Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Wednesday, November 30, 2005
شال گردن
*۹ آذر ۸۴

*در راستاي خلاص شدن از شر آن کذايي روزهاي چهارشنبه! همگي هوراااااااااااااا

*گلو م درد مي کنه باز!

*تمام ساعت دوم رو که قرار بود قبلنا استاد بياد درس بده، داشتم ايميل بازي مي کردم.باز ثواب کردم! به يکي ايميل بازي ياد دادم..و چند تا ميل هم داشتم که بيشتر شبيه چت شده بود البته! چون آنلاين بودن مريم و پريا و تقريباً بلافاصله -شايد ۵ دقيقه فاصله افتاد مثلاً- جواب مي دادن.

*بابا تحويل!


*Management Jargon . .

MANAGEMENT SPEAK: We have to put on our marketing hats.
TRANSLATION: We have to put ethics aside.

MANAGEMENT SPEAK: That's very interesting.
TRANSLATION: I disagree.

MANAGEMENT SPEAK: I don't disagree.
TRANSLATION: I disagree.

MANAGEMENT SPEAK: I don't totally disagree with you.
TRANSLATION: You may be right, but I don't care.

MANAGEMENT SPEAK: You have to show some flexibility.
TRANSLATION: You have to do it whether you want to or not.

MANAGEMENT SPEAK: We have an opportunity.
TRANSLATION: You have a problem.

MANAGEMENT SPEAK: You obviously put a lot of work into this.
TRANSLATION: This is awful.

MANAGEMENT SPEAK: In a perfect world.
TRANSLATION: Just get it working and get it out the door.

MANAGEMENT SPEAK: Help me to understand.
TRANSLATION: I don't know what you're talking about, and I don't think you
do either.

MANAGEMENT SPEAK: You just don't understand our business.
TRANSLATION: We don't understand our business.

MANAGEMENT SPEAK: You need to see the big picture.
TRANSLATION: My boss thinks it's a good idea.

MANAGEMENT SPEAK: My mind is made up. I am adamant on the subject.
There is no room for discussion. But if you do want to discuss itfurther,
my door is always open.
TRANSLATION: &%^$ you.

MANAGEMENT SPEAK: I appreciate your contribution.
TRANSLATION: @#%* you . . . !



*اصطلاحات مديريتي

*مدير: بايد کلاه هاي بازاريابي مون رو بپوشيم.
ترجمه: بايد اصول اخلاقي رو کلاً بذاريم کنار!

مدير:خيلي جالبه.
ترجمه: مخالفم

مدير: مخالف نيستم.
ترجمه: مخالفم.

مدير:درکل باهات مخالف نيستم.
ترجمه: ممکنه حق با تو باشه ولي من اهميتي نميدم.

مدير: بايد يه کم انعطاف پذيري نشون بدي.
ترجمه: بايد انجامش بدي، چه بخواي چه نخواي.

مدير: ما يه شانس داريم.
ترجمه: ما يه مشکل داريم.

مدير: کاملاً مشهوده که خيلي رو ش کار کردي.
ترجمه: افتضاحه!

مدير: کمک کن متوجه بشم.
ترجمه: نمي دونم از چي حرف مي زني و فکر نمي کنم که خودتم بفهمي چي ميخواي بگي!

مدير: تو حرفه ي ما رو درست درک نکرده اي.
ترجمه: ما همه از حرفه مون سردرنمياريم.

مدير: لازمه شما تصوير بزرگ رو ببينين.
ترجمه: رئيسم فکر مي کنه اين ايده ي خوبيه.

مدير: ذهنم آشفته س.روي اين موضوع پافشاري مي کنم.جاي بحث نداره ولي اگه ميخواي بيشتر بحث کني، در اتاقم هميشه بازه.
ترجمه: &%^$

مدير: از همکاري تون تقدير مي کنم.
ترجمه: @#%*

پ.ن:راستش خودم هم دو تاي آخري رو نفهميدم چي ن!


*Special Friendship . .

Your friendship is a special gift
A lifetime it will last
Look to the future now and never to the past
New people you will meet, and many things you will do
But never forget me, because I'll never forget you . .




*۸ آذر ۸۴

*سرقت امروز:
بعضي‌از لحظات‌زندگيم‌را دوبار زيسته‌ام‌:
يكي‌آنگاه‌كه‌آنها را زيسته‌ام‌؛ديگر آنگاه‌كه‌آنها را نوشته‌ام‌.
به يقين‌آنها را هنگامِ نوشتن‌عميق‌تر زيسته‌ام‌.
«شارل‌بودلر»

*داشتم چند روز پيش براي فاطمه مي گفتم:وقتي بچه بودم يکي از بزرگترين آرزوهام اين بود که بتونم بي دردسر! دستکش دستم کنم توي زمستون..و بند کفشام به هم گره نخوزن وقع بستن/باز کردن..و مامان اصرار نکنه که شال گردن رو بيارم روي بيني م!

الان بلدم دستکش دستم کنم.ديگه انگشتام، اشتباه نميشن! هيچ وقت هم کفش بنددار نمي گيرم.گرچه بلدم بندهاش رو ببندم ولي کلاً دوست ندارم.بدون بند راحت ترم(: و شال گردن رو هم بدون اصرار مامان ميارم روي صورتم وقتي که هوا خيلي سرده.

نتيجه:خيلي چيزا با گذر زمان عوض ميشه شکلشون.يکي ش همين شال گردن!
پ.ن:ياد شال گردن سفيد قرمز اِدي افتادم(:


*امروز هم نرفتم دانشکده.مثلاً سرما خوردم ولي عملاً نميخوام برم.يعني يکشنبه که خودم نخواستم برم.اصلاً حالش نبود.با اين بار، شد ۲ بار و احتمالاً حتماً! دفعه ي سوم استاد شاکي ميشه :پي ولي امروز قرار شد همگي نريم سر کلاس.يه سري که رفتن شهرستان.بقيه هم تعطيل جز چند تا نکبت که ميخوان خودشيريني کرده باشن! به هرحال No east, No west, House is best خلاصه اينجورياست.

*«رمز داوينچي» رو هم تموم کردم.حالا بايد برم بقيه ي «شبح اپرا» رو بخونم..و بين ش هم شعرهاي شل رو.متن هاي دو زبانه خوبي ش اينه که مي تونم اول انگليسي ش رو بخونم، بعد فارسي ش رو.کلمه هاي تازه ياد مي گيرم و کلي هم ايراد مي گيرم از اون به اصطلاح «ترجمه ي روان»ِ مترجم!


*۷ آذر ۸۴

*سپاس گزار باش که تا الان، همه ي چيزهايي رو که مي خواستي، نداشته اي.اگه داشتي چه دليلي براي ادامه دادنت وجود داشت؟

سپاس گزار باش وقتي که چيزي رو نمي دوني چون اين، بهت فرصت يادگيري ميده.

سپاس گزار باش براي زمانهاي سختي چون در اين زمان هاست که تو بزرگ ميشي.

سپاس گزار باش به خاطر محدوديت هات چون بهت شانس بهبود بخشيدن ميده.

سپاس گزار باش براي هر مبارزه ي تازه چون نيرو و شخصيت تو رو مي سازه.

سپاس گزار باش به خاطر اشتباهاتت چون درس هاي ارزشمندي بهت ميدن.

سپاس گزار باش وقتي که خسته و کسل هستي چون معنيش اينه که يه تفاوتي ايجاد کرده اي.

سپاس گزار بودن به خاطر چيزاي خوب، آسونه.
سپاس گزار بودن مي تونه يه چيز منفي رو تبديل کنه به يه چيز مثبت.يه راه پيدا کن تا بتوني به خاطر مشکلاتت، سپاس گزار باشي و مي بيني که اونها -مشکلاتت- مي تونن موهبت هاي تو باشن.


*Be Thankful

Be thankful that you don't already have everything you desire,
If you did, what would there be to look forward to?

Be thankful when you don't know something
For it gives you the opportunity to learn.

Be thankful for the difficult times.
During those times you grow.

Be thankful for your limitations
Because they give you opportunities for improvement.

Be thankful for each new challenge
Because it will build your strength and character.

Be thankful for your mistakes
They will teach you valuable lessons.

Be thankful when you're tired and weary
Because it means you've made a difference.

It is easy to be thankful for the good things.
GRATITUDE can turn a negative into a positive.
Find a way to be thankful for your troubles
and they can become your blessings.


