي درختا قشنگن..روي پرواز ابرها..توي آسمون..توي آبي..توي نامه ها..توي شعرها..همه ي چيزهاي خوب، فقط از دور قشنگن..فقط از دور...

پ.پ.ن: مرسي! دلم از سنگ شده..يه کم شعر مي خواستم.حيف! که دوست ندارم بفهمم شون..

[Link] [7 comments]




Tuesday, January 10, 2006
My New Books, My New Worlds
*۱۹ دي ۸۴

*افتتاح شد! اولين برف امسال!
در طول شب چندبار به صداي بارون بيدار شدم.شايد تنها صداييه که وقتي بيدارم مي کنه، خوشحال ميشم.سردرد هم نمي گيرم البته خيلي وقته بخ خاطر بد بيدار شدن از خواب، سردرد نمي گيرم.با صداي بارون بيدار شدم..از پنجره بيرون رو نگاه کردم.شايد تقريباً خواب بودم و مطمئن از اينکه تا بلند نشم چيزي نمي تونم ببينم ولي حس خوبي بود.انگار نگران هيچ چيز نيستي و کلي دلت خوشه از اينکه خواب بودي و بارون اومد بالا سرت! بيدارت کرد..

توي راه دانشکده ولي کلي برف بود..همه جا سفيد..کم پيش مياد برف همه جا رو نقره اي کنه ولي هميشه همه جا رو مي تونه سفيد کنه.بچه ها نمي دونم چه وقته توي دانشکده آدم برفي ساختن.خلوت بود وگرنه کلي به بهانه ي برف بازي، کتک کاري مي کرديم.يک سالي مي شد هيچ جا رو اينطوري نديده بودم، يکدست سفيد..زمين..شاخه هاي درختا..ساختمونا..همه جا..خلوت و آروم..خيلي دنبال کارامون دويديم ولي من دلم خوش بود، خوشحال بود..آروم بود..خوب بود..

*خب اگه بخوام بگم، امروز ميدترم زبان بود و من ۹۵ شدم! اصولاً کارنامه اي به ما نميدن که حالا بخوام قاب کنم بزنم به ديوار که نمره ش برام مهم باشه که مثلاً بزنم پزش رو بدم! ولي خيلي کيف داره که بدون اينکه وقت کنم چيزي بخونم، برم امتحان بدم و کلي حواسم رو جمع کنم که نمره م از همه بيشتر بشه و براي خنده، بالاي برگه م به نيت پاچه خواري، عکس قلب بکشم! و توش بنويسم ماي دير تيچر!! :دي و بعد از خودم بپرسم من چرا هميشه يه سوال ليسنينگ رو غلط بايد جواب بدم؟ :پي

*ديشب کتاب <بريدا> رو کادو کردم و گذاشتمش توي کيفم.مي خواستم ببينم قسمت کي ميشه! به همه فکر کردم..از بچه ها تا استادا و آدماي توي قطار و همه خلاصه..و آخر سر، ديدم قسمت دوستم شد.تازه فهميدم اون روز براي کي خريده بودمش..

*همه ش رو بريز کف دستت..دونه هاي رنگي ش رو تماشا کن.من و خواهرم وقتي کوچولو بوديم، دونه هاي رنگي ش رو با هم عوض مي کرديم..يه قرمز مي دادم و جاش دو تا قهوه اي مي گرفتم..يا يه سبز رو با يه آبي عوض مي کردم.دونه هاي رنگي هميشه من رو ياد اون روزا ميندازه..ياد وقتايي که خواهرم رو فقط وقتي خواب بود دوست داشتم.ياد روزايي که همه ش با هم دعوامون مي شد.من و تو همه ش با هم دعوامون ميشه الان..ولي بعداً هروقت دونه هاي رنگي رو ببيني، هروقت بريزي شون کف دستت و نگاشون کني، ياد من ميفتي..ياد اينکه چقدر با هم دعوا کرديم..


*۱۸ دي ۸۴

*هميشه دلم مي خواست يه بار که داره بارون مياد برم کلي کتاب بخرم..باها اين کار رو انجام دادم ولي هميشه در حد کتابفروشي هاي محل خودمون بود..امروز ولي رفتم انقلاب..اول رفتم دانشگاه..کارم رو انجام دادم..بعد زير بارون کلي قدم زدم و همه ي کتابفروشي ها رو نگاه کردم.يکي هست، از در دانشگاه که بياي بيرون، اين سمت خيابونه.يه کم که حرکت کني به سمت ميدون انقلاب مي بينيش: انتشارات جيحون..اونجا رو خيلي دوست دارم.از کتابفروش هايي که يه کلمه حرف نمي زنن خوشم نمياد.از اونايي که ياد خاطرات جووني شون ميفتن هم خوشم نمياد.يه مخ که گير ميارن ديگه ول نمي کنن.از اونايي که فقط واسه اينکه بهت زورکي نزديک شن، ميان و هي خودشيريني مي کنن و وانمود مي کنن مي دونن چي دوست داري و چي تو سرته هم خوشم نمياد.براي همين ترجيح ميدم از کتابفروشي هاي نزدکي خونه مون خريد نکنم ولي اينجا رو جديداً کشف کردم و خوبه..۳ تا فروشنده ي جوون داره که من ۲تاشون رو ترجيح ميدم به سومي..يه پسر جوون هست که عاشق اينه که تعريف کنه جديداً کدوم کتابا رو خونده، از هرکدوم دقيقاً چند صفحه..خلاصه ش رو مي گه و ميگه اگه اين تيپ ها رو دوست داري، اينا هم هستن و بعد ۲۰ تا کتاب ميده دستت..و درباره ي کتابايي که در آينده قراره چاپ شن يا رفتن زير چاپ هم ميگه برات..

