Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Saturday, July 30, 2005
شوهر علیرضا
*۸ مرداد ۸۴

وقتي با هم حرف مي زنيم، حس خيلي خوبي دارم؛ اينکه يه دوست خوب داشته باشي توي دنيا، عاليه؛ حتي اگه برام دل بسوزوني..نمي دونم..واقعاً منو مي فهمي؟


*Is this True Love . . .

It was a time that i wanted somebody
I tried hard - to find someone for me
Found a lot but none was a crush
Then you came to me like you were supposed to come..

"Please" "Please" was a begging sound for me
Sometime back it came to my mail..
I got a shock when it reached to me
Specially from one who didn't want to talk..

Time passed like nothing - from then to now
I still cant understand what is in your mind
Are you playing or are you serious
It's enough time now for you to decide..

Do you have a heart like all of us
Do you have feelings like all other guys
I still cant understand why you cant tell
What ever you feel like all other guys..

Being together is not that easy
Unless we know each other to some extent..
Why dont you talk and why dont you meet
I cant understand what should I to do..

There are limits and there are things
Same as you to others as well
But why do you think its only you
All are the same just think like that..

I am waiting - as long as i can
But i don't know till when i can stay
I feel that the time is already up
You know that and why don't you think . . .




*۷ مرداد ۸۴

*لوئيز رِدِن، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس، و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم.»

جان گفت نسيه نمي‌دهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد، به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من. خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم مي‌دهم. ليست خريدت كو؟ زن گفت: اينجاست.ليستت را بگذار روي ترازو. به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر.»!!

لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نمي‌شد. مشتري از سر رضايت خنديد.مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد؛ كفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند. در اين وقت، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است؛ كاغذ ليست خريد نبود، دعاي زن بود كه نوشته بود: «اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن» (برگرفته از كتاب لبخند خدا)

رومن رولان

*مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت :«مواظب باش عزيزم اسلحه پر است.»
زن که به پشتی تخت تکيه داده بود گفت :«اين را برای زنت گرفته ای ؟»
«نه! خيلی خطر ناک است.می خواهم يک حرفه ای استخدام کنم .»
«من چطورم ؟»
مرد پوزخند زد: «بامزه است. اما کدام احمقی برای آدم کشتن، يک زن استخدام می
کند؟»
زن لبهايش را مرطوب کرد، لوله ی اسلحه را به طرف مرد گرفت: «زن تو !»

جفری وايت مور (داستانهای 55 کلمه ای)


*نمي دونم جريان چيه؛ ولي چندوقته انگار همه دچار يه جور ياس فلسفي شدن! نميشه هيچ کاري کرد؛ فقط زمان مي گذره؛ تو بيکار (؟) نشستي و هيچ کاري انجام نميدي.کلي کارات رو هم تلنبار شدن ولي ترجيح ميدي خيره بشي به سقف و به عالم و آدم، بدوبيراه بگي.دلت نميخواد کسي خوشحالت کنه؛ بخندونه تو رو.انگار لج کردي با خودت.نميخواي بهت خوش بگذره.به درک که همه کارها مونده.مگه نمي خواستم اينا رو واسه خودم، براي بهتر شدن حال و روزم، خوب تر شدن زندگيم انجام بدم؟ من اصلاً نمي دونم کجام؟ چي ميخوام از دنيا؟ دوروبرم چه خبره؟ چي خوشحالم مي کنه؟ کي راضي ميشم؟ پس تا وقتي به جواب سوالام نرسيدم، چه اهميتي داره انجام ندادن خيلي کارها؟


*۶ مرداد ۸۴

*از مزاياي جيم شدن از کلاس فوق العاده زبان اين است که ترجمه ت قوي مي شود! و به علت اينکه کلاس اکتيويتي ت قوي بوده، از امتحان نيم - ترم معاف مي شوي! اگر بخواهي مي تواني امتحان بدهي، ولي تو نميخواهي چون هنوز عقلت را از دست نداده اي! :دي

*احساست رو پنهان نکن اگه نميخواي کسي رو از دست بدي...

قصه درباره مرديه که هميشه حسش رو نسبت به دوستش ابراز نمي کرد تا روزي که اون ازدواج کرد ..مرد تصميم گرفت حقيقت رو بهش بگه و .. دختر احساس کرد اين شوخي خوبيه براي روز عروسيش!

قصه درباره مرديه که هرگز به همسرش نگفت چقدر دوستش داره.. تا روز که همسرش فوت کرد.. تا الان، مرد هر روز براي قبر زنش گل مي فرسته.. با هزاران بوسه روي کارتي که ميگه دوستت دارم.اون مي تونه اينو بفهمه؟

قصه درباره يه دختره که هميشه به آغوش گرم پدرش نياز داشت ولي انقدر خجالتي بود که نمي تونست بگه..تا روزي که ديگه پدرش هرگز نمي تونست دختر رو در آغوش بگيره.

خيلي از اين قصه ها هرروز اتفاق ميفتن.تونستي بفهمي ديروز چه اتفاقي افتاد اما چطور مي توني مطمئن باشي که فردا چي پيش مياد؟! به چيزايي فکر کن که هرگز نگفتي.ميخواي تا اون روز صبر کني که فقط بتوني بگي دوستت دارم؟

شايد دوست داشته باشي از يه مهموني پرسروصدا بياين بيرون و فقط با هم قدم بزنين..با کسي که عاشقش هستي...وقتي با هم هستين، سعي مي کني وانمود کني نمي بينيش؛ وقتي وقتي که اون کنارت نيست، ممکنه دوروبرت رو براي پيدا کردنش نگاه کني.توي اون لحظه، تو عاشقي!

گرچه کس ديگه اي هست که تو رو مي خندونه، چشمات رو و احساست رو ...ممکنه فقط به سمت اون شخص بري.پس تو عاشقش شده اي.

وقتي به عکس دسته جمعي نگاه مي کني، ممکنه دنبال اون شخص خاص بگردي توي عکس(تا بدوني کيا نزديکش بودن يا چطوري به نظر مي رسيد اون لحظه) تا اينکه دنبال خودت بگردي.بعد مي فهمي که عاشق شدي.

مي توني تلفنت رو براي درس خوندن قطع کني ولي نمي توني اين کار رو بکني براي تماس اون فرد خاص! پس تو عاشق شده اي.

اگه از يه ايميل کوتاه اون فرد خاص، خيلي بيشتر از ايميلهاي طولاني بقيه خوشحال ميشي، تو عاشقي.

اگه دو تا بليط مجاني فيلم داري و جز اون فرد خاص، هيچ کس ديگه اي به ذهنت نمي رسه ، عاشق شده اي.

به خودت مدام ميگي اون فقط يه دوسته، اما خودت مي فهمي که نمي توني از توجه خاص ت به اون، اجتناب کني.توي اون لحظه، تو عاشقي.

درحاليکه داري اين ميل رو مي خوني، اگه کسي توي ذهنت پديدار شده، تو عميقاً عاشقش شده اي..


*Don't hide your feelings if u don't want to lose someone . . .

There is a story of a man.. Who always kept his feelings towards his
friend. Until the day she got married.. He decided to tell her the truth
and.. She felt that it's a good joke for her wedding.

There is a story of a man.. Who has never told his wife how much he loves
her.. Until the day she passed away. Until now, he keeps sending flowers
to her grave everyday.. With thousand kisses on the card saying "I love
you". Would she be able to know?

Yet, there is a story of a girl.. Who always needed a warm hug from her
daddy. But she was too shy to ask for.. Until the day he can never hug her
any more.

A lot of stories happen everyday. You could know what had happened
yesterday. How can you be sure what will happen tomorrow? Think of
something you never say. Are you waiting until t! he day? Just say..
" I love you.. "

If you like to get out from a noisy party and walk together outside only..
with that someone, you are in love.

When you are together with that someone, you pretend to ignore him/her. But
when that someone is not around you, you might look around to find him/her.
At that moment, you are in love.

Although there is someone else who always makes you laugh, your eyes and
attention .. might go only to that someone. Then, you are in love.

When you look at a group picture, you might rather look for that special
someone (to know who was next to him/her or how he/she look like in that
picture) than look for yourself. Then, you realize that you are in love.

You have to hook out your telephone line for your busy study, but you
cannot do it for one phone call from that special someone. Then, you are in
love.

If you are much more exciting for one short eMail from that someone than
other many long eMails, you are in love.

When you get a couple of free movie tickets, You would not hesitate to
think of that special someone Then, you are in love.

You keep telling yourself, "He/She is just a friend," but you realize that
you can not help avoiding the special attraction from him/her. At that
moment, you are in love.

While you are reading this mail, if someone appear in your mind, you are
deeply in love . .




*۵ مرداد ۸۴

*عليرضا سر کلاس -زبان- هميشه کلي سوتي ميده؛ اغلب ساکته و هيچي نميگه؛ وقتي هم ميگه همه ش بايد بخنديم! يه بار براي روخوني، يه جمله اي بهش افتاد که با my husband شروع ميشد و خب همه خنديديم.اين دفعه ولي حرف اين بود که مثلاً تعطيلات آخر هفته رو چه کار ميخواي بکني؟ teacher حرص مي خورد مي گفت اينا window cleaner هاشون هم براي تعطيلاتشون برنامه ريزي مي کنن که مثلاً برن فلان جا و کلي بگردن و اينا..اون وقت اينجا ما يه سال هم کار کنيم نمي تونيم بريم مثلاً شمال يا شيراز دو روز بمونيم! بعد پرسيد کي ميخواد چي کار کنه! چند تا مثال بود توي کتب ولي همه از خودشون جواب دادن.نوبت عليرضا که شد، گفت my husband...ما اصلاً ديگه گوش نکرديم بقيه ش رو چي ميخواد بگه.فقط مي خنديديم.نمي تونستيم چيزي بهش بگيم.نفسمون درنميومد.جالب تر از همه قيافه از همه جا بي خبر خودش بود! بعد که خنده ها تموم شد، teacher گفت اين چي بود گفتي؟ بيچاره عليرضا! گفت خب اينجا نوشته! به شهاب مي گفت با اين جايي نرو! خطرناکه


*۴ مرداد ۸۴

*بعضي وقتا دوست ندارم بفهمم کجام و چي کار مي کنم؛ ميخوام عمري رو که مال خودمه، هرجوري دلم ميخواد تلف کنم.به هيچ کس هم مربوط نيست!

*ميگن شناختن ديگران خيلي سخته ولي امروز ديدم من حتي خودم رو هم نمي شناسم؛به دلايلي کاملاً ناشناخته! شديداً مريض بودم امروز -حس مريض بودن بدتر از اينه که جداً مريض باشي- و خب داشتم در همون حالت ميون خواب و بيداري فکر مي کردم؛ به خيلي چيزا.ديدم خيلي چيزايي که شايد قبلاً مهم بودن برام،الان اهميتي ندارن.قبلاً فکر مي کردم مثلاً اگه کسي بهم بگه نه، حتي درمورد يه مسئله خيلي کوچيک و بي اهميت، شديداً ضايع شده م ولي الان ابداً برام مهم نيست.شايد قبلاً دوست داشتم از حال دوستام باخبر باشم ولي الان نه! ۱۰۰ ساله ازشون خبري ندارم؛ شايد بدونم هرکي سرش چطوري گرمه ولي اگه نمي دونستم هم اهميتي نداشت.اينطوري ميشه به کسي تلفن نمي زنم -تلفن ها رو ولي جواب ميدم؛ لطف مي کنم- امروز هم که براي يه کاري به يکي تلفن زدم، شديداً فرد مذکور عصباني م کرد؛ دلم مي خواست دهنم رو باز کنم و هرچي فحش از اول زندگيم توي اين دنياي مسخره ياد گرفتم، نثارش کنم و آخرش هم بگم از ريختش چقدر حالم به هم مي خوره.حرفم رو زدم ولي همه فحشها نگفته موند.مهم نيست که حق با من بود يا اون؛ من حق رو به خودم ميدم.اگه بميره هم ديگه محلش نميارم.دوست دارم فکر کنه چه مي دونم...احمق و خودخواهم! واقعاً کي دوست واقعي ته؟ کي؟ ميخوام ببينم اگه ديگه نخندم، اگه تلخ و بدخلق بشم بازم خيليا ادعاشون ميشه که دوستم هستن؟ اونايي که ادعا مي کنن من رو خوب مي شناسن، چي کار مي کنن؟ خود تو! حس مي کنم بيشتر از دو روزه اومدي.مهم نيست البته ولي اينطوريه به نظر من.اينکه تمام اين مدت رو هم مريض بودم، بازم مهم نيست.اينکه نمي دونستي، اينم مهم نيست.فوقش مي خواستي چي کارم کني؟ برام دل مي سوزوندي لابد! نمي خواستم بهت تلفن بزنم؛ مث همه اونايي که فعلاً از زندگيم حذفشون کردم.نمي دونم چرا امروز اينطوري شد! چرا بهت تلفن زدم؟ به خواهرت که تلفن رو جواب داد، گفتم.گفتم نميخوام باهات حرف بزن.گفتم فقط مي خواستم حالتون رو بپرسم؛ نمي دونم دروغ گفتم يا نه.اينم مهم نيست.وقتي گوشي رو ازش گرفتي، چي گفتي؟ حالم رو پرسيدي -تقريباً هيچي نمي شنيدم- گفتي نمي دوني کي اومدي؛ شايد دو روز پيش.گفتي عذر ميخواي که بهم تلفن نزدي و ...اينکه اعصابت خرد شده حسابي! همه اينا رو پشت هم گفتي.من چي گفتم؟ در جواب سوال تو گفتم خوبم! از صدا م معلوم بود بازم دروغ ميگم.شعري رو که برام خوندي هم يادم نمياد.مي دوني چرا بهت تلفن زدم؟ به دو دليل؛ يکي اينکه مطمئن شم حالت خوبه.ديگه اينکه خيلي ساده، دلم برات تنگ شده بود.تو هنوز برام با بقيه فرق داري.


*بازی تخته نرد در گذر تاريخ

با چنين تخته و اين مهره و اين كهنه حريف
چشم بردن بودت، عقل تو بی‌بنياد است
بخت در آمد كار است، نه دانستن كار
طاس اگر نيک نشيند همه كس نراد است

در جزوه كوچكی به زبان پهلوی یكی از داستانهای مربوط به پیدایش تخته نرد را می‌توان خواند:

در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام این کار ساخت. او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ایم (شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید». شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر كه جوانترین وزیر انوشیروان بود به پا خاست و گفت: «این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته‌اند كه دو طرف با مهره های خود با هم می‌جنگند و هر كدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز می‌شود.» و رازهای کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیلهء بازی دیگری را نشان داد و گفت: اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.» دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند «وین اردشیر» را چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت كه باجگزار ایران باشد. اين بازی نو تخته نرد بود.

