Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Thursday, June 29, 2006
پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید
*۸ تير

*از کله ي صبح -ساعت ۶- بيدارم.عادت کردم زود بيدار شم.يه بار هم که کار ندارم، اين ساعت فيزيولوژيک بي شخصيت نميذاره بخوابم.همه جا رو جارو زدم، سراميک ها رو پاک کردم و خب پذيرايي و غذا و اينا رو عرضه ندارم من.همه مي دونن.دوست جونم اومد.مرسي براي دسته گل و کتاب (: الان هم دارم فکر مي کنم «دوست خوب» داشتن چقدر خوبه.

*۷ تير

*نمي دونم حس بيکاري موقت خوبه يا بد.فعلاً که بد نيست.يکشنبه جشن فارغ التحصيلي ه و خب فکر کردن بهش حس خوبيه؛ بيشتر به خاطر جشن بودن ش لااقل.

*مريم رو دعوت کردم فردا بياد خونه مون.اين چند وقت که يا درگير خريد عروسي ش بوده يا امتحان داشتيم و خب زياد وقت نشده ببينيم همديگه رو.لااقل فردا يه کم با هم باشيم.خواستم مثلاً خونه رو مرتب کنم.از توي کمد کلي جزوه و آت آشغال درآوردم که خب جزوه ها ميرن توي انباري! آت و آشغال ها هم يه راست سطل آشغال.کلي هم همه جا رو گردگيري کردم و آينه ها رو پاک کردم و از اين کارا و چون من اصولاً يه تريپ کار بيشتر نمي تونم انجام بدم، خواهرم کلي غذا درست کرد و ميوه و همه ي اين کارا با اون خواهد بود -مرسي!- يادم باشه فردا صبح زود بيدار شم جارو بزنم همه جا رو.اينا هي بهم مي خندن ميگن کاش هر روز دوستات رو دعوت کني بيان اينجا.تا حالا نديده بوديم تو انقدر فعال بشي توي کاراي خونه.


*۶ تير

*من کورم کاملاً! روي برد به اين گندگي نوشتن تحويل پروژه ساعت ۱۰ هست؛ باز من بدو يدو ساعت ۸ ميرم دانشکده.کلي هم خوابم ميومد.بگو آخه خنگه! حالا به جاي ۸، ۹ بري سرت رو مي بُرن؟ شايد دلم مي خواست يادم بمونه اين زورکي بيدار شدن ها و دانشگاه رفتن ها رو.توي قطار هي کتاب مي خوندم که يادم بره خوابم مياد.آخرش هم که تسليم شدم، خوابم نبرد.فقط سردرد و درد شونه هام موند برام.

مريم توي اتاقشون تنها بود.کلي نشستيم از اينور و اونور حرف زديم و غيبت کرديم و ماجرا تعريف کرديم و اينا و خب خوب بود.بعدش يه سر رفتم کلاسمون، ايميل بازي، گروه، دوباره کلاس.هي مي چرخيدم خلاصه.بچه ها کلي درگير نامه نگاري براي جشن بودن.هيچ کس قرار نيست کاري انجام بده ظاهراً.خدا مي دونه چي ميخواد بشه جشن!

استاد همه مون رو پيچوند و گفت من نميام.کارهاتون رو بذارين دفتر، من بعداً ميام مي برم.مال هر کي هم آماده نيست، شنبه بياره.دوباره کلي با مريم رفتيم بانک و بعد رفتيم بليط گرفتيم براي دوشنبه صبح که مريم خانوم تشريف ببره خونه.بعد دانشکده، با ۳ تا از بچه ها اومدم خونه.

توي بانک يه صف طولاني بود.مريم هم مي خواست همه ي حساب هاش رو ببنده.گفت من ميرم اون يکي بانک.گفتم منم اينجا توي صف هستم تا بياي.زود باش فقط.خلاصه بدو بدو رفت، منم ايستادم شروع کردم به کتاب خوندن: A time to kill... يک فروند آقاي فضول که قدش يک و نيم برابر من بود، کنارم ايستاده بود و لابد فکر کرده پيش خودش که کتاب، موضوعي خوبيه براي باز کردن سر صحبت.گفت ببخشيد! کتاب تون داستانه؟.. من کاملاً نشنيده گرفتم ش.گفت ميشه اسمش رو ببينم؟.. کتاب رو بستم و طوري نگه داشتم ش که اسم ش معلوم باشه.اصلاً هم نگاهش نکردم.گفت A time to kill.. (حالا با يه قيافه ي متفکرانه اي که نگو!).. يعني وقت کشتن؟.. (من توي ذهنم، «زماني براي کشتن» معني ش مي کنم.) با سر اشاره کردم که آره اما باز هم نگاش نکردم.دوباره کتابه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن.اونم ديد بي خيال بشه بهتره.

*امروز خواهرم از مزرعه کدو برداشت کرده بود.منم يکي ش رو که خيلي خوش تيپ بود (از اينا که شکل اين استکان هاي کمر باريکه) برداشتم، خيلي عادي بردم گذاشتم توي دست يکي از بچه ها که باهاش کلي رودرواسي دارم.هرهر هم مي خنديدم :دي داشت با گوشي ش صحبت مي کرد.بي اختيار زود از دستم گرفت ش.گفتم محصول مزرعه س، مال خواهرمه.حرفش رو قطع کرد و وايساد به تشکر کردن.منم همونطور که خندون و بدو بدو اومده بودم، برگشتم :پي لابد اون آدمي که کنارش ايستاده بود، فکر مي کنه من خيلي ديوونه م! چون تا پس فردا هم فکر کنه نمي فهمه معني کار من چي بوده.آخه خودم هم نفهميدم.احتمالاً معني خاصي نداره کلاً.دوستم ميگه آدم نبايد زياده روي کنه و تابلو باشه در کل ولي اين نيست اصلاً.شايد من توي خيلي چيزا تعارفي باشم و مثلاً رو م نشه به کسي بگم کاري رو برام انجام بده ولي توي چيزاي ديگه راحتم.شايد از ديگران توقع دارم باهام راحت باشن هرچند خودم باهاشون خيلي هم راحت نيستم.شايد براي همينه که گاهي بي علت، شکلات و اينطور چيزا ميدم دست بچه ها.همينطوري بي دليل و بي مقدمه.شايد ميخوام احساس راحتي بيشتري داشته باشم، شايد ميخوام خودم باشم گاهي...

*براي دوستم ۲۰ سوالي طرح کردم.گفتم روي نت، يه ايميل پيدا کرد و خب خيلي هم خوشحالم.حدس بزن ميل کيه؟! توي حدس شونزدهم ش با کلي راهنمايي فهميد: اندي! ((: اين چند روزه همه ش نمي دونم چرا دارم اندي گوش ميدم.يه طورايي آدم رو خوشحال مي کنه، بي خيالانه س خيلي.نمي دونم... ميخوام ميل بزنم ازش تشکر کنم :دي


*۵ تير

*براي ايمپرو زبان! هر کس يه پيشنهادي داره.اول، همه مي دون کلاس زبان ثبت نام مي کنن ولي همه ادامه ش نميدن.يکي ميگه فيلم زياد ببين، يکي ميگه آهنگ زياد گوش بده، يکي ميگه کتاب داستان بخون، يکي ميگه گرامر کار کن، يکي ميگه کلمه حفظ کن.يکي مث من داستان ترجمه مي کنه، يکي مث دوستم هم شبي دو ساعت چت مي کنه با خارجيا.تا حالا چند تا دوست خارجي پيدا کرده که فکر مي کنم مصري هستن همه شون.بچه هاي خوبي هم هستن ظاهراً يعني مودب و اينا.بعد دوستم مي گفت يکي شون که يه پسر کچل و سياهه، مي گفته که ما دختراي ايراني رو خيلي دوست داريم و از اين حرفا و من حتماً بايد زن ايراني بگيرم.من رو به يکي از دوستات معرفي کن.اينم هي بهش گفته مگه الکيه، نميشه و اينا و اون همچنان اصرار مي کرده هي.چند روز پيش مسخره م مي کرد -بي شعور- مي گفت ميخوام تو رو معرفي کنم بهش.خوبه؟ ((:

به دوستم گفتم آي دي دوستات رو بده با من هم انگليسي حرف بزنن، گفت اين همه آدم توي چت روم ها هست.خودت برو با چند تا شون دوست شو.گفتم آخه من حال ندارم با ۱۰۰ نفر کل بزنم تا ببينم کي آدم درست و حسابيه.گفت خب طرف رو اد کن.چند روز بگذره مي فهمي اهل حرف زدن هست يا نه و خب هرجوري بود پيچوند که آي دي ها رو نده بهم! :دي شايد مي ترسيد با من جور بشن ديگه تحويلش نگيرن.

در راستاي اينکه من ۲۰۰ ساله توي چت روم نرفته م و شديداً ميخوام کسي باهام انگليسي حرف بزنه، امروز رفتم به ۸-۷ تا چت روم سر زدم ببينم چه خبره.يه عده که حرفاي مفت مي زدن، اونا هيچي! يه عده هم الکي آويزون مي شدن احوالپرسي و دوستت دارم، دوستم داري راه مينداختن و عکس بده و اين حرفا.يه آدم ايراني آويزون هم اين وسط پيداش شد شروع کرد فارسي حرف زدن.گفتم بابا تو رو خدا تو يکي رو ت رو کم کن.من دوست خارجي ميخوام.اون بيچاره هم ضايع شد رفت :دي چند تا هندي هم اومدن که آدم حساب شون نکردم.آخر سر شروع کردم توي ليست آي دي ها گشتن که ببينم از چه اسمي خوشم مياد.روش هاي جديد دوست يابيه ديگه!

خلاصه يک عدد انسان متشخص لبناني مجهز به وب-کم پيدا کردم که حاضر شد باهام انگليسي حرف بزنه يعني زبون مشترک ديگه اي که بلد نيستيم.منظورم اينه که حاضر بود ميل بزنه و هي حرف بزنيم که راه بيفتم.شبيه ايراني ها هم بود.اميدوارم اثر کنه.جالبي ش اينه که اون هم مسلمونه.نمي دونم در چه حدي و چه مدلي و چطوري ولي حس خوبيه مث اينه که توي يه جايي که همه غريبه ن، يه آشنا ببيني.گاهي آدم سايه ي کسي رو با تير مي زنه در حالت عادي ولي اگه توي يه جايي غريب ببيندش، کلي هم ذوق مي کنه.حالا اميدوارم اثر کنه.