اون دختره هم کلي مودبانه ميگه اجازه ميدي ۲ تا کتاب بهت معرفي کنم؟ بعد که من (: ميشم، اونم ۳-۲ تا کتاب ميده و صبر مي کنه ببينمشون..اين دفعه من خودم چيزي برنداشتم.گذاشتم ديگران برام انتخاب کنن.بعد ۵ تاش رو برداشتم و کلي هم خوشحال بودم.دختره هم براش جالب بود که من عکس العملي نداشتم که خاص باشه.گفتم خوبن اينا؟ باشه(: مي خونم..از دختره خوشم اومد.خواستم ببينم چيا رو دوست داره..کتاباي خوبي ن..و از يه جاي ديگه هم ۲ تا کتاب پائولو با ترجمه ي آرش حجازي گرفتم: «ورونيکا تصميم مي گيرد بميرد» و «کنار رود پيدرا نشستم و گريه کردم».هردو رو خوندم ولي خواستم حتماً داشته باشمشون و حتماً هم از انتشارات کاروان باشن..کنار رود پيدرا رو قبلاً هم خوندم ولي الان که مي خونم، مي بينم الان بهتر مي فهمم ش..من رو ياد ۲ تا دوست ميندازه.هردو گفتن اينو خيلي دوست دارن.منم ميشم سومي..منم خيلي دوستش دارم..يه «کيمياگر» هم گرفتم که فعلاً نمي دونم مال کيه! کتاباي جديد:
تنها عشق حقيقت دارد..خيلي قشنگه.زيادم ربطي به اسمش نداره به اون معنا!
يک دقيقه اين ۴۰ فکر سمي رو دور بريز..
نيک بيني..
شما عظيم تر از آنيد که مي انديشيد..فوق العاده س.اينم از اونايي که الان توي فکرته نيست!

سفر روح...که خوندمش ولي خواستم خودم داشته باشم ش..جالبترش اينکه جز ؛رود پيدرا» همه رفتن توي کمد! اصولاً اين چند وقت نه چيزي خوشحالم مي کنه نه ناراحت! کاااااملاً خنثي شدم از خيلي نظرها!

*وقتي پاي تلفن گريه مي کني، خيلي دلم مي گيره..ولي نمي تونم الکي بگم گريه نکن..احمقانه ترين جمله ي دنياست..يادمه آخرين بار کي شنيدمش..معني خوبي نداره..ميگم درست ميشه..ولي نميخوام به سبک من، به سبک ما درست بشه.واقعاً ميخوام درست بشه نه اينکه لگدمال شه و فکر کني درست شده..نه اينکه ديگه برات مهم نباشه و وقتي حرفش ميشه يا يادت ميفته، روت رو برگردوني..ميخوام واقعاً درست شه..کاش درست شه عزيزم..اميدوارم..


*۱۷ دي ۸۴

*اه! اين استاد شنبه ها چنان امتحاني ازمون گرفت که تا عمر دارم يادم نميره.خودش براي هر سوال، يک ساعت وقت ميذاره سر کلاس.پس ۴ تا سوال ۴ ساعت وقت ميخواد و حالا چون امتحانه، ميگيم ۳ ساعت و نيم! ولي ما همه ش ۲ ساعت وقت داشتيم..با کلي التماس بچه ها ۲۰ دقيقه هم اضافه شد.به حال من که فرقي نکرد.با اون سردرد -به خاطر بدخوابي- و گيجي ۱۰۰ ساعت هم وقت مي داد فرقي نمي کرد.از اينش دلم سوخت که همه ش رو کامل بلد بودم و هميشه درست حل مي کردم ولي اون روز اصلاً حواسم جمع نمي شد.فکر کن ۸۰ دقيقه گذشت و اکثر بچه ها نصف سوال اول رو تونسته بودن بنويسن -بعداً تعريف کردن- نه به امتحان نيم ترمش که عالي بود و کلي هم خوش گذشت بعدش! نه به امروز..پاس بشه شيريني ميدم.اين شد ۲ تا!


*۱۶ دي ۸۴

*کلي ورقه..کلي فرمول..۱۰۰ جور راه حل..تند تند تمرين کن..کاش همه چيز، اين همه راه حل و فرمول مطمئن داشت! يه وقتايي بدجوري دلم Ctrl+Z ميخواد!

[Link] [1 comments]




Sunday, January 08, 2006
Past
*۱۵ دي ۸۴

*عجیب زود می گذره..انگار همین دیروز بود که ماتم گرفته بودم چطوری دوباره به دانشگاه رفتن عادت کنم..انگار همین دیروز بود که فکر می کردم تابستون کی میاد..انگار همین دیروز بود که می خواستم تابستون بشه..انگار همین دیروز بود که گفتم عید -84- مبارک..انگار همین دیروز بود که خاطره های کلاسای پارسال رو تعریف می کردم..انگار همین دیروز بود..همه چیز چه زود می گذره..خدا می دونه سال دیگه همین موقع کجاییم..چه کار می کنیم..جالبه..

اگه گذشته خوب بوده باشه..اگه ازش راضی باشیم -هرچند راضی نمیشیم..همیشه شاکی هستیم- اگه خوب بوده باشه در کل میگیم چه زود گذشت..حیف..کاش برمی گشت..ولی باورم نمیشه که خود من که اینا رو میگم حاضر نیستم حتی همون روزها و شبهای خوب رو دوباره زندگی کنم..شاید تعریفم از بودن..از خوب بودن عوض شده.شاید هیچ سالی نباشه که حاضر باشم تمام و کمال دوباره زندگی ش کنم.کتاب سوال ها رو یادم میاد.همینطوری خودم از خودم سوال می کنم: اگه بخوای / بتونی یه چیزایی رو توی گذشته ت عوض کنی چی کار می کنی؟ چی رو تغییر میدی؟

خب من نمی دونم..واقعا نمی دونم.برمی گردم به عقب..2 ماه.. 4 ماه.. 1 سال.. آدمها رو جا به جا می کنم..تاریخها رو دستکاری می کنم..از دفتر خاطرات آدمها یه چیزایی رو حذف می کنم.. مدادی ها رو گاهی پاک می کنم و تصحیح شده ها! رو با خودکار می نویسم.حتی جواب سلام بعضیا رو نمیدم.. حتی به بعضیا سلام هم نمی کنم.. بعضی چیزا رو نمیگم..بعضی چیزا رو گوش نمیدم..باور نمی کنم..بعضی چیزا رو نمی نویسم..بعضی چیزا رو نمی خونم.. به پاک کردن ها ادامه میدم..به دستکاری ها..فکر می کنم هر شروعی می تونه چندجور ادامه پیدا کنه..کدومش رو بیشتر دوست دارم؟ همه چیز رو اونطوری تصور می کنم..باز یه چیزایی باید پاک بشن..یه چیزایی اضافه میشن..ببین خدا! الانش هم که تصور می کنم همه چیز همه چیز رو دادی دست خودم..می بینم که نمیخوام سکانش دست من باشه.یه طورایی از پسش برنمیام.برام سنگینه..