Author Unknown


*زمانی برای آموختن

داستان کوتاه
نوشته: سينکلر لوئيس
ترجمه :کاظم رهبر


زمانی که "کنوت آگزلبورد" جوان بود، دوست داشت که زبان های زيادی را ياد بگيرد تا بتواند راجع به زندگی بشر همه چيز را بداند. او می خواست با خواندن آثار بزرگ دانا شود. وقتی از اروپا به داکوتای شمالی آمد، روزها در يک کارخانه کار می کرد و شب ها کتاب می خواند. بعد با "لنا وسه ليوس" آشنا شد و با او ازدواج کرد. بعد از آن زمينی داشت که بايد قسطش را می داد و بچه هايي که بايد غذايشان را تهيه می کرد. سال های زيادی آگزلبورد ديگر وقتی برای مطالعه نداشت. ولی سرانجام زمينی داشت که ديگر بابتش بدهکار نبود. مزرعه ای داشت که محصول خوب و حيوانات بسيار داشت. اما شصت و سه سالش شده بود. همسرش مرده بود. پسرانش بزرگ شده و رفته بودند. او کارهايش را انجام داده بود. حالا بی نياز بود و تنها دختر و دامادش از او خواستند که با آنها زندگی کند. ولی او نپذيرفت و گفت: «شما بايد مستقل باشيد. اما اگر می خواهيد روی زمين من کار کنيد، سالی چهارصد دلار بابت استفاده از آن به من بدهيد. من با شما زندگی نخواهم کرد. اما از بالای تپه شما را نگاه خواهم کرد».


کنوت برای خودش بر روی تپه خانه ای ساخت. غذا و جای خوابش را خودش آماده می کرد. کتاب های زيادی را از کتابخانه عمومی گرفت و خواند. او احساس می کرد که هيچ گاه در زندگيش اين قدر آزاد نبوده است.
در ابتدا او نمی توانست از عادت های گذشته اش دست بکشد. هر روز پنج صبح از خواب بيدار می شد. خانه کوچکش را تميز می کرد. ناهارش را دقيقاً ظهر می خورد و غروب به رختخواب می رفت. ولی کم کم متوجه شد که کارهايش را هر زمان که دوست دارد می تواند انجام بدهد و يا حتی هيچ کدام از آنها را انجام ندهد. پس خودش را از عادت های کهنه خلاص کرد. اغلب تا هفت و هشت صبح در رختخواب می ماند. تميز کردن خانه و شستن ظرف ها را بعد از خوردن غذا کنار گذاشت و بالاخره آخرين قدم برای گريز از گذشته و ورود به زندگی جديد آزاد، آغاز پياده روی های طولانی شبانه بود. در طول زندگيش، تمام روز و شب را به سختی کار کرده بود. اما حالا می توانست تا پايان شب راه برود. او عجايب شب را کشف کرد. به دشت های گسترده در زير نور ماه نگاه می کرد. در هنگام وزيدن باد به صدای علف ها و درخت ها گوش می داد. گاهی بر روی تپه ای طاقباز می خوابيد و با لذت به آسمان خيره می شد. در همين زمان بود که مردم شهر گمان کردند که کنوت آگزلبورد پير در حال از دست دادن عقلش است. او از پرسش ها و نگاه های مردم راجع به کارهايي که انجام می داد، فهميد که آنها در چه فکری هستند.

کنوت از فکر و خيال ها و رفتار آنها عصبانی می شد. به همين دليل به نسبت گذشته زمان کمتری را با مردم می گذراند و بيشتر کتاب می خواند. در ميان کتاب هايي که از کتابخانه می گرفت، يک رمان جديد بود. قهرمان رمان دانشجوی جوانی در دانشگاه "يل" بود. او افتخارات تحصيلی و ورزشی بسياری کسب کرد و زندگی اجتماعی جالب و فوق العاده ای داشت.

بعد از تمام شدن اين رمان، در ساعت سه بعد از نيمه شب، در شصت و چهارمين سال زندگيش، کنوت آگزلبورد تصميم گرفت که به دانشگاه برود. در تمام زندگيش او عاشق آموختن بود. حالا که فرصت داشت، چرا به دانشگاه نرود؟
برای گذراندن امتحانات ورودی، هر روز ساعت ها درس خواند. ولی درس لاتين و رياضيات خيلی برايش سخت بود. بالاخره به اين نتيجه رسيد که آمادگی امتحان دادن را دارد. لباس های نو خريد و سوار بر قطاری شد که به شرق، به "نيوهون" و دانشگاه "يل" می رفت. نمره بالايي در امتحانات ورودی به دست نياورد. اما در دانشگاه پذيرفته شد. در خوابگاه با "ری گری بل" که معلم بود، هم اتاق شد. برای گری بل مهم ترين چيز مدرک بود که به وسيله آن بتواند حقوق بيشتری بگيرد. او برای پرداخت مخارج دانشگاه هم به طور نيمه وقت در سالن تفريحات دانشگاه کار می کرد. علاقه ای به صحبت درباره انديشه های بزرگ و يا گوش دادن به موسيقی خوب نداشت. اين امر باعث شگفتی کنوت آگزلبورد بود. چون او فکر می کرد که دانشجو، آموختن است. دو هفته نگذشته بود که کنوت احساس کرد که اشتباه کرده است. او نبايد در سن شصت و چهار سالگی به دانشگاه می آمد. دانشجويان به او می خنديدند. کنوت با موهای سفيدش در کلاسي می نشست که استاد آن از پسرهای خودش جوان تر بود. بدتر از آن خنده دانشجويان به هدف هايش بود. بر خلاف او دانشجويان علاقه ای به آموختن نداشتند. آنها فقط برای پيدا کردن کار و شغل و درآمد به دانشگاه آمده بودند. در حالی که او می خواست بداند که مردم چگونه زندگی و چگونه فکر کرده اند. کنوت می خواست بداند که هدف از زندگی چيست.

او جست و جو کرد. اما از ميان دانشجويان نتوانست دوستی جوان يا پير پيدا کند. هيچ کس در علايقی که او داشت شريک نبود. دانشگاه از چشمش افتاد. ساختمان ها ديگر برايش شبيه معابدی برای آموزش نبودند. آنها به راهروهای معمولی تبديل شدند که پر از جوانانی بودند که در کنار پنجره ها ايستاده و به او که می گذشت، می خنديدند. کنوت دلش برای خانه کوچکش در داکوتای جنوبی تنگ شد.

يک روز، بعد از يک ماه که از دانشگاه آمدنش می گذشت، به بالای "صخره شرقی" رفت. از آنجا می توانست اقيانوس "آتلانتيک" را تماشا کند.ناگهان متوجه شد که در نوک صخره يکی از دانشجويان نشسته است. اسم آن جوان را نمی دانست. او "گيلبر واش بورن" بود. کنوت شنيده بود که او پسر يک سرمايه دار است. در پاريس زندگی کرده و الان بهترين اتاق خوابگاه را داشت. او با ديدن آگزلبورد با لبخند به طرفش آمد و گفت: «منظره فوق العاده ای است». آگزلبورد تاييد کرد. گيل گفت: «آگزلبورد، من به تو فکر می کردم. من و تو با بقيه فرق می کنيم. آنها خيال می کنند که ما احمقيم. به نظرم من و تو بايد با هم دوست بشويم».

گيل از جيبش کتاب کوچکی درآورد. کنوت قبلاً چنين کتابی را نديده بود. به زبان غريبی نوشته شده بود و جلد چرمی زيبايی داشت.
گيل پرسيد: «نمی دانم آيا دوست داری به شعرهای "موسه" نگاه کنی؟»
کتاب آن قدر ظريف و زيبا بود که کشاورز از دست گرفتن آن ترسيد.
کنوت گفت: «نمی توانم اين را بخوانم. اما اين کتابی است که هميشه با خودم فکر می کردم که يک جايي بايد باشد.» گيل با ذوق گفت: «گوش کن! امشب "ايسری" در "هارت فورد" برنامه دارد. دوست داری آواز او را بشنوی؟ ما می توانيم با اتوبوس به هارت فورد برويم».

آگزلبورد نمی دانست "ايسری" چه کسی است. اما با صدای بلند گفت: «البته». در هارت فورد آنها متوجه شدند که مقدار پولی که دارند به اندازه ای است که تنها می توانند با آن غذا بخورند و بعد تا "مريدن" برگردند. در مريدن، گيل گفت: «ناچاريم بقيه راه را تا نيوهون پياده برويم.» کنوت گفت: «باشد». در حالی که نمی دانست اين راه چهار مايل است يا چهل مايل. آنها تا يل پياده آمدند. در حالی که در زير نور ماه اکتبر شعر می خواندند. ساعت پنج صبح پيرمرد و دوست جوانش به خوابگاه رسيدند. هر کدام تلاش می کرد تا با کلمات، احساس خوش خود را بيان کند.
کنوت گفت: «خوب بود. الان می خواهم به رختخواب بروم و راجع به آن ...» گيل گفت: «رختخواب؟ نه. ما گرسنه هستيم. همين جا بايست تا بروم و پول بياورم». کنوت می توانست برای ساعت ها هم منتظر بماند. او شصت سال در انتظار اين چنين شبی بود. آنها مغازه کوچکی را پيدا کردند که پنير و کالباس داشت. آنها را خريدند و به اتاق گيل آوردند. در موقع خوردن راجع به اشخاص و انديشه های بزرگ صحبت کردند. حرف های خوبی بود. بعد گيل از کتاب هايي که داشت چيزهايي را خواند که کنوت لذت برد. در پايان گيل شعرهای خودش را خواند. زمانی که کنوت گفت خداحافظ، با خودش فکر کرد که کمی می خوابد و بعد دوباره برمی گردد به اين شب بی پايان.