*۴ تير

*صبح داشتم مي مردم بس که خوابم ميومد البته خوبي ش اينه که هوا گرمه.اگه سرد باشه -زمستون- و آدم خوابش بميره، دلش ميخواد اول صبحي يه سري قتل زنجيره اي انجام بده و همه رو بکشه، بعد بلند شه بره پي کارش! خوبه که تابستونه.
با سارا و يکي ديگه از بچه ها -که خودش رو دعوت کرد و اسمش رو هم يادم نميومد هرچي فکر کردم- تمام مدت داشتيم نمونه گياهي من رو مرور مي کرديم که کدوم، کدومه.اين دختر کناري ها هم که امتحان داشتن و احتمالاً دانشگاه آزاد ي هم بودن، يه طور عجيب غريبي نگاه مي کردن.کللللللي شکه شده بودن که چرا ما يه عالم علف چسبونديم روي کاغذ و تند تند يه سري کلمه ي عجيب غريب ميگيم که خب اسم جنس و گونه بودن ديگه.بعضي علفهاي هرز، اسم هاي فارسي شون هم يه طوريه چه به برسه به اسم لاتين شون.منم که هميشه شيرين بيان و تلخ بيان و خاکشير تلخ و خاکشير شيرين و تلخک رو با هم قاطي مي کنم.ديگه؟ ممممم، آهان.يونجه زرد و يونجه باغي و علف باغي و علف مبارک رو هم قاطي مي کنم.ديروز که داشتم اينا رو به نغمه مي گفتم، پگاه گفت بعد که قاطي شون کردي چي ميشه؟ ((: فکر مي کرد دارويي چيزيه!

*دانشکده خيلي جالب بود امروز.هم آب قطع بود هم برق! کولر که تعطيل، داشتيم خفه مي شديم توي راهروها با اون همه جمعيتي که اومده بودن توي صف براي امتحان.آب سردکن ها هم شده بودن آبگرمکن! ترجيح داديم بريم توي چمن ها بشينيم درس بخونيم.من انقدر به اين حرکت عادت کردم که وقتي ميرم پارکي جايي -براي تحقيق و اينا- همه ش ميخوام بزنم از روي چمن ها برم و خب چون اون آقاي «بچه گل نکن» احتمالاً دعوام مي کنه، مجبورم به خودم تذکر بدم که بايد مث آدم از راه ها استفاده کنم البته اگه بچه هاي دانشکده همراهم باشن، يکي بايد به اونا تذکر بده چون اصولاً بچه هاي دانشکده کشاورزي به اولين چيزي که عادت مي کنن، نشستن روي چمن و بالا رفتن از درخته :دي

*من عمراً شوهر نميخوام بس که بچه ها شاکي ن از پررويي شوهرهاشون.جدي ميگم!

*خب اين در واقع، آخرين امتحان دوره ي کارشناسي بود البته هنوز کلي کار داريم با دانشکده ولي امتحان نيست ديگه.حالا قرار شده موقع امتحان ها بريم جلوي سالن امتحانات، ژست بگيريم براي بقيه.امتحان هاي عمليات جالب ن هميشه.همه جمع ميشن توي راهرو، از پشت در کلاس ميشينن روي زمين تا ته راهرو.يه عده تند تند نمونه ها رو از روي بُرد و روي کاغذ و جزوه و اينا مي خونن.يه عده راه ميرن، يه عده هم ميشينن به بگو بخند اگه امتحان خيلي طولاني بشه.کم کم راهرو ميره روي هوا.مسئول نام نويسي! که مياد، همه مي ريزن سرش که زودتر اسم بنويسن و امتحان بدن و خلاص شن.امروز که «سيستم هُل» ي بود.تموم که شد، يه نفس راحت کشيديم و اومديم خونه.

توي راه يه خانومه نشسته بود روبرومون که اصلاً پديده اي بود واسه خودش.به عمرم چنين موجودي نديده بودم.ببين چي بود که ديگه صداي سارا هم دراومد.نشسته بود روبرومون، زل زده بود به من، دقيقاً طوري که انگار خشک شده باشه، چهره ش هيچ حالتي نداشت؛ حتي پلک هم نمي زد، نه اخمي، نه لبخندي، هيچي.فقط زل زده بود و نگاه مي کرد.ديگه کم کم داشت ترسناک مي شد.به سارا گفتم من نه انقدر خوشگلم نه انقدر زشت که کسي بخواد اينطوري نگام کنه.اين چرا اينطوريه؟ اونم که مي خنديد فقط! کلي شاخ در آورديم هردومون.آخه حتي پلک هم نمي زد.

*بعضي وقتا آدم خيلي دوست داره بشينه وبلاگ هاي تريپ روزنويسي رو بخونه؛ دقيقاً انگار داري دفتر خاطرات کسي رو مي خوني با اين تفاوت که وجدان ت اذيت ت نمي کنه چون از طرف اجازه داري و اون هم معذب نميشه چون خودش دفتر رو داده که بخوني ش.خوبي بعضي بلاگ ها هم اينه که مبهم و سر کاري نمي نويسن؛ مخصوصاً بلاگ بعضي دخترا خوندن داره بعضي وقتا.اينا رو هم امشب خوندم:

...اگه بدونین که من امروز چقدر عین ضایع ها توی مترو خندیدم. آخه یه ۵۰ تومنی دستم رسیده بود که رو ش کلی یادداشت نوشته شده بود. ماجرا از این قرار بود که مثل اینکه یه دختر از خود ممنونی نوشته بود: «از طرف یه دختر خوشگل: شما پسرا همه تون باید بمیرید.» و بعدش توی تمامی نقاط ۵۰ تومنیه، آقایونی که احتمالا این پول دستشون رسیده بود کامنت گذاشته بودن.
حالا این وسط از اون بقیه که نوشته بودن هی فلان فلان شده، فلان کارت می کنم که بگذریم یکی خیلی بامزه نوشته بود:
«آبجی! یه آینه وردار بیا کنار من، ببینم کدوممون خوشگلتریم که دیگه رو ۵۰ تومنی پز ندی»
اینم واسم آف گذاشته شده بودن:
مجموعه نوشته هاي پشت تريلي هاي جاده
۱- به حرمت اشک مادر توبه کردم
2- داني که چرا راز نهان با تو نگفتم / طوطي صفتي طاقت اسرار نداري
3- بوق نزن شاگردم خوابه.
4- بي تو هرگز ............ باتو؟؟؟؟عمراً
5- از عشق تو ليلي ........... رفتم زير تريلي (واسه گريسکاري)
6- اگه مي توني اين تابلو رو بخوني يعني فاصله ت خيلي کمه. فاصله رو رعايت کن
7- دنبالم نيا اسيرم ميشي.
8- گشتم نبود ............ نگرد، نيست.

*پائولو کوئلیو: یکی بود یکی نبود. مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بــود. وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته. آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختـــری که باید او را راه می داد، نگاه سریعی به لیـــست انداخت و وقتی نام او را نیافت، او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد. هر کس به آنجا برسد، می تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: این کار شما اشتباه است! پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مــــــرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد... در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند.هم را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ جای این کارها نیست!! لطفاً این مرد را پس بگیرید!!
وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
«با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.»

*درخت ها بلند و ديوارها...
و بام ها بلندتر و آسمان...
تنها منم که فروتن و کوتاه ايستاده ام.
به شانه هاي من اعتماد کن.
بهرام رحيمي

*گاهي وقتا يه جوري ميشه که آدم از خودش خجالت مي کشه.مث وقتايي که مي توني بشيني کلي لکچر بدي، ديگران رو نصيحت کني و تظاهر کني از خودشون بهتر مي دوني توي زندگي شون چي درسته و چي غلطه و بعد خودت، حتي اگه هيچ کس هم ندونه، به کسي نگي و تظاهر کني آب از آب تکون نخورده، چنان مي موني توي همه چيز که باور کردني نيست.به خاطر اين ميگم خجالت آوره که گاهي طوري رفتار مي کني انگار ديگه خدايي در کار نيست... چرا، هست؛ فرق ش اينه که نمي تونه طبق تصورات دوران کودکي ت، کت و شلوار بپوشه بياد اين پايين ببينه تو چه ت شده ولي معني ش اين نيست که وجود نداره، انقدر سرش گرمه که تو رو نمي بينه.يه بار هم که شده، بشين همه چيز رو بهش بگو ببين چه کار مي تونه انجام بده برات.باشه؟ (:


*۳ تير

*از صبح کلي علف ريختيم همه جاي خونه.ديدني شده حسابي.همه ش هم صداي آهنگ مياد.من و خواهرم هر دفعه خواستيم با هم درس بخونيم، آخرش اين شکلي شده :دي

*فيلم «اسپاگتي در ۸ دقيقه»... خيلي بي کلاس بود طرف ((:

*خوبه خواب هست که لااقل آدم وقتي کلي گريه کرد و تمام بالش ش خيس شد، بياد و براي چند ساعت ببردت با خودش.


*۲ تير

*من موندم چي کار کنم با اين همه سي دي ويروسي؟ آنتي ويروس م چيزي نشون نميده ولي حتماً يه مرگ ش هست که هي قاط مي زنه من بيچاره رو مجبور مي کنه درايوها را فرمت کنم و دوباره همه چيز رو از روي سي دي انتقال بدم روي هارد ديگه؟ بعد دوباره سي دي ها ويروسيه! باز از اول!
چيزي هم هست که نميشه ازش گذشت حتي اگه بدونم ايراد از کدوم سي دي هست! يا عکس هاي دانشگاهه يا فايل هاي ورد و تحقيق هام که بايد پرينت بگيرم و تحويل بدم و از اين کارا.خوبي ش اينه که يه ذره مونده تموم شن تحقيق هام.پوستم کنده شد اين ترم.به جرات مي تونم بگم توي اين ۴ ماه آخر، همه ي جيم زدن ها و دودره کاري هاي اين۴ سال رو جبران کردم.
پ.ن: يادم اومد ليلي مي گفت «دو دره کاري» حرف خوبي نيست؛ يعني معني خوبي نداره ولي خيليا نمي دونن :دي اونم نمي دونست.يه روز در حضور بابا ش اينو گفته بود.اونم تذکر داده بود که نگو اين حرف رو.خوب نيست... و مامان ش گفته بود يعني... اِ؟ نميگم.هر کي ميخواد بدونه ميل بزنه.شايدم گفتم.