شاید با این همه پاک کردن و دوباره و دوباره نوشتن..شاید با این همه اصلاحات! و دستکاری..با این همه تقلب..فکر کنم / خیال کنم همه چیز دیگه خوب میشه..ولی نمیشه..می دونم / می دونی/ می دونیم که چیزی درست نمیشه.فکر کن همه هر روز و هر شب با پاک کن هاشون بیفتن به جون دنیا..اراده ی همدیگه..و اهمیتی هم ندن که تو داری حرص می خوری و میگی اینا "خوب" نیستن..بعد همه مون فکر می کنیم همه چیز خوب شده.بعد دلمون شور می زنه نکنه فلان جاش رو کسی پاک کنه..اولش رو کسی عوض نکنه.آخرش رو کسی خراب نکنه.دوباره بدو بدو میریم که بازخونی کنیم و اصلاحات..اینطوری میشه که همیشه پاک کن توی دستامونه و نمی فهمیم چه غلطی داریم می کنیم.پس کار تو درست بوده که نمیذاری کسی بدونه چی بالاخره چطوری میشه..خوبه که پاک کن ت رو دست هیچ کس نمیدی.

من از مال خودم استفاده کردم.فکر می کردم نمی تونم ولی انگار شد.هرچند شاید یه کم خیلی چیزا بهتر شد..ولی لزوما قشنگ تر نشد.اهمیتی هم نداره.اصلا نداره..اینم یه بازی دیگه بود از بازی های دنیا.تا هستیم مجبوریم بازی کنیم.کسی نمی تونه بگه نمیام بازی کنم.بازی خوبی بود.درکل خوش گذشت.مرسی..

ولی سکان رو دست من نده.پاک کن ت رو هم نمیخوام.می دونی؟ بهم ثابت شده چیزی دست من نیست.به خیال خودم همه چیز رو برنامه ریزی می کنم..که مثلا درس بخونم..فلان جا رو برم..با فلان آدما باشم..این خوبه..اون بده..همه ی اینها...اما آخرش همونی میشه که باید.بعد از این همه دویدن تازه می رسم به همون جایی که تو برام نوشتی.اگه بدوم برای اینه که تو نوشتی «در اینجا مریم شروع می کند به دویدن..» ..اگه تنبلی هم کنم زرنگ نبوده م! چون تو نوشتی «در اینجا مریم دیگر تقلا نمی کند.فکر می کند با کمی آرامش همه چیز مرتب می شود.»

شاید دوست دارم محکوم باشم به اینکه ندونم چه اتفاقی داره میفته.می تونم تمومش کنم ولی بازم مال خودم نیستم.بازم باید بهت بگم چرا حماقت کردم.فکر می کنی رفتار الان من کمتر از حماقته؟ آدم بودن مساوی محکوم بودن به خیلی چیزهاست.خیلی چیزای دردناکی که همه ی قشنگی ها رو می پوشونن گاهی.می دونی؟ به نطر من اینطوری بهتره..که از این به بعد سر توبه م بمونم..سر قولی که به خودم دادم..دیگه حرفای خودم رو هم باور نمی کنم چه برسه به حرفای بقیه.به چشمای خودم هم اعتماد نمی کنم چه برسه به چیزایی که نمی بینم.محبت نمی کنم..لطف نمی کنم..کمک هم نمیخوام..دوست نمیخوام..کسی برای من بیشتر از یه غریبه ی آشنا نمی تونه باشه..با اینکه حس می کنم دارم به خودم هم دروغ میگم ولی تکرار می کنم: نمیخوام به کسی بیشتر از این اعتماد کنم..کسی رو قبول ندارم..کسی رو به حساب نمیارم..خودخواه ترین آدمی میشم که وجود داره..توی مخم فرو می کنم که هیچ چیز هیچ ارزشی نداره..واقعا هم نداره..اینطوری نگام نکن لطفا.خیلی چیزا رو عوض کردم و خیلی چیزا هم باید عوض بشن..به مرور..عجله ای نیست..اگه چیزی گفتم برای این بود که هنوز چه چیزایی از انسانیتم مونده! معنی ش این نیست که حرفامو پس می گیرم.عمرا من چنین غلطی نمی کنم! انقدر هم به خودت امیدوار نباش :دی

-------------------
*عشق را چگونه مي شود نوشت...

*حسين درخشان از همسرش جدا شد!..شاید سرجمع 10 بار بلاگش رو نخونده باشم ولی خیلی دلم گرفت..

*فهرست عجایب هفتگانه ی جدید

*دل خوش سیری چند...

*اختلاف جنسیتی در استفاده از اینترنت..لینک از یک پزشک

[Link] [0 comments]




Thursday, January 05, 2006
Oh
*۱۴ دي ۸۴

*وقتي از سرگذشتي حرف مي زني يعني هنوز ازش رها نشدي.

*يه برخورد خوب، مسري هست.سعي نکن از ديگران بگيري ش.حامل ش باش!


*A healthy attitude is contagious but don't wait to catch it from others.Be a carrier.
Author Unknown


*بزرگترين هنر اين نيست که هيچ وقت زمين نخوري.اينه که وقتي افتادي دوباره بلند شي.


*The greatest accomplishment is not in never falling, but in rising again after you fall.
Vince Lombardi


*بهاي موفقيت رو مي دونم: فداکاري، کار سخت و پشتکار مداوم براي چيزي که ميخواي ببيني اتفاق ميفته.


*I know the price of success: dedication, hard work and an unremitting devotion to the things you want to see happen.
Frank Lloyd Wright


*يه سال ديگه ميگي کاش امروز شروع کرده بودي.


*A year from now, you may wish you had started today.
Karen Lamb


*وقتي حس مي کني زندگي ت رو به کناره ها و مرزها هل دادي و ديگه نمي توني جلوتر بري، اون مانع رو يه بار ديگه هم هل بده چون ممکنه هموني باشه که تو رو از در سنگين و بزرگ موفقيت رد مي کنه.