اين داستان در عين اينکه مقابله تفکر ايرانی با تفکر بيگانه را نشان می‌دهد، يعنی دخالت تقدير و سرنوشت (نرد) و يا احاطهء کامل تدبير و عقل انسان بر زندگی (شطرنج)، احتمالاً حقيقت ندارد و تخته نرد به يک باره و توسط يک نفر اختراع نشده است. اما در اينکه تخته نرد يکی از قديمي ترين بازيهای جهان است، شکی نيست.

تا چندی پيش تصور می‌شد که خاستگاه تخته نرد در حدود پنج هزار سال پيش در بين‌النهرين بوده است. در دهه بيستم ميلادی باستان‌شناس انگليسی سر لئونارد وولی (Sir Leonard Woolley) در خرابه‌های آرامگاه سلطنتی اور (عراق کنونی) يک بازی تخته نرد يافت که با بازيهای کنونی تفاوت چندانی ندارد. چند سال بعد در مقبرهء توت‌انخ‌آمون در دلتای نيل تخته نردهای ديگری کشف شدند که قدمت آنها به ۱۵۰۰ سال قبل از تولد مسيح می‌رسد. بسياری از نقاشيهای ديواری مقبره حکايت از محبوبيت اين بازی دارند که هم بين توانگران و هم بين مردم عادی رواج داشته است.

اما اکنون کهنترين تخته نرد جهان در شهر سوخته به همراه ۶۰ مهره يافت شده که بسيار قديميتر از تخته نرد گورستان سلطنتى اور در بين النهرين می‌باشد. اين كشف بزرگ، باستان شناسان را به اين نتيجه رسانده كه بازى تخته نرد از شهر سوخته به تمدن بين النهرين رفته است. «منصور سجادى» باستان شناس و سرپرست هيات كاوش در شهر سوخته می‌گويد: «اين تخته از چوب آبنوس و به شكل مستطيل است. روى اين تختهء بازى نقش يك مار حكاكى شده كه اين مار با پيچش به دور خود، ۲۰ حلقه ايجاد كرده است. اين ۲۰ دايره در واقع ۲۰ خانهء بازى هستند. نقش مار روى تخته به گونه‌اى است كه در نهايت دم مار در دهان او جاى گرفته است.» به گفتهء سجادى ۶۰ مهرهء يافت شده در يك ظرف سفالى در كنار تخته قرار داشته اند. جنس اين سنگ ها از جنس سنگهاى رايج در شهر سوخته از جمله لاجورد، عقيق و فيروزه است.

چندی پيش در جيرفت نيز پنج تخته بازی با قدمت حدوداً پنج هزار سال يافت شد که به گفتهء دكتر «يوسف مجيدزاده»، سرپرست گروه باستان شناسی جيرفت و حوزهء هليل‌رود، اين تخته‌ها مانند بازی تخته نرد به نظر می‌رسند.

تخته نرد در جنوب اروپا به تدريج گسترش پيدا کرد. افلاطون، هومر و مشاهير يونانی ديگر آن را در نوشته‌های خود توصيف کرده‌اند. به جفت شش «آفروديت» می‌گفتند و رقمهای پايين‌تر تاس را «سگ» می‌ناميده‌اند. در بين روميان قديم بازی بيش از پيش محبوبيت و گسترش يافت. آنها با سه تاس بازی می‌کردند و سه نام مختلف برای تخته نرد داشتند: Alea (ريختن تاس)، Tabulae (تخته، ميز) يا Ludus duodecim scriptorum (بازی دوازده‌خطی). در پمپئی يک نقاشی ديواری عظيم کشف شد که صحنه اول آن دو رومی را هنگام بازی نشان می‌داد. در صحنه دوم صاحب مسافرخانه دو بازيگر را با خشم بيرون می‌اندازد.

با اين حال تخته نرد ديرتر، يعنی بعد از جنگهای صليبی در بقيه اروپا رواج پيدا کرد. به آن نرد، Tric Trac ،Puff، Tables يا Plakoto می‌گفتند و با دو تاس بازی می‌کردند. Tabula، نوع رومی بازی، در تمام اروپا گسترش يافت. در ابتدا بازی اشرافيان بود، اما به تدريج بين مردم عادی نيز محبوب شد. کليسا قرنها سعی کرد که جلوی اين نوع قمار را بگيرد و موفق نشد.

اما تخته نرد در هيچ نقطه جهان غرب مانند انگلستان رواج و محبوبيت نداشته است. طبق گزارشهای شفاهی ريچارد شيردل به خاطر علاقهء سربازانش به اين بازی مرتب دچار دردسر می‌شده است، به همين دليل دستور داده بود که هيچ فردی با درجه پايينتر از شواليه اجازه بازی به شرط برد و باخت پول ندارد.

اولين مسابقه بين‌المللی تخته نرد به همت شاهزاده Alexis Obolensky در سال ۱۹۶۴ در جزاير باهاما انجام شد و از آن زمان به بعد سالانه تکرار می‌گشت. در دهه ۷۰ اولين کتابهای قوانين بازی نوشته شدند و باعث گسترش بيش از پيش تخته نرد گشتند. شخصيتهای مشهوری مانند کريستينا اوناسيس (Christina Onassis) دختر ميلياردر معروف يونانی آريستوتلس اوناسيس، گونتر ساکس (Gunther Sachs) وارث کارخانه اوپل و شوهر سابق بريژيت باردو، يو هفنر (Hugh Hefner) ناشر مجلهء پلی‌بوی و غيره به رواج بيشتر اين بازی در جهان غرب دامن زدند.

تخته نرد از يک تخته دو قسمتی و دو تاس تشکيل گشته که در هر طرف تاسها، اعداد يک تا شش با ستاره‏ها يا خالهايى ريز نشان داده شده است.

باختم با پاكبازان، عالم خاكى به خاک
وز پى آن عالم اينک در قمارى ديگرم
بردم از نراد گيتى يک دو داو اندر سه زخم
گرچه از چار آخشيج و پنج حس در شش ‏درم

توجه کنيد به ظرافت خاقانى که چگونه اعداد يک تا شش را در يک بيت جا داده است. واژهء «داو» در مصرع سوم يکی از اصطلاحات رايج تخته نرد است، يعنى اينكه يكى از دو حريف ادعا كند كه بازى را خواهد برد و از ديگری بخواهد كه تسليم شود. «آخشيج» به معنای عنصر می‌باشد، چار آخشيج يعنی عناصر چهارگانه.

ستاره‏ها يا خالهاى روى تاس، نشانه ستاره‏هاى آسمان هستند كه گردش و وضعيت آنها سرنوشت انسانها را رقم می‌زنند و کاسه کوچک چرمينی که در آن تاسها می‌غلتند و واژگونه روی تخته گذاشته می‌شود حکم ظرف آسمان را دارد که روی زمين (تخته) قرار گرفته است.

اگر عدد يک طرف تاس را با عدد طرف مقابل آن جمع كنيم عدد ۷ را به دست می‌آوريم كه نشانه هفت روز هفته است. تخته اين بازى دو خانه دوازده‌گانه دارد، به نيت ۲۴ ساعت شبانه‏روز. ۳۰ مهره روزهای ماه را نشان می‌دهند، با پانزده مهره سفيد به نشانه پانزده شب مهتابى و پانزده مهره سياه به نشانه پانزده شب تاريک. تخته نرد به چهار قسمت تقسيم شده است كه نمايانگر چهار فصل سال يا چهار عنصر باد و آب و خاک و آتش است.

يکی از نخستين كتابهاى ايرانى درباره بازى تخته نرد «رساله قمارخانه» نوشته محمد امين ميرزا قاجار پسر فتحعلى شاه می‌باشد. نويسنده در اين كتاب به ۹ بازى رايج و مرسوم عصر خود پرداخته است، از جمله تخته نرد. محمدعلى جمالزاده در مقاله «بازى نرد قبل از سامانيان» درباره گذشته تاريخی اين بازی نوشته است. اخيراً نيز کتابی با عنوان تخته نرد تقدير يا تدبير نوشته ابوالقاسم تفضلی منتشر گشته که در آن به تاريخچه تخته نرد و تأثير آن بر ادبيات فارسى پرداخته شده است (آقای ابوالقاسم تفضلی برادر مرحوم محمود تفضلی است که آثار جواهر لعل نهرو را به فارسی برگردانده. جالب اینکه پسرِ آقای محمود تفضلی، دکتر شیوا تفضلی، نفر دوم مسابقات جهانی تخته نرد است و ریاست عالیه مسابقات تخته نرد اروپای غربی را به عهده دارد!) كتاب شامل بسياری از حكايات خواندنى و تاريخی، اشعار شاعران قديمى و تعبيرها و اصطلاحات پيرامون تخته نرد می‌باشد.

همچنين می‌توان به كتاب «تخته نرد از ديدگاه تاريخ و ادبيات» نوشته عزيز نقدی‌وند اشاره کرد كه توسط انتشارات كليدر به چاپ رسيده است. اين كتاب شامل اولين لغت‌نامه تخته نرد می‌باشد و در عين حال پژوهشی است در مورد سابقه تخته نرد. مطالب ديگر از جمله قوانين و حركات مهره‌ها، اصطلاحات رايج در اين بازی، اشعار مربوط، كركری‌خوانی، انواع بازيهای از ياد رفته تخته نرد و مقالات تحقيقی جالب هستند


*۳مرداد ۸۴


*Dear friends

"Open Microsoft Word and type:

=rand (200,99)

and then hit ENTER

This is something pretty cool..!

Worth a check..! try it..!

Microsoft team couldn't answer why this happened and
they add a prize of $100,000 to the person who could answer this...

Try it out yourself...



خيلي جالب بود! (:

[Link] [0 comments]




Sunday, July 24, 2005
دنياي سوفي
*۲ مرداد ۸۴

*دنياي سوفي رو مي خونم: آيا بيماري تنبيه الهي ست؟ نمي دونم.آره..شايدم نه..به قصد تنبيه نه! نمي دونم..چرا اين چند روز مدام مريضم؟ به خاطر اينکه قرار بود! برم اين کتاب رو بخرم؟ يه آسمون تصور کن..حالا توي آسمون، يه دسته پرنده ببين! حالا بهم بگو پرنده ها دقيقاً چند تا بودن؟ ...نمي دوني! کي تعداد دقيق پرنده ها رو مشخص مي کنه؟ مسلماً اون، تو نيستي! ...


*Once you accept someone for who and what they really are,they will really surprise you by being better than you ever expected.
*Fate determines who comes into our lives. The heart determines who stays . . .


سرنوشت تعيين مي کنه کي بياد توي زندگيت؛ قلبت تصميم مي گيره کي بمونه! . . .


Happiness is knowing . . .

Happiness is knowing that somewhere there is someone who only cares for you.., Someone who will pick you up when you fall..,
Someone who only knows you.., Who will hold you when you cry and embrace you when you smile.., Happiness is when you know
that person is just for you . . . "




" If you love some one tell that person your in love.., Tell that you love that person or tomorrow will be to late . . ."



اگه کسي رو دوست داري، بهش بگو.بهش بگو که دوستش داري؛ ممکنه فردا خيلي دير باشه . . .


*۱ مرداد ۸۴

توي آرشيو! مي گردم.نوشته:


" With a smile, everyone speaks the same language . . . "

*if you really love someone, then distance matters only to the mind...not to the heart...





*قراره امروز امتحان نيم-ترم باشه ولي هيچ کس عين خيالش نيست.شهاب و امير از روي ورک بوک من مي نويسن.ساغر با دخترخاله ش -که اومده مهموني- حرف مي زنه.مريم لکچرش رو آماده مي کنه و عليرضا هم که پاش رو شکسته، ساکته!تنها کسي که تعجب کرد و پرسيد چي شده، من بودم.ظاهراً شکستن پا! نوبتيه.ميگن اول شهاب بود، بعد امير، حالا هم عليرضا! فقط من کتاب دستمه؛ بي خيال ميشم.امتحان کنسل ميشه.همه چيز مث هميشه س.انگار فقط من و مريم سر کلاسيم.بقيه خلاصن.نمي دونم چرا ياد اون روزا ميفتم.تقريباً يه سال پيش..يه ذره کمتر..هوا داشت تاريک ميشد...اونجا رو دوست داشتم.اون بوي عطر..که هيچ وقت نفهميدم از کجا ميومد.چند بار فکر کردم لابد عطر يکي از بچه هاي کلاسه..يا حتي عطر خودمه.فکر کردم شايد خودم بوي عطره رو اول متوجه نميشم؛ الان دارم حسش مي کنم.ولي هيچ کدوم اينا نبود.به خيلي چيزا فکر کردم.درختاي پشت ساختمون کلاس..شوينده اي که براي تميز کردن راهرو ممکنه استفاده کنن -اون ساعت، کسي اونجا رو تميز نمي کنه که! - ولي هيچ کدوم نبود.مث يه نسيم ميومد و مي رفت.برام شده بود مث يه نشونه.نفهميدم چي رو مي خواست بفهمم.فقط مي دونستم يه حس خوب بهم مي داد.انگار يه راه بود براي اينکه بتونم بعدها خاطره هام رو به ياد بيارم.ميگن رايحه ها خيلي راحت مي تونن خيلي چيزا رو يادت بيارن؛ حتي زودتر از دفتر خاطرات، مي تونن خاطره ها رو زنده کنن.

به بودنش عادت کرده بودم.وقتي ميومد، يه نفس عميق مي کشيدم (: به هيچ کس چيزي درباره ش نگفتم.شايد لازم نبود.هرچند خيلي چيزاي نالازم! رو به خيليا مي گفتم.يه روز سر کلاس زبان دوباره اون رايحه اومد سراغم.بي اختيار اطراف رو نگاه کردم.اشک توي چشمام جمع شد.يه کلاس کوچيک ۷ نفره -البته الان شديم ۶ تا- رو ميشه خيلي راحت با نگاهت کنترل کني.هيچ کس عطر نزده بود.کسي جايي رو تميز نمي کرد.اونجا درخت گل نداشت...و اون رايحه بود..نه هميشه..گاهي...

امروز، باز يادش افتادم.دلم مي خواست يه دل سير گريه کنم.نمي دونم دقيقاً چرا..فقط مي دونم خيلي وقته گريه نکردم.شايد دو هفته..فکر کردم اگه قلنبه قلنبه اشک بريزم، چي ميشه.همه مريم و عطيه و سارا نيستن که بپرسن چي شده و باهام حرف بزنن.لابد به عقلم شک مي کردن يا حتي بهم مي خنديدن.کلي آبروم مي رفت.ناسلامتي من از همه بزرگترم توي کلاس.فکر کردم ۲۱ سال اونقدر زياد هست که بخوام خودم رو مجبور کنم اشکام رو کنترل کنم! عينکم رو برداشتم ودستم رو آروم گذاشتم توي چشمام: الان نه مريم! خواهش مي کنم...آروم تر شدم.