*يه کم English Vocabulary Organiser، يه کم Essential Grammer In Use، يه کم داستان: A Time To Kill! پررو شدم داستان هاي Upper Intermediate مي خونم.پگاه ميگه بايد داستان ها Intermediate باشند ولي من ميخوام زودتر بيام بالا.ترجيح ميدم يه کم به خودم سختي بدم.نمي ميرم که! مُردم مسئوليت ش با خودم :پي

*خاله کوچيکه مي گفت اول و آخر هر چيزي سخته! راست ميگه.يادمه براي اولين امتحاني که توي دانشگاه دادم -ميان ترم زبان- کشتم خودم رو و يکشنبه آخرين امتحان تئوري دانشگاه هست و من کلاً بي خيال شدم.به من چه؟ حوصله م نمياد بخوام چيزي بخونم.

*ديدم يه عالم کتاب هست که فقط مث اسکروچ جمع کردم روي هم و نخوندم شون.به خودم قول داده م تا اينا رو کامل نخوندم ديگه کتاب نخرم.اميدوارم بمونم سر حرفم.من اصولاً زياد به خودم تخفيف ميدم.


*۱ تير

*به خواهرم گفتم تو هم احساس نمي کني خرداد تموم شده؟ گفت نه! هم هوا ۱۰۰ ساله گرمه، هم ۱۰۰ ساله امتحان داريم.چي ش فرق داره رو ديگه نمي دونم :دي

*کله ي صبح رفتم انقلاب چند تا کتاب بخرم.با اينکه گرم بود و من هم هميشه مردني م ولي چيزي م نشد.يه کتاب عسل درماني براي مامان، New Parade 4 براي داداش کوچيکه، New Interchange 2 و English Vocabulary Organiser براي خودم، ۷-۶ تا داستان از اين کوچولوها هم گرفتم که ۲ تاش رو خودم برداشتم(A Time To Kill و More Tales از شکسپير) بقيه ش هم مال خواهرمه.مث هميشه لذت خريدن کتاب و اينا (: فکر کنم New Interchange براي من که به Spectrum عادت کردم توي اين يک سال، يه کم جديد باشه، تنوع و اينا و اين خوبه.به قول نغمه يه خوبي ديگه هم داره: کتاباش کوچيکه (از اين بلندها نيست!) و توي کيف هامون جا ميشه.هميشه يا بيرون مي موند يا مجبور مي شديم کيف بزرگ و کوله ببريم (:

*امروز که با نغمه صحبت مي کردم، قرار شد با هم Vocab و Grammer کار کنيم يعني مشخص کنيم چه درس هايي رو ميخوايم بخونيم و بخونيم واقعاً.من که مي خونم، اميدوارم اون جا نزنه و اينکه از هم درس بپرسيم که هر ترمي که تموم شد، واقعاً همه ي کلمه ها رو يادمون باشه.اينطوري بهتره.فعلاً که از نيمه دوم کتاب New Interchange 2 مي خونيم اين ترم.بدي ش اينه که هرچي نگاه مي کنم، بلدم اکثر مطالبش رو و خب کلاً احساس مي کنم هيچي بلد نيستم.شايد براي اسپيکينگ ه! فکر کنم رو ش کار کنم براي سلف-کانفيدنس م خيلي خوب باشه :دي

*کتاب هام رو با اين خودکار آبي خوشگله که توي جوهرش اکليل داره تاريخ زدم و اسم م رو روي همه ي صفحه هاي اول کتاب ها نوشتم.هوم؟ (: نوشتم مريم سپيد (:


*۳۱ خرداد

*اصولاً ما اين ترم نمي دونستيم کدوم امتحان، چه روز و چه ساعتي هست! هي از هم مي پرسيديم امروز چند شنبه س، امتحان چند روز ديگه س، کِي بيايم؟ مث اين بي سوادها دقيقاً! امتحان امروز هم اول ساعت ۸ بود، بعد يکي از بچه ها امضاء جمع کرد و گفت ساعت ۱۰ باشه چون ساعت ۸ يکي دو تا از بچه ها امتحان دارن.بعد دوباره يکي ديگه از پسرا يادش افتاد که ساعت ۱۰ امتحان داره، گفت نه! ۵/۱ باشه و دوباره امضاء جمع کرد ولي خب چند تا از بچه ها نبودن و ما هم مونده بوديم بالاخره ساعت امتحان عوض شده يا نه و خب ساعت ۹ من دانشگاه بودم.توي پارک يکي از بچه ها رو ديدم -تازه جزوه مي خواست! مال خودش رو خونه جا گذاشته بود و مي خواست بخونه تا ظهر- با هم رفتيم سوال کرديم و وقتي مطمئن شديم، رفتم سايت کامپيوتر بازي.قبل ش يکي از بچه ها رو ديدم و لوح تقديري رو که براي جشن فارغ التحصيلي در نظر گرفتن، بهم نشون داد و اضافه کرد که قيمت واقعي ش ۲۰ تومنه ولي طرف چون آشناس ميده ۱۰ تومن و خب حالا اگه بتونيم آشنا با خودمون ببريم -بچه هاي اون يکي دانشکده ۳-- تا از همين لوح ها سفارش داده بودن يک ماه پيش به همين آقاهه- شايد بيشتر هم تخفيف بده.گفتم بد نيست ولي ميشه قاب هاي قشنگ تر هم گرفت و البته ارزون تر.بودجه که نميدن خدا رو شکر.دختره هم بهش برخورد که اين خيلي قشنگه.چرا ميگي نيست؟

بچه هاي ما کلاً از قابه خوششون نيومده ولي جرات ندارن يه مدل ديگه سفارش بدن فقط براي اينکه دوگانگي ايجاد نشه! ... به اتحادي که بخواد اينطوري ايجاد بشه بين بچه ها.خب هر کي دوست داره اون رو بگيره، هر کي دوست نداره اين يکي قاب چوبي رو که بچه ها پسنديدن.اه اه اه!

*با فاطمه رفتيم کفش بخريم و نخريد چيزي.بعد قرار شد بريم توي باغ دانشکده، آب بازي! آخه پاي همه ي درختا جوي آب درست کرده ن.بعد فاطمه گفت واي بريم اينجا بشينيم آب بازي کنيم خنک شيم.گفتم اگه واقعاً مياي توي باغ من يه جايي رو بلدم جون ميده واسه اين کارا :دي و خب رفتيم.پاچه ها رو زديم بالا! و کلي آب پاشيديم به هم و جيغ و اينا انگار نه انگار که دانشگاهه اينجا.۲۰۰ تا هم عکس گرفتيم.بعد کلي زير آفتاب وايساديم تا لباس هامون خشک بشن.بعد اومديم بيرون.خيلي متشخص! :دي

*بعد از ناهار، امتحان بود و خب ۱ سوال تشريحي داشت بقيه ش تست بود.تازه استاد کلي سفارش نوشته بود که بيشتر از ۳خط جواب ننويسيد! يه وقت سختم ميشه بخوام برگه ها رو بخونم.سوال هاش خيلي يه جوري بود.مثلاً خواسته بود امتحان فارسي باشه و انگليسي هم باشه.هر دو ش رو قاطي کرده بود و همه هم قاعدتاً گيج شده بودن و هي حرف مي زدن.در واقع همه ش داشتن حرف مي زدن همه! مريم که ديگه شورش رو درآورده بود.نمي دونم چرا اصلاً توي مود اين کارا نبودم.مي خنديدم به بقيه.مراقب ه هم فهميده بود و هي ميومد بهشون مي گفت مشکلي پيش اومده؟ يا مي خنديد و اينا ولي کلاً به روي خودش نياورد.جالب تر ش اينه که من نوشتم بنفشه، گل فصلي تابستانه س ((: مي دونستم نيست و مي دونستم درست ش چيه ولي حال شنبود بخوام تصحيح ش کنم.ديگه آخراش که ميشه، آدم مي زنه به بي خيالي!

*يکي از بچه ها چند وقت ديگه جشن عقدش ه و فکر کنم مثلاً قراره همه ندونن ولي بس که همه جا تعريف کرده کم کم، همه مي دونن احتمالاً ديگه! :دي

*باز هم نصيحت! يه چيزي که خيلي جالبه، اينه که همه ي متاهل ها هي نق مي زنن که آدم، بعد از ازدواج مشکلاتي پيدا مي کنه قبلاً اصلاً فکرش رو هم نمي کرد و خونه ي پدري خيلي خوبه و آدم قدر نمي دونه و اينا.. بعد از طرف ديگه هي غر مي زنن تو چرا انقدر ايراد مي گيري از همه و خدا خوشش نمياد آدم بيخودي همه رو رد کنه، تو اصلاً حاضر نيستي بخواي با کسي بشيني صحبت کني، همينطوري مي خندي ميگي گفتم نه، نميخوام.آخرش که چي؟ اين دفعه ديگه نميذارم اينطوري کني، ميخوام با مامان ت صحبت کنم خودم و خب وقتي من ميگم اصلاً براي مامانم تعريف هم نکردم، بيشتر شاخ درميارين.برام همون يه باري که به مامانم گفتم، درس عبرت شد.بعد از اون هم چند مورد رو خودم قبول نکردم.فقط وقتي حاضرم با خانواده م درباره ي کسي صحبت کنم که خودم بخوام و دوستش داشته باشم و خب وقتيه که تقريباً مي دونم تصميم م چيه و ميخوام چي کار کنم.خوشم نمياد هر کي خواست براي پسرش زن بگيره، پا شه بياد مزاحم وقت و اعصاب م بشه.مي دونم خيليا اينطوري ازدواج مي کنن و خوشبخت هم ميشن با هم ولي فعلاً اصلاً توي مود هيچي نيستم.خواهشم از همه ي دوستان اينه که از سر کچل من بردارن فعلاً.متشکرم.