*When you feel you've pushed your life to the limit and you can't go any further, give that obstacle one last push
because that might be the one that gets you through that heavy door to success.
If you don't try that one last time, you may never know. Go for it.

Sarah Margaret Bradbury


*قدرشناسي، قفل زندگي رو باز مي کنه.چيزي رو که داريم، تبديل مي کنه به مقدار کافي، حتي بيشتر.انکار رو تبديل مي کنه به پذيرش.بي نظمي رو به نظم، آشفتگي رو به آرامش.مي تونه يه وعده غذاي معمولي رو تبديل کنه به يه ضيافت..house رو تبديل کنه به home، يه غريبه رو تبديل کنه به دوست..قدرشانسي حس ما رو نسبت به گذشته مي سازه، براي امروزمون آرامش به ارمغان مياره و براي فردا رويا مي آفرينه.


*Gratitude unlocks the fullness of life. It turns what we have into enough, and more.
It turns denial into acceptance, chaos to order, confusion to clarity.
It can turn a meal into a feast, a house into a home, a stranger into a friend.
Gratitude makes sense of our past, brings peace for today, and creates a vision for tomorrow.

Melody Beattie


*موفقيت

اگه يه چيزي رو انقدر بخواي که به خاطرش بري بجنگي، روز و شب به خاطرش کار کني، زمان و آرامش و خوابت رو به خاطرش رها کني..
اگه خواستنش تو رو انقدر شيفته کنه که ازش خسته نشي و همه ي چيزاي پر زرق و برق و بي ارزش رو به خاطرش رها کني..
اگه زندگي بدون اون، خالي و بي فايده به نظر برسه و همه ي روياها و نقشه هات براي رسيدن به اون باشه..
اگه با خوشحالي براش رنج مي بري و سختي مي کشي، برنامه ريزي مي کني و به خاطرش همه ي ترس هات رو فراموش مي کني..
اگه با همه ي ظرفيت، توان، فکر، ايمان، اميد و اعتقادت به سادگي از چيزايي که مي خواستي بگذري..
اگه فقر، گرسنگي، بيماري، درد جسماني و ناراحتي روحي نمي تونه تو رو براي رسيدن به چيزي که ميخواي دلسرد کنه، اگه با سرسختي محاصره ش کني، به چيزي که ميخواي مي رسي درنهايت..


*The Will To Win

If you want a thing bad enough to go out and fight for it, Work day and night for it, Give up your time
and your peace and your sleep for it..

If only desire of it, Makes you quite mad enough
Never to tire of it, Makes you hold all other things tawdry and cheap for it..

If life seems all empty and useless without it And all that you scheme and you dream is about it..

If gladly you'll sweat for it, Fret for it, Plan for it, Lose all your terror of God or man for it..

If you'll simply go after that thing that you want
With all your capacity, Strength and sagacity, Faith, hope and confidence, stern pertinacity..

If neither cold poverty, famished and gaunt, Nor sickness nor pain Of body or brain Can turn you away from the thing that you want..

If dogged and grim you besiege and beset it, You'll get it!

Berton Braley



*تصديق ها مثل نسخه هايي براي جنبه هاي خاصي از ما هستن که ميخوايم تغيير کنن.مسير سرنوشت ما هميشه يه مسير مستقيم نيست.گاهي راه رو اشتباه ميريم، گم ميشيم و دوباره برمي گرديم.شايد مهم نيست از چه مسيري حرکت رو شروع مي کنيم.شايد فقط اين مهمه که شروع کنيم.


*affirmations are like prescriptions for certain aspects of yourself you want to change.
The path to our destination is not always a straight one.
We go down the wrong road, we get lost, we turn back.
Maybe it doesn't matter which road we embark on.
Maybe what matters is that we embark.




[Link] [0 comments]




Wednesday, January 04, 2006
میمنت روز 13
*۱۳ دي ۸۴

*آره..نه..آره..نه..نمی دونم..بیام آشتی؟


*در راستاي کامپيوترگردي -که بيشتر از وبگردي چيزاي جالب توش پيدا ميشه!- چند تا راه براي حل مشکل بلاگ رولينگ -که نشون داده نميشه- پيدا کردم که لينکهاش رو ميذارم اينجا.با تشکر از دوستي که لينکها رو فرستاد:
۱.مارمولک.نت
۲.اينجا
يه راه ديگه استفاده از سايتهاي مشابه و بي خيال شدن بلاگ رولينگ هست که من اينو ترجيح ميدم چون براي اديت کردن لينکها هم مشکل وجود داره خيلي وقتها.
از سايتهاي مشابه، يکي ش blo.gs..و يکي ديگه هم mymedialist هست.سايت فارسي هم بلاگرد ه که خودم از اين استفاده مي کنم.خوبيش اينه که کد بلاگ رولينگ رو مي شناسه و لازم نيست دوباره همه ي لينکها رو از اول وارد کنين.کد بلاگ رولينگ رو ميدين و يه کد ديگه بهتون ميده.اينطوريا خلاصه!

اين رو هم پيدا کردم:

*عاشق شدن...

اينکه ما چرا عاشق ميشيم، يه رازه.
اينکه چطوري اتفاق ميفته، يه رازه.
اينکه کي از راه مي رسه، يه رازه.
اينکه چرا بعضي عشق ها رشد مي کنن و بعضي عشق ها شکست مي خورن، يه رازه.
مي توني اين راز رو تحليل کني و دنبال دلايلش بگردي ولي هرگز نخواهي توانست بيشتر از تجربه ت، چيزي از زندگي بگيري.

همونطور که خود زندگي، بيشتر از استخوانها و ماهيچه ها و برانگيزش هاي الکتريکي بدن ه، عشق هم بالاتر از علاقه و جذبه ايه که مي تونه بين دو نفر باشه.

و همونطور که خود زندگي، هديه ايه که توي زمان خودش مياد و ميره، اومدن عشق رو ميشه هديه ژرفي دونست که نميشه درباره طريقه اومدنش سوال کرد.

گاهي، لااقل يه بار در زندگي، هديه عشق سراغت مياد و تو اون رو نگه مي داري و با زيبايي غير قابل وصفي تجليلش مي کني! اين روياييه که همه مون داريم.اغلب اون مياد و تو رو نگه ميداره و براي يه لحظه کوتاه، تو رو تجليل مي کنه و بعد ميره.