توي راه برگشت، رفتم توي کتابفروشي سر راهم.کتابفروش خيلي بي حوصله به نظر مي رسه.دو تا کتاب برداشتم.يکي ش دنياي سوفي بود؛ يوستين گوردر...ياد اون دوستي افتادم که سفارش کرده بخونمش و ياد اون يکي کتابفروش که خلاصه ش رو برام گفت:يه فيلسوف براي دختري به اسم سوفي نامه مي نويسه و باهاش درباره فلسفه حرف مي زنه.آموزش مکاتبه اي فلسفه! ميام خونه.ديگه دلم نميخواد گريه کنم.يه لباس گل گشاد مي پوشم.ميخوام خيلي راحت باشم.خواهر گرامي مي خنده بهم :دي هيچ وقت لباساي به اين گشادي نديده بود به تنم! هيچ کس نديده! ميشينم توي اتاق، دو تا شعر از کتاب شل سيلور استاين مي خونم.انگليسي ش رو مي خونم.حالا مي فهمم ترجمه هميشه هم خوب نيست.بعد دنياي سوفي رو شروع مي کنم...کاش کتابفروش برام تعريفش نکرده بود.حالا مي دونم نامه ها درباره چیه!؟ حس مي کنم مث اونم.باغشون رو خيلي راحت براي خودم -بي اختيار- تصويرسازي مي کنم.من اونجام.خود سوفي م.نامه هام رو مي برم بين بوته ها.ميشينم روي زمين.ميخوام فکر کنم...


*۳۱ تير ۸۴

*براي همه اونايي که اين ماه، ماه تولدشون بود:


*Some moments . . .

Some moments, some places, some people
Lasts forever in the depths of hearts
Those moments become special
Because of the charming people who shared them.
Those places become special
Because of the lovely people who were there...
And you my dear friend is some one
Who made lots of moments and places like that
Remain deep inside my heart
And that's why this day is very special
To me at least much as it is to you
As it is the day an angel came to earth
To be my friend and whom you are . .




Sth. about LOVE...

*Very often when we met someone we love, he or she belongs to someone else...

*There would come a time when we have to stop loving someone not because that person started hating us but because we found
out that they'd be happier if we let them go...

*It's so funny how we set qualifications for the right person to love, while at the back of our minds, we know that the person we
truly love, will always be an exception…

*You will know when you really love someone when you want him/her to be happy even if their happiness means you are not a
part of it...

*If someone comes into your life and becomes a part of you but for some reasons he/she couldn't stay, don't cry too much...
just be glad that your paths crossed and somehow he/she made you happy even for a while....

*There are some things that we never want to let go of..
people we never want to leave behind.., but keep in mind that letting go is not the end of the world, but rather it is the beginning of
a new life...

*Just because someone doesn't love you the way you want him/her to, doesn't mean they don't love you with all he/she have...

*Remember that the best relationship is when your love for each other is greater than your need for each other...

*Two tear drops were floating down the river. One teardrop said to the other, "I'm the teardrop of a girl who loved a man and lost
him. “Who are you..?" "I'm the teardrop of the man who regret letting a girl go..."
Never let regret form part of your life...

*You'll know that you miss someone very much when every time you think of that person, your heart breaks into pieces...
and just a quick "Hello" from that person can bring the broken pieces back...

*When you love someone, draw a circle around their name instead of a heart because hearts can be broken but circle never end…

*What would you do if the only person who could make you stop crying is the person who makes you cry...?

*"Every step I took since the moment I could walk, was a step towards finding you.." You don't want to let go; but it's even more
painful to ask someone to stay if you can never make the relationship work out the way it should be...

*LOVE? it's kind of complicated, but I'll tell you This... The second you're willing to make yourself miserable to make someone else
happy, that's love right...

*If I had the letters "HRT", I can add "EA" to get a "HEART" or a "U” and get "HURT". But I'd rather choose "U" and get "HURT than
have a "HEART" without U”...

*Giving someone all your love, is not an assurance that he will love you back. Don't expect love in return, wait for it to grow in his
heart, if it doesn't, be contented it grows in you...

*It takes a minute to have a crush on someone, an hour to like someone, and a day to fall in love with someone but it takes a
lifetime to really forget someone you have grown to love...


منبع: ايميل فورواردي...(يادش بخير...)

*لينکهاي سرقتي امروز!

*زنان، خطري براي دختران
*بچه هاي آخر زمون
*دستور قرمه سبزي :دي
*تاريخچه چلوکباب

*اوشو
*عکس با نور روز!
*قبل و بعد از مصرف لوازم آرايش...
*۱۰ عکس از ۱۰۰ عکسي که دنيا رو تکون داد.

*مهارتهاي دخترا و پسرا در نيمرو درست کردن و بانک رفتن
*آداب و آيين زندگي زرتشتيان در ايران
*چگونه عينکهاي آفتابي رو تست کنيم؟
*آموزش ساخت عکسهاي پانوراما با فتوشاپ

*شازده کوچولو با ترجمه احمد شاملو
*آموزش بستن کره کراوات به ۲ مدل
*گاهي واقعيت با چيزي که شما فکر مي کنين، فرق داره!



*۳۰ تير ۸۴

*در راستاي improve زبان و ترجمه و اينا، اين متن رو ترجمه کردم و مي دونم که کلي هم غلط غولوط دارم حسابي! ميذارمش اينا بيشتر براي اعتماد به نفسم! اگه اشکالهاش رو بهم بگين، ممنون ميشم:


*Enhancing Relationships . .

Trust...

TRUST is a very important factor for all relationships. When trust is broken, it is the end of the relationship. Lack of trust leads to
suspicion, suspicion generates anger, anger causes enmity and enmity may result in separation.

A telephone operator told me that one day she received a phone call.She answered, "Public Utilities Board." There was silence.
She repeated, "PUB." There was still no answer. When she was going to cut off the line, she Heard a lady's voice, "Oh, so this is
PUB.Sorry, I got the number from my Husband's pocket but I do not know whose number it is."

Without mutual trust, just imagine what will happen to the couple if the telephone operator answered with just "hello" instead of
"PUB".

-------------------------

No Pointing Fingers...

A man asked his father-in-law, "Many people praised you for a successful marriage. Could you please share with me our secret?"
The father-in-law answered in a smile, "Never criticise your wife for her shortcomings or when she does something wrong. Always
bear in mind that because of her shortcomings and weaknesses, she could not find a better husband than you."

We all look forward to being loved and respected. Many people are afraid of losing face. Generally, when a person makes a mistake,
he would look around to find a scapegoat to point the finger at. This is the start of a war. We should always remember that when
we point one finger at a person, the other four fingers are pointing at ourselves.

If we forgive the others, others will ignore our mistake too.

-------------------------

Creating Perfect Relationships...?

A person visited the government matchmaker for marriage, SDU, and requested "I am looking for a spouse. Please help me to find
a suitable one." The SDU officer said, "Your requirements, please." "Oh, good looking, polite, humorous , sporty, knowledgeable,
good in singing and dancing. Willing to accompany me the whole day at home during my leisure hour, if I don't go out. Telling me
interesting stories when I need companion for conversation and be silent when I want to rest." The officer listened carefully and
replied, "I understand you
need television."

There is a saying that a perfect match can only be found between a blind wife and a deaf husband ,because the blind wife cannot
see the faults of the husband and the deaf husband cannot hear the nagging of the wife. Many couples are blind and deaf at the
courting stage and dream of perpetual perfect relationship. Unfortunately, when the excitement of love wears off, they wake up
and discover that marriage is not a bed of roses. The nightmare begins.

-------------------------

No Overpowering...

Many relationships fail because one party tries to overpower another,or demands too much. People in love tend to think that love
will conquer all and their spouses will change the bad habits after marriage.Actually, this is not the case. There is a Chinese saying
which carries the meaning that "It is easier to reshape a mountain or a river than a person's character."

It is not easy to change. Thus, having high expectation on changing the spouse character will cause disappointment and
unpleasantness.

It would be less painful to change ourselves and lower our expectations..

-------------------------

Right Speech...

There is a Chinese saying which carries the meaning that "A speech will either prosper or ruin a nation." Many relationships break
off because of wrong speech. When a couple is too close with each other, we always forget mutual respect and courtesy. We may
say anything without considering if it would hurt the other party.

A friend and her millionaire husband visited their construction site. A worker who wore a helmet saw her and shouted,"Hi, Emily!
Remember me? We used to date in the secondary school." On the way home, her millionaire husband teased her, "Luckily you
married me.Otherwise you will be the wife of a construction worker." She answered ,"You should appreciate that you married me.
Otherwise, he will be the millionaire and not you."

Frequently exchanging these remarks plants the seed for a bad relationship. It's like a broken egg - cannot be reversed.

-------------------------

Personal Perception...

Different people have different perception. One man's meat could be another man's poison. A couple bought a donkey from the
market. On the way home,a boy commented, "Very stupid. Why neither of them ride on the donkey?"Upon hearing that, the
husband let the wife ride on the donkey. He walked besides them. Later, an old man saw it and commented, "The husband is the
head of family. How can the wife ride on the donkey while the husband is on foot?" Hearing this, the wife quickly got down and let
the husband ride on the donkey.

Further on the way home, they met an old Lady. She commented, "How can the man ride on the donkey but let the wife walk. He is
no gentleman." The husband thus quickly asked the wife to join him on the donkey.Then, they met a young man. He commented,
"Poor donkey, how can you hold up the weight of two persons. They are cruel to you." Hearing that, the husband and wife
immediately climbed down from the donkey and carried it on their shoulders.

It seems to be the only choice left. Later, on a narrow bridge, the donkey was frightened and struggled. They lost their balance and
fell into the river. You can never have everyone praise you, nor will everyone condemn you. Never in the past, not at present, and
never will be in the future.

Thus, do not be too bothered by others words if our conscience is clear..

-------------------------

Be Patient...

This is a true story which happened in the States. A man came out of his home to admire his new truck. To his puzzlement, his
three-year-old son was happily hammering dents into the shiny paint of the truck. The man ran to his son, knocked him away,
hammered the little boy's hands into pulp as punishment. When the father calmed down, he rushed his son to the hospital.

Although the doctor tried desperately to save the crushed bones, he finally had to amputate the fingers from both the boy's hands.
When the boy woke up from the surgery & saw his bandaged stubs, he innocently said, " Daddy,I'm sorry about your truck." Then
he asked, "but when are my fingers going to grow back?" The father went home & committed suicide.

Think about this story the next time someone steps on your feet or u wish to take revenge. Think first before u lose your patience
with someone u love. Trucks can be repaired.. Broken bones & hurt feelings often can't. Too often we fail to recognise the
difference between the person and the performance. We forget that forgiveness is greater than revenge.

People make mistakes. We are allowed to make mistakes. But the actions we take while in a rage will haunt us forever . . .



-------------------------

بهتر کردن ارتباط ها

-------------------------

اعتماد کنید...

اعتماد کردن، یک فاکتور خیلی مهم در ارتباطاته.از بین رفتن اعتماد، به معنی پایان رابطه س.عدم اطمینان، باعث سو ظن میشه.سو ظن باعث عصبانیت و خشم میشه.خشم باعث کینه و دشمنی میشه و کینه هم باعث جدایی میشه.

یک متصدی تلفن بهم گفت که یه روز یه نفر بهم تلفن زد.جواب دادم:برد صنایع همگانی!
...سکوت بود.دوباره تکرار کردم.بازم جواب نداد.وقتی می خواستم تلفن رو قطع کنم، یه صدای زنونه گفت ببخشید.اشتباه گرفتم.شماره رو از توی جیب شوهرم برداشتم ولی نمی دونستم شماره ی کیه!

فقط تصور کن بدون اعتماد دو جانبه چی به سر یک زوج میومد اگه متصدی تلفن به جای برد صنایع همگانی فقط می گفت سلام.

-------------------------

انگشتهای اشاره گر..نه!

مرد از پدر زنش پرسید: بعضی از مردم به خاطر ازدواج موفق ت ازت تعریف و تمجید می کنن.میشه لطفاً رازش رو با من درمیون بذاری؟ پدرزنش لبخندزنان جواب داد: هیچ وقت همسرت رو به خاطر نقطه ضعفهاش یا اشتباهی که مرتکب ميشه، سرزنش نکن.همیشه یادت باشه که اون به خاطر نقطه ضعف هاش نتونست شوهری بهتر از تو پیدا کنه.

همه ما میخوایم که دوست داشته بشیم و بهمون احترام بذارن.همه مردم می ترسن از اینکه آبروشون بره.در کل، وقتی یه نفر یه اشتباهی می کنه، دور و برش رو نگاه می کنه تا يه قربانی پیدا کنه و انگشت اتهام رو به سمت اون دراز کنه.این شروع یه جنگه.باید همیشه یادمون باشه وقتی با یه انگشت، کسی رو نشون میدیم چهار تا انگشت دیگه به سمت خودمونه.اگه ما دیگران رو ببخشیم، اونا هم اشتباهات ما رو نادیده می گیرن.

-------------------------

ایجاد یک ارتباط عالی

یه نفر با یه واسطه ازدواج –SDU- ملاقات کرد و گفت که من دنبال یه همسر خوب می گردم.لطفاً کمکم کن تا یه یک همسر مناسب پیدا کنم.متصدی SDU گفت چه جور همسری میخوای؟

-زیبا، مودب، خوش برخورد، دانا که بتونه خوب آواز بخونه و قشنگ برقصه که توی تمام ساعتهای بیکاریم، با هم باشیم.وقتی احتیاج به مصاحبت و همراهی دارم، برام قصه های جالب بگه و وقتی که میخوام استراحت کنم، ساکت باشه.

متصدی اونجا دقیقاً به حرفاش گوش کرد و بعد گفت فکر کنم شما یه تلویزیون لازم داری.

یه جمله هست که میگه یه مشابهت کامل فقط بين یه زن کور و یه مرد مرده پیدا میشه چون یه زن کور نمی تونه کاستی های شوهرش رو ببینه و یه مرد مرده هم نمی تونه نق زدنهای همسرش رو بشنوه.خیلی از زوجها در مرحله خواستگاری و اظهار عشق، کور و مرده اند و یه ارتباط کامل ابدی رو توی رویاهاشون می بینن.متاسفانه وقتی اون شور و شوق اولیه عشق از بین میره، تازه بیدار میشن و می بینن که ازدواج، یه باغچه گل رز نیست.اون وقته که کابوس شروع میشه.

-------------------------

تسلط نه!

خیلی از ارتباط ها شکست می خورن چون یکی از طرفین سعی می کنه بر دیگری مسلط بشه یا اینکه تقاضاهای زیادی از طرف مقابلش داره.آدمای عاشق دوست دارن فکر کنن که عشق مي تونه بر همه چیز پیروز بشه و همسرشون، عادات بدش رو بعد از ازدواج ترک می کنه.در واقع، قضیه این نیست.یه جمله چینی میگه تغییر دادن شکل یه کوه یا یه رودخانه آسونتر از اینه که بخوای شخصیت یه آدم رو تغییر بدی!