*۳۰ خرداد

*از صبح، عين خيالم نبود که فردا امتحان دارم.عصر هم که جدي ش کردم قضيه رو، همه ي وقتم رفت براي ثبت نام کلاس زبان و پرينت گرفتن گزارش کار و اينا.نمي دونم بايد از تموم شدن همه چيز، خوشحال باشم يا ناراحت.مي دونم دفعه ي هزارمه دارم اين اينجا ميگم ولي هنوز نمي دونم واقعاً.گيجم! بهترين راه ش شايد بي خيالي طي کردن باشه فعلاً...


*۲۹ خرداد

*با يه مشاور صحبت کردم.صداي خانومه خوشگل بود.کلي به حرفام گوش داد و خب مث خيلياي ديگه نگفت خودت بايد تصميم بگيري.بهش گفتم شما جاي من باشي، چي کار مي کني؟ و اون گفت خب تو اگه اينطوري کني، اينطوري ميشه احتمالاً.فکر مي کنم بهتره فعلاً هيچ کاري ش نکني و همونطور که خودت گفتي، بسپاري ش به زمان... مي گفت مقايسه کردن هميشه هم بد نيست.يه زماني مي رسه که همين مقايسه کردن ها مي تونه نتيجه ي مثبتي داشته باشه برات... که ببيني آدم ها مي تونن جالب باشن ولي هر کدوم يه جور و خب اون موقع، اگه باز هم همينطوري فکر کني، شايد همه چيز از اون طرف درست بشه، شايد هم تو خواسته هات عوض بشن.يه کم صبر کن...صبر... صبر... من و ايوب پيامبر بايد مسابقه بذاريم تا چند وقت ديگه...


*۲۸ خرداد

*با سارا کلي خنديديم توي راه.کلي من تعريف کردم و اون خنديد و اينا و خب آخرش جدي شد، گفت تو آدم نيتي اصلاً.فقط هي ايراد مي گيري و همه چيز رو خراب مي کني.مث دختراي ۱۴ ساله منتظر يه نفر با اسب سفيدي. فقط رو ت نميشه رک بگي! گفتم نه! اشتباه مي کني! گفت نه، اين تويي که داري اشتباه مي کني...

*دو سري تقلب روي کاغذ، يه سري روي دستم... يه سري هم سارا داشت.دختر روبروييه -توي کتابخونه- چشماش گرد شده بود، هي مي خنديد! :دي
سر جلسه همه از دم با هم حرف مي زدن.پشت سري هام که صداشون ميومد، سمت راستيه هم يه بند مي گفت توي گزينه ها رو کامل سياه کن، من از دور نمي بينم.سمت چپيه هم مدام داشت به پسري که کنارش بود، مي رسوند.ديدم حيفه.يه کم از روي سمت راستيه صحيح کردم ببينم ميشه به علم ش اعتماد کرد يا نه و خي يکي دو تا رو از روش زدم.بعد دختر اينوري اعلام آمادگي کرد که برگه ش رو بذاره ببينم و اينا و خب تصحيحات تا حدودي انجام شد، ۳-۲ تا شايد و بعد مراقبه تازه تصميم گرفت يه کم فعاليت کنه.چون امتحان خيلي بدي بود، برگه ي کسي رو نگرفتن کلاً و نهايتش تذکر و درخواست براي جا به جا شدن طرف بود که مثلاً پا شو برو اونور بشين.البته فرقي هم نکرد چون جام خوب بود تونستم برگه هام رو يه دور دوره کنم اما خب کلاً بي فايده بود.نمي شد جواب داد.فاطمه که فقط ۴ صفحه خونده بود و همه رو با سيستم ۴۰-۳۰-۲۰-۱۰ زد ولي من نزدم ۱۲-۱۱ تا رو چون نمذه منفي داشت.خدا آخر و عاقبت استاد رو به خير کنه با اين همه لعن و نفريني که پشت سرشه.استاد قبلي که با يه بيماري ناشناخته فوت شد.اين يکي رو نمي دونم چي ميخواد بشه.


*۲۷ خرداد

*آخ اگه اين امتحان علف تموم شه چقدر خوب ميشه.مجبور شدم همه چيز رو بنويسم.بازم مطمئنم يه جوري سوال ميده که نشه تقلب کرد حتي!


*۲۶ خرداد

*5 نفری که در بهشت ملاقات می کنید... میچ آلبوم / مژگان حسن زاده
صفحه 33: تو پنج نفر را در بهشت خواهی دید و هر کدام از ما به دلیلی در زندگی تو نقش داشته ایم.شاید همین الان دلیلش را نفهمی و بهشت برای همین است که تو بتوانی زندگی روی زمینت را بفهمی... مردم بهشت را مثل باغ پر گلی تجسم می کنند که در آنجا در میان ابرها به پرواز در می آیند و در کوه ها و رودخانه ها گردش می کنند اما چنین تجسمی بدون رسیدن به آرامش، بی معناست.این بالاترین هدیه خداوند به توست که بفهمی در زندگی ت چه کار می کردی، دلیل ش را بدانی و این، همان آرامشی است که تو به دنبالش بودی...

صفحه 43: هر کی که در اینجا ملاقات می کنی، درسی به تو می دهد.اینکه هیچ چیز تحت اختیار تو نیست...اینکه همه ی ما به هم مربوطیم...اینکه تو نمی توانی زندگی فردی ت را از دیگران جدا کنی همانطور که یک نسیم، جزئی از باد است...آیا تا به حال، به این موضوع فکر کرده ای که چرا وقتی کسی می میرد، مردم دور هم جمع می شوند؟ اصلا چرا این کار را می کنند؟ این جمع شدن به این دلیل است که روح انسان را درک می کنند.آن هم درکی عمیق... همه ی زندگی ها به هم مربوطند.مرگ، فقط یک نفر را با خود نمی برد بلکه با رفتن او، دیگری هم چیزی از دست می دهد و در این فاصله ی کوتاه رفتن یک انسان و از دست رفتن او برای دیگری، زندگی ها عوض می شوند... زندگی هیچ وقت بیهوده نمی گذرد.فقط زمانی که به خودمان تنها فکر کنیم، بی معنا و بیهوده می گذرد...

صفحه 79: گاهي وقتي از چيز بارزشي مي گذري و آن را فداي چيز بزرگتري مي کني، در واقع آن را از دست نمي دهي بلکه آن را به ديگري منتقل مي کني.

پ.ن: گاهي آدم ميخواد انسانيت رو کنار بذاره ولي يه چيزي رو براي خودش داشته باشه.تکليف چيه اون موقع؟


صفحه ۱۱۶: اين درس را از من داشته باش.کينه در دل راه نده.عصبانيت را جمع نکن.کينه مثل سم است.از درون تو را مي خورد.ما فکر مي کنيم نفرت اسلحه اي است که با آن مي توانيم به کسي که اذيت مان کرده، صدمه بزنيم؛ در صورتي که کينه مثل شمشير برگشته است و هر صدمه اي که با آن به کسي وارد کنيم، در واقع به خودمان وارد کرده ايم.

صفحه ۱۳۴: عشق مثل باران است.عشق، عشاق را از بالا تغذيه مي کند و باران عشق، آنها را در خوشي غرق مي کند اما گاهي، وقتي که روي بد زندگي به آنها چهره نشان مي دهد، عشق در سطح خشک مي شود.آن وقت بايد از پايين تغذيه شوند؛ از ريشه هاشان و زنده بمانند.

صفحه ۱۴۲: عشق از دست رفته مي تواند عشقي خاموش باشد.عشق، همان عشق است.تنها شکل آن عوض مي شود، همين.تو با جسم معشوقت تماسي نداري، نمي تواني به موهايش دست بکشي، لبخندش را ديگر نمي بيني، با او غذا نمي خوري و با او نمي رقصي اما وقتي آن حس کم مي شود، حس ديگري قوي مي شود: ياد و خاطره ي معشوق.خاطره ي او همراه توست.با آن زندگي خواهي کرد.نگه ش مي داري و حتي با آن مي رقصي.زندگي پاياني دارد اما عشق، هرگز.


*۲۵ خرداد

*اين آقاهه مسئول دفتر فني ه که طبقه ي اول آموزشگاه هست ديگه مي شناسه من رو بس که هي کار بردم براش.وقتي شلوغه و اينا ميگه شما بالا کلاس دارين ديگه؟ تا ۲ ساعت ديگه که کلاس تون تموم بشه، کار تون هم آماده س.يکي دو بار هم پرسيد کار تايپ و ترجمه و اينا قبول مي کنم يا نه.کاش مي تونست يه کار بهتر برام جور کنه که بعد از فارغ التحصيلي خيال م راحت باشه لااقل :دي


*۲۴ خرداد

*تند و تند، تحقيق ها رو آماده مي کنم، پرينت مي گيرم.فايل هاي پاورپوينت ش رو مي زنم روي سي دي و ميرم تحويل ميدم به اساتيد محترم که از شر شون راحت شم.هر کدوم رو تحويل ميدم، فايل ش رو از روي کامپيوترم پاک مي کنم.انقدر حس خوبيه (:


*۲۳ خرداد

*گرمه! همه مون مي ميريم امسال!



[Link] [4 comments]




Tuesday, June 13, 2006
مریم توسعه یافته
*۲۲ خرداد ۸۵

*من اگه چند ماه توي خونه بمونم ديگه از اين در نمي تونم بيام تو چون هي حوصله م سر ميره، هي مي خورم فقط! کلي قلنبه قلنبه شيريني و بستني و چيپس و کالري قورت ميدم هي! اون سال ها که همه ي مشکلم اين بود که «کاش ۲ کيلو چاق بشم»، هيچ وقت فکر نمي کردم يه روزي برسه که هر روز کلي جلوي آينه وايسم و حواسم به وزنم باشه که يه وقت نيم کيلو زياد نشه و فکر کنم «اگه يه روزي چاق بشم، چي کار کنم؟»... از چاق بودن هم متنفرم، هم مي ترسم چون خليا بهش دچارن و کاري ش هم نمي تونن بکنن زياد! عادت کردم همه هي ازم تعريف کنن و حسرت بخورن که چه هيکلي!!! :دي خلاصه کابوس اين روزهاي من اينه.