وقتي اين اتفاق براي جوونا ميفته، اغلب سعي مي کنن اون رو به دست بيارن و براي خودشون نگهش دارن درحاليکه نميخوان ببينن که اين هديه ايه که آزادانه داده ميشه و آزادانه هم ميره.وقتي اونا عشقشون رو از دست ميدن يا شخصي که عاشقن، حس مي کنه که روح عشق از بين رفته، نااميدانه سعي مي کنن عشقي رو که از دست رفته، نجات بدن به جاي اينکه بپذيرن که اون هديه براي چي بود.. و بعد رفت...


میخوان به سوالایی جواب بدن که جوابشون هیچ کجا نیست.میخوان بدونن چی درونشونه که باعث میشه کسی نتونه یه مدت طولانی دوستشون داشته باشه یا سعی می کنن کاری کنن که اونی که دوستش دارن، تغییر کنه با این فکر که اگه یه سری چیزای کوچیک تغییر کنن، عشق دوباره متولد میشه.اونا پیشامدها رو مقصر می دونن و میگن اگه برن یه جای دور و یه زندگی تازه رو با هم شروع کنن، عشقشون می تونه رشد کنه.
سعی نمی کنن به اتفاقاتی که پیش اومده، معنا بدن..ولی هیچ معنایی برتر از خود عشق نیست و تا وقتی رازآمیز بودن خود عشق رو بپذیرن، توی دریای راز زندگی می کنن.تو باید این رو درباره عشق بدونی و بپذیری ش.

باید بدونی عشق با مهربونی چه چیزی رو برات میاره.اگه دیدی عاشق کسی شدی که عاشقت نیست، با خودت ملایم و مهربون باش.تو هیچ اشتباهی مرتکب نشدی.عشق انتخاب نمی کنه که توی قلب کسی باشه یا نه.اگه کس دیگری رو دیدی که عاشقت شده، و تو عاشق اون نیستی، افتخار کن که عشق اومد و در خونه تو رو زد ولی باملایمت هدیه ای رو که نمی تونی جبرانش کنی، قبول نکن.باعث رنج کس دیگه ای نشو.هرطور با عشق معامله کنی، اونم با تو همونطور معامله می کنه و قلبهای همه ما دردها و لذتها رو یه جور حس می کنن حتی اگه زندگیها و راه های ما متفاوت باشن.


اگه تو عاشق کسی بشی و اونم عاشق تو باشه و بعد عشق بخواد که بره، سعی نکن نجاتش بدی یا دنبال مقصر بگردی.بذار بره.این یه دلیل داره و یه معنا.به موقعش می فهمی.فراموش نکن تو عشق رو انتخاب نمی کنی.عشق تو رو انتخاب می کنه.کاری که تو واقعا می تونی انجام بدی اینه که وقتی عشق میاد توی زندگیت، با همه رازهاش بپذیری ش! ترک کردنش تو رو سرشار می کنه.بعد بهش می رسی و به دست میاریش.بعد اون رو به کسی که در تو زنده ش کرد، برگردون.اون رو به همه دنیای اطرافت ببخش.این همونجاییه که خیلی از عاشق ها اشتباه می کنن.اونا با یه مدت طولانی بدون عشق بودن، می فهمن که عشق فقط یک نیازه.اونها قلبشون رو یک فضای خالی می بینن که با عشق می تونه پر بشه و به عشق به چشم چیزی نگاه می کنن که بیشتر به سمتشون جاری میشه تا اینکه از خودشون برخیزه.

اولین بار سرخ شدن از یه عشق تازه، اونها رو سرشار می کنه ولی وقتی عشقشون آرومتر شد به چشم یک نیاز بهش نگاه می کنن.از اینکه کسی باشن که عشق می آفرینه دست می کشن و در عوض، ادمی میشن که به عنوان یه هدیه دنبال عشق می گرده و این می تونه باعث بشه که عشق فقط با رهاکردنش رشد کنه.


این رو به یاد بسپار و در قلبت نگه دار.عشق، زمان خودش رو داره، دلایل خودش رو داره.دلیل خودش رو داره برای اومدن و رفتن...نمی تونی تطمیعش کنی یا به زور نگهش داری یا برای موندن براش دلیل بیاری.فقط می تونی وقتی میاد بهش شاخ و برگ بدی ولی اگه خواست از قلب کسی که عاشقش هستی بره، نمی تونی هیچ کاری انجام بدی و هیچ کاری هم لازم نیست انجام بدی.عشق همیشه یک راز بوده و خواهد بود.خوشحال باش که حتی برای یک لحظه توی زندگیت اومد.اگه قلبت رو باز نگه داری، عشق باز هم سراغت میاد...

*مقدمه:
به زور قهوه ديشب تا ساعت ۱ (!) بيدار (!) موندم که مثلاً درس بخونم.اصولاً اين امتحانه از اون بي ربط ها بود که به زور به خورد آدم ميدن (!) منم هميشه قبلنا بچه + بودم و اينا ولي اين ترم، گفتم زشته آدم در کمال مثبتيت (!) فارغ التحصيل شه -ايشالا به سلامتي- اينه که اول از همه تا جاداشت، از غيبت هاي مجاز -و غيرمجاز!- استفاده کردم.کلي آخر ترم مث گيج ها توي انتشارات دنبال کپي گرفتن و اينا بوديم با بروبچ.جالبي ش اين بود که هميشه من معطل بچه ها مي شدم که جزوه م رو کپي کنن بهم بدن اما اين ترم، خودم هم جزوه مي خواستم :دي قسمت جالب ترش اين بود که من هيچ وقت جرات نکرده بودم هيچ درسي رو دقيقاً شب امتحان بخونم.هميشه يه طوري بوده که قبلش يه نگاهي کرده بودم به درس و لااقل مي دونستم درباره ي چيه ولي اين ترم، دقيقاً شب امتحان، تازه همه چيز رو کشف مي کردم.اين ترم کلاً همه چيز همين مدلي شده! ۵ تا درس ۳ واحدي هست که يکي ش رو که هيچي! استاد رو راضي کرديم امتحان نگيره و البته سخنراني هاي من، نقش موثري در راضي شدن استاد داشت.با تشکر از خودم!