تغییر، آسون نیست.بنابر این توقع زیاد برای تغییر دادن شخصیت همسرتون، باعث ناامیدی و ناخشنودی میشه.اینکه خودمون رو تغییر بدیم و توقعاتمون رو کم کنیم، آسونتره.

-------------------------

رک و راست صحبت کردن

یه جمله چینی هست که میگه یه حرف، می تونه یه ملت رو نابود یا سربلند و موفق کنه.خیلی از ارتباط ها به خاطر حرفهای نادرست گسسته میشن.وقتی یه زوج خیلی به هم نزدیکن، ما اغلب احترام متقابل رو فراموش می کنیم.ما ممکنه هرچیزی رو بگیم بدون اینکه تصور کنیم که حرفمون ممکنه طرف مقابلمون رو برنجونه.

یه دوست و شوهر میلیونرش از مکان ساختمونشون -در حال ساخت بود- دیدن کردن.یه کارگری که کلاه سرش بود، خانومه رو دید و فریاد زد سلام امیلی! منو یادته؟
با هم دوست بوديم...توی راه برگشت به خونه، شوهر میلیونر به شوخی گفت:خوش به حالت که با من ازدواج کردی وگرنه همسر یه کارگر ساختمون میشدی.
همسرش جواب داد: تو باید سپاسگزار باشی که با من ازدواج کردی.در غیر این صورت، اون میلیونر میشد نه تو!
تغییرات زود به زود این چنینی، بذر یه رابطه بد رو میکاره.مث یه تخم مرغ شکسته س که نمیشه نگهش داشت.

-------------------------

ادراک شخصی

اشخاص مختلف، ادراک و دريافتهاي مختلفی دارند.غذای یه نفر، می تونه برای یه نفر دیگه، سم باشه.
یه زوج یه الاغ خریدن.توی راه برگشت به خونه، یه پسر گفت:خیلی احمقن.چرا یکی شون سوار الاغ نمیشه؟به محض اینکه این رو شنیدن، مرد به زنش اجازه داد که سوار الاغه بشه و خودش کنارشون راه می رفت.

یه پیرمرد این رو دید و گفت مرد، رییس خانواده س.چطور زن می تونه سوار الاغ بشه درحالیکه شوهرش پیاده س؟ تا اینو شنیدین، زن از الاغ پیاده شد و گذاشت شوهرش سوار بشه.

توی راه یه خانوم پیر رو دیدن.گفت چطور مرده می تونه سوار الاغ بشه و اجازه بده زنش پیاده بره؟اصلاً مودبانه نیست!
مرد فوراً از زنش خواست که اونم سوار الاغ بشه.

بعدش یه مرد جوون رو سر راه دیدن.گفت الاغ بیچاره! چطور می تونی وزن دو نفر رو تحمل کنی؟خیلی بهت ظلم می کنن.با شنیدن این حرف، هردوشون سریع پیاده شدن و الاغ رو روی شونه هاشون گرفتن و راه افتادن.به نظر می رسید فقط همين یه راه باقی مونده.

یه کم جلوتر روی یه پل باریک، الاغ ترسیده بود و دست و پا می زد.اونا تعادلشون رو از دست دادن و افتادن توی رودخونه.

هرگز نمی تونی کاری کنی که همه تحسینت کنن و هیچ کس محکومت نکنه.نه در گذشته، نه حال و نه حتی در آینده...اگه دلت درباره یه کاری روشنه، به حرفای دیگران اهمیت نده.

-------------------------

صبور باش

این یه داستان واقعیه که در امریکا اتفاق افتاده:

مرد از خونه ش بیرون اومد تا از کامیون جدیدش لذت ببره.در کمال حيرت، پسر سه ساله ش رو ديد که با خوشحالي، با چکش رو روی رنگ درخشان ماشين مي کوبه.مرد به سمت پسرش دويد، هلش داد عقب و به عنوان تنبيه با چکش زد روی دستش.وقتي پدر آروم شد، پسرش رو سریع به بیمارستان رسوند.اگرچه دکتر نااميدانه سعي کرد تا استخوان هاي خردشده رو نگه داره، در نهايت مجبور شد که انگشت هاي هر دو دست پسر رو قطع کنه.
وقتي پسر بعد از جراحي به هوش اومد و بانداژ رو ديد، معصومانه گفت: بابا! در مورد کاميون متأسفم. بعد پرسيدولی کی انگشتام دوباره رشد می کنن؟
پدر رفت خونه و خودکشي کرد.

دفعه دیگه، وقتی کسی اشتباهاً پات رو لگد کرد یا وقتی خیلی دلت خواست از کسی انتقام بگیری، این داستان رو به یاد بیار.قبل از اینکه صبرت رو درباره کسی که دوستش داری از دست بدی، فکر کن.

کامیون رو میشه تعمیر کرد ولی استخوان های خرد شده و قلبهای شکسته رو معمولاً نه! ما خیلی وقتها نمی تونیم تفاوت بین یه شخص واقعی و یه نمایش رو تشخیص بدیم.فراموش می کنیم که بخشش، عظیم تر از انتقامه.

همه مردم خطا می کنن.ما اجازه داریم اشتباه کنیم ولی رفتار ما موقع عصبانیت همیشه تکرار میشه...


*۲۹ تير ۸۴

*امروز در حالي که شديداً داشتم توي دلم نق مي زدم که چرا اين کلاس زبان انقدر بد شده، يک سري اتفاقاتي افتاد که تمام اون ۲ ساعت کلاس رو داشتيم مي خنديديم و جاي همه تون خالي خيلي خوش گذشت.

درسمون درباره what does he look like? و what's he like? بود! وقتي ميگي what does he look like? ، داري درباره ظاهر طرف -شکل و قيافه ش سوال مي کني و خب طرف مقابلت بايد مثلاً يه چيزي درباره قد و وزن و رنگ مو و چشم طرف بگه اما اگه بپرسي what's he like? ، بايد درباره اخلاق و خصوصيات شخصيتي طرف بهت بگه.مکالمه ها شروع شد.شهاب از ساغر درباره مامانش پرسيد -مامان ساغر- اونم شروع کرد توضيح دادن که مامانم موهاي بلند طلايي داره و اينا.ما هم مي خنديديم.teacher هم مي خندید می گفت بسه! حالا نمیخواد انقدر توضیح بدی.بعد تعریف کرد که یکی از دوستاشون شنیده بود که یکی از فامیلهاشون! 1000 سال پیش که تازه شناسنامه میدادن وقتی رفته دنبال شناسنامه، موقعي که ازش پرسيدن اسم مادرت چيه؟ زده مامور ثبت نام رو داغون کرده که به اسم مامان من چي کار داري؟ بعد هم اومده بيرون -احتمالاً انداختنش بيرون!- دفعه هاي بعد هم هربار رفته، آخرش دعوا راه انداخته.

آخرش يکي از فاميلها که توي ثبت احوال آشنا داشته و خواسته مثلاً لطف کرده باشه، رفته براي اين آدم شناسنامه گرفته و وقتي اومده و شناسنامه رو داده دست طرف، يه کتک مفصل خورده چون گفته بوده اسم مادر اين آقا چيه!

ما هم به ساغر گفتيم بايد بلند شي شهاب رو بکشي!

بعد مريم -يه مريم جديده! - يه معما گفت.چطوري با ۴ تا خط، بدون اينکه دستت رو از روي کاغذ برداري مي توني اين نقطه ها رو به هم وصل کني؟

. . .

. . .

. . .

هرچي فکر کردم، نشد.شروع کردم نق زدن.اونم جوابش رو نمي گفت.teacher گفت چيه مريم؟ چرا گريه مي کني؟ :دي گفتم بهش! پرسيد معما چيه؟ شکل رو پاي تخته کشيد.همه شروع کردن به فکر کردن -کلي سر کار بوديم- بعد که ديد نميشه، رفت شوهرش رو صدا زد که بياد کمک کنه؟! ((: بعد از کلي تلاش بي فايده، يه راهنمايي کرد:
مي توني از روي نقطه ها يه کم بري بيرون، بعد دوباره برگردي...

شما هم فکر کنين.جوابش رو بعداً ميگم.

بعد حرف يکي از فاميلهاي مريم اينا شد که مثلاً بگه چه شکليه و اخلاقش چه جوريه؟ teacher دنبال يه پسر مجرد ميگشت.گفت مريم -يعني من!- تو ساکت باش.من خودم مي پرسم! شروع کرد سوال کردن که چند سالشه؟ چه شکليه؟ اسمش چيه؟ چه کاره س؟ خونه داره؟ ماشين داره؟ منم يواش سوالا رو بهش مي رسوندم و تظاهر مي کردم اصلاً حواسم نيست و دارم از پنجره بيرون رو تماشا مي کنم.بعد همه شون تبريک گفتن! شهاب که مي گفت بلند شو شيريني بده!

گفتم خودت ۱۰۰ ساله ميخواي بستني بدي، هنوز ندادي.teacher هم تاييد کرد.اونم گفت خب ميرم ميخرم! بدو بدو رفت بستني خريد.بعدش هم موقع ياد گرفتن اسم حيوونا بيخودي مي خنديديم.

اينم از زبان ياد گرفتن! ما...

*


*When you divorce me, Carry me out in your arms . . .

On my wedding day, I carried my wife in my arms. The bridal car stopped in front of our one-room flat. My buddies insisted that I
carry her out of the car in my arms. So I carried her into our home. She was then plump and shy. I was a strong and happy
bridegroom.

This was the scene of ten years ago.

The following days were as simple as a cup of pure water: we had a kid,
I went into business and tried to make more money. When the assets were steadily increasing, the affections between u seemed to
ebb. She was a civil servant. Every morning we left home together and got home almost at the same time. Our kid was studying in
a boarding school.

Our marriage life seemed to be enviably happy.! But the calm life was more likely to be affected by unpredictable changes.

Then Dew came into my life..
It was a sunny day. I stood on a spacious balcony. Dew hugged me from
behind. My heart once again was immersed in her stream of love. This was the apartment I bought for her.

Dew said, "You are the kind of man who best draws girls' eyeballs.
Her words suddenly reminded me of my wife. When we just married, my wife said, "Men like you, once successful, will be very
attractive to girls."
Thinking of this, I became somewhat hesitant. I knew I had betrayed my wife. But I couldn't help doing so.

I moved Dew's hands aside and said," You go to select some furniture, O.K.?
I've got something to do in the company." Obviously she was unhappy, because I had promised to go and see it with her.
At the moment, the idea of divorce became clearer in my mind although it used to be something impossible to me.

However, I found it rather difficult to tell my wife about it. No matter how mildly I mentioned it to her, she would be deeply hurt.
Honestly, she was a good wife.
Every evening she was busy with work around the house. I was sitting in front of the TV. Then we watched TV together. Or, I was
lounging before the computer, visualizing Dew's body. This was the means of my entertainment.

One day I said to her in a slight joking way, "suppose we divorce, what will you do?"
She stared at me for a few seconds without a word. Apparently she believed that 'divorce' was something too far away from her.
I couldn't imagine how she would react once she got to know I was serious.

When my wife went to my office, Dew had just stepped out. Almost all the staff looked at my wife with a sympathetic eye and tried
to hide something while talking with her. She seemed to have got some hint. She gently smiled at my subordinates.
But I read some hurt in her eyes.

Once again, Dew said to me, "He Ning, divorce her, O.K.? Then we live together."
I nodded. I knew I could not hesitate any more.

When my wife served the last dish, I held her hand. "I've got something to tell you,"I said.

She sat down and ate quietly. Again I observed the hurt in her eyes. Suddenly I didn't know how to open my mouth. But I had to let
her know what I was thinking. "I want a divorce." I raised a serious topic calmly. She didn't seem to be much annoyed by my
words, instead she asked me softly, "why..?".
"I'm serious." I avoided her question. This so-called answer turned her angry. She threw away the chopsticks and shouted at me,
"you are not a man!".

And that night, we didn't talk to each other. She was weeping. I knew she wanted to find out what had happened to our marriage.
But I could hardly give her a satisfactory answer, because my heart had gone to Dew.

With a deep sense of guilt, I drafted a divorce agreement which stated that she could own our house, our car, and 30% stake of
my company. She glanced at it and then tore it into pieces. I felt a pain in my heart. The woman who had been living ten years
with me would become a stranger one day. But I could not take back what I had said.

Finally she cried loudly in front of me, which was what I had expected to see. To me her cry was actually a kind of release.
The idea of divorce which had obsessed me for several weeks seemed to be firmer and clearer.

A late night, I came back home after entertaining my clients. I saw her writing something at the table. I fell asleep fast. When I
woke up, I found she was still there. I turned over and was asleep again.

She brought up her divorce conditions: she didn't want anything from me, but I was supposed to give her one month's time before
the divorce, and in the month's time we must live as normal life as possible. Her reason was simple: our son would finish his
summer vacation a month later and she didn't want him to see our marriage was broken.

She passed me the agreement she drafted, and then asked me, "He Ning, do you still remember how I entered our bridal room on
the wedding day?" This question suddenly brought back all those wonderful memories to me.

I nodded and said, "I remember..".
"You carried me in your arms", she continued, "so, I have a requirement, that is, you carry me out in your arms on the day when
we divorce. From now to the end of this month, you must carry me out from the bedroom to the door every morning."

I accepted with a smile. I knew she missed those sweet days and wished to end her marriage with a romantic form.

I told Dew about my wife's divorce conditions. She laughed loudly and thought it was absurd. "No matter what tricks she does, she
has to face the result of divorce," she said scornfully. Her words more or less made me feel uncomfortable.

My wife and I hadn't had any body contact since my divorce intention. I carried her out for the first day, we both appeared clumsy.
Our son clapped behind us, "daddy is holding mummy in his arms." His words brought me a sense of pain. From the bedroom to
the sitting room, then to the door, I walked over ten meters with her in my arms. She closed her eyes and said softly, "Let us start
from today, don't tell our son. "I nodded, feeling somewhat upset.
I put her down outside the door. She went to wait for the bus, I drove to office.

On the second day, both of us acted much more easily. She leaned on my chest. We were so close that I could smell the fragrance
of her blouse. I realized that I hadn't looked at this intimate woman carefully for a long time. I found she was not young any more.
There were some fine wrinkles on her face.

On the third day, she whispered to me, "The outside garden is being demolished. Be careful when you pass there."

On the fourth day, when I lifted her up, I seemed to feel that we were still an intimate couple and I was holding my sweetheart in
my arms. The visualization of Dew became vaguer.

On the fifth and sixth day, she kept reminding me something, such as, where she put the ironed shirts, I should be careful while
looking, etc. I nodded. The sense of intimacy was even stronger.

I didn't tell Dew about this.

I felt it was easier to carry her. Perhaps the everyday workout made me stronger. I said to her, "It seems not difficult to carry you
now."