*يه عالم با سارا فکر کرديم که بهتره آدم تقلب رو روي ورق بنويسه يا کف دست؟ اون ميگه ورق، من ميگم ف دست مطمئن تره.البته از همه ش بهتر، روي ميزه ولي فکر نکنم وقت بشه چون وقتي در سالن رو باز مي کنن مراقب ها هستن.کاش فقط چند تا مراقب باحال بيان بشه آدم با کسي حرف بزنه هرچند انقدر همه پخش و پلا ن که نميشه آشناها رو پيدا کرد.راستش من فقط علم سارا رو قبول دارم که اونم يه فرسنگ با من فاصله داره حتماً.چقدر بهش گفتم برو فاميلي ت رو عوض کن، يه چيزي بذار که به جاي ب با ش شروع بشه.گوش نکرد که! حالا بفرما!

*«سمينار» نوشتم «خدا»! از روي مقاله ها و کتاب هاي مردم، ۷۰-۶۰ صفحه کتاب نوشتم -به قول يکي از بچه ها- با عکس و توضيح و همه چيز.عالي شده.نظر استاد که هيچي، خودم خوشم اومد خيلي (:

*۲۱ خرداد ۸۵

*«داستان هاي وحشت» اولين کتاب از کل کتابهاي من ه که خواهرم همه ش رو خوند.به بقيه شون دست نمي زنه اصلاً.ميگه نصيحت دوست ندارم! :دي

*از ديدن جدول هاي اسم علفکش و اسم گياه و مقدار و زمان و طريقه مصرف انقدر وحشت کرده م که نمي دونم چي بگم اصلاً.فقط به ذهنم مي رسه استاد رو فحش بدم.

*۲۰ خرداد ۸۵

*چقدر بي کلاس ن بعضيا.اصلاً هم فرقي نداره تحصيلاتش شون در چه حدي باشه.نمونه ش همين استاد ما که خير سرش!!! دکترا داره، بعد اينه طرز برخوردش:

ما قرار بود اين هفته تحقيق هامون رو تحويل بديم.کلاً هم من و خواهرم اين هفته هيچ امتحاني نداريم.فکر کرديم مطمئناً استاد شنبه هست ولي شايد روزاي ديگه نباشه.براي همين پنج شنبه تحقيق هامون رو داديم به يکي از پسرا که لطف کنه شنبه که ميره امتحان بده، تحقيق ها رو هم ببره بده به استاد قشنگ ما!

اون بنده خدا هم از همه جا بي خبر ميذه توي دفتر استاد و سلام و اينا و تحقيق ها رو ميده به استاد.استاد هم گير ميده که اين دو تا خانوم آيا سي دي هاشون رو به من تحويل دادن يا نه؟ و طرف هم ميگه من نمي دونم؛ قراره فقط بيام اينا رو بدم به شما و خودشون بعداً ميان باهاتون صحبت مي کنن.
استاد هم مي بينه قضيه جنايي شد! ميگه اصلاً شما کي هستين؟ چه نسبتي با اين دو تا خانوم دارين؟ چرا شما رو فرستادن؟ شما دوست شون هستين، فاميل شون هستيد، کي هستيد اصلاً؟ و طرف هم مي پيچونه مياد به ما ميگه.

ما هم گفتيم لطف کن به استاد بگو ما سي دي ها رو قبلاً تحويل داديم، بعداً هم ميريم وقت مي گيريم ازش براي ارائه...اصلاً اگه سختت ميشه نميخواد ديگه بري پيش ش! خودمون داريم ميايم دانشکده.اونم گفت نه اين همه راه براي چي ميخواين بياين؟ خودم دوباره ميرم پيش ش!

خلاصه بنده خدا دوباره رفت پيش استاد و توضيحات لازم رو گفت و استاد هم قبول کرد و تحقيق ها رو ازش گرفت و گفت حالا شما واقعاً کي هستيد؟ اونم گفت استاد من پستچي م! بهم گفتن اينا رو بيارم اينجا تحويل بدم.استاد خنگ هم باور مي کنه ميگه جدي؟ چقدر گرفتي حالا؟ و اون جواب ميده من اصولاً بي جيره و مواجب م! و هر دو مي خندن و اينا و خب من مطمئنم تا صبح خوابش نبرده از فضولي!

يه مدت گير داده بود به من و خواهرم که اگه شما خواهريد -حالا چقدر طول کشيد تا بفهمه ما دو نفريم، بماند!- پس چرا اسم هاتون فرق داره؟ نمي فهمه بايد فاميلي مون يکي باشه نه اسم هامون.جالبه که من و خواهرم هيچ گونه شباهتي به هم نداريم، از قد و وزن و مدل لباس پوشيدن و طرز صحبت کردن و همه چيز با هم فرق داريم خلاصه.شايد فقط يه کم چشمامون به هم شبيه باشه؛ بعد اين آدم نمي فهمه ما دو نفر هستيم.نمي دونم بعضيا چطوري دکترا مي گيرن.

*بعضيا چطوري تبليغ مي کنن! ظهر پگاه رو توي مترو ديدم.کلي از فلان مغازه تعريف کرد و آدرس داد و سفارش کرد که حتماً برو ببين لباس هاش رو، تموم نشه و اينا و خب عصر من و مامان رفتيم ببينيم چه خبره.من که هيچي از اونجا نخريدم.جالب ترش اينه که به جاي يه آدرس سرراست، کلي مسير رو پيچوند وگرنه مي فهميدم اونجا رو ۲۰۰ بار ديدم!

*۱۹ خرداد ۸۵

*انقدر حواسم هست که جمعه ها، حس «امروز جمعه بودن»!!! بهم دست نده که آخرش هم ميده.گاهي از صبح، گاهي از ظهر، ديگه خيلي روي شانس باشم عصر.نشده تا حالا به شب برسم جمعه ها بدون اون حس خفه شدن لعنتي.چرا اينطوريم من؟ جالبه اگه کسي اين رو بگه، به روي خودم نميارم؛ ميگم نه! به رو ت نيار :دي

[Link] [8 comments]




Sunday, June 11, 2006
حرفای بی سر و ته
*۱۸ خرداد ۸۵

*يه منظره اي که خيلي دوستش دارم -و عمراً چهار سال پيش، فکر نمي کردم يه روزي بخوام دوستش داشته باشم!- منظره ي قطارهاي تهران-کرج هست وقتي که درهاش باز هستن و تا ۵-۴ دقيقه ي ديگه حرکت مي کنه! حدود ساعت ۸-۷:۳۰ صبح که هوا خنکه و هنوز اونقدر آفتابي نيست... قطار رو مايل مي بينم؛ دقيقاً از زايه اي که اگه يه عکاس حرفه اي بخواد از يه سوژه ي عريض و طويل، عکس بگيره انتخاب مي کنه.قشنگه... من مي مونم و قطار ميره...

*واي! اينا رو!

*حکايت مرمر و جوجه هاش! مريم و شاهکارهاش!... چقدر خوبه که تو هستي (:

*دانشگاه بدون بچه ها، خيلي سوت و کور و بي مزه س! امروز توي سالن کتابخونه فقط من بودم! توي سالن مطالعه بودن چند نفر ولي بيرون اصلاً کسي نبود.خوب نيست اينطوري.موقع شروع امتحان ولي همه از زمين و هوا سبز ميشن يهو! از اون بهتر، بعد از امتحانه.سارا کشفم کرد توي سالن، بعد با هم رفتيم امتحان بديم.

مريم هم بود، با اون مانتوي کرم رنگ خوشگل که من خيلي دوست دارم وقتي مريم مي پوشدش(: متاسفانه چون رسماً شماره صندلي زده بودن، همه مون پخش و پلا شديم و نشد تقلب کنيم.حيف! يکي از مراقبين -که خواهرم هميشه ميگه آدم رله ايه- اومد رسماً اکِي داد واسه تقلب.البته نمي شد به علم کنار دستي هام اعتماد کنم.ترجيح دادم از معلومات خودم استفاده کنم فقط.

قسمت جالب امتحان امروز، يکي اين بود که سميرا و ليلي جزوه ي تنظيم خانواده مي خواستن و وقتي گفتم من ترم ۲ اينو پاس کردم و نمي دونم جزوه م کجاست، کلي خنديدن بهم.مي گفتن از دخترا کسي درست و حسابي جزوه ننوشته ولي يکي از پسرا جزوه داره ولي نميده! ميگه رو م نميشه! گفتم بهم نشون ش بدين برم ازش جزوه بگيرم.کي هست که انقدر خجالتيه؟ اونم توي دانشکده ي ما!!!

*بعد از امتحان، تحقيق علف هرز م رو به مريم نشون دادم گفتم ببين استاد چه آدم مون کرده! کلللللي کيف کرد و خنديديم و اينا.قرار شد من اين تحقيقه رو بدم به مريم / اونم سمينارش رو با کلي عکس و اينا بده به من که خواستيم جايي بريم سر کار، بگيم اينا همه ش کار زمان دانشجويي خودمونه! سر کار نرفته، فکر تقلب شيم!

*عاشق درختام هميشه.
وقتي بعد از ظهرهاي بهاري -پارسال بيشتر- بچه ها -پسرا- رو مي ديدم که توي پارک دانشکده، روي چمن ها دراز مي کشن کلي دلم مي خواست! امروز ديدم کسي نيست.تصميماتم رو عملي کردم بالاخره:دي سارا نشسته بود اونجا.منم دراز کشيدم کنارش، گفتم مواظب باش کسي نياد.يه چند دقيقه اي شاخ و برگ درخت چنار بالاي سرم رو تماشا کردم تا ايتکه مزاحم ها يکي پس از ديگري سر و کله شون پيدا شد و خب همه هم آشنا! نميشد به روي خودم نيارم ديگه.

*نه من حرفي به سارا زدم، نه اون چيزي گفت.من گفتم جلوي اين دوست آويزون ت هيچي تعريف نمي کنم، اون هم گفت مشکل من چيزي نيست که کسي بتونه حل ش کنه، پس نميگم ش! نتيجه: تمام راه هر و کر الکي و خوردن زردآلوي نشسته! پوست کندم ش البته!