او با خودش فکر کرد ديگر می توانم به اتاق او بروم. يک دوست پيدا کردم. او با افتخار کتاب شعرهای موسه را در دست داشت که گيل با خواهش به او داده بود. ولی به محض اين که چند قدم به طرف ساختمانشان برداشت، احساس خستگی شديد کرد. با روشنايي روز، ماجرا به نظرش عجيب و غير قابل باور آمد. درحالی که از پله ها بالا می رفت، با خودش فکر کرد دوستی پير و جوان نمی تواند ادامه پيدا کند. اگر او را بازهم ببينم، از من خسته خواهد شد. همه چيزهايي را که می دانستم به او گفتم.
کنوت در حالی که در اتاقش را باز می کرد، گفت: «اين چيزی بود که به خاطرش به دانشگاه آمدم. اين شب. حالا بايد بروم قبل از اين که آن را خراب کنم». پس يادداشتی برای گيل نوشت و شروع کرد به بستن وسايلش.
در ساعت پنج بعد از ظهر، در قطاری که به سمت غرب می رفت، پيرمردی با لبخند نشسته بود که در دستش کتاب کوچکی به زبان فرانسه داشت.

پ.ن: چرا نويسنده ها فکر مي کنن پايان هاي اينطوري خيلي خوبن؟!


As long as I have a want I have a reason for living.satisfaction is death.

george bernard shaw



*تا زماني که خواسته اي دارم، براي زندگي دليل دارم.رضايت، مرگه!

*هرچند فکر مي کنم اينو قبلاً هم اينجا نوشته م:

این راز جهان است که همه چیز ماندنی است و نمی میرد، فقط قدری از نظر دور می ماند و دوباره باز می گردد. هیچ چیز نمی میرد، انسانها خود را به مردن می زنند و عزاداریهای دروغین و آگهی های غم انگیز ترحیم را تاب می آورند، ولی آنجا ایستاده اند و از پنجره به بیرون نگاه می کنند، صحیح و سالم، با کالبدی تازه و بدیع.

رالف والدو امرسون

*مايكل وقتي داشت وسائلش رو جمع ميكرد كه به فلوريدا بره يه دونه عكس پيدا كرد از بچگي هاش توي بغل پدرش. جاي اينكه گريه كنه، وسايلش رو از توي چمدون درآورد و همه رو دوباره سر جاش گذاشت.
--------------------

*به چند تا از سوالا مي توني درست، جواب بدي؟
بخونش..جواب بده و بعد مي فهمي که بايد کلاس سوم باشي يا بري دانشگاه!
منو سرزنش نکن اگه ذهن خودت منحرفه! ذهن توئه، مال من که نيست! :دي

يه معلم درجه ۱، خانوم نيلام (۲۸ ساله) با يکي از شاگرداش مشکل داشت.معلم پرسيد: پسر! مشکلت چيه؟
پسر جواب داد:من براي کلاس اولي بودن، زيادي باهوشم! خواهر من کلاس سومه و من از اون، باهوش ترم.فکر مي کنم منم بايد کلاس سوم باشم.

معلم به اندازه ي کافي مي دونست.پسر رو به دفتر مدير برد.همونطور که پسر بيرون منتظر ايستاده بود، معلم وضعيت رو براي مدير توضيح داد.مدير به خانوم نيلام گفت بايد از پسر امتحان بگيرم و اگه نتونه حتي به يک سوال، جواب بده بايد همون کلاس اول بمونه.معلم قبول کرد.


How many questions can you answer correct?!?!?!?
Read it, answer it and then decide whether you should be in “the third grade” or in “the university”!!!
Don’t blame me, if your mind is not healthy!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
It is your mind, not mine!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




A first-grade teacher, Ms Neelam (Age 28) was having trouble with one of her students.
the teacher asked,"Boy, what is your problem?"

Boy answered: "I'm too smart for the first-grade.My sister is in the third-grade and I'm smarter than she is!
I think I should be in the third-grade too!"

Ms Neelam had enough. She took Boy to the principal's office. While Boy waited in the outer office, the teacher explained to the
principal what the situation was. The principal told Ms Neelam he would give the boy a test and if he failed to answer any of his
questions he was to go back to the first-grade and behave.She agreed.


--------------------
*پسر به داخل اتاق آورده شد.وضعيت رو براش توضيح دادن و قبول کرد که امتحان بده.
مدير: سه سه تا؟
پسر:۹ تا!

مدير:شش شش تا؟
پسر:۳۶ تا!

..و پسر تونست به همه ي سوالايي که مدير فکر مي کرد يه کلاس سومي بايد بدونه، جواب داد.خانوم نيلام به مدير گفت:من چند تا سوال دارم.ميشه ازش بپرسم؟
پسر و مدير، هر دو موافق بودند.خانوم نيلام پرسيد:اون چيه که گاو ۴ تاش رو داره ولي من ۲ تا؟پسر بعد از چند لحظه فکر کردن: پا!

خانوم نيلام: اون چيه که تو توي شلوارت داري ولي من ندارم؟
پسر:جيب!

خانوم نيلام:اون چيه که با C شروع ميشه و با T تموم ميشه، پرمو، بيضي شکل و خوشمزه س و مايع رقيق سفيدرنگي داره؟
پسر:نارگيل!

خانوم نيلام:اون چيه که سفت و برنده ميره داخل و نرم و چسبناک مياد بيرون؟
چشماي مدير واقعاً گرد شده بود و قبل از اينکه بتونه مانع جواب دادن پسر بشه، پسر گفت:آدامس!

خانوم نيلام:اون چيه که مردا ايستاده انجام ميدن، زنها نشسته و سگها روي سه تا پا؟
پسر:دست دادن!

خانوم نيلام:حالا چند تا سوال «من کي هستم؟» مي پرسم.باشه؟
پسر:باشه.


Boy was brought in and the conditions were explained to him and he agreed to take the test.

Principal: "What is 3 x 3?"
Boy: "9".

Principal: "What is 6 x 6?"
Boy: "36".

And so it went with every question the principal thought a third-grade should know. The principal looks at Ms Neelam and tells
her" "I think Boy can go to the third-grade."

Ms Neelam says to the principal: "I have some of my own questions.Can I ask him ?"
The principal and Boy both agree. Ms Neelam asks: "What does a cow have four of that I have only two of?
Boy after a moment: "Legs."

Ms Neelam: "What is in your pants that you have but I do not have?"
Boy: "Pockets."

Ms Neelam: What starts with a C and ends with a T, is hairy, oval, delicious and contains thin whitish liquid?
Boy: Coconut

Ms Neelam: What goes in hard and pink then comes out soft And sticky?
The principal's eyes open really wide and before he could stop the answer, Boy was taking charge.
Boy: Bubblegum

Ms Neelam: What does a man do standing up, a woman does sitting down and a dog does on three legs?
The principal's eyes open really wide and before he could stop the answer...
Boy: Shake hands

Ms Neelam: Now I will ask some "Who am I" sort of questions, okay?
Boy: Yes.


--------------------

*يه انگشت داخل من جا ميشه.وقتي حوصله ت سررفته بهم ورميري.بهتريم مرد، هميشه اول منو داره.
مدير بي قرار و کمي عصبي به نظر مي رسيد.
پسر:حلقه ي ازدواج!

خانوم نيلام:من سايزهاي مختلفي دارم.وقتي فوران نمي کنم، چکه مي کنم!وقتي بهم مي دمي، احساس خوبي پيدا مي کني.
پسر:بيني!

خانوم نيلام:يه بدنه ي سفت دارم.نوک من به داخل نفوذ مي کنه.با لرزش ميام.
پسر:تير (پيکان!)

خانوم نيلام:چه کلمه اي با F شروع ميشه و با K تموم ميشه و به معني يه عالم گرما و هيجانه؟
پسر:ماشين آتش نشاني!

خانوم نيلام:چه کلمه اي با F شروع ميشه و با K تموم ميشه و اگه نداشته باشي شمجبور ميشي از دستات استفاده کني؟
پسر:چنگال!

خانوم نيلام:اون چيه که همه ي مردها دارن و مال بعضيا از بعضياي ديگه درازتره، پاپ از مال خودش استفاده نمي کنه و يه مرد بعد از زادواج، اون رو به همسرش ميده؟
پسر:نام خانوادگي.

خانوم نيلام:اون چه قسمتي از بدم مرده که استخوان نداره ولي ماهيچه داره، يه عالم وريد داره، مي تپه (تپش داره) و مسئول عشقبازيه؟
پسر:قلب!