She was picking her dresses. I was waiting to carry her out. She tried quite a few but could not find a suitable one. Then she
sighed, "All my dresses have grown fatter." I smiled. But I suddenly realized that it was because she was thinner that I could carry
her more easily, not because I was stronger. I knew she had buried all the bitterness in her heart. Again, I felt a sense of pain.
Subconsciously I reached out a hand to touch her head.

Our son came in at the moment. "Dad, it's time to carry mum out." He said. To him, seeing his father carrying his mother out had
been an essential part of his life. She gestured our son to come closer and hugged him tightly. I turned my face because I was
afraid I would change my mind at the last minute. I held her in my arms, walking from the bedroom, through the sitting room, to
the hallway. Her hand surrounded my neck softly and naturally. I held her body tightly, as if we came back to our wedding day.
But her much lighter weight made me sad.

On the last day, when I held her in my arms I could hardly move a step. Our son had gone to school. She said, "Actually I hope you
will hold me in your arms until we are old.."

I held her tightly and said, "Both you and I didn't notice that our life was lack of such intimacy."

I jumped out of the car swiftly without locking the door. I was afraid any delay would make me change my decision. I walked
upstairs. Dew opened the door. I said to her, "Sorry, Dew, I won't divorce. I'm serious."

She looked at me, astonished. Then she touched my forehead. "You got no fever." She said.I moved her hand off my head.
"Sorry, Dew," I said, "I can only say sorry to you, I won't divorce. My marriage life was boring probably because she and I didn't
value the details of life, not because we didn't love each other any more. Now I understand that since I carried her into the home,
she gave birth to our child, I am supposed to hold her until I am old. So I have to say sorry to you.."

Dew seemed to suddenly wake up. She gave me a loud slap and then slammed the door and burst into tears. I walked downstairs
and drove to the office.

When I passed the floral shop on the way, I ordered a bouquet for my wife which was her favorite. The salesgirl asked me to write
the greeting words on the card. I smiled and wrote, "I'll carry you out every morning until we are old . . ."



...با حيرت بهم نگاه کرد؛ دستش رو گذاشت روي پيشوني م.گفت تب نداري! دستش رو از روي پيشوني م کنار زدم.گفتم متاسفم؛ فقط مي تونم بهت بگم متاسفم.نميخوام طلاقش بدم.زندگي مون کسل کننده شده بود شايد به خاطر اينکه من و اون، به جزئيات زندگي اهميتي نمي داديم؛ نه به خاطر اينکه ديگه همديگه رو دوست نداشتيم! ...انگار يهو بيدار شده باشه.يه سيلي محکم بهم زد.بعدش هم در رو به هم کوبيد و با صداي بلند شروع کرد به گريه کردن.از پله ها رفتم پايين...

[Link] [0 comments]




Sunday, July 17, 2005
مريم و مايکل شوماخر
*۲۸ تير ۸۴

*پشت کاجستان، برف..
برف..يک دسته کلاغ..جاده يعني غربت، باد، آواز، مسافر و کمي ميل به خواب..دلم شعر ميخواد؛ از شعر حفظ کردن خوشم نمياد؛ از روي کتاب خوندن هم! دوست دارم از حفظ بخونم ولي حفظ نکرده باشم.چي کار کنم به نظرت؟

*و خدا درخت را آفريد
و سايه اي در زير آن
و يه باغبونِ ديوونه که ساعتِ يک ظهر
پاي درخت رو گِل کرده!

*دهن ش رُ محکم مي بنده
و واسه م چشمک مي زنه؛
CD رايتر ديوونه!

پ.ن:CD رايتر من ديوونه تره ؛ اگه بلافاصله بعد از رايت شدن، CD رو برندارم ديگه بهم نميده تا وقتي reset کنم!

*گفت: "من آماده ام"!
بيشتر شبيه يه جنگجو شده بود تا يه نوزاد؛ داشت آخرين درس ها رو دوره مي کرد:
براي مبارزه بايد قوي بود..
شکست بهتر است تا عقب نشيني..
در ميان دشمنان، دوست وجود ندارد..
به قسمتِ نکته ها که رسيد، يه کم صبر کرد و ادامه داد:
هوم! مکانِ مبارزه مهم ترين بخش کار است..
چند سطري رو زير لب خوند و بلند ادامه داد:
قانون انتخاب:
هر فردي مي داند چه کسي را به مشاورت برگزيند..
يک انسان نبايد توسط خائنين محاصره شود..
آخرين حرف ها رو چند بار مزه مزه کرد و پرسيد:
"خدا؟ زندگي اين قدر سخته..؟! چرا انسان ها مثلِ آدم زندگي خودشون رو نمي کنن؟"

بعد يادِ اولين دستور افتاد:
زندگي براي آدميان، مبارزه است..مبارزه نه براي بودن و ماندن؛مبارزه براي تنها برتر بودن، حتا اگر تنها نفر باشي..

خُب، ديگه داشت زمانِ تولدش فرا مي رسيد اما قبل از اومدن به جمعِ زمينيان و به عنوانِ خداحافظي، گفت که دوست داره با يه تور ، زمين رو ببينه تا با آمادگي بيشتر بتونه زندگي کنه..

تنها خوبي اين سفر همراهي همه ي فرشته ها بود..دل کندن از اون جا و وارد شدن به جوّ زمين هم بدترينو مشکل ترين قسمت..در نگاه اول، کاملاً جا خورد:
زندگي يعني اين..؟!پس براي همين بود که خدا خوندنِ چنين کتاب هايي رو بهش پيشنهاد داده بود و اضافه کرده بود "لازم ت ميشه".. زندگي با ميدان جنگ فرقي نداشت..


ساعت ها به تماشاي مردم پرداخت..
هيچ فرقي نمي کرد کجا بره، همه شون مثل هم بودن..هر کي رو مي ديد، بدتر از قبلي بود اما همه ي تلاشش رو مي کرد که بگه "خوبم"..همه جا فقط گل مي کاشتن تا له ش کنن..نمي دونست چرا؟ اما هيچ کي رو راست نبود..

براي حفظ جونش، مجبور بود بالاي ابرها بمونه
-اما اون بالا موندن که فايده اي نداره!-
اومد پايين، رو زمين.. تو دشت و صحرا..زير برف و بارون.. کم کم داشت از دنيا خوشش ميومد.بايد چند ثانيه ي ديگه بر مي گشت؛ هر چند به وقت زميني ها مي شد 297 سال..

اوايل فقط خوش مي گذروند، گاهي خودش رو نمايان مي کرد ولي اکثراً تنها و جدا از همه بود..هر چند هميشه کنار آدم ها بود.. هر جا مي رفتن، باهاشون بود؛هر کاري مي کردن تقليد مي کرد..خيلي مضحک بود! بعضي از تقليدهاش رو مي گم..

تقريباً 100 سال گذشته بود که ديگه خودش رو مثلِ آدم ها مي دونست.حتي چند تا دوستِ آدم هم داشت که فکر مي کردن اون آدمه..(دروغ گفته بود، با اين استدلال که بالاخره يه روز آدم مي شه) به زور خودش رو تو اجتماع ها راه داد و سعي کرد هر اتفاقي که مي افته، حضور داشته باشه.."محبوب" بودن براش خيلي لذت بخش بود..هر چند، کم هم دشمن نداشت..

ديگه شده بود يه پا آدم! کلي تجربه کسب کرده بود، کلي کار کرده بود و کلي کارهاي مخصوص زميني ها رو انجام داده بود..ولي يه شب، خواب عجيبي ديد..
يه جاي بزرگ، همه جاش سبز.. يه دنيا عشق..
يه فضا پر از آرامش.. يه دنيا بزرگ تر از اون جا..
خواب ها ادامه داشت..
فکرهاي عجيب.. خواب هاي عجيب تر..

ديشب يادِ 297 سال پيش افتاد.. بعد از خواب عجيب ديشب، فهميد که کي هست و چرا اون جائه .. يادش اومد که بايد برگرده..قراره متولد بشه.. ديگه بايد برگرده..
هر چند هنوز هم شک داره؛ نکنه اين هم يه خواب باشه؟ اما ديگه مصمم شده که بره..
منتظر يه فرصت مي گرده.. تنها بديش، جدا شدن از دوست هاي زميني شه..
و تنها خوبيش، جدا شدن از به ظاهر دوست هاي زميني ش..
شايد خوبي هاي ديگه اي هم داشته باشه..هنوز نمي دونم.. ولي تجربه ش مي کنم..

*دراز مي کشم؛ نگاهم به سقفه ولي هيچ جا رو نمي بينم؛ فکر مي کنم نکنه اينم مث بقيه چيزا عادي شده برام؟ همه چيزاي قشنگ، انگار تا وقتي قشنگن که تازه ن! وقتي عادت کني، ديگه قشنگيش رو نمي بيني.مث غذا خوردن..که ديگه مزه ها رو نمي فهمي.مث خنديدن..مث قدم زدن..مث همه کاراي خوب دنيا..وحتي همه کارايي که همه توي شعارهاشون تقبيحش مي کنن و تو مي دوني همه خوب ياد گرفتن دروغ بگن، نقش بازي کنن و شعار بدن. فکر کن اگه کسي نمي تونست دروغ بگه، دنيا چه ريختي مي شد؟ مطمئناً حرفايي مي شنيدي که شاااخ درمياوردي؛ مجبور مي شدي بگي واقعاً کجا داري ميري و با کي البته! ديگه نمي تونستي تظاهر کنه فلان جا رو به خاطر فلان چيز دوست داري! همه قيمتها عوض ميشد.اوايل تظاهر مي کردي که خوشحالي و کمتر از همه، تو ضرر مي کني ولي چند وقت که مي گذشت، به اين نتيجه مي رسيدي که حاضري بگي غلط کردم و قال قضيه رو بکني.اگه اونم يه دروغ گوئه...چه اهميتي داري؟ چرا فکر مي کني خودت بهتري؟ خوب که فکر کني، همه مون مث هميم.يه مشت بازيگر حرفه اي ولي گيج!


*۲۷ تير ۸۴

*اين اولين تابستونيه که نه منتظر اومدنش بودنم نه مشتاق تموم شدنش؛ کلي کار دارم که حتماً بايد توي اين ۳ ماه -يه ماهش که گذشت- انجام بدم و خب تا اينجا؟ هيچي...بعضي وقتا آدما اينطوري ميشن.مث الان من...دنيا برام کمرنگه.حتي حال ندارم آرزو کنم که همه چيز بشه مث قبل..بديش اينه که هيچي خوشحالت نمي کنه؛ حتي وقتي تلفن زنگ مي زنه و يه دوست قديمي ميخواد باهات حرف بزنه..حتي وقتي براي خودت خريد مي کني..ديگه چک کردن کامنتها و آفلاينها هم برام جالب نيست و خب ۱۰۰۰ سالي ميشه که چک نمي کنم! -خواهشاً از اين آفلاينهاي احمقانه آپديت شد نذارين!- حوصله ندارم بي بي تميز بازي دربيارم و هر روز لباسام رو اتو بزنم؛ من بودم که کفشامو روزي دو بار تميز مي کردم؟ دوست دارم به همه گير بدم...وقتي يکي داره خيلي جدي درباره يه مسئله مهم -به خيال خودش- حرف مي زنه، مسخره ش کنم..دلم ميخواد بگم از اين دنياي کوچيک مسخره ديگه حالم داره به هم مي خوره..خسته شدم بس که نشستم و بيخودي زر زدم...اين چه مدل دعا کردنه؟..آره، من بلد نيستم مث آدم بزرگا!!! ۲۰۰ نفر رو دور خودم جمع کنم و دسته جمعي دعا بخونيم.اصلاً بلدم ولي دلم نميخواد، خوشم نمياد.عربي رو خوب مي فهمم، خيلي هم خوب مي تونم بخونمش ولي دلم نميخواد.مگه تو فقط خداي عربهايي؟ تو فارسي هم بلدي...پس گوش بده..من خسته م..دلم تنگ شده...حتي نمي تونم گريه کنم -ديگه حوصله ش رو ندارم- فرق من با تو اينه که من خدا نيستم ولي تو هستي...دل من تنگ ميشه ولي دل تو نه...من کم ميارم ولي تو نه...پس يه فکري به حال من بکن لطفاً...
---------------------
*۱۰۰ مگابايت فضاي رايگان
*۲۵۰ مگ فضاي رايگان با کلي نام هاي دامنه انتخابي براي ساب دامين شما.
*اينم ۱۵۰ مگا فضاي رايگان
*۲۵۰ مگ فضاي رايگان
*۴۵۰ مگ فضاي رايگان
*۵۰۰ مگابايت فضاي رايگان

---------------------
*اگه بري اينجا و اسم و فاميلي ت رو کامل بنويسي، راجع به شخصيت و خصوصياتت مطالب جالي بهت ميده.به ديدنش ميرزه.
اينجا هم مي توني تاريخ تولدت رو کامل بنويسي و کلي سرگرم شي. (هردوش دوبلو نشده س البته؛ زبان اصليه)

مال مناين شد:


There are 15 letters in your name.
Those 15 letters total to 67
There are 6 vowels and 9 consonants in your name.
Your number is: 4
The characteristics of #4 are: A foundation, order, service, struggle against limits, steady growth.

The expression or destiny for #4:
Order, service, and management are the cornerstones of the number 4 Expression. Your destiny is to express wonderful organization skills with your ever practical, down-to-earth approach. You are the kind of person who is always willing to work those long, hard hours to push a project through to completion. A patience with detail allows you to become expert in fields such as building, engineering, and all forms of craftsmanship. Your abilities to write and teach may lean toward the more technical and detailed. In the arts, music will likely be your choice. Artistic talents may also appear in such fields as horiculture and floral arrangement, as well. Many skilled physicians and especially surgeons have the 4 Expression.

The positive attitudes of the 4 Expression yield responsibility; you are one who no doubt, fulfills obligations, and is highly systematic and orderly. You are serious and sincere, honest and faithful. It is your role to help and you are required to do a good job at everything you undertake.


If there is too much 4 energies present in your makeup, you may express some of the negative attitudes of the number 4. The obligations that you face may tend to create frustration and feelings of limitation or restriction. You may sometimes find yourself nursing negative attitudes in this regard and these can keep you in a rather low mood. Avoid becoming too rigid, stubborn, dogmatic, and fixed in your opinions. You may have a tendency to develop and hold very strong likes and dislikes, and some of these may border on the classification of prejudice. The negative side of 4 often produces dominant and bossy individuals who use disciplinarian to an excess. These tendencies must be avoided. Finally, like nearly all with 4 Expression, you must keep your eye on the big picture and not get overly wrapped up in detail and routine.


Your Soul Urge number is: 1
A Soul Urge number of 1 means:
Your Soul Urge is the number 1. With a Soul Urge number of 1, you want to lead and direct, to work independent of supervision, by yourself or with subordinates. You take pride in you abilities and want to be recognized for them. You may seek opportunities to display your strength and usefulness, wanting to create and originate. In your desire to manage the big picture and the main issues, you may often leave the details to others.