مي گفتم..به زور قهوه بيدار موندم.بعد گفتم بي خيال! رفتم خوابيدم.صبح کلي به غلط کردن افتاده بودم که اين چه کاري بود من کردم.حالا ميفتم حالم جامياد.استاد هم نامردي نکرده بود! کلي عکس و جاخالي و سوال تشريحي هم داده بود علاوه بر تست.اميدوارم پاس بشه! بعد قرار بود بريم review و فردا امتحان عملياتش رو بديم.
--------------
مقدمه ي دوم:
استاد عمليات! اصولاً هميشه ميگه که ما هدفمون بايد يادگيري باشه.چرا شماها هي ميگين نمره! با اصرارهاي ما و به علت سرماي وحشتناک هوا، قرار شد ماشين آلات توي محوطه ي دانشگاه از امتحان حذف شن.بعد چون حال نداشتيم بريم اون يکي آزمايشگاه، قرار شد از وسايل اونور چيزي ازمون نپرسه.موند همين آزمايشگاه اوليه.بعد بچه ها گفتن استاد ما حال نداريم فردا هم بيايم.ميشه امروز بعد از review امتحان بگيرين؟ و اينطوري شد که من و فاطمه هم گفتيم امتحان ميديم و راحت ميشيم.
--------------
مقدمه ي سوم:
از سر تنبلي! اسم هامون رو آخر آخر نوشتم و گفتم بريم ناهار بخوريم! بعد که برگشتيم، نيمکتهاي -۴ تا صندلي به هم چسبيده رو ميگن نيمکت؟- وسط سالن رو برديم گذاشتيم پشت در آزمايشگاه که يه وقت خسته نشيم! حالا من همينطوري ش هم از ماشين آلات اندازه ي گاو حاليم نميشد! -و نميشه البته!- کلي هم از اينور اونور حرف زديم.ديگه کاملاً همون ۴ تا اصطلاحي هم که حفظ کرده بودم، يادم رفت.وقتي رفتم داخل، واقعاً از خنگي خودم خنده م گرفت.
--------------
شرح:
دفعه ي اول بود اينطوري امتحان مي دادم.با استاد هم کلي پسرخاله هستيم و اينا.گفتم -:دي- استاد براي اينکه بهتون ثابت بشه من هيچي بلد نيستم، اصلاً لازم نيست چيزاي سخت ازم بپرسين! استاد اول يه کم بهش برخورد که يعني مگه من هيچي به تو درس ندادم و اين حرفا.بعد که ديد من منظورم اين نبوده -ا ز قيافه م فکر کنم فهميد ((: ـ چند تا سوال پرسيد و هيچي ديگه! مث خنگا تمام سعيم رو کردم که درست جواب بدم.ديگه کلي نصفه نيمه و اينا.خودم داشتم مي مردم از خنده.خيلي وضع مسخره اي بود.آخه دخترا معمولاً اين چيزا رو دوست ندارن درحالي که مي ديديم پسرا چقدر ذوق داشتن و بدون اينکه چيزي يادداشت کنن، همه چيز رو ياد مي گرفتن.بعد دخترا همه گيج مي زدن و اصلاً براشون جالب نبود.

فکر کنم به خاطر همين چيزا بود که استاد اصلاً بهم گير نداد.بعدشم من اصولاً دختر خوبي م! محبوبيت دارم پيش همه جز مدير گروه البته! چون خوشم نمياد به حرفش گوش بدم.

استاد بيچاره ديگه ديد خيلي ضايع س! گفت به انتخاب خودت از روي ميز يه وسيله بردار توضيحش بده! منم يه ميل لنگ برداشتم و يه کم الکي درباره ش حرف زدم و سمل کردم ديگه.آخه هيچ وقت نمي تونم چيزي رو که بلدم خوب توضيح بدم.معلم خوبي نيستم.استاد گفت خانوم فلاني! من به شما بيشتر از ۱۳ نميشه بدم.منم :دي کلي ذوق کردم که بيشتر از نصف نمره رو گرفتم!!! يه وقتايي اينطوري ميشه خب! :پي گفتم مرسي استاد! اشکالي نداره! در واقع من بايد ۳ مي شدم! انصاف هم خوب چيزيه.۱۰ نمره ي ديگه ش کادوي استاد بود.

فکر کنم با اين حساب، لقب <خنگ ترين شاگرد استاد> مال خودمه! يه ذره هم ناراحت که نيستم هيچي، کلي هم خوشحال شدم.آخي! استاد مي گفت تئوري ش رو خوب دادي؟ گفتم آره! خب اگه اونم مي گفتم نه ديگه خيلي ضايع مي شد! (((((: اصلاً من کلاً از اين درسه از اولش هم بدم ميومد.پاس بشه شيريني ميدم!

*اين داشت لود مي شد.مديا هم باز بود.يه دفعه ديدم صداي قدقد و اينا مياد وسط آهنگ! اينا بودن ((: تو هم با اين لينک دادنت((:

*سال به سال، دريغ از پارسال
*وقتي تبليغات در جاي نامناسبي قرار بگيره هر اتفاقي ممکنه بيفته.
*شبهاي برره در رويترز
*امکان استفاده از دات (.) در ياهوميل آزاد شد.
*امکانات جديد ياهوميل و جي ميل ..خيلي کامل...لينک از گلادياتور

*تو برای من مثل خواهر می مونی! ... يعنی خيلی زشتی!
فاصلهء سنيمون يه كمی زياده! ... يعنی خيلی زشتی!
من به تو علاقه به اون صورت ندارم! ... يعنی خيلی زشتی!
من الان توی موقعيت بدی از زندگيم هستم! ... يعنی خيلی زشتی!
من بازم دوست دختر دارم! ... يعنی خيلی زشتی!
تقصير تو نيست ، تقصير منه! ... يعنی خيلی زشتی!
من الان توجهم به كارمه! ... يعنی خيلی زشتی!
من تصميم گرفتم مجرد بمونم! ... يعنی خيلی زشتی!
بهتره فقط با هم دوست معمولی باشيم! ... يعنی خيلی زشتی!

*مرد جوون: ببخشين آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پيرمرد: معلومه كه نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی؟!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه؟!
پيرمرد: ببين... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون: كاملا" امكانش هست!
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: كاملا" امكان داره!
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بيای به خونهء من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونهء من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده؟!
جوون: ممكنه!
پيرمرد: بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم!!!