*۱۷ خرداد ۸۵

*به معنا و مفففففهوم واقعي کلمه، من جون کندم تا اين کتاب معارف تموم شد! بعدش هم زدم به بي خيالي، نشستم تمرين هاي زبان رو نوشتم، بعد هم کلاس.شب هم ديدم خوابم مياد بي خيال شدم.آخه هم تقصير کتابه که انقدر خسته کننده س، هم تقصير استاده که حرفايي ميگه که با عقل من يکي جور در نمياد! البته خودم که سر کلاس نبودم هيچ وقت؛ يعني ۲ جلسه غيبت + ۳ جلسه بچه ها به جا م حاضري زدن + ۱۰ جلسه هم يا داشتم هري پاتر مي خوندم و کلي هم هيجان زده مي شدم و بالا پايين مي پريدم و به اسنيپ و ولدمورت فحش مي دادم يا با مريم نامه نگاري و پچ پچ و خط و نقطه، يا مهمون داشتم يا با سارا حرف مي زدم.اينه که بعداً ديدم چيا گفته سر کلاس.يکي ش اينه مثلاً که پيامبرها ۵ تا روح دارن! آدم هاي معمولي ۴ تا و آخرين پيامبر هم ۶ تا روح داشته! خب ما اينو چطوري باور کنيم؟ نهايتش اينه که روح پيامبر با بقيه خيلي تفاوت داشته نه اينکه ۲ تا روح اضافه تر! داشته باشه که! يا مثلاً هميشه به ما گفته ن که پيامبر، يک انسان معمولي مث بقيه س ولي اعمالش درسته و از اين نظر، انقدر با بقيه فرق داره که اون شده پيامبر و من و تو نشديم مثلاً.البته قضيه ش به همين سادگي ها هم نيست ولي مثلاً حالا! بعد استاد توي جزوه گفته پيامبر، از همون اول، از بدو تولد، نبي بوده.بعد از ۴۰ سال، رسول هم شده! اگر هم بهش مي گفتم امي، به خاطر اينه که اهل ام القري بوده يا به خاطر اينه که پيش کسي درس نخونده ولي پيامبر در واقع، سواد داشته فقط رو نمي کرده چون از جانب خدا اجازه نداشته به خاطر اينکه اگه مردم اون زمان مي فهميدن، ديگه حرفاش رو باور نمي کردن و مي گفتن پس قرآن رو هم از خودش نوشته يا از کتابهاي پيشينيان کپي زده و از اين چيزا.کلاس هاي دروس اسلامي مي تونن خيلي خيلي بيشتر به درد بخورن، ميشه خيلي درس داد به بچه ها.من نمي دونم چرا همه ي درس هاي ما همينطوري الکي پلکي تموم شد؟!

*بالاخره بازرس اومد سر کلاس زبان!
گفته بودم که مجوز آموزشگاه ما پسرونه س و مثلاً توي کلاس ما، در واقع بايد فقط اميرحسين و شهاب باشن و من و مريم و نغمه و فرناز بايد بگيم اومديم مهموني! نه اينکه شاگرد اون کلاس باشيم.امروز وسط کلاس، يهو مدير آموزشگاه -شوهر پگاه- اومد يواش بهش گفت بازرس اومده.پگاه هم گفت بچه ها -يعني دخترا- صداتون درنياد.چند لحظه ساکت.. و رفت بيرون.ما هم هي مي خواستيم حرف بزنيم، هي يهو صداي يکي مي رفت بالا، بقيه مي گفتن هيس و اينا و خب اميرحسين و شهاب هم پررو شده بودن هي بلند بلند حرف مي زدن ((:

پيشنهادم اين بود که اگه بازرسه خواست بياد توي کلاس، ما ۴ تا بريم توي بالکن و بقيه هم تظاهر کنن اين ۴ تا کيف دخترونه و اين همه دفتر و کتاب -ما کلي کتاب داريم آخه- همه ش مال اين دو نفره! ((: خلاصه به خير گذشت و طرف -دو تا بودن البته- گير نداد و رفت.خوبي ش اين بود که من و نغمه کلي حرف زديم و با اينکه من مي دونم راست ميگه ولي نمي تونم چون جراتش رو ندارم -دفعه ي قبل، اشتباهي نوشته بودم دارم!- و خب غلطه کلاً به نظرم اين کار...

*سر کوچه مون، يه کم پايين تر، يه کتابفروشي هست که در و دکور و قفسه هاش همه ش چوبيه.صاحبش يه پيرمرده قبراق و در عين حال، کم حرفه.درباره ي کتابها که مطلقاً حرفي نمي زنه و اگه قيمت پشت جلد رو بخوني، حتي لازم نيست بگه قيمت کتابه يا چيزاي ديگه چقدره و کاملاً در سکوت ميشه خريد کرد.يه چيز جالبش اينه که من بوي تنباکوي پيپ ش رو خيلي دوست دارم؛ مستعدم احتمالاً :دي و کشته ي قفسه هاي چوبي با رنگ تيره م.قهوه اي تيره... ديگه الان که آقاهه منو مي شناسه، ميگم خسته نباشيد يواش تشکر مي کنه و بقيه ي پولم رو هم دودستي خيلي آروم ميده بهم ميشه.اين ديگه آخر احترام شه! منم به خاطر اون قفسه هاي چوبي هم که شده -حالا کتابها جهنم ((: - دوست دارم هي برم اونجا رو ببينم و خب هر دفعه مجبورم يه چيزي بخرم.کتاب جديد نمياره خيلي و اهل تبليغ هم نيست.اينه که يا بايد بدونم چي ميخوام يا مث امشب خودم برم شانسي ۲ تا کتاب بردارم: در آغوش نور - داستان هاي تنگ فکر کنم! ۵ تا داستان کوتاه فارسيه! جالبه که کتابها چاپ قديم بودن -مال ۱۰۰ سال پيش فکر کنم- و قيمت اولي شد ۱۰۰۰ / دومي هم ۵۰۰ تومن :دي :دي

*۱۶ خرداد ۸۵

*کاش ميشد گاهي تقويم و تاريخ زدن و همه چيز رو بي خيال شد.اين تاريخ ها مث خنجر! فرو ميره توي قلبم تازگيا.

*با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند...

*يه بار با ليلي داشتم ميومدم خونه.توي قطار يه بچه هه با مامانش نشسته بود.مامانه داشت لکچر مي داد که من دير ازدواج کردم و آدم زود ازدواج کنه توقعاتش خيلي کمتره و زودتر به طرف مقابلش عادت مي کنه و اون رو مي پذيره و از اين حرفا.ما هم داشتيم گوش مي کرديم از بيکاري و فضولي! بعد يه سري داشتن با بچه ش بازي مي کردن و نازش مي دادن و اينا.ليلي گفت من بعضي وقتا يه تعارفاي قلنبه سلنبه به ذهنم مياد ولي هيچ وقت روم نميشه بگم.تو ميگي؟ گفتم خب بستگي داره طرف مقابلم کي باشه ولي معمولاً لازم باشه چيزي رو بگم، خب ميگم.مثلاً کسي رو دوست داشته باشم، ميگم اميدوارم فلان کار ت زود درست بشه يا کاش اينطوري بود من مي تونستم کمک کنم بهت يا مثلاً کسي خيلي لطف کنه در حق م، به جاي دوستت دارم و ماچ و بوسه ميگم مثلاً تو خيلي لطف داري، زنده باشيد، از اين چيزا.از اعماق قلبم هم ميگم، الکي نيست يعني.

گفت اگه بچه باشه طرف چي؟ به مامانش چيزي ميگي مثلاً؟ گفتم خب با بچه بازي کني مامانه نگران ميشه که يه وقت بچه ش رو چشم نزنن.مي توني بگي خيلي نازه، خدا براتون حفظش کنه (: گفت بد نيست؟ گفتم نه! خوب هم هست (:

*هر دفعه ميگم فکر کنم من بيشتر از دابي ظرف مي شورم! -آخه کار ديگه اي رو دوست ندارم مخصوصاً آشپزي!- بعد مامان ميه دابي کيه؟ بعد من ميگم جن خونگي اي که توي آشپزخونه ي مدرسه هاگوارتز کار مي کرد! دوباره دفعه ي بعد که ميگم فکر کنم من بيشتر از دابي ظرف مي شورم، مامان باز ميگه دابي کيه؟ حالا دابي ظرف مي شست اصلاً؟ ((:


Man can live for about forty days without food, and about three days without
water, about eight minutes without air ... but only for one second without hope.
Hal Lindsey


*آدم مي تونه ۴۰ روز بدون غذا زنده بمونه، ۳ روز بدون آب و حدود ۸ دقيقه بدون هوا... ولي ۱ ثانيه بدون اميد.


Either you run the day or the day runs you.
Jim Rohn


*يا تو روز رو پيش ببر يا روز تو رو پيش مي بره.


*۱۵ خرداد ۸۵

*خب وصيت من به همه ي دانشجويان عزيز اينه که هيچ وقت، به هيچ عنوان و تحت هيچ شرايطي دروس عمومي رو نذارن براي ترم آخر چون از ... ...دن خودشون حسابي پشيمون ميشن.اينک بگم که جاي خالي رو با هر کلمه اي پر کنين، مسئولش خودتون هستين و اشکالش هم از ادب نصفه نيمه ي شماست.به من چه!

*اصولاً حمام جاي خيلي خوبيه براي فکر کردن.من که هميشه توي حمام، درباره ي هر موضوعي که فکرش رو بکني، به نتايج بسيار جالبي مي رسم! آخري ش هم اين بود که اصولاً آدم بايد اول ازدواج کنه، بعد خودش رو بکشه براي قبولي کنکور! استدلال هم اينه:

اصولاً مجردهاي بيچاره توي دانشگاه، آدم حساب نميشن.اگه غيبت هاشون زياد بشه -گاهي جتي کمتر از حد مجاز- با استاد و بعدش هم اداره ي آموزش طرفن و حذف و دوباره يه ترم مصيبت و اينا.سر کلاس دير بيان و استاد هم اعصابش خط خطي باشه، خيلي راحت راهشون نميده ميگه نبايد دير بياين، پس ديگه کِي ميخواين ياد بگيرين، تمام تحقيق ها و پروژه ها بايد به موقع تحويل داده بشه وگرنه نمره بي نمره... اما اگه متاهل باشي، مي توني حسابي دير بياي، هروقت بخواي نيايي اصلاً.استاد خودش مي دونه علت دير آماده شدن پروژه ت چيه.آخرش هم که همه جمع ميشن توي دفتر استاد، استاد ليست رو نگاه مي کنه مي بينه طرف براي يه درس ۳ واحدي، ۷ تا غيبت داره.برمي گرده ميگه شما غيبت زياد دارين ولي مشکلي نيست.حالا ما هي تندتند بريم سر کلاس، تندتند تحقيق انجام بديم، کلي بخونيم واسه امتحان! بعد اين دوستان متاهل، مجبور نباشن هيچ روزي براي يه درس بيان دانشگاه، تا ساعت ۹ بخوابن، بعد بيان کلاس.۶ برابر حد مجاز غيبت داشته باشن.خيالشون هم راحته که هيچ درسي رو نميفتن! آدم حسابي حرص مي خوره خب!