The positive 1 Soul Urge is Ambitious and determined, a leader seeking opportunities. There is a great deal of honesty and loyalty in this character. If you possess positive 1 Soul Urge qualities, you are very attainment oriented and driven to success. You are a loyal friend and strictly fair in your business dealings.
The negative side of the 1 Soul Urge must be avoided. A negative 1 is apt to dominate situations and people; the home, the spouse, the family and the business. Emotions aren't strong in this nature. If you possess an excess of 1 energy, you may, at times, be boastful and egotistic. You must avoid being too critical and impatient of trifles. The great need of the 1 Soul Urge is the development of friendliness, and a sincere interest in people.


Your Inner Dream number is: 4
An Inner Dream number of 4 means:
You dream of being a very solid citizen that people can depend upon. You strive for organization and predictable order. You want to be recognized as a person with a plan and the discipline to make that plan work like clockwork.




*وبلاگ خود را با ۳ وبلاگ ديگه مقايسه کنيد!

اين ابزار در واقع براي مقايسه هر سايتي که خواستيد با هر سايتي که خواستيده؛ يعني مثلاً براي مقايسه وبلاگ خودتون با سايت ياهو.روش کار هم اينطوريه که اول، لينک وبلاگ خودتون و بعد آدرس ۳ تا از رقيبها رو وارد مي کنين و ۳ سوته جوابتون رو مي گيرين مث تعداد لينکهايي که از سايتهاي مختلف بهتون دادن.اينم لينکش...
کپي رايت


*يه ليوان آب چقدر سنگينه؟

سخنران، زماني که مديريت استرس رو براي حضار توضيح مي داد، ليوان آبي رُوبرداشت و پرسيد: «يه ليوان آب چه قدر سنگينه؟»
جواب هايي که داده شد بين بيست تا پونصد گرم بود. سخنران جواب داد: «خودِ وزن مهم نيست، به اين بستگي داره که چه مدت ليوان رُ نگه دارين.اگه براي يه دقيقه در دستم بگيرمش، مشکلي نيست. اگه براي يه ساعت نگه ش دارم، دستِ راستم درد مي گيره. اگه براي مدت يک روز نگه ش دارم، شما مجبور ميشين آمبولانس خبر کنين. در هر مورد، وزن مشابهه، اما هر چي طولاني تر نگه ش دارم، سنگين تر ميشه.

ادامه داد: و اين همون چيزيه که در مديريت استرس هم وجود داره. اگه تمام وقت کارهاي سنگيني رو انجام بديم، دير يا زود، کارها سنگين تر ميشن و شما ديگه نمي تونين ادامه بدين. همون طور که در نگه داشتن ليوان آب هم، بايد اون رو براي مدتي زمين بذارين و استراحت کنين، و دوباره بلندش کنين. وقتي که خستگي در کرديم، مي تونيم به کارها برسيم.

در نتيجه، امشب قبل از اينکه برين خونه، مسئوليت هاي کاري رو زمين بذارين. با خودتون خونه نبرين شون. مي تونين فردا دوباره برشون دارين. هر مشغوليتي که الآن درگيرش هستين رو اگه مي تونين براي لحظه اي کنار بذارين.

آروم بگيرين. بعد از اين که استراحت کردين، دوباره از سر بگيرينشون. زندگي مال شماست، ازش لذت ببرين!

و در ادامه راه هايي رو براي سر و کله زدن با کارهاي روزمره باهاشون در ميون گذاشت:

* قبول کنين که بعضي روزها کبوتر هستين و برخي روزها مجسمه.
* هميشه واژه هاي مهربان و زيبا به کار ببرين، مثل زماني که مي خواين اونا رو بخورين.
* هميشه چيزهايي رو بخونين که اگه وسط خوندنش مُردين، قيافه ي خوبي داشته باشين.
* خيلي ساده، تنها هدف زندگي شما شايد اين باشه که درس عبرتي باشين براي ديگران. (من اينو قبول ندارم البته؛ به من چه؟!)
* هيچ وقت ماشيني رو که خودتون نمي تونين هل ش بدين نخرين.
* کسي اهميت نميده که شما نمي تونين خوب برقصين؛ فقط بلند شو و برقص!
* وقتي همه چيز واسه تون جور ميشه، تو مسير اشتباهي هستين.
* روزهاي تولد واسه تون خوبن. هر چي بيشتر داشته باشين، بيشتر زندگي مي کنين.
* شما مي تونين فقط يه آدم باشين تو کل دنيا، اما همين طور مي تونين يه دنيا باشين واسه يه آدم. (اصل اين جمله از کاستاندا هست)
* شخصي که واقعاً شاده، اونيه که مي تونه از چشم انداز جاده ي انحرافي لذت ببره.



*How heavy is a glass of water . .

A lecturer, when explaining stress management to an audience, raised a glass of water and asked, "how heavy is this glass
of water?" Answers called out ranged from 20g to 500g. The lecturer replied, "The absolute weight doesn't matter.
It depends on how long you try to hold it."

"If I hold it for a minute, that's not a problem. If I hold it for an hour, I'll have an ache in my right arm. If I hold it for a day,
you'll have to call an ambulance. In each case, it's the same weight, but the longer I hold it, the heavier it becomes."

He continued, "And that's the way it is with stress management. If we carry our burdens all the time, sooner or later, as the
burden becomes increasingly heavy, we won't be able to carry on." "As with the glass of water, you have to put it down for a
while and rest before holding it again. When we're refreshed, we can carry on with the burden."
"So, before you return home tonight, put the burden of work down. Don't carry it home. You can pick it up tomorrow.
Whatever burdens you're carrying now, let them down for a moment if you can." "Relax; pick them up later after you've
rested. Life is yours.Enjoy it!

And then he shared some ways of dealing with the burdens of life:

* Accept that some days you're the pigeon, and some days you're the statue.
* Always keep your words soft and sweet, just in case you have to eat them.
* Always read stuff that will make you look good if you die in the middle of it.
* It may be that your sole purpose in life is simply to serve as a warning to others.
* Never buy a car you can't push.
* Nobody cares if you can't dance well. Just get up and dance.
* When everything is coming your way, you're in the wrong lane.
* Birthdays are good for you. The more you have, the longer you live.
* You may be only one person in the world, but you may also be the world to one person.
* A truly happy person is one who can enjoy the scenery on a detour . . .




*۲۶ تير ۸۴

*مث بچه ها نشسته م يه گوشه.ديکشنري روي پامه و دارم دنبال اسم حيوونا مي گردم؛ معلم کلاس زبان خواسته.حوصله کلاس زبان رو ندارم ديگه.بچه ها شورش رو درميارن.به اندازه کافي اسم پيدا مي کنم.کتاب رو مي بندم.معني کلمه ها رو با ديکشنري کامپيوترم چک مي کنم؛ همه ش درسته.يه کتاب ديگه برمي دارم.نوشته هرچي رضايت آدما از کارشون بيشتر باشه، آمار جيم شدن و استعفا و اخراج کمتره.زحمت کشيدي! اسم خودش رو هم گذاشته دکتر.من نمي دونم چرا همه کتابا پر نوشته هاي آشغالن؟ از نويسنده هاي همچين کتابايي بيچاره تر، اونايي هستن که مجبورن اين اراجيف رو بخونن و حفظ کنن.يکيش خود من...۱۰۰ رحمت به بلاگ خودم.لااقل يکي پيدا ميشه بگه آي گفتي!


*۲۵ تير ۸۴

۱*بانک اطلاعات خواص دارويي، خصوصيات اقليمي و نام علمي گياهان دارويي
۲*با فتوشاپ، قيافه ها رو اين شکلي مي کنند.
۳*اين آخر استتار است!
۴*خيلي باحال!!!

۵*تعرفه مکالمات تلفن ثابت و همراه
۶*مصاحبه با مريم گلي
۷*آيين نامه جديد راهنمايي و رانندگي
۸*لينک همه سايتهاي دولتي

۹*مجموعه داستان هاي کوتاه فانکر
۱۰* ببينين حتماً !!!
۱۱*دوست واقعي
۱۲*يک وبلاگ بسيار جالب با موضوع طراحي

۱۳*خالکوبي روي بدن در انواع و اقسام مختلف
۱۴*آموزش تصويري ساختن سايه هاي مختلف با دو دست
۱۵*عجايب هفت گانه بارگاه خسرو پرويز
۱۶*ثبت نام تلفن همراه در اواخر سال

با تشکر از لينکس...


*امروز باز teacher بند کرد به هوم ورک و ورک بوک و اينا؛ من نمي دونم چرا پسرا قسم خوردن کلاس رو خراب کنن.يپشنهاد teacher اين بود که با پولي که براي کلاس ميدن، برن گيم نت که لااقل اين دو ساعت رو کيف کنن!

*رفتم ثبت نام کردم براي کلاس رانندگي! فعلاً فقط آيين نامه رو ميرم؛ چون شهر گرمه و من توي ماشين که مي شينم حالم بد ميشه واقعاً و فکر مي کنم امروز ديگه مي ميرم حتماً! اينه که بايد صبر کنم تا پاييز بشه -فقط به اين دليل مسخره که ميخوام رانندگي ياد بگيرم؟- و اون وقت برم.بابا مايکل شوماخر!


*۲۴ تير ماه ۸۴

*اين ويروس جديدي که دکتراي بي سواد ازش حرف مي زنن، چيزي نيست جز گرما زدگي که باعث دل درد و دل پيچه و تهوع هم مي تونه بشه! غذاهاي سبک بخورين -نه چرب و سنگين- به جاي موز و خرما -اگه مي خواين خودتون رو تقويت کنين مثلاً! - آب ميوه و مايعات بخوريد؛ همينطور ماست و دوغ! تا ببينيم اين مصيبت دماي هوا بالاتر از ۴۶ درجه کي تموم ميشه؟! همه جاي دنيا وقتي دماي هوا بيشتر از ۴۵ درجه بشه، ملت تعطيلن.ما چرا تعطيل نمي کنيم؟

*مثلاً امروز مهمون داشتيم.تمام مدت خوابيده بوديم همه مون! يه عده به خاطر مريضي! -گرمازدگي؟- يه عده به خاطر خستگي! يه عده هم براي فرار از دست اون دو تا مهمون پرحرف! قسم مي خورم صداشون از صبح تا عصر قطع نشد! مگه وقتي که رفتن دستشويي و سر ناهار و موقع ميوه؛ اونم نه همه ش؛ توي فاصله بين دو تا قاشق متوالي هم حرف مي زدن!

*۲۳ تير ۸۴

*چرا خورشيد مي تابه، چرا مي چرخه زمين؟ عشق من بگو چرا! تو فقط بگو، همين! :دي

*۲۲ تير ۸۴

*و من همچنان شديداً اميدوارم به خيلي چيزا و دعا مي کنم اون چيزايي که حس مي کنم قراره اتفاق بيفته، اتفاق بيفته؛ ترجيحاً تا آخر مهر! و خب فعلاً ظاهراً everything is O.K تا بعد!

[Link] [0 comments]




Tuesday, July 12, 2005
مریم و گیشاشناسی
*۲۱ تير ۸۴

*راهنماي مردم آزاري با وبلاگ

*تا اونجاش که ميگه: او همواره با دست راست خود شما را نگه داشته است، توي بلاگ من هست ولي بقيه ش رو از يه جاي ديگه خوندي لابد!

*اينا رو در جريان سرچ در کامپيوترم پيدا کردم:


*If I am out of time and I could pick one day, One moment and keep it now, of all the days I have live, I would pick the day, I
met you...

*If you love someone, the greatest gift you can give them is your presence.



*زندگي هميشه يه جور نيست؛ هرچند وقتي به نظرت همه چيز تکراري شده، نمي توني اينطوري فکر کني.يه وقتايي بايد تصميم بگيري...که ميخواي بري فلان چيز رو ياد بگيري يا نه...ميخواي با فلاني دوست باشي يا نه...ميخواي بري اين رشته رو بخوني يا نه...موهات رو اين مدلي بزني يا نه...و الان...براي من...اين رشته رو ميخوام امتحان بدم يا نه! چون رشته ي من، فوق ليسانس نداره توي ايران، به هرحال هر رشته اي رو که بخوام امتحان بدم، يه جور تغيير رشته برام محسوب ميشه؛ و خب بعضي رشته ها به تخصص نداشته ي من! نزديک ترن تا بعضياي ديگه.تصميمي که من گرفتم، شايد به نظر خيليا خرکي بياد.حتي اونايي هم که تاييد مي کنن و اميدواري ميدن، يهو از دهنشون مي پره که چرا؟ اووووم...به هرحال از نظر من اين بهترين تصميمه و بايد بتونم اجراش کنم.برام سخته بعد از ۳ سال ايم مدلي درس خوندن، دوباره مث بچه آدم -کنکوري؟- بشينم خرخوني کنم هرچند اون موقع هم تا جا داشت از زيرش درمي رفتم.الان ولي ديگه جا نداره واسه فرار کردن.براي فوق يا نبايد بخوني يا خيلي دقيق بايد پيش بري؛ حد وسط وجود نداره؛ به درد نمي خوره.از اين ۳ تا کتابي که تا الان دارم، دو تاش رو نگاه کردم.يکي ش برام سخت بود يه طورايي.رفتم سراغ اون يکي.پر اسم و نظريه بود.فهميدم چي نوشته ولي هيچي ش يام نمونده الان! خدا به خير کنه :دي


*ما توي کلاس زبان، ۷ نفريم؛ يعني ۸ نفر بديم بعد يکي مون ديگه نيومد.با اينکه خونه شون توي همون خيابونيه که آموزشگاه هست ولي براي teacher راه رو بهونه کرده بود البته خود teacher مي گفت که حرفاش رو باور نکرده و حدس مي زنه طرف از جو صميمانه ي کلاس خوشش نيومده و همچنين از اينکه من (يعني خود teacher) همه رو به اسم صدا مي زنم و خب براي همين نمياد.anyway ما ۷ نفريم.دخترا: من و ساغر و مريم (يه مريم جديد) / پسرا:شهاب و امير و عليرضا و يه خانومي هم هست که dentist و استاد دانشگاهه.

teacher يه خانوم ۲۵ ساله ي خوش اخلاقه که تازگيا داره از دست بچه ها کلافه ميشه و اينکه کلاس ما آخر وقته -۷ تا ۹ شب- هم مزيد بر علت شده! پسرا هر ۳ تاشون دبيرستانين و البته هر ۳ دوست دارن از زير کار در برن.شهاب هميشه تمريناي ورک بوک رو از روي مال من مي نويسه.يه روز ميگه شما تمرينا رو نوشتين؟ روز بعدش مي پرسه نوشتني چي داشتيم؟ يا بار ديگه يه چيز ديگه ميگه و همه ي اينا يعني بده از روش بنويسم.گاهي هم خودم قبل از اينکه چيزي بده، ورک بوکم رو ميدم دستش و مي فرستمش توي اون کلاس خاليه که تا اومدن teacher بنويسه همه رو.امير و عليرضا از اينم relax ترن؛ يا سر کلاس مي نويسن يا اصلاً نمي نويسن! و فقط هي teacher رو حرص ميدن.يه کم هم سختشونه سر کلاس -به خاطر حضور دخترا فکر کنم- و خب شهاب انگار راحت تر از اون دو تاست.يه کم هم اخلاق من دستش اومده.روم حساب مي کنه.تمريناي سر کلاس رو اوايل جلو جلو مي نوشت و يه بارم جريمه شد که بستني بخره براي همه -و خب نخريد.اصلاً با کي هستي؟!- اينه که حالا مي شمره ببينه نوبت خودش به کدوم جمله مي رسه.آروم ازم مي پرسه -معمولاً روبروي من ميشينه- و خب لب خوني بلده.مي گيره قضيه رو!