*آدامس : تنها چيزی كه توی دهان خانم ها بند می شود!
آدم خوار: انساندوست افراطی!
آدم مغرور: كسی كه اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگويد: يه وجب بلند تر بزن!
احمق: كسی كه دختر همسايه را در تاريكی نبوسد!
ادب : يعنی كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتی اگر به كمك احتياج نداشته باشد!
ازدواج : قمار زندگی است و در قمار معمولا برد با كسی است كه بيشتر تقلب كند!
اوراقچی : تنها موجودی كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند!
ايده آل : شوهری كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتی كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند!
خوش بين : مردی كه تصور كند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی كند گوشی را خواهد گذاشت!
دست : عضوی كه در سينما نزد صاحبش بند نمی شود!
دوران تجرد : دورانی كه معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود!
رفيق : كسی كه هميشه به شما مقروض است!
رقص : بهم چسبيدن با اتيكت دو جنس مخالف!
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال!
سو ء ظن : سعی در دانستن چيزی كه بعدا" انسان آرزو می كند ای كاش آنرا نمی دانست!
سينما : جايی كه پشت سر شما حرف می زنند!
عشق : دردسری كه برای فراموش كردن آن بايد عشق تازه تری پيدا كرد!
سرخ پوست : مرد خوشبختی كه وقتی زنی او را می بوسد صورتش ماتيكی نمی شود!
سنجاق قفلی : تنها قفلی كه بدون كليد باز می شود!
ماچ : بوسه ای كه هنوز رنگ آرتيستی نگرفته!
مرد مجرد : كسی كه هنوز عيوبی دارد كه خودش نمی داند!
هالو : شوهری كه دستكش ظرفشويی را بجای اندازه دست خودش ، اندازه دست زنش بخرد!

*می دونين فرق خانمها با «آهن ربا» چيه؟
آهن ربا حداقل يه روی مثبت داره!

خانمها مثل «راديو» هستن ...
هر چی می خوان ميگن... ولی هر چی بگی نمی شنون!

خانمها مثل «چسب دو قلو» هستن ...
اگه دستشون با گوشی تلفن مخلوط شد ، ديگه بايد سيم تلفن رو بريد!

خانمها مثل «رعد و برق» هستن ...
اول برق چشماشون می رسه ، بعد رعد صداشون!

خانمها مثل «ليمو شيرين» هستن ...
اول شيرين هستن ولی بعد تلخ ميشن!

خانمها مثل «گچ» هستن ...
اگه چند دقيقه مدارا كنين چنان سفت و سخت ميشن كه ديگه هيچ شكل و حالتی نمی گيرن!

خانمها مثل «كنتور برق» هستن ...
هر چند سال يكبار عدد سنشون صفر ميشه!

چرا خانمها نمی تونن «نقشه ها» رو درست بخونن؟
چون فقط ذهن مرد می تونه تجسم و درك كنه كه يك كيلومتر با يك سانتی متر نشون داده شده!

خانمها مثل «اينترنت» هستن ...
از هر موضوعی يه فايل اطلاعاتی دارن!

خانمها مثل «فلزياب» هستن ...
از نزديك طلا فروشی كه رد ميشن عكس العمل نشون ميدن!

خانمها مثل «موبايل» هستن ...
هر موقع كار مهمی پيش مياد در دسترس نيستن!

*می دونين سريعترين راه به چنگ آوردن قلب يه مرد چيه؟
- پاره كردن سينه ش با يه كارد آشپزخونه!

مردها مثل « مخلوط كن » هستن...
توی هر خونه يكی از اونا هست ، ولی نمی دونين به چه درد می خوره!

مردها مثل « آگهی بازرگانی » هستن...
يه كلمه از چيزايی كه ميگن رو نميشه باور كرد!

مردها مثل « كامپيوتر » هستن...
كاربری شون سخته و هرگز حافظه ای قوی ندارن!

مردها مثل « سيمان » هستن...
وقتی يه جايی پهنشون ميكنی بايد با كلنگ اونو از جا بكنی!

مردها مثل « تعطيلات » هستن...
هيچوقت به اندازه ی كافی بلند به نظر نميان!

چرا مردها دوست دارن با خانومايی آشنا بشن كه قصد ازدواج با اونا رو ندارن؟
- شما بگين چرا سگها دنبال ماشينهايی واق واق می كنن كه قصد رانندگی اونا رو ندارن؟!

مردها مثل « طالع بينی مجلات » هستن...
هميشه بهتون ميگن كه چيكار بكنين و معمولا" هم اشتباه ميگن!

مردها مثل « جای پارك » هستن...
خوب هاشون قبلا" اشغال شده و اونايی كه باقی موندن يا كوچيك هستن يا جلوی در منزل مردم!

مردها مثل « پاپ كورن » هستن...
بامزه هستن ولی جای غذا رو نمی گيرن!

مردها مثل « باران بهاری » هستن...
هيچوقت نمی دونين كی مياد ، چقدر ادامه داره و كی قطع ميشه!

مردها مثل « نوزاد » هستن...
توی اولين نگاه شيرين و با مزه هستن ، اما خيلی زود از تميز كردن و مراقبت از اونا خسته ميشين!

مردها مثل « ماشين چمن زنی » هستن...
به سختی روشن ميشن و راه ميفتن ، موقع كار كردن حسابی سر و صدا راه ميندازن ، و نيمی از اوقات هم اصلا" كار نمی كنن!

*يه مرد ۲ دلار براي يه جنس ۱ دلاري كه بهش احتياج داره خرج مي كنه
يه زن ۱ دلار براي يه جنس ۲ دلاري كه بهش احتياج نداره خرج مي كنه !

يه زن هميشه نگران آينده هست تا زماني كه شوهر پيدا كنه
يه مرد هيچوقت نگران آينده نيست تا وقتي كه زن بگيره !

يه مرد موفق مرديه كه بتونه بيشتر از مقداري كه زنش مي تونه خرج مي كنه ، پول در بياره
يه زن موفق زنيه كه بتونه همچين مردي رو پيدا كنه !