مدير يه نفس راحت کشيد و به معلم گفت:اين پسر رو به دانشگاه دهلي بفرست.من خودم ۱۰ تا سوال آخر رو غلط جواب دادم! :دي :دي :دي


Ms Neelam: A finger goes in me. You fiddle with me when you're bored. The best man always has me first.
The Principal was looking restless, a bit tense and took one large Patiala Vodka peg.
Boy: Wedding Ring

Ms Neelam: I come in many sizes. When I'm not well, I drip. When you blow me, you feel good.
Boy: Nose

Ms Neelam: I have a stiff shaft. My tip penetrates. I come with a quiver.
Boy: Arrow

Ms Neelam: What word starts with a 'F' and ends in 'K' that means lot of heat and excitement?
Boy: Firetruck

Ms Neelam: What word starts with a 'F' and ends in 'K' & if u don’t get it u have to use ur hand.
Boy: Fork

Ms Neelam: What is it that all men have one of it's longer on some men than on others, the pope doesn't use his and a man gives
it to his wife after they're married?
Boy: SURNAME


Ms Neelam: What part of the man has no bone but has muscles, has lots of veins, like pumping, & is responsible for making love ?
Boy: HEART.


The principal breathed a sigh of relief and said to the teacher:
"Send this Boy to Delhi University, I got the last ten questions wrong myself!"




[Link] [2 comments]




Monday, November 28, 2005
tit 4 tat
*۶ آذر ۸۴

*و کاخ گلستان روزهاي يکشنبه هم -علاوه بر پنج شنبه!- تعطيل است و ما دست از پ درازتر -چه شکلي ميشه؟!- به پاساژ رضا رفتيم و وانمود کرديم که لجمان نگرفته است :دي و من ِ کاليبر بالا! به دانشکده هم نرفتم و تصميم گرفتم بيايم خانه و شاهد ورود مهمان ها باشم:پي و اکنون بعد از کلي جک گفتن و بي خيال همه چيز و همه کس، خنديدن، بسي سرما خورده ام و مي خواهم انقدر کتاب بخوانم تا خوابم ببيرد.خدا بگويم چه کارت نکند که از همه چيز، خاطره هاي شيرين ساخته اي براي ما اي لاولي فرند!


* ...And every morning when you open your eyes,
Tell yourself that it is special.

Every day, every minute,
Every second is a gift from God.
You've got to dance like nobody's watching,
And love like it's never going to hurt.

People say true friends must always hold hands,
But true friends don't need to hold hands
Because they know the other hand will always be there . .


متن کاملش!



*۵ آذر ۸۴

*تا من ميام آروم شم، تو باز يادم ميندازي.من ميرم بخوابم..کاري ت نباشه!

*ساعت گذاشتم برسم به کلاس زبان، زود هم رفتم محض رضاي خدا! :دي پگاه گفت بچه ها همه ثبت نام کردن ولي چون فيش ها رو به دليل تنبلي نياوردن، ما نتونستيم ليست درست کنيم و بفرستيم شکوه مرکزي که تائيد شه=>> امروز کلاس تشکيل نميشه.خوشحال باش! گفتم من خواب بودم! ): گفت ببخشيد، بچه ها دوتاشون که اومدن و با خوشحالي برگشتن، دوتاشون هم تلفن زدم.من بايد بهت تلفن مي زدم.ببخشيد! گفتم عيبي نداره.واقعاً هم مهم نيست.بعضي چيزا که پيش مياد مي بيني بعضي چيزا اصلاً مهم نيست.

*فردا کلي مهمون داريم براي ناهار.من که دير ميام ولي حوصله شون رو هم ندارم راستش.

*و از لذتهاي زندگي، همين بس که تمام کلاس فوق العاده را با فکر تمام شدن کلاس و بسته شدن دهان استاد بگذراني تا بتواني بروي پي کارت و چيپس ت رو با دوستت بخورين با هم! و بسي حال کنين که در اين دنياي نکبت بار!، چيپس سرکه اي خيلي مي چسبد.

*مث خنگولا بس که حواسم رو پرت کردي يه سوال رو يادم رفت بنويسم اون روز و شدم ۴۵ از ۵۰.مي کشمت! بلد بودم آخه! :دي

پ.ن:فداي سرت.عوضش بسي خوش گذشت.حقم بود با اون حواس پرت، ۵ نمره بگيرم! نه اينکه ۵ نمره از دست بدم.


*۴ آذر ۸۴

*با من حرف بزن...
با من حرف بزن...
با من حرف بزن...

(:


*۳ آذر ۸۴

*ميگن کار امروز رو به فردا نينداز!! ولي اين تنبلي کردنم توي نوشتن ترجمه ها يه خوبي داره:اينکه بهترش رو پيدا مي کنم!

پرنس...

روزي روزگاري، پرنسي بود که بدون هيچ گناهي، تحت سحر يک جادوگر بدجنس دراومده بود. طلسم اين بود که پرنس فقط مي تونست يک کلمه در سال صحبت کنه. اگر چه مي تونست اينو ذخيره کنه، بنابراين اگه براي يک سال تمام صحبت نمي کرد، اون وقت در سال بعد اجازه داشت دو کلمه رو به زبون بياره. (اين جريان مالِ قبل از اختراع زبان نوشتاري يا زبان نشانه ها بود.)

يه روز پرنسس خيلي زيبايي رو مي بينه (با لباني به سرخي لعل، گيسوان طلايي وچشماني به زيبايي ياقوت کبود)، و به طور ديوانه واري عاشق ميشه. به هر سختي
که بود خودش رو نگه داشت تا به مدت دو سال حرف نزنه، اون وقت مي تونست بهش نگاه کنه و بگه «عزيز من». اما در پايانِ دو سال، آرزو کرد بتونه بهش بگه که دوستش
داره.

براي همين، سه سال ديگه هم بدون هيچ صحبتي صبر کرد (تا مجموع سال هاي
سکوتش به پنج برسه). اما در پايان اين پنج سال، فهميد بايد از پرنسس بخواد که باهاش
ازدواج کنه، پس چهار سال ديگه هم صبر کرد و هيچي نگفت.

نهايتاً وقتي نه سال (!) سکوت به پايان رسيد، خوشحالي ش مرزي نمي شناخت؛ پرنسس دوست داشتني رو به خلوت ترين و رومانتيک ترين قسمت از باغ زيباي شاهنشاهي هدايت کرد، صدها رز قرمز رو بر دامن ش ريخت، جلوش زانو زد و در حالي که دستش رو در دستش گرفته بود، با تمام وجود گفت: «عزيز من، خيلي دوستت دارم! با من ازدواج مي کني؟»

پرنسس دسته اي از موهاي طلايي ش رو در پشت گوش ظريفش جمع کرد، چشمان به رنگ ياقوت کبودش رو از تعجب باز کرد، لب هاي لعل گون ش رو از هم باز کرد، و گفت:

.
.
.
برو پايين . .
.
.
.
.
.
.
.
خُب، حدس بزن چي گفت . . .
.
.
.
.
.
.
.هِي! حدس بزن چي مي تونسته گفته باشه . . .
.
.
.
.
.
.
.
گفت: «چي گفتي؟!...»


*The Prince . . .

Once upon a time there was a Prince who, through no fault of his own was
cast under a spell by an evil witch. The curse was that the Prince could
speak only one word each year. However, he could save up the words so that
if he did not speak for a whole year, then the following year he was allowed
to speak two words. (This was before the time of letter writing or
signlanguage.)

One day he met abeautiful princess (ruby lips, golden hair, sapphire eyes,) and fell madly in love.
With the greatest difficulty he decided to refrain from speakingfor two whole years so that he could look at her and say
"my darling". But at the end of the two years he wished to tell her that he loved her.

Because of this he waited three more years without speaking (bringing the total number of silent years to 5).
But at the end of these five years he realized that he had to ask her to marry him.
So he waited ANOTHER four years without speaking.

Finally as the ninth year of ! silence ended, his joy knew no bounds.
Leading the lovely princess to the most secluded and romantic place in that beautiful royal garden
the prince heaped a hundred red roses on her lap, knelt before her, and taking her hand in his,
said huskily, "My darling,I love you! Will you marry me?"
And the princess tucked a strand of golden hair behind a dainty ear, opened her sapphire eyes in wonder,
and parting her ruby lips, said:

.

.

scroll down......

.

.

.

.

......Well, guess what she said ..........

.

.

.



.

......come on, guess what could she have


.

.

said..............

.

.
.

.

.

"Pardon . . . ?



*من از چيزي تعجب نمي کنم...
من ناراحت نيستم...
پشيمون هم نيستم...
ولي درک هم نمي کنم...
و کاري هم نمي کنم چون نمي تونم و ديگه نميخوام که بتونم اصلاً...
حس مسخره شدن شايد...
حس جمع کردن خرده هام...
يه حس که دو طرف داره، هم خوب، هم بد...
حس بي خيال همه چيز...
حس لعنت به اين دنياي آشغال...
حس جلوتر از نوک بيني ت رو نبين!...
حس ميخوام چندوقت به حال خودم باشم...
حس حرف فلسفي بلد نيستم، حرف قشنگ بلد نيستم، ناز کردن و ناز دادن بلد نيستم، ميخوام به حال خودم باشم...
حس هيچ جا رو ندارم که برم و دلم باز بشه...
حس نفهميدن معني کتاباي انگليسي...
حس از شعر خوشم نمياد...
حس دروغ گفتن و راضي بودن!...
حس ترسو بودن، خطر نکردن...
حس ميخوام دنيا نباشه...
حس از غصه دارم ميميرم، به حرفام گوش ميدي؟...
حس مرسي به خاطر وقتي که برام ميذاري...
حس تو آدم خوبي هستي...
حس هيچي تقصير تو نيست...
حس ماشين زمان که من رو برگردونه به يه سال پيش...
حس ديگه به رو ت نميارم...
حس اميدوارم! خواب نموني ديگه...
حس غذا ت رو با آرامش بخور..کسي نميخواد پرچونگي کنه...
حس نمي پرسم چه کارش داري ولي ميگم بهت زنگ بزنه..