با ساغر ميونه م زيا خوب نيست يعني زياد خوشم نمياد ازش.امسال ميره سوم دبيرستان.سر کلاس ديوونه م مي کنه بس که سوال مي پرسه.دلم ميخواد گاهي بهش بگم به جاي اين همه آرايش کردن -يه دختر ۱۴-۱۳ ساله- و سخنراني در مورد شوهر پولدار -حالا تعريف مي کنم- برو اينا رو ياد بگير که انقدر منو ديوونه نکني.

مريم ولي خيلي دختر خوبيه.با هم مشکلي نداريم.اون خانوم دنتيست هم رفتارش خيلي دوستانه س؛ خوشم مياد از تواضعش.سر کلاس معمولاً وقتي قراره تمرينهاي کتاب رو حل کنيم، teacher يکي دو دقيقه ميره بيرون و معمولاً امير بدو بدو ميره که جوابا رو از روي کتاب استاد بخونه و چون اون لحظه هول ميشه و مغزش از کار ميوفته فقط بلند ميگه که بقيه حفظ کنن.منم همه ش مي خندم.هر دفعه اين جريان تکرار ميشه و هر دفعه هم من مي خندم.

صحبت بحث و لکچر که ميشه پسرا مخالفت مي کنن و به teacher برمي خوره و شروع مي کنه که: مي تونين کتاب و نوار بگيرين و توي خونه اينا رو بخونين.کلاس براي اينکه که speaking و listening تون قوي بشه.حالا درباره ي چي حرف بزنيم؟ و باز در کمال پررويي مي گن نه!

يه بار بهشون مهلت ندادم مخالفت کنن و حرف love و اين چيزاي رمانتيک رو شروع کردم.هيچ کدوم توي بحث شرکت نکردن و انقدر ساعتشون رو نگاه کردن که با به teacher برخورد و تعطيلش کرد.به خودم گفتم دفعه ي ديگه بهشون ميگم که کارشون اصلاً خوب نيست ولي نگفتم شايد چون عليرضا داوطلب لکچر شد! بعدشم نوبت منه.خودم قبول کردم.اصلاً هم نمي دونم چي ميخوام بگم.

درکل کلاس خوبيه.هم پيشرفتم رو حس مي کنم، هم سرم گرم ميشه و به خيلي چيزا وقت ندارم فکر کنم.همه ش هم دارم مي خندم مث وقتي که مريم به future گفت furniture! خوشحالم که جزو کلاس کناري نيستم.جوش يه طوري بود.بچه ها همه بزرگتر از بچه هاي کلاس ما بودن -مثلاً سن بچه هاي دانشگاه- و خب جوش هم خيلي فرق داشت.استادش هم اون پسر قدبلنده س که اصلاً ازش خوشم نمياد.خيلي پرو به نظر مي رسه.

اون يکي کلاسه هم که واويلا! دو تا دختر هستن که اول از همه ميان که فقط براي پسراي کلاسشون، پشت چشم نازک کنن و ادا دربيارن.مث اين جلفهايي که کلاس زبان رو شبيه سازي مي کنن به دانشگاه.بعد گندش رو درميارن! دقيقاً همون مدلي! اميدوارم ترم هاي بعد هم کلاس همينجوري باشه.

يه چيزايي هم هست که من دقيق نمي دونم؛ مثلاً حرف love که ميشه همه به شهاب نگاه مي کنن و هي ميگن آيدا! ظاهراً فقط يه شوخيه؛ نمي دونم...يا مثلاً اون روز teacher به شهاب مي گفت آخر ترم که شد نري دنبال آقاي فلاني -مسئول آموزشگاه و همسر teacher البته!- که ورقه ت رو صحيح کنه ها.گفتم مگه برگه ها رو ايشون صحيح مي کنه؟ teacher گفت مال شهاب رو بله! :دي

خلاصه اينم از وضع کلاس ما.همه چيز ياد گرفتيم جز اوني که بايد.راستي Grudge رو ديدي؟ کاش يه بار از يه فيلم ترسناک جداً مي ترسيدم!



*۲۰ تير ۸۴

*امشب سر کلاس زبان، ۴ نفر بوديم.از يه کلاس ۷ نفره، ۳ نفر نيومده بودن! اون ۳ نفر هم ۳ تا پسراي کلاس بودن که قسم خوردن حل تمرينهاشون رو از من بيچاره بگيرن! علني ش کردن ديگه.قبل از کلاس، هميشه ورک بوک م رو ميدم به شهاب که دور از چشم استاد، از روش کپي بزنه! امير و عليرضا هم بعداً از روي ورک بوک شهاب مي نويسن.امروز استاد گفت وقتي ميگم شما دو نفر با هم کار کنين، شما دو نفر هم با هم، معنيش اين نيست که يکي بنويسه بقيه کپي بزنن! توي دلم گفتم خبر نداري همه تمرينا رو کپي مي زنن؛ تمرينهاي آخر درس رو هم اگه از قبل جواب دن، جريمه داره.واسه همين موقع خوندنش که ميشه، شهاب دونه دونه ازم مي پرسه.حالا يه بار ماجراهاي کلاسمون رو رنگي تعريف مي کنم.

*اون روز که از خونه ي مادربزرگه اومديم و حالم خوب نبود و اينا، فکر کردم عينک آفتابيم رو اونجا جاگذاشتم و از اونجايي که خيلي ننر تشريف دارم و به وسايلم شديداً عادت مي کنم و اينا، تلفن زدم ببينم اونجا هست يا نه! الان مادر بزرگ گرامي تماس گرفت گفت من هرچي مي گردم، عينک مريم رو پيدا نمي کنم. مامانم گفت خودش پيداش کرده، توي کيفش بود! به منم چيزي نگفت.اومدم ديدم عينکش روي ميزه.پرسيدم کي رفتي گرفتي؟ گفت توي کيفم بود.نديده بودم.بهش گفتم چرا پس نميگي پيداش کردي؟

بعد از پايان مکالمه ي تلفني، مامان ازم پرسيد چرا تلفن نزدي به اين بنده خدا بگي.تا توي کمد و کشوها رو هم گشته دنبال عينکت.فکر کرده عينک طبي ت رو گم کردي.

پ.ن:من چقدر خنگم که نمي بينم عينک توي کيفمه.
پ.پ.ن:چقدر بي فکرم که اعلام نمي کنم عينکم رو پيدا کردم.
پ.پ.پ.ن:چقدر سربه هوام که توضيح نميدم اوني که گم شده! عينک آفتابي بوده نه طبي.
پ.پ.پ.پ.ن:چقدر بي شعورم که تلفن نمي زنم بگم دنبالش نگردين.

ديده بودي تا حالا کسي به اين صراحت! نتيجه بگيره و اعلام هم بکنه؟!شرمنده شدم کلي.

*الان خانوم همسايه بالايي ماشين رو کوبيد به در پارکينگ.شيشه ي ماشين خرد شد حسابي! خودش هم داشت از ترس، غش مي کرد.مامان براش آب قند برد فکر کنم! اي داد بيداد :دي

*امشب مجبور شدم تلفن بزنم به يکي از بچه ها و بهش بگم که يه درسي رو افتاده.چون خودش نمي تونه فعلاً بره دانشکده و امروز پيغام گذاشته بود روي تلفن که اگه نمره ش رو مي دونم، بگم بهش يا اگه ميرم دانشکده، برم ببينم چند شده.دلم نميومد ولي مجبور شدم تماس بگيرم و بهش بگم.طفلک خيلي ناراحت شد.درس سختيه واقعاً!

*آدم توي اين متروي تهران چه ادا اصولهايي که نمي بينه.يا مث مسجد واسه هم جامي گيرن -با اووووون همه ژست و ادعاي کلاس!- يا حس مانکن بودن مي گيردشون و تمام مدت، دست به کمر واسه ملت، پشت چشم نازک مي کنن.عجب گيري افتاديما!


*۱۹ تير ۸۴

*شايد مسخره باشه ولي وقتي زهير رو مي خونم، مي بينم خيلي از حرفاش چيزاييه که هميشه مي دونستم ولي نمي تونستم بگم يا اصلاً خودم هم خبر نداشتم که اينا رو مي دونم؛ انگار فراموش کرده بودم!


*۱۸ تير ۸۴

*هرجاي تهران بزرگ که کار داشتين، آدرس هرجا رو خواستين فقط يه کلمه به من بگين :دي
ماجرا از اونجا شروع شد که من به علت کاري که برام پيش اومده بود، بايد مي رفتم دانشکده ي مديريت -گيشا- و از اونجايي که من رو با جرثقيل هم نميشه از خونه برد بيرون، طبيعيه که هيچ جا رو بلد نباشم -مگر جاهايي که لازم بشه برم- و خب گيشا هم يکي از همون جاها بود.قسمت جالب ترش اينجاست که اين دفعه هيچ کمکي رو قول نکردم و تصميم گرفتم خودم برم؛ حتي اگه کلي لازم بشه آدرس بپرسم و معطل شم حتي براي اتوبوس -چون تنها که باشم، عاقلانه رفتار مي کنم و با تاکسي نميرم- خب اول بايد مي رفتم ميدون توحيد.توي راه از يه خانومي سوال کردم -در تمام عمرم، تا جايي که يادم مياد همه ش در حال سوال کردن بوده م!- بهم گفت بهتره يه ايستگاه بعد از توحيد پياده بشي؛ از اونجا راحت مي توني بري...منم به حرفش گوش کردم؛ اولين اشتباه! وقتي پياده شدم، اوضاع به نظرم يه جوري بود.حس کردم يه جاي کار مي لنگه.از اون پسري که منتظر نشسته بود پرسيدم.اول گفت درسته، اشتباهي در کار نيست.بعد از ۲-۱ دقيقه صدام زد گفت اشتباهه! اين ماشينا که از اين مسير ميان، ميرن انقلاب -از گيشا به انقلاب- شما بايد بري از توحيد سوار بشي! -بازم به آقايون- مجبور شدم يه ايستگاه رو برگردم.کمتر از اوني بود که بخوام سوار ماشين بشم ولي بازم يه مشکلي بود.همون ماشينايي که از گيشا مي رفتن انقلاب، از توحيد هم رد مي شدن.عقلم رسيد شايد از انقلاب به گيشا، اون سمت ميدون باشه ولي حال نداشتم برم.شديداً مي خواستم در مصرف انرژي م صرفه جويي کنم؛ چقدر هم وفق شدم.يه خانوم ديگه بهم گفت مي تونم ماشيناي تجريش رو سوار شم و خب گيشا پياده بشم.فکر خوبي بود؛ قبول کردم.بهم گفت دانشکده ي مديريت رو بلده و مي تونه بهم بگه دقيقاً کجا بايد برم -بازم براي صرفه جويي در انرژي م قبول کردم- هرچند يه کم به نظرم اومد راه رو خوب بلد نيست و فقط حرف الکي مي زنه.

رسيديم پل گيشا.چون دفعه ي قبل از بالاي پل اومده بوديم و منم شديداً در جهت يابي مشکل دارم :دي فکر کردم بيخود راهم رو دور نکنم.حتماً اين آدم راه بهتري بلده.مي دونستم دارم اشتباه مي کنما ولي نمي دونم چرا کاري نمي کردم! دو ايستگاه ديگه هم رفتيم.کم کم سربالايي داشت شديد مي شد.نمي خواستم سر از تجريش دربيارم.خانومه مث خنگها -دلم ميخواد بکشمش هرچند اون موقع اصلاً عصباني نشدم- يه تابلو رو بهم نشون داد گفت مديريت! ولي اون در واقع پل مديريت بود نه دانشکده ي مديريت.در کمال بي تفاوتي پياده شدم.رفتم اون طرف خيابون و دوباره سوار شدم؛ دو تا ايستگاه رو برگشتم و باز رسيدم پل گيشا.

پل عابر و اينا...تااااا دانشکده.خيلي خلوت بود.پرنده پر نمي زد.کارم هم انجام نشد خدا رو شکر.يه مشکلي داشت که بايد مي رفتم دانشکده ي خودمون تا حلش کنم.مي خواستم يه تلفن بزنم ولي يادم اومد کارتم رو دادم به دوستم! تعاوني اونجا کارت نداشتن -تموم شده بود- رفتم بيرون از دانشکده.به راهنمايي يه خانوم ديگه -خدا بگم اين زنها رو چي کار کنه- سر از دانشکده کناري درآوردم -اسمش چي بود؟- با يه آدرس غلط -تو مايه هاي تهران، سمت چپ- راه افتادم.به هيچ جا نمي رسيدم.کسي هم نبود ازش چيزي بپرسم.رفتم توي دانشکده پزشکي و خب فهميدم بايد تمام راه رو بگردم و در جهت مخالف برم اون طرف.

ديگه حسابي گشتم تا تونستم تعاوني اونجا رو پيدا کنم و کارت بخرم -چرا دانشکده ي ما تعاوني نداره؟ يا داره؟- برگشتم همون دانشکده ي مديريت.حالا تلفنه نمي گرفت.تقريباً ديوانه شدم تا تونستم شماره رو بگيرم.فکر کنم اون بنده خدا رو هم کلافه کردم بس که تلفنش زنگ خورد.يا اصلاً هيچ بوقي نمي شنيدم يا در دسترس نبود يا گوشي رو برمي داشت ولي چيزي نمي شنيدم و نميشد حرف زد.چند بار هم قطع و وصل ميشد صدا.يه بارم که کلاً قطع شد.کلي سرش نق زدم.حقم بود بگه آخه من چي کاره ي مخابراتم؟

براي جلوگيري از گم شدن مجدد، ازش آدرس خواستم.خيلي خلاصه گفتم که موقع اومدن کلي گم شدم و اصلاً دلم نميخواد دوباره اين جريان تکرار شه.آدرسي که بهم داد خيلي سرراست بود ولي عملاً ازش استفاده نکردم -نشد يعني- و از يه راه ديگه اومدم.رسيدم آرياشهر! يه سري هم اونجا گيج شدم تا برسم خونه.اينم از تهران گردي من! فکر کنم بهتره شديداً يه فکري به حال خودم بکنم.مامان مي گفت لااقل صحها که داري ميري بيرون، منو صدا کن نگاه کنم لباست چه رنگيه که وقتي گم شدي بتونم به پليس اطلاعات بدم و توي روزنامه بدم بنويسن...اي داد بيداد...برام سر تکون بده :دي



*۱۷ تير ۸۴

*چه چيز خوبيه اين اس ام اس.دوسش دارم!