براي خوش بودن با يه مرد ، بايد زياد دركش كني و كم دوستش داشته باشي
براي خوش بودن با يه زن ، بايد زياد دوستش داشته باشي و اصلا" سعي نكني كه دركش كني !

يه زن با يه مرد ازدواج مي كنه به اميد اينكه اون مرد عوض بشه ، ولي عوض نميشه
يه مرد با يه زن ازدواج مي كنه به اميد اينكه اون زن عوض نشه ، ولي عوض ميشه !

در جر و بحث ها آخرين كلمه رو هميشه زن ميگه
و هر كلمه اي كه بعد از اون توسط مرد گفته بشه ، شروع يه بحث جديده !

يه زن در جواب اين سوال كه "با عشق و سكس جمله بساز" ميگه: وقتي دو انسان عاقل و بالغ به طور منطقي و عميقا" توي عشق نسبت به همديگه فرو ميرن و به درجات بالاي دوست داشتن مي رسن و به همديگه اطمينان و اعتماد كامل پيدا مي كنن ، اون وقت از نظر اخلاقي و اجتماعي قابل قبوله كه با رعايت اصول قراردادي با همديگه پيوند عميقتري كه توسط سكس حاصل ميشه پيدا كنن!
يه مرد در جواب به اون سوال ميگه: من به سكس عشق مي ورزم!

*هيچ می دونين اگه كلمه ى "دست" اختراع نشده بود و به جاش از كلمه ى "چيز" استفاده می كرديم روزانه چه جمله هايی می شنيديم؟... زياد به مختون فشار نيارين! خودم مثال می زنم...

توی كتاب علوم می نوشتند: چيز خيلی مفيد است! با چيز می توان اجسام را بلند كرد! بعضی از چيزها مو دارند و برخی ديگر بی مو هستند! ولی كف چيز مو ندارد! هيچوقت چيز خود را توی سوراخ نكنيد! چون ممكن است جانوران نوك چيزتان را گاز بگيرند! هميشه قبل از غذا چيز خود را با آب و صابون بشوييد! هيچوقت با چيز كثيف غذا نخوريد! ..... خانمها هميشه دوست دارند به چيز خود لاك و كرم بمالند! اين عمل براى محافظت از چيز خوب است! آدم وقتی سردش می شود چيزش را روی بخاری يا زير بغل می گيرد!

در كتاب تاريخ می نوشتند: اردشير دراز چيز به هندوستان لشكر كشی كرد و چيز اجانب را كوتاه نمود! ..... مردم توی كوچه و بازار می گفتند: لامصب چيز ما نمك نداره! به هر كسی خوبی كرديم جوابش بدی بود! از قديم می گفتند با هر چيز بدی با همون چيز پس می گيری! ..... پدری به پسرش درس ادب می داد: پسرم هيچوقت پيش مردم چيزتو دراز نكن! ..... توی بيمارستانها آدمهايی رو می ديديم كه چيزشون توی تصادف قطع شده و مجبور بودند تا آخر عمر از چيز مصنوعی استفاده كنند! ..... دزدهای مسلح موقع زدن بانك می گفتند: چيزها بالا! چيزهاتون رو بذارين پشت سرتون! اگه كسی چيزش به زنگ خطر بخوره چيزشو می شكنيم! و رييس بانك به پليس می گفت: چيزم به دامنتون! دزدها رو بگيرين! و پليسها هم چيز از پا درازتر از ماموريت بر می گشتند! ..... هر روز در اخبار می شنيديم كه: اينبار چيز استكبار جهانی از آستين فلانی بيرون آمده!

و پسر جوانی در دفترچه ى خاطراتش می نوشت: اون روز من با دختر خانمی آشنا شدم... او چيزش رو دراز كرد و من چيزش رو گرفتم و كمی فشار دادم! چه چيز گرم و لطيفی داشت! از خجالت چيزش خيس شد! و دوستی ما از همون روز شروع شد! ديروز بازم اونو توی اتوبوس ديدم... چيزم رو به ميله گرفتم و رفتم جلو! از ديدن من خوشحال شد و گرم صحبت شديم... اتوبوس خيلی تند می رفت و من برای اينكه اون نيفته چيزم رو گذاشتم پشتش! از اين كار من خوشش اومد و تشكر كرد... اون دو ايستگاه بعد پياده شد و من چيزم رو براش تكون دادم! امروز هم توی كافه تريا قرار داشتيم... رفتيم و سر يه ميز نشستيم... فضای اونجا خيلی تيره و تار بود... من چيزمو گذاشتم روی چيزش و گفتم: چقدر چيز شما كوچيك و نرمه! اون هم گفت: چيز شما بزرگ و داغه! بعد از نوشيدن قهوه بيرون اومديم... چيزامون توی چيز همديگه توی خيابون راه می رفتيم و مردم هم ما رو نگاه می كردند! اونو به خونه شون رسوندم و دوباره چيزمو گرفت و من هم چيزشو فشار دادم! ازش دور شدم... هوا خيلی سرد بود... چيزم داشت يخ ميزد! برای همين چيزمو گذاشتم توی جيبم! توی عالم خودم بودم كه يهو يه چيز خورد پشت گردنم!...

*هر دستاورد بزرگی، زمانی غيرممکن به نظر می رسيد، تا اين که کسی تصميم گرفت آن را تحقق ببخشد.

قطعه ی زير از کتاب برجسته ی "آليس در سرزمين آينه ها" اثر لوييس کارول برداشته شده است. آن جا که آليس با ملکه صحبت می کند:

آليس گفت: "باورم نمی شود!"

ملکه با تاسف گفت: "باورت نمی شود؟ دوباره سعی کن. نفس عميقی بکش و چشم هايت را ببند."

آليس خنديد: "فايده ای ندارد، به زحمتش نمی ارزد. آدم نمی تواند چيزهای غير ممکن را باور کند."

ملکه گفت: "به جرات می گويم دليلش اين است که زياد تمرين نداری. وقتی من سن و سال تو بودم، روزی نيم ساعت اين کار را می کردم. گاهی حتا پيش از صبحانه، حدود شش چيز غيرممکن را تصور می کردم."


وقتی آدم جرات خيال پردازی را داشته باشد، معجزه های زيادی رخ می دهد. مشکل اين است که مردم هيچ وقت چيزهای غيرممکن را تصور نمی کنند.

[Link] [0 comments]