همه ي همه ي همه ي اين حس ها...
۱...
۲...
۳...
الان...يک ساي پيش ه! بيا برات بگم امروز چه اتفاقايي افتاد.بهم تقلب برسون(:


*If you want others to be happy, practice compassion.
If you want to be happy, practice compassion . . .

- Dalai Lama




*Nothin But You . . .

All I asked god, Was nothing but you.
All I wished to be mine, Was nothing but you.
All I adored in my life, Was nothin but you.
All I loved in the world, Was nothing but you.
All I wanted to hold, Was nothing but you.
All I wanted to see, Was nothing but you.
All I wanted to hear, Was nothing but you.
All I wanted to kiss, Was nothing but you.
All I wanted to cherish, Was nothing but you.
And
last but not the least, All I had to lose was nothing but you . .




*۲ آذر ۸۴

*آخي! اين استاد ساعت ۸ منو شديداً ياد استاداي نفس! دانشگاه شيراز ميندازه.سخت نمي گيره بهمون.ما هم، هم درس رو گوش ميديم، هم تمرينهامون رو خوب انجام ميديم(:

*هيچ چيز بيشتر از ميل هاي تو مرا شاد نمي کند! جک هم نگويي ما خوشحاليم همينطوريش هم! :دي


To make a woman happy..... a man only needs to be:
1. a friend
2. a companion
3. a lover
4. a brother
5. a father
6. a master
7. a chef
8. an electrician
9. a carpenter
10. a plumber
11. a mechanic
12. a decorator
13. a stylist
14. a sexologist
15. a gynecologist
16. a psychologist
17. a pest exterminator
18. a psychiatrist
19. a healer
20. a good listener
21. an organizer
22. a good father
23. very clean
24. sympathetic
25. athletic
26. warm
27. attentive
28. gallant
29. intelligent
30. funny
31. creative
32. tender
33. strong
34. understanding
35. tolerant
36. prudent
37. ambitious
38. capable
39. courageous
40. determined
41. true
42. dependable
43. passionate

WITHOUT FORGETTING TO:
44. give her compliments regularly
45. love shopping
46. be honest
47. be very rich
48. not stress her out
49. not look at other girls

AND AT THE SAME TIME, YOU MUST ALSO:
50. give her lots of attention, but expect little yourself
51. give her lots of time, especially time for herself
52. give her lots of space, never worrying about where she goes.

IT IS VERY IMPORTANT:
53. Never to forget: * birthdays * anniversaries * arrangements she makes

HOW TO MAKE A MAN HAPPY:
1. Leave him alone! that’s all ! :)))))))))))))))))



*قرار شد يه کم عرضه داشته باشيم.من که رفته بودم ايميل بازي.۵ دقيقه زودتر رفتم سر کلاس و ديدم همه هستن.تا رسيدم، مريم گفت اينو امضا کن.منم نخونده چيزي رو امضا نمي کنم.برگه رو ازش گرفتم.زيرش پر امضا بود.نوشته بودن اين استاده مزخرف ميگه سر کلاس! و ۶ جلسه اي رو هم که بايد ميومده، اومده.بسشه ديگه! و با استاد راهنمامون هم حرف زده بودن.گفته بود کتباً بنويسين بدين بهم.درستش مي کنم.استاد يهو از راست رسيد و اين جناب استاد راهنما، الکي شروع کرده بود حرفاي پرت زدن به مريم!!! که تحقيق فلان چي شد و اينا که لو نره قضيه! اي جان! خيلي بامزه بود.ديگه کلي خنديديم و اينا و خب ايشالا از شرش راحت ميشيم.

براي آخرين بار...


*Your Love . . .

Your Love wakes me up in the middle of the night, I wish to hold you tight in my arms..
Your Love wakes me up in the middle of the night, I wish to hear your Breath and feel its warmth..
Your Love wakes me up in the middle of the night, I wish to touch your Soul, through your Lips..

Your Love wakes me up in the middle of the night, wish to taste the sweetness of your Lips with Mine...
Your Love wakes me up in the middle of the night, I Wish to Hear your Heart Beat with Mine...
Your Love wakes me up in the middle of the night, I Wish to give you all the Happiness and Love you are Waiting For...

Your Love wakes me up in the middle of the night, I Wish we can be in Love with each other thurough out our lives...
Your Love wakes me up in the middle of the night, I wish to steal all your sorrows and tears, to keep you happy for
the rest of my Life...
Your Love wakes me up in the middle of the night, I wish to console you when you are in Pain...

Your Love wakes me up in the middle of the night, I wish to spend My life inside your Pure Soul, this Moment could be
just few seconds but i will feel it till Death...
Your Love wakes me up in the middle of the night, I Wish to Love you more then anyone in this World...

Your Love wakes me up in the middle of the night, i Wish to spend One Moment of My life, feeling the warmth of your
body against Mine...
Your Love wakes me up in the middle of the night, I Wish to feel the Softness of you Hands against Mine...
Your Love wakes me up in the middle of the night, I Wish to the feel the wind passing thru the Moon...

and touching our cheeks, making us hold hands and look into each other's eyes thuru out the night..
Your Love wakes me up in the middle of the night, I Wish to touch every part of you, with my hands, to make my heart
beat faster then ever..
When the darkness of Night Disapears in the Light Of Morning, I wish to Find myself lying beside you, In your Soul,
in your Arms, In your Love, away from all the sorrows of Life, I wish to find my existence close to your Heart, feeling
its warmth just for a Moment . . .




*۱ آذر ۸۴

*اين استاده يادش ميره وقتي ميخواد شل بده و نياد کلاس، بگه که ما هم نريم اين همه راه رو.نتيجه اينکه هفته ي ديگه هم ما نميريم که آدم شه.تيت فور تت!

[Link] [4 comments]




Wednesday, November 23, 2005
مرو اي دوست

*۳۰ آبان ۸۴

*چه زود اقدام کردي (: فکرش رو نمي کردم!!!


*Who can say
Where the road goes,
Where the day flows?
Only time

And who can say if your love grows
As your heart chose?
Only time

Who can say why your heart sighs
As your love flies?
Only time

And who can say
Why your heart cries when your love lies?
Only time

Who can say
When the roads meet
That love might be
In your heart?

And who can say
When the day sleeps
If the night keeps
All your heart?
Night keeps all your heart
Who can say if your love grows
As your heart chose?
Only time

And who can say where the road goes,
Where the day flows?
Only time
Who knows? Only time
Who knows? Only time


*هرگز از بي كسي خويش مرنج
هرگز از دوري اين راه مگو
و از اين فاصله ها كه ميان من و توست
وهر آنگه كه دلت تنگ من است
بهترين شعر مرا قا ب كن و پشت نگاهت بگذار
تا كه تنهايي ات از ديدن من جا بخورد
و بداند كه دل من با توست
و همين نزديكي است
ش. حسيني

پ.ن:هميشه فکر مي کنم کسي مي تونه در موقعيت هاي بد اينا رو باور داشته باشه؟ خود شاعر حتي؟ من که نمي تونم..زيادي..شايد...شايد زيادي حساسم..کاش باورم ميشد...

*۲۹ آبان ۸۴

*..تو بيداري...زودتر از من..اينا بهانه س..هردو مي دونيم..يه بهانه ي خوشگل..گفتم فقط مي خواستم خواب نموني..شايد دروغ گفتم..دلم خيلي برات تنگ شده بود..چرا هم چيز اينجوري شده؟ زندگي منقبض شده انگار..نفسم بالا نمياد...


\\\///
\\ - - //
( @ @ )
o00o-(_)-o00o------------------
Never take some one for granted...
hold every person close to your heart
because you might wake up one day
and realize that you've lost a diamond
while you were too busy collecting stones.
-----------0ooo-------------------
ooo0 ( )
( ) ) /
\ ( (_/
\_)


*ميگي بيا بشين برات شعر بخونم:
desiderio macias silva
مي افروزم چند شمع
در چهار کنج بسترم
اگر تو با من نباشي
چه فکر بکري!
درنگ مي کنم...
با چه بيفروزم؟
با چه؟
با چه؟ اين چهار شمع را...