*قيافه م ديدني بود امشب! مامان و بابا نشسته بودن فقط به من مي خنديدن بس که موهام رو به هم ريخته بودم، قيافه م شده بود شکل ناله.با اون بلوز آبي و شلوار بنفش گلدار نشسته بودم يه کتاب صورتي هم روي پام بود و عملاً حاضر بودم ۶ دور بدوم دور دانشکده ولي امتحان معارف ندم! بابا مي گفت اگه اينطوري باشه ميري مي بيني سر جلسه هيچ کس نيست ولي همه وايسادن آماده ي دويدن.فکر کردم همه با گرمکن و کفش ورزشي.استاد مياد يه سوت هم توي دست راستش ه، برگه هاي امتحان هم توي دست چپش! سوت که مي زنه، همه شروع مي کنن به دويدن.چند تا ناظر هم گذاشته که کسي از وسط پارک، ميانبر نزنه.۶ دور که تموم ميشه همه خسته و کوفته ولو ميشن روي چمن ها.استاد مياد بالاي سرمون، حضور غياب مي کنه و نمره ميده ((((((((:


*۱۴ خرداد ۸۵

*داشتم طبق معمول نق مي زدم که آخه من چطوري همه ي اين کتاب معارف رو بخونم که فاطمه گفت اگه لو نميره، من حاضرم برم جات امتجان بدم! گفتم مگه بلدي تو؟ يادته هنوز؟ -اون پاس کرده آخه- گفت نه ولي بخونم، يادم مياد.بعد فکر کرديم ديديم هردومون رو مي شناسه مسئول آموزش که معمولاً سر جلسه هست و اگه گير بده نميشه اون وقت! بعدشم ميخواد بره يه ۱۵ بگيره برام.خب خودم مي خونم ۱۴ مي گيرم.لااقل دلم شور نميزنه ديگه.

اومدم خونه براي مامان تعريف کنم.گفتم الان شروع مي کنه به نصيحت کردن که دختر! ترم آخر اين کارا چيه؟! ديدم گفت خب شما مي تونين هردوتون برين سر جلسه و مثلاً امتحان بدين.بعد فاطمه روي برگه ش اسم تو رو مي نويسه و تحويل ميده.تو هم برگه ت رو پاره کن بيا بيرون.

ديدم نميشه برگه رو پاره کرد ولي مي تونم يه اسم الکي بنويسم و برگه رو تحويل بدم.حالا اونا بشينن فکر کنن اين برگه مال کيه ولي مشکل اينجاست که اگه شماره صندلي گذاشته باشن و اينا، يا من مي تونم سر جلسه يا فاطمه و خب نميشه ريسک کرد.اينه که مجبورم مث آدم بشينم خودم بخونم.نميرم شيريني ميدم!



[Link] [2 comments]




Sunday, June 04, 2006
خورشید من
*۱۳ خرداد ۸۵

*ما تماشاچیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده‌ایم!
دیر آمده‌ایم!
خیلی دیر...
پس به ناچارحدس می‌زنیم،
شرط می‌بندیم،
شک می‌کنیم...
و آن‌سوتر
در صحنه
بازی به گونه‌ای دیگر در جریان است!
حسین پناهی

*اين حس ششم ديگه کم کم داره من رو مي ترسونه! بس که هي درست درمياد.البته در مورد چيزهايي، يا بهتر بگم کساني که برام مهم باشن.امروز هم همينطوري شد.شايد تحقق يه آرزوي کوچولو بود.از اينا که وقتي برآورده ميشن، پررو ميشي و ميگي کاش يه چيز بزرگتر مي خواستم و خودت هم مي دوني که اگه يه چيز بزرگتر خواسته بودي به جاش، ديگه برآورده نمي شد.

دارم سعي مي کنم توي کله م فرو کنم که خيلي چيزا مهم نيست، نوع خيلي اتفاق ها اهميتي نداره.دارم سعي مي کنم باور کنم ميشه خيلي ها رو دوست داشت، ميشه خيلي چيزا رو داشت حتي اگه رسماً، عقلاً، از نظر هيچ آدم عاقلي اونها مال تو نباشن.ميخوام باور کنم همينکه تو فکر کني چيزي مال توئه، يعني مال توئه و اگه همه خودشون رو هم بکشن، نمي تونن بگن که نيست! ميخوام باور کنم خيلي چيزا ظاهر امره، اصلاً اهميتي نداره، نبايد بهش فکر کنم، نبايد مهم باشه.ميخوام باور کنم هميشه ميشه دوست داشت، ميشه عاشق بود، ميشه عشق رو داشت.ميخوام باور کنم، ميخوام توي کله م فرو کنم همه ي اينا رو ولي انگار بازم نميشه؛ بعد تو مياي.. با همون لبخندي که همه ي دنياست واسه من.خورشيد پشت سرت قرار مي گيره، منظره ي اطرافت آروم آروم محو ميشه.فقط تو مي موني با خورشيد پشت سرت، که نورش مي تابه به موهات؛ انگار که خود تو خورشيد باشي.مي خندي.برام دست تکون ميدي.باز يادم ميره قرار بود چي ها رو باور کنم...

*اينکه کي از چه رفتاري، چه برداشتي داشته باشه يه کم، خيلي! به خودش بستگي داره.نمي دونم اينو تازه فهميدم يا قبلاً هم مي دونستم ولي مطمئناً شديداً اينطوريه.يه زماني بود بهم مي گفت سعي کن خودت باشه.سعي نکن بهتر / بدتر از اوني که واقعاً هستي به نظر برسي پيشش! اول فکر کردم چرا اين رو بهم گفت؟ چه لزومي داشت بگه؟ بعد ديدم راست ميگه.آدم معمولاً اينجور موقع ها سعي مي کنه هتر به نظر برسه و اين خوب نيست.گاهي طرف اصلاً باورت نمي کنه.حالش هم کلي از اين شخصيت ظاهرساز به هم مي خوره.گاهي هم ميشه که تو واقعاً دوست داري بخندي، دوست داري يه چيزي رو بگي، يه حرکتي رو انجام بدي اما مي ترسي اون باور نکنه.فکر کنه همه ش فيلمه.خب اين غلطه.تو بايد خودت باشي.اينطوري اون مي تونه واقعاً تو رو بفهمه، قلبت رو بخونه، تو رو بشناسه، ببينه با کي طرفه.اگه خودت رو قبول داشته باشي، اين درست ترين راهه.اگه هم نه، خب اول بايد مشکلت رو با خودت حل کني.

براي من هم همينطوري شد.يه زماني بود که مراقب هر جمله، هر حرکت، هم کلمه بودم اما حالا ديگه نه.ديدم لازم نيست تک تک جمله ها رو به وضوح به خاطر بيارم، تک تک کلمه ها رو تفسير کنم و فکر کنم هر حرکتي حتماً يه معني خاص داره؛ خب تو راست مي گفتي.الان من خيلي راحتم و همه چيز خوبه.

امروز، خودم بودم.خودِ خودم.. با همون گيجي و منگي، همون خنده ها، همون «آخي» گفتن ها، همون دلسوزي هاي دخترونه که به نظر خيليا جالبه -شايد چون قابل درک نيست؛ نمي دونم- خود خودم بودم.اگه مي خواستم چيزي رو بگم، گفتم.اگه مي خواستم برگردم، برگشتم.هر وقت خواستم خنديدم، هر وقت خواستم جدي بودم.تونستم به چشماش نگاه کنم و بگم مطمئن نيستم دوباره کِي ممکنه همديگه رو ببينم.ميخوام گاهي برام چند خط بنويسي که از حالت باخبر باشم.اون هم لبخند زد، گفت منم دوست دارم، حتماً.نگاه کردم.باز خورشيد پشت سرش بود (:

*۱۲ خرداد ۸۵

*از صبح نشستم، اين کتاب معارف ۲ رو هم گذاشتم جلوم مگه يه کم خجالت بکشم بخونمش ولي نميشه که نميشه! اصلاً خوندن م نمياد.حدود ساعت ۱۱ که مريم تلفن زد، من تازه صفحه ي ۱۸ بودم! کلي زردآلو و گوجه سبز و بعدش ناهار، بعدش چاي، آلبالو (از اين خشکا)، بستني، انجير (بازم از اين خشکا)، بيسکويت با يه خروار شيريني خوردم مگه راضي شم ۴ خط بخونم.با اين همه انرژي که قلنبه قلنبه قورت دادم تازه رسيدم به صفحه ي ۳۰! من اگه بخوام دکترا بگيرم، احتمالاً ديگه از اين در نمي تونم بيام تو! مجبور ميشم از در پارکينگ رفت و آمد کنم کلاً!

*۱۱ خرداد ۸۵

*چشمام داره درمياد! کلي سرگيجه و اينا، عوضش پروژه طراحي محوطه م تقريباً کامل شده.خدا کنه وقتي پلات مي گيرم، همه چيز درست باشه و به مشکل برنخوره.يه سي دي خوب هم به دستم رسيد که توش کلي تصوير درخت داره.ديگه لازم نيست بشينم دونه دونه درختا رو بکشم.فقط کپي مي کنم.اونم بلد نبودم که سميرا تلفني يادم داد.حالا براي اونايي که احتمالاً نمي دونن، توضيح ميدم:

فايل هاي Internet Explorer رو هرچي باز کني -مثلاً ۵ تا- ميان کنار هم! يعني روي Taskbar مي بيني که ۵ تا فايل بازه ولي توي Autocad اينطوري نيست.اصلاً معلوم نميشه چند تا فايل بازه! براي سوييچ کردن بين فايل ها، بايد Ctrl رو بگيري و با Tab، جا به جا بشي! حالا اگه ميخواي قسمتي از يک فايل رو کپي کني و ببري توي يه فايل ديگه، اول ميري اون قسمت خاص رو Select مي کني.بعد Ctrl+C رو مي زني که کپي بشه و Enter مي زني.بعد با Ctrl+Tab ميري توي اون يکي فايل، Ctrl+V رو مي زني که Paste بشه و انقدر جا به جا ميشي تا جاش خوب بشه.هر وقت مطمئن شدي کجا ميخواي قرار بگيره کليک مي کني و Enter مي زني.حالا فوق ش با Move Tool جا به جاش مي کني اگه لازم بود.خلاصه اينطوريا.