[Link] [0 comments]




Thursday, July 07, 2005
چک ميل
*۱۶ تير ۸۴

*ديشب رفتم چک ميل...توي اسمهايي که هست، يکيش خيلي خوشحالم مي کنه؛ از همه ش خوشحال ميشم ولي دوست قديمي، يه چيز ديگه س -يه سال رو ميشه گفت قديم؟- نوشته بود:آخر ايميل، هميشه ميشه کلي حرف زد.بعد هم فرار کرد!

اگه تو از رسيدن ايميل هام، از اعتمادي که بهت دارم و از بودنم خوشحالي، بايد بدوني که اين دوستي براي منم عزيزه.واسه همينه که برات نوشتم thank GOD, lucky me...

*يکي از دوستان برام نوشته بود عمراً منو عصباني ببيني يا بتوني عصبانيم کني.تو عمرم عصباني نشدم...عيييييييييييين من! بعد از خنده، دومين حالتي که ميشه اوايل آشنايي ازم ديد، عصبانيته.خواهرم بهم ميگه اتابکي! -همون مجري خله که هروقت دلش بخواد به ملت فحش ميده-نه حالا اونقدر شديد ولي کلاً زود عصباني ميشم، خيلي زود؛ سريع هم يادم ميره همه ش رو.خواهرم چند ساله يه سوال داره.ميگه تو فقط بگو چطوري مي توني اينطوري باشي؟


*۱۵ تير ۸۴

*امروز بعد از قرني رفتيم خونه مادربزرگه.با آژانس هم رفتيم که مثلاً حال بنده بد نشه.مي دوني که! جنبه ي توي ماشين نشستن رو ندارم اصلاً.پيشنهاد خودم اينکه که پياده برم همه جا! کل راه شايد ۲۵ دقيقه هم طول نکشيد ولي حالم شديداً بد شده بود.درکل چون از حالت تهوع، حالم به هم مي خوره، سعي مي کنم هرطوري شده درمقابلش ايستادگي کنم و خدا رو شکر، هميشه هم موفق ميشم ولي مي ميرم توي ماشين تقريباً.ديروز هم اول يه کم کتاب خوندم.بعد ديدم حالم داره بد ميشه.يه کم بيرون رو تماشا کردم -جالب ترين منظره اي که ديدم، مدرسه علامه حلي بود!- بعد سعي کردم به چيزاي خوب فکر کنم ولي عملاً همه چيز به نظرم مزخرف ميومد و فقط دلم مي خواست زود برسيم که پياده شم.تند تند هم خودم رو لعنت مي کردم که چرا اون مانتو سفيده رو نپوشيدم.اين سدريه خيلي گرمه.

مث جسد شده بودم.کلي اونجا که رسيديم، صورتم رو شستم.تازه يه کم بهتر شدم.به خودم مي گفتم بابا کم جنبه! از اينايي ياد بگير که همه ش توي راهن؛ آخ هم نميگن.۲۰ دقيقه هم چيزيه آخه؟ کلي آب بازي کردم تا بهتر شدم.بعد از ناهار هم کلي خوابيدم.تا شب هم کاملاً افقي بودم.مردم بس که شربت و آب قند و بستني به خوردم دادن.الان هم با اجازه تون قيد کلاس رانندگي رو زدم چون اصلاً نمي تونم اين گرما رو تحمل کنم.مطمئنم روز اول، پشت فرمون جان به جان آفرين تسليم مي کنم ۱۰۰٪ - به قول بچه ها:۶۰٪ - خدا رو شکر که کلاس زبانم نصف شبه -۷ تا ۹- وگرنه اون رو هم نمي رفتم.آدم انقدر ننر ميشه آخه؟


*۱۴ تير ۸۴

*سر ظهر، توي اين گرمای وحشتناک عین دیوونه ها

*۱۳ تير ۸۴

*يه سايت مجاني براي ارسال sms به موبایل.باید اول ثبت نام کنید.خوبیش اینه که شماره موبایل نمیخواد ازتون.یعنی اگه خودتون موبایل ندارین باز هم می تونین برای موبایل های دیگه sms بزنین.

خلاصه که sms - iran - free!


*به نقل از برونکا:
پرچم ۳ رنگ ايران

وقتي كاوه عليه ضحاك قيام كرد، پيشبند چرمي اي رو كه داشت،
روي نيزه اش زد تا مردم ببينند و دنبالش حركت كنند.بعد از اينكه كاوه پيروز شد، فريدون براي تشكر از كاوه، پيشبند كاوه رو پر از طلا و جواهر كرد و اسمشو "درفش "كاوياني گذاشت.

بعد از حمله عرب ها به ايران و ورود اسلام به ايران، فقط بابك خرمدين و ابومسلم خراساني بودند كه پرچم داشتند.پرچم بابك خرمدين، قرمز و پرچم ابومسلم خراساني، سياه ساده بود.
بعد از اون، سلطان محمود غزنوي از همون پرچم سياه ابومسلم استفاده مي كرد با اين تفاوت كه يه طرح ماه رو با الياف طلا روش اضافه كرده بود.سلطان محمود اواخر عمرش به خاطر علاقه زيادي كه به شكار شير داشت، طرح ماه رو از روي پرچم برداشت و طرح يك شير به جاي اون گذاشت.
البته هنوز درفش پادشاهي وجود داشت و در كل دو تا پرچم تو دربار استفاده مي شد:يكي پرچم ملي؛ يكي هم درفش پادشاهي.

تو دوره ي نادرشاه، درفش پادشاهي رو از ابريشم زرد و ابريشم قرمز بافته بودن و پرچم ملي رو از سه رنگ سبز؛سفيد و قرمز.
بعد از اون قاجار، به خاطر دشمني اي كه با نادر شاه داشت، همه رنگ هاي پرچم ملي رو حذف كردند به غير از قرمز.پرچم ملي ايران تو زمان قاجار يه مستطيل قرمز بود با يه دايره سفيد وسطش (برعكس پرچم الان ژاپن) ولي اواسط حكومت قاجار، اميركبير كه علاقه زيادي به نادرشاه داشت، همون رنگ هاي دوره نادري رو وارد پرچم ملي كرد و از اون موقع تا الان سه رنگ سبز و سفيد و قرمز ، رنگ هاي اصلي پرچم ايران موندند.


شيري كه تا قبل از انقلاب، روي پرچم ايران بود تو دوره هاي مختلف حالت هاي متفاوتي داشت:يا در حال راه رفتن يا در حال نشستن يا نيمرخ يا رو به بيننده؛ ولي نكته اي كه توي همه اين حالتها رعايت مي شد، شمشيري بود كه توي دست شير بود.
شير نماد ماه مرداد هم هست؛ يعني زماني كه خورشيد تو اوج بلندي و گرماست و به خاطر هماهنگي بين قدرت شير و گرماي زندگي، خورشيد هم بالاي شير اضافه شده بود(دقيقا نمي دونم از چه زماني)البته خيلي ها هم اعتقاد دارند كه مهر پرستي و تقدس خورشيد، تو آيين ايران باستان باعث شد طرح خورشيد روي پرچم اضافه بشه.
بعد از انقلاب، شير(نماد دلاوري) و خورشيد(نماد مهرپرستي) رو از روي پرچم ايران برداشتند و به جاش لااله الاالله گداشتن.بين رنگ هاي پرچم هم 22بار! الله اكبر نوشتن.

پ.ن:قضيه پيچيده شد! تقريباً اصلاً هيچي از اينايي که خوندم يادم نمونده.ميشه به جاش، ۲۰ بار بگم قوري گل قرمزي؟!

*ناگفته هاي چيني
* يك آدم زرنگ مشكلات بزرگ را تبديل به مشكلات كوچك كرده و مشكلات كوچك را از بين مي برد.
* مرمر را كه صيقل مي دهي نه نرم تر و نه سردتر مي شود همين طور هم افراد مودب را.
* كلاغ همه جا سياه است.
* بهتر است اشتهايت را كنترل كني تا مقروض نباشي، صبور باش اگرچه بي پول هستي.

خرد آلماني
* كسي كه نفرين مي كند شيطان را دعا مي كند.
* كسي كه با احمق جر وبحث مي كند جواب هاي تند دريافت مي كند.
* دكتر جديد قبر كن جديد.
* كسي كه روي تخم مرغ راه مي رود بايد سبك راه برود .

حرف هاي ايتاليايي
* كسي كه يك نفر را تنبيه مي كند صد نفر را تهديد مي كند.
* كسي كه چيزهاي زيادي را شروع مي كند تعداد كمي از آنها را به پايان مي رساند.
* يك صورت باز اغلب افكار بسته را مخفي مي كند.
* بين دو ترسو برتري با كسي است كه ديگري را زودتر بشناسد.

صحبت آمريكايي
* يا قبول كن يا حرف نزن.
* ضربه اول مثل دو ضربه است.
* هرگز به فكر آب نمي افتيد تا وقتي كه چاه خشك شود.
* هرگز مقدار واقعي در آمد و افكارت را آشكار نكن.

*مصداق زگهواره تا گور دانش بجوي
* آليس پورلاك انگليسي اولين كتابش را در سن 102 سالگي چاپ كرد.
* هارولد فاستر آمريكايي تازه در سن 99 سالگي شروع به يادگيري خواندن كرد.
* تئيچي ايگاراچي در سن 99 سالگي از كوه فوجي صعود كرد و هولدا كروكز در سن 91 سالگي از كوه ويتني صعود كرد.
* بئاتريس وود, سازنده ظروف سفالي اولين نمايشگاه آثارش را در سن 98 سالگي برگزار كرد.
* جورج برنارد شاو در سن 93 سالگي يك نمايشنامه مشهور نوشت.
* پاول سانگلر در سن 92 سالگي در چهاردهمين ماراتون زندگي اش شركت كرد.
* پابلو پيكاسو در سن 90 سالگي همچنان نقاشي مي كرد و آلبرت شوايتزر در سن 89 سالگي يك بيمارستان در آفريقا تاسيس كرد و بالاخره ميكل آنژ در سن 88 سالگي طرح معماري كليساي سانتاماريا را پياده نمود.

*سخنراني چارلي چاپلين پس از فيلم ديکتاتور بزرگ

من متأسفم اما نمي خواهم امپراتور شوم - کار من نيست. من نمي خواهم به کسي دستور دهم يا جايي را فتح کنم. من دوست دارم به همه کمک کنم، اگر امکاني باشد - يهودي، بي دين، سياه، سفيد. ما همه مي خواهيم به همديگر کمک کنيم؛ نوع بشر چنين است. ما همه مي خواهيم در شادي يکديگر زندگي کنيم؛ نه در رنج و بدبختي يکديگر. ما نمي خواهيم از يکديگر متنفر باشيم و همديگر را تحقير کنيم. در اين دنيا اتاقي براي همه يافت مي شود و زمين نيک غني است و مي تواند براي همه غذا فراهم کند.
شيوه زندگي مي تواند آزاد و زيبا باشد.
اما ما راه را گم کرده ايم.

حرص و آز روح بشر را مسموم کرده است، دنيا را پر از تنفر کرده است، ما را در بدبختي و خون غوطه ور کرده است. ما سرعت را بالا برده ايم ولي خودمان را محبوس کرده ايم. ماشين آلات با توليد انبوه ما را نيازمند کرده است. دانش ما را بدگمان کرده، هوشمان سخت و نامهربان گشته است. ما بسي فکر مي کنيم و بسيار کم احساس. بيش از ماشين آلات ما محتاج انسانيت هستيم. بيش از هوش محتاج مهرباني و ملايمت. بدون اين کيفيات، زندگي خشن مي شود و همه چيز از دست مي رود....

هانا، صداي مرا مي شنوي؟ هرجا هستي نگاه کن هانا: ابرها به حرکت در مي آيند؛ خورشيد مي درخشد. ما از تاريکي به روشنايي مي رويم. ما به جهاني نو وارد مي شويم. دنيايي مهربان تر، جايي که انسان ها بر فراز نفرت خود، حرص خود و ددمنشي خود قرار مي گيرند.

نگاه کن هانا: به روح انسان بال داده شده است و بالاخره او پرواز را آغاز مي کند. به سوي رنگين کمان پرواز مي کند - به سوي نور اميد، به سوي آينده، آينده باشکوه متعلق به توست، به من و همه ما. نگاه کن هانا، نگاه کن (..متن کامل)

ازيکي ازفيلسوفان و مرتاضان هندي پرسيدند: آيا پس ازاين همه دانش و فرزانگي و رياضت هنوزهم به رياضت مشغولي؟
گفت: آري.
گفتند: چگونه؟
گفت: وقتي غذا مي خورم صرفاً غذا مي خورم و وقتي مي خوابم فقط مي خوابم.

اين شايد بزرگ ترين ثمره ي تمرکز است. آيا شما هم هنگام غذا خوردن مي توانيد تمام توجهتان را روي غذا خوردن و لذت و مزه ي غذا معطوف کنيد، يا اينکه معمولاً از افکار مربوط به گذشته و آينده آشفته ايد و چون به خود مي آييد مي بينيد غذايتان تمام شده و جز امتلا و پري معده هيچ نفهميده ايد. تمرکز واقعي يعني اينکه اگرشما درطول روزبه پنج فعاليت مختلف مشغوليد، درهرفعاليت صرفاً به آن فکرکنيد و از افکار مربوط به کارهاي ديگرآسوده باشيد.

کپي رايتش



*۱۲ تير ۸۴

*گفته هاي مشاور آقاي احمدي نژاد درباره ماهواره، مد و باقي قضايا

*خدا نبخشد و نيامرزد استاد درس طراحي سيستم ها را.مگر من از ۳۰ نمره نيم ترم، ۲۸ نگرفتم؟ برگه فاينالم هم به آن خوبي؟ اين ۱۵.۵ از کجا درآمده مردک؟(استاد گرامي؟)

*زهير رو امروز واسه خودم خريدم؛ به عنوان جايزه پاس کردن درس مصالح با نمره ۱۲.۲!!!ايول خودم!

*۱۱ تير ۸۴

*اين قرص هاي اکس، انقدرا هم که ميگن بد نيستن ظاهراً ! من که همينطوريش هم توهم دارم هميشه.ديگه لازم نيست دنبال قرص بگردم:دي شبه و روح و جن و اينا مال يه ثانيه مه! :دي

*۱۰ تير ۸۴

*من نمی دونم چرا این دخترا انقدر ترسوئن؟

[Link] [0 comments]