پ.ن: دِ منم که همين رو ميگم! کسي رو که خودش رو زده به خواب، عمراً بشه بيدار کرد..ولي اگه بخواي، با اولين زنگ تلفن بيداري! خودت هم خوب مي دوني (:

*يه اس ام اس باحال!


three japaneses, Fu, Lu, and Du, decided to immigrate and live in south of united state. Du changed his name to Duck, Lu changed
his name to Luck, Fu decided to go back to japan !!


*من حرفم رو کمي تا قسمتي پس مي گيرم.همه ي مشاورا احمق نيستن!
*باز هم اداره ي پست..باز هم احمق هايي که يه بسته بندي ساده هم بلد نيستن! پس چه غلطي مي کنين شما؟

*۲۸ آبان ۸۴

*من که اين چند روز هيچ کاري انجام ندادم.اينم روش!! باهاش مي خونم:
مرو اي دوست، مرو اي دوست، مرو از دست من اي يار
که منم زنده به بوي تو، به گل روي تو
مرو اي دوست، مرو اي دوست، بنشين با من و دل
بنشين تا برسم مگر به شب موي تو
تو نباشي چه اميدي به دل خسته ي من
تو که خاموشي، بي تو به شام و سحر، چه کنم با غم تو
مرو اي دوست، مرو اي دوست، مرو از دست من اي يار
که منم زنده به بوي تو، به گل روي تو
بنشين تا بنشاني نفسي آتش دل
بنشين تا برسم مگر به شب موي تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ويراني، خاموشي، کوهم اگر چه کنم با غم تو
چه کنم با دل تنها، چه کنم با غم دل
چه کنم با اين درد، دل من اي دل من...

پ.ن:خدا پدر شاعران را بيامرزد.حرف زدنمان را راحت کردند و اشک و آه مان را راحت تر! دوباره: مرو اي دوست، مرو اي دوست...

پ.پ.ن:تو ميخواي بري و منم نمي تونم کاري بکنم چون تو نميذاري، نميخواي..
*بهت خوش بگذره.ظاهراً بايد عادت کنيم باز تنها بريم همه جا...ناراحت من نباش..به تنها بودن هم دوباره عادت مي کنم..سعي مي کنم عادت کنم..چاره ي ديگه اي برام نذاشتي.
*غمناک ترين داستان دنيا..مي نويسيم..تا چه شود...آخرش؟..کسي نمي دونه..
*به من قول نده..حتي اگه هيچ وقت زيرش نزني به حال هيچ کدوممون فايده اي نداره.خودت هم خوب مي دوني..نگو درست ميشه؟ وقتي چيزي عوض نشه، هيچي درست نميشه.تو به «فراموش شدن» ميگي «درست شدن» ؟ من آدم فراموشکاري نيستم، هيچ وقت هم نبودم...تلافي نکن..که چي؟

*۲۷ آبان ۸۴

*بدترين و بدترين و بدترين شب هاي زندگي م..خواب به چشمام نمياد..نميخوام هيچ چيز باشه..نميخوام باشم..وقتي تو نباشي..

*۲۶ آبان ۸۴

*صندلي کناري م خاليه..همه جا خاليه..اگه هيچ وقت نبودي، غمي نبود.مي گفتم همينه که هست! بهتر از اين نمي تونه باشه..ولي حالا مي دونم که مي تونه باشه ولي نيست..صحبت مي کنيم..

*۲۵ آبان ۸۴

*کلي دوپيييييييييييينگ :دي ريسک هم که بلدي! نمي تونم بهت نگم...
*۲۴ آبان ۸۴

*تو يه موجود پستي که مدرک دکترا داره.چسبيدي به ميز و دفتر کار ت ولي اينا چيزي رو عوض نمي کني.باعث نميشه تو يه موجود حقير نباشي.ازت حالم به هم مي خوره.فرق يه کسي که از ديوار مردم بالا ميره با تو چيه؟ ميخواي بهت بگم؟ اون ادعاي کلاس و فهم و شعور نداره ولي تو داري.اون قبول داره که چه جور آدميه، خودش خوب مي دونه! ولي تو اسم خودت رو گذاشتي استاد! و دلت وقتي خنک ميشه که گير بدي به مدل حرف زدن بچه ها، تذکر بدي نوشته هاي فايل پاورپوينت شون نبايد انقدر افکت داشته باشه و حرکت کنه، با يه لحن تحقيرآميز بگي در رو پشت سرت ببند! و به اوني که هر روز پاچه خواري ت رو مي کنه نمره ي بيشتري ميدي بدون اينکه برگه ي امتحانش رو بخوني.من دلم واسه خودم نمي سوزه.برام خيلي چيزا مهم نيست چون ديگه چيزي نمونده که براي هميشه از شرت خلاص شم.ديگه ريختت رو نمي بينم ولي براي تو دلم واقعاً مي سوزه چون اگه پول هاي مردم نبود، اگه کلي باج نمي گرفتي و نمي دادي، هيچ کس آدم حسابت نمي کرد.مي دوني چرا؟ چون بدون کت و شلوار و ماشينت هيچي نيستي.با اينا هم هيچي نيستي.فقط خودت نمي دوني.واسه همينه که دلم برات مي سوزه.آخه احمقي! کاري نميشه برات کرد.يه احمق تحصيل کرده!

*۲۳ آبان ۸۴

*همون وضع مسخره ي هميشگي و دانشگاه و اينا..گفتن نداره..

*۲۲ آبان ۸۴

*کللللللللللللللللي دوپينگ...خوشحالم بخونين.کي اول مياد وسط؟ :دي

*۲۱ آبان ۸۴

*امتحان..استفاده از هرگونه کتاب و جزوه و همه چيز -جز موبايل- آزاده..تند تند مي نويسم.به شعاع ۲ کيلومتر ورق ريختم دورم.هولم برسم خونه.با تو همه چيز خوشگله، دنيا خوبه.خوشحالم به دنيا اومدم.نمي دونستم تو هم اينجايي..وگرنه موقع تولدم گريه نمي کردم..مي خنديدم..

*۲۰ آبان ۸۴

*تند تند تند تند خرخوني! بعد از مدتها درس مي خونم.خوشحالم..کي فردا ميشه؟ اميدوارم خوب پيش بره، زود بره ((((((((((((((:

*۱۹ آبان ۸۴

*کلي مهمون..بيچاره شدم رفت! :دي کي ميخواد امتحان بده شنبه؟

*نصفه شب...خوابم مياد..بعضي کارا براي همه مال روزه، براي من وقتي شب بشه..کيفش به همينه.آدماي گيره! خوابن.اميدوارم گند نزنم! :دي

*۱۸ آبان ۸۴

*از اين کلاس هاي مزخرف و اين ساختمون مزخرف تر يه خاطره ي خوشگل دارم که هميشه باهامه: کوچولو و کتاباي سرقتي(: تو خيلي خوبي..

*۱۷ آبان ۸۴

*از خستگي داشتم مي مردم ولي بلند شدم رفتم دانشگاه و وقتي تنها کلاسم تشکيل نشد، نمي دونستم حرص بخورم يا خوشحال بشم.يه کم با مريم حرف زديم..بيشتر دلم تنگ شده بود انگار براش.نميخوام روزمرگي باعث بشه کمتر بهش توجه کنم.سال آخره امسال و بعدش اون ميره شهر خودشون..شايد بعد از اين، سالي يه بار بيشتر نبينيم همديگه رو..آدما ولي پوستشون کلفته.تجربه نشون داده به همه چيز عادت مي کنن.
*من نمي دونم جريان چيه که همه ش خوابم! تا ساعت۴ خواب بودم و حالا هم همه کار انجام ميدم جز درس خوندن.مي بيني که !


*حرفم نصفه نيمه مونده بوده!
*مريم مي خواست براي دختر دايي ش کادوي تولد بگيره و گفت اگه حال داري باهام بيا.اگه نه، منم نميرم و خب منم دلم مي خواست يه کم راه بريم و با همديگه هم خيلي وقت بود جايي نرفته بوديم.رفتيم خلاصه! دو تا مغازه پيدا کرديم توپ! يکي ش انواع و اقسام
*اين خانوم استاده يه لم خاصي داره که دستمه تقريباً ! و کلي هم از ادعا ش کم شده! امروز هم که مثلاً داشت اتوکد درس مي داد، هي مي گفت الان ميام بهتون ميگم اينو، اون گروه اينو رسم کنن تا من بيام ولي عملاً هيچ کاري نمي کنه هيچ وقت.منم چون کامپيوترها به نت وصل هستن، شروع کردم براي يکي از بچه ها -انتقالي از تبريز- آي دي ساختم و آموزش ايميل بازي و اينا.کلي هم مي خنديديم و مراقب بوديم استاد مياد يه وقت گير بده.بسي خوش گذشت..


[Link] [1 comments]




Sunday, November 06, 2005
دنیا رو تغییر نده
*۱۵ آبان ۸۴


*Don't Change the World . .


Once upon a time, there was a king who ruled a prosperous country.
One day, he went for a trip to some distant areas of his country.
When he was back to his palace, he complained that his feet were very painful, because it was
the first time that he went for such a long trip, and the road that he went through was very rough
and stony. He then ordered his people to cover every road of the entire country with leather.
Definitely, this would need thousands of cows' skin, and would cost a huge amount of money.