*کلي بايد وجدان درد داشته باشم -که ندارم- بس که عوض درس خوندن با تلفن حرف زدم.اول مريم که نبود، بعد سارا -که اونم نبود.شوهرش جواب داد- بعد فاطمه -کلي سفارش کردم اون عکسه رو بفرسته.هنوز هم نفرستاده.مي کشم ش!- بعد مريم اومد خونه، خودش تلفن زد.بعد بلافاصله سارا تلفن زد.ديگه شبيه تلفن دارم ميشم! با تشکر از گراهام بل :دي

*۱۰ خرداد ۸۵

*مجبور شدم جاي پگاه، با مامان يکي از بچه صحبت کنم! اصلاً دوست نداشتم مجبور شم به کسي دروغ بگم.اونم اينطوري با تقلب و احمق فرض کردن ديگران ولي دوستم انقدر اصرار و التماس کرد که مجبور شدم! کاش اصلاً مي گفتم خونه نيستم امروز صبح! خلاصه وقتي اومد، کلي نگران بودم اگه مامانش بفهمه يا اگه اتفاقي بيفته چي ميشه و اينا و خب به طرف هم گفتم من هيچ مسئوليتي قبول نمي کنم و فقط چند دقيقه باهاش صحبت مي کنم.اونم قبول کرد.خيلي دلم سوخت.حالم داشت از خودم به هم مي خورد.اون داشت سفارش مي کرد من مواظب دخترش باشم، منم مي گفتم خيالتون راحت باشه و اصلاً جاي نگراني نيست و اينا ولي در واقع، اون اصلاً با يکي ديگه داشت مي رفت مسافرت.ربطي به من نداشت.از کارش خوشم نميومد.اونم مي گفت نمي دونم واقعاً ارزشش رو داره آدم به مامانش دروغ بگه يا نه ولي خب.. تموم شد.مي دونم اشتباه کردم ولي واقعاً چاره اي نداشتم.الان وجدانم راحت تر شده فقط موندم ديگه چطوري تلفن بزنم خونه شون.اگه مامانش جواب بده چي؟!!!

*فکر کنم ديگه فردا از شر اين دو تا فايل اتوکد راحت ميشم براي ابد!

*اشتباهه آدم درس عمومي نگه داره براي ترم آخر! اون وقت، قيافه ش ميشه شکل الان من!

*من مانتوي آبي ميخوام! چي کار کنم که امسال، همه ي مانتوها يا قهوه اي ن يا کرم؟

*توي راه برگشت، يه دختره کنارم نشسته بود.گفت من از کرج اومدم.اينجا رو بلد نيستم.رسيديم فلان جا ميگي من پياده شم؟ گفتم باشه (: بعد دو تا خانوم سوار شدن که خب با هم نسبتي نداشتن ولي ظاهراً چون موقع سوار شدن، خانومه نتونسته بوده هر دو تا بچه ش رو جمع و جور کنه، اون يکي مياد کمکش کنه و بچه هه هم شروع مي کنه جيغ و داد که ولم کن! چي کارم داري؟! خانومه هم مي گفت آفرين! هر کي خواست هر جا ببردت، اول به مامانت بگو.خلاصه وقتي اومدن، من بلند شدم اون خانومه نشست جاي من و وقتي خواستم کمکش کنم که يه وقت نيقته -بچه بغلش بود- يه کم بازوش رو ناخواسته فشار دادم.اون تشکر کرد و من گفتم ببخشيد و اينا و سر صحبت باز شد.اون دختره که از کرج اومده بود، به خانومه گفت من اصلاً دوست ندارم ازدواج کنم ولي بچه خيلي دوست دارم.کاش ميشد آدم بدون ازدواج کردن، بچه دار بشه!

اون يکي خانومه پرسيد چرا دوست نداري؟ و دختره گفت خب نمي دونم! بايد پيش بياد مورد خوب..کلاً مردها قابل اعتماد نيستن و ارزش محبت و اعتماد رو ندارن و از اين حرفا و اين خانومه هم تند تند مي گفت فکرت اشتباهه.اون خانومه که بچه داشت، گفت خب آره! ازدواج همه ش قسمته، بايد پيش بياد! و اين يکي خانومه مي گفت نه! اومديم و پيش نيومد! اون خانومه گفت خب رسم ما اينطوريه و اين يکي مي گفت خب اين يه رسم قديمي و غلطه! اگه فکر مي کني کسي مورد خوبي برات هست و دوستش داري، نبايد بذاري از دستت بره! و اين خانومه مونده بود که اين چي داره ميگه! خلاصه اضافه کرد که من خودم اينطوري ازدواج کردم و الان هم خيلي خوشبختم و اينا و عليرغم اينکه بچه دار هم نميشم، خيلي شوهرم دوستم داره و مشکلي نداريم و اينا.گفتم مگه تو چي کار کردي؟ گفت خب يه نفر بود که من خيلي دوستش داشتم و رفتم بهش گفتم اينو! گفتم دقيقاً چي گفتي؟ خنديد گفت چي گفتم؟ هيچي! طرف ميشه فاميل دخترخاله م! ببين چون پدر من با آدماي سرشناس زياد مي گشت، من مي تونستم با يکي از پسراي اونا ازدواج کنم يا اصلاً پسرخاله اي داشتم که من رو خيلي دوست داشت ولي من حالم ازش به هم مي خورد! عوضش اينفاميل دخترخاله م رو خيلي دوست داشتم.يه روز تلفن زدم بهش و خودم رو معرفي کردم.گفتم من فلاني هستم که ميشم دختر فلاني و فلاني هم دختر خاله ي من هست و اينا.بعد که من رو شناخت، اصل حرفم رو بهش گفتم! گفتم که من خيلي شما رو دوست دارم انقدر که از کار و زندگي افتادم حسابي و روزي نيست که بهت فکر نکنم و خلاصه الان هم ۸ ساله با هم ازدواج کرديم و خوشبختيم.نميگم آدم راه بيفته به بقال سر کوچه هم بگه دوستت دارم ولي اگه واقعاً کسي هست که دوستش داري خب بگو بهش!

گفتم آخه نميشه! خيلي کار سختيه! بعدشم اگه شوهرت به هر دليلي بهت مي گفت نه، اونوقت ديگه نمي تونستي اينطوري بخندي و ماجرا رو تعريف کني.گفت آخه چرا بايد بگه نه؟ يعني مثلاً از من خوشش نياد؟ خب خوشش نمياد ديگه! گفتم يا مثلاً بگه من الان مشکل دارم و شرايطش رو ندارم و اينا.گفت خب آدم مشکل رو تا جايي که بشه حل مي کنه.اينکه چيزي نيست!

هنوز دارم به حرفاش فکر مي کنم.بعضيا خيلي جسورن.من چنين جراتي دارم! ارزشش رو هم نداره؛ يعني نمي دونم.. فکر مي کنم نداره...

*۹ خرداد ۸۵

*صبح عملاً کلاس روي هوا بود! کلي عکس گرفتيم با ژست هاي مختلف و اينا.بعد اونور بچه ها عوض کار کردن با کامپيوترها آهنگ گذاشته بودن حسابي رفتن روي اعصاب ما! آدم که هميشه حوصله ي آهنگهاي سنتي رو نداره.منم همه ش داشتم اينور اونور مي رفتم و اصلاً هم نمي دونم چرا! بعد، ظهر تنهايي رفتم ناهار و اونجا يه دختره رو ديدم که اومده بود دنبال جزوه و اينا براي کنکور کارداني به کارشناسي و کلي هم احساس تنهايي مي کرد.منو پسنديد! و گفت ميشه تا کلاس ش شروع بشه با تو باشم؟ منم گفتم البته! و کلي هم سعي کردم بهش خوش بگذره و براش آشنا پيدا کردم به سوالاش جواب بدن و اينا.بعدش دوباره عملاً کلاس روي هوا بود و کلي عکس هاي دسته جمعي با استاد و بچه ها که + عکس هاي زير درخت صبح، مجموعه ي خوشگلي شده.بعد عکسها رو زدم روي سي دي و خودمون رو دعوت کرديم جشن فارغ التحصيلي بچه هاي اون يکي دانشکده و با کمال تعجب ديديم کلي از بچه هاي گروه ما زودتر از ما اونجا ن! بعد هم خسته و کوفته! اومدم خونه ديدم يه سري عکس ها رو نزدم روي سي دي.دوباره شنبه بايد بگم دوستم بياره عکس ها.فعلاً اينطوريا (:

*۸ خرداد ۸۵

*کلي معطل شديم الکي! استاد خيلي بي خيالانه يه يادداشت چسبونده بود روي در که کلاسش تشکيل نميشه.عوضش از شر سمينارها راحت شديم.کلي نمونه سوال رد و بدل شد و تموم!

*آخرين بازديد مزخرف دوشنبه ها.توي آفتاب ۴۰ دقيقه توي راه بوديم تا رسيديم به يه گلخونه ي مزخرف تر! انگار که اولين بارمونه گلخونه مي بينيم حالا! ۲۰ دقيقه اونجا بوديم! دوباره ۴۰ دقيقه توي راه تا برگرديم دانشکده.بچه ها کلي مسخره مي کردن.آخه کدوم آدم عاقلي اين کار رو مي کنه؟ تازه فکر مي کرديم از شر گزارش نوشتن راحت شديم ولي عملاً يه گزارش کامل بايد بنويسيم براش! اه!

*اينا رو ببين! با اين کار کردن تون!

*talk talk..خيلي جالب..


[Link] [2 comments]