Then one of his wise servant dared himself to tell the king,
"Why do you have to spend that unnecessary amount of money ?
Why don't you just cut a little piece of leather to cover your feet ?"

The king was surprised, but he later agreed to his suggestion, to make a "shoe" for himself.

There is actually a valuable lesson of life in this story :
to make this world a happy place to live, you better change yourself - your heart;
and not the world . . .




*دنيا رو تغيير نده

روزي روزگاري پادشاهي بر کشوري موفق و شاد فرمانروايي مي کرد.يه روز پادشاه به يکي از نقاط دوردست کشورش سفر کرد.وقتي به کاخش برگشت، از درد پاهاش شکايت کرد چون اولين باري بود که به چنين سفر طولاني اي مي رفت و راهي که ازش عبور کرده بود، خيلي ناهموار و سنگلاخي بود.پادشاه دستور داد که همه ي راه هاي کل کشور رو با چرم بپوشونن.

قطعاً اين کار احتياج به پوست هزاران گاو داشت و هزينه ي زيادي بايد مصرف ميشد.يکي از خادمان خردمند پادشاه به خودش جرات داد و به پادشاه گفت:چرا ميخواين چنين مقدار زيادي پول بپردازين که اصلاً هم ضروري نيست؟ چرا يه تيکه کوچک از چرم نمي برين که پاهاتون رو باهاش بپوشونين؟

پادشاه کلي شگفت زده شد و با پيشنهادش موافق کرد که براي خودش کفش درست کنه.

اين داستان، يه درس باارزش درباره ي زندگي بهت ميده:
براي اينکه دنيا رو به مکاني شاد براي زندگي تبديل کني، بهتره خودت رو تغيير بدي..قلبت رو..نه دنيا رو..


*101 different ways of saying 'I love you'

Afrikaans - Ek is lief vir jou
Albanian - te dua
Arabic - Ana Ahebak / Ana Bahibak
Arabic (to the female) - Bahebbek
Arabic (to the male) - Bahebbak
Armenian - yes kez shat em siroom
Assyr - Az tha hijthmekem
Bahasa Malayu (Malaysia) - Saya cinta mu
Bangla - Ami tomakay bala basi
Bavarian - tuI mog di
Bosnian - Ja te volim (formally) or volim-te Turkish seni seviyorum
Bulgarian - Obicham te
Cambodian (to the male) - oun saleng bon
Cambodian (to the female) - bon saleng oun
Cantonese - Ngo oi ney
Croatia - Volim te
Czech - Miluji Te
Danish - Jeg elsker dig
Dutch - Ik hou van jou
English - I love you
Esperanto - Mi amas vim
Estonian - Ma armastan sind / Mina armastan sind (formal)
Ethiopia - afekereshe alhu
Finnish - Minä rakastan sinua
Flemish (Ghent) - 'k'ou van ui
French - Je t'aime
Gaelic - Tá mé i ngrá leat
Georgian - Miquar shen
German - Ich liebe Dich
Greek - agapo se
Greek - S'agapo
Gujarati - oo tane prem karu chu
Hawaiian - Aloha au ia'oe
Hebrew - Ani ohevet ota
Hebrew fem. Plural - Ani ohav etkhen
Hebrew fem. sing. - Ani ohav otakh
Hebrew masc. or mixed plural - Ani ohav etkhem
Hebrew masc. sing. - Ani ohaw otkha
Hindi - Main tumsey pyaar karta hoon / Maine Pyar Kiya
Hungarian - Szeretlek
Icelandic - Eg elska thig
Indonesian - Aku Cinta Kamu
Indonesian - Saya cinta padamu
Italian - Ti amo/Ti voglio bene
Japanese - Anata wa, dai suki desu
Japanese - Sukiyo Javanese (formal) - Kulo tresno marang panjenengan
Javanese (informal) - aku terno kowe
Kenya (Kalenjin) - Achamin
Kenya (Kiswahili) - Ninakupenda
Korean - SA LANG HAE / Na No Sa Lan Hei
Kurdish - Khoshtm Auyt
Laos - Chanrackkun
Latin - Te amo
Latvian - Es mîlu Tevi
Lebanese - Bahibak
Lithuanian - As Myliu Tave
Macedonian - Jas Te Sakam
Malay - Saya cintakan mu / Saya cinta mu
Maltese - Inhobbok hafna
Mandarin - Wo ai ni
Nigeria (Hausa) - Ina sonki
Nigeria (Yoruba langauge) - Mo fe ran re
Norwegian - Jeg elsker deg
Pakistan (Urdu) - May tum say pyar karta hun
Persian - Tora Doost Darem
Pig Latin - I-yea Ove-lea Ou-yea
Polish - Kocham Cie
Portuguese (Brazilian) - Eu te amo
Portuguese (Continental) - Eu amo-te
Punjabi - me tumse pyar ker ta hu'
Romanian - Te iubesc
Russian - Ya tyebya lyublyu
Scottish Gaelic - 'S tough leam ort
Serbian (accent 'O') - Volim te
Serbo-Croatian - Volim te
Sign language - Spread hand out so no fingers are touching.
Bring in middle & ring fingers and touch then to the palm of your hand.
Slovak - Lubim ta
Slovenian - ljubim te
South Sotho - Ke o Rata
Spanish - Te quiero / te amo / yo amor
Sri Lanka - mame adhare
Swahili - Naku penda
Swedish - Jag älskar dig
Swiss German - Ch-ha di gärn
Tagalong - Mahal Kita / Iniibig kita
Tamil - Naan Unnai Khadalikkeren
Telugu - Nenu Ninnu Premisthunnanu
Thai - Khao Raak Thoe / chun raak ter
Thai (affectionate, sweet, loving) - Khao raak thoe
Thailand - chun luk ter
Turkish - Seni Seviyorum
Ukrainian - Yalleh blutebeh / ya tebe kohayu
Urdu (to a girl) - Mea tum se pyaar karta hu
Urdu (to a boy) - Mea tum se pyar karti hu
Vietnamese - Toi yeu em
Vietnamese (Females) - Em yeu Anh
Vietnamese (Males) - Anh yeu Em
Welsh - Rwy'n dy garu di
Zambia (Chibemba) - Nali ku temwa
Zimbabwe - Ndinokuda
Zulu - Mina funani wena



پ.ن: اين ۱۰۱ راه مختلف براي گفتن «دوستت دارم» هست! فارسي ش که غلطه، بقيه ش رو نمي دونم.ولي هيچي همين جمله ي خوشگل «دوستت دارم» نميشه! (: French ش هم فکر کنم غلطه! تلفظ فارسي ش ميشه موآ ژ َد ُ ق تو آ..پگاه يادم داد(:


*It takes a minute to have a crush on someone,
an hour to like someone, and a day to love someone..
But it takes a lifetime to forget someone. . . "

- unknown


*۱۴ آبان 84

*امروز روز خوبی بود..یعنی روز قشنگی بود.بعد از مدتها بارون میومد.استاد داشت درس میداد.من داشتم فکر می کردم صدای بارون از پشت گوشی شنیده میشه؟ ولی زود تموم شد..یه کم ایمیل بازی..یه کم تلفن بازی -بازیهای محبوب من!- و بعد اومدم خونه.توی راه -توی قطار در واقع- یه مراسم خواستگاری! و بعد یه کم خواب -وقتی رسیدم خونه..بعد از ناهار- بعد کلاس زبان.امتحان نیم ترم..و خنگولایی که نهایت نمره شون 80 شد! از جمله خودم.

هوم؟ هیچی! خانومه خیلی ازم خوشش اومد.اصرار داشت با پسرش ازدواج کنم.توضیح بیشتر کسی خواست بپرسه.


*۱۳ آبان ۸۴

*عيد فطر مبارک..ديشب وقتي يکي از بچه ها تبريک گفت، ديدم امسال چقدر خاص بود..چقدر پاک..چقدر قشنگ..با کلي خاطره ي خوب، از ديدارهايي که انتظارش رو ندارم.از محبت هاي دوستام، از هديه هاي نازي که گرفتم، از آدماي خوبي که کلي با هم حرف زديم حتي تلفني..

*نرفتم مهموني که مثلاً به کارام برسم.در واقع کارام رو بهونه کردم که تنها باشم.دوست دارم روزي چند ساعت با خودم تنها باشم..امروز بعد از مدتها! اين اتفاق افتاد.چند تا سي دي که هديه گرفته بودم رو نگاه کردم -کليپ هاش رو- بعد يه کم زبان خوندم، ۲ صفحه ش مونده البته با معني چند تا کلمه که بايد پيدا کنم! گم شده انگار.چند تا لباس که ميخوام بشورم و اتو بزنم، آب بازي، فيلم -ببينم بالاخره «او يک فرشته بود» چي ميشه آخرش!- و احتمالاً مث هميشه به درساي دانشکده نميرسم ديگه :دي


*۱۲ آبان ۸۴

*تا ۱۱ خواب بودم.تا اومدم ببينم دنيا دست کيه ظهر شد :دي يه کم در حالت افقي «شبح اپرا» رو خوندم.بعد بلند شدم ۴۰-۳۰ تا عکس گرفتم.از خودم؟ نه! من انقدر بدعکسم که تا مجبور نشم، عکس نمي گيرم.توي عکساي دسته جمعي هم هميشه داوطلبم که عکاس باشم.هم عکس خوب ميشه هم خودم توي عکس نيستم! امروز ولي از عروسکام عکس گرفتم، چند تا عکس دوتايي خوشگل.آخي! (: کلي از کتابام و وارهاي جديد هم بودن.وسايل شلخته خودم و همه ش شد يه فولدر روي کامپيوترم با يه فايل کوچيک ورد! کلي هم با کامپيوتره کشتي گرفتم تا رو ش کم شد و اين نرم افزار نوکيا رو نصب کرد بالاخره.خفه کرد.انقدر خنگ شده بود! شب هم تا ۲-۱ بيدار بودم و کتاب «آخرين صبح» رو خوندم.گزيده ترانه هاي شل سيلور استاين ه.متن دو زبانه س و من هر دو -فارسي و انگليسي ش- رو مي خونم براي ايمپروو و زبان!


*۱۱ آبان ۸۴

*روز خود را با مردم آزاري و بيدار کردن بچه ي مردم، آن هم کله ي صبح! آغاز کنيد.

*روزا همينطوري ميگذرن و هيچي! واقعاً هيچي.به هيچ کاري نميرسم و اصلاً هم نمي دونم چرا و عين خيالم هم نيست ماشالا! کلي درس دارم که نخوندم از اول ترم + کلي کتاب خوب که بايد بخونم.خدا رو شکر که فوق نميخوام شرکت کنم وگرنه ديگه مصيبتي ميشد ديدني!

*مرسي فاطمه که امروز بيدارم کردي! سر ظهر همچين روي کتاب خوابم برده بود که اگه صدا م نميزد به کلاس ۱.۵ نمي رسيدم.بابا آدم بي خيال! البته از من بي خيال تر خودشه چون کلي دير اومد سر کلاس.رفته بود آمپولش رو بزنه، سرما خورده بدجور.بعد دير اومد و حضور غياب هم تموم شده بود و قرار شد من بگم «الان مياد استاد!» من گفتم خب ولي امروز خيليا -حدود ۸ نفر- دير اومدن و همه همين رو گفتن به استاد.استاد هم غيبت زد.فاطمه هم زودتر از بقيه قبل از تموم شدن کلاس جيم زد که به کلاس بعدي ش -يه جاي ديگه- برسه.منم غر زدم سر استاد که بسه ديگه و بي خيال شو و اينا و تا ااستاد قبول کرد و گفت اونايي که دير اومده بودن، بيان حاضري بزنن، من بدو بدو بدو بدو به هررررر مصيبتي بود، خودم رو رسوندم به همون قطاري که فاطمه ۲۰ دقيقه قبل رفته بود بهش برسه =>الکي غيبت خورد و خب منم کاري نمي تونستم بکنم! اينا رو نوشتم که عذاب وجدانم کم بشه.تو رو داري مي خوني؟ وجدانت زيادي راحته؟ :دي


*۱۰ آبان ۸۴


*طفلکي مجبور بود در پايان هر نامه مطلبي بنويسه که نيازي نيست طرف مقابل جوابي بده. اين تنها راهي بود که بتونه در سال هاي باقي مونده ي عمرش به مکاتباتش ادامه
بده..

پ.ن: دقيقاً داشتم ديشب چنين وضعيتي رو تصور مي کردم.نمي دونم چطوري شد چنين چيزي به ذهنم رسيد.با اينکه قاعدتاً بايد کلي خوشحال مي بودم، ولي به اين چيزا هم فکر مي کردم.شايد اثر خستگيه! جالبه که آدماي ديگه گاهي دقيقاً همون چيزي رو ميگن که توي ذهن توئه و عمراً هم نگفتي به کسي.شبيه چک ميل و ديدن باکس خالي..تصويري که از خوندن اون نوشته، اومد توي ذهنم همينه.روزي چند بار چک مي کني.بعد ميشه روزي يه بار، بعد چند روز يه بار..بعد کم کم نااميد ميشي..چون اون ديگه نمي تونه / نميخواد جواب بده.آخي! هرچي بيشتر فکر مي کنم، بيشتر دلم مي سوزه واسه ش.هوم؟ براي اوني که چک ميل مي کنه ديگه.


*ميخواهم در صلح و آرامش زندگي کنم و زندگي اي را که با شعار «اگر
ميخواهي زندگي خوشي داشته باشي، در انزوا زندگي کن»، آغاز کرده ام، همچنان ادامه دهم.
دکارت

*دکارت زودتر از گاليله فهميده بود زمين به دور خورشيد ميچرخه، ولي زماني که ديد گاليله به خاطر اين کشف، به زندان افتاده، از انتشار کتابش دست برداشت و جمله ي بالا رُ گفت. در ضمن دکارت به مدت ده سال در هلند در انزواي نسبي زندگي کرد و هر روز، در دفتري چند تأمل براي خودش مينوشت (چيزي مثل وبلاگ!) ؛ هر تأمل يک روز. که مجموع اين تفکرات در کتاب تأملات به سال 1641 چاپ شد و اون رُ تبديل کرد به موثرترين فيلسوف قرن هفدهم..

*يه کلاس داشتيم همه ش و چون استاد کلي نازه و اينا قرار شد اگه هفته ي ديگه اردوي اصفهان جور شد و رفتيم کلاس اين استاد تشکيل نشه.آخي! مي گفت اگه ميخواين نيان، بگين از الان که منم الکي نيام.خيلي رک! ..اردوي اصفهان قراره يکشنبه کله ي صبح شروع بشه تا دوشنبه شب که برمي گرديم از اونجا ايشالا.کاس سه شنبه صبحمون که کنسل شد.من مي تونم بيام خونه -با فاطمه- چون ما عصر کلاس نداريم.بقيه جرات ندارن کلاس عصر رو نرن=>خوش به حال ما دو تا ميشه..اگه بريم البته.گروه ما که حساب کتاب نداره.چشممون هم آب نمي خوره.

*به طرز غير منتظره اي يکي از بچه ها يهويي اومد گفت بيا بريم خونه ي ما..همينطوري مهموني..کلي اتاقش رو بهم نشون داد و اينا و خب جزئي از افتخارات من محسوب ميشه امروز چون دوستم عمراً اتاقش رو به کسي نشون نميده.خيلي جالب انگيزناک بود.مرسي (:

*مريم مي خواست براي دختر دايي ش کادوي تولد بگيره و گفت اگه حال داري باهام بيا.اگه نه، منم نميرم و خب منم دلم مي خواست يه کم راه بريم و با همديگه هم خيلي وقت بود جايي نرفته بوديم.رفتيم خلاصه! دو تا مغازه پيدا کرديم توپ! يکي ش انواع و اقسام


*۹ آبان ۸۴

*نفهيمدم کلاس عمليت آمار چي شد اصلاً.همه ش هول بودم بدوم سارا رو پيدا کنم بسته م رو ازش بگيرم.وااااااااااااااااااي! خداي من! بابا سليقه! خيلي خوشگلن همه شون..و مرسي به خاطر اين همه زحمت! اصلاً نمي دونم چي بگم، چطوري تشکر کنم.مرسي (: مرسي...


*۸ آبان ۸۴

*مث پاچه خوارها جلوي جلو نشستيم.من و مريم قشنگ دفترامون رو گذاشتيم روي ميز استاد و همونجا روبروش نشستيم.آخه هي ميگه عقبيا بياين جلو! جلويي ها بياين جلوتر.چرا فرار مي کنين؟..خيلي حس صميميت مي کنه اين خانوم استاده! :دي خلاصه امروز استاد، پشت ميزش ايستاده بود.ما هم اينور ميز نشسته بوديم.بدي ش اينه که وقتي يواشکي کيفم رو باز مي کنم کوچولو رو ببينم -اسم عروسکم کوچولوئه- بايد مواظب باشم استاد مشغول حرف مفت زدن باشه حتماً :دي

*بعد از کلاس رفتيم يه آرايشگاه کشف کرديم توي دانشکده.بترکي طرف! ۱۰ دقيقه قبل از اذان خسته و کوفته رسيدم خونه :دي


*7 آبان ۸۴

*من نمي خواستم بيدار نگه ت دارما.نمي دونم چرا اينطوري شد.ديشب خودم هم خيلي خنده دار بودم.به طرز معجزه آسايي کلي بيدار بودم.نه بابا! فوقش تا ۲! تو رکوردا رو شکستي / توي هر قلبي نشستي ..مث کامران و هومن بخون :دي

*واااااااااااي! باز که تو وسط محوطه سبز شدي! ميگن در هميشه روي يه پاشنه نمي چرخه! راست ميگن.حالا دارم مي بينم!


[Link] [3 comments]