Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Wednesday, September 29, 2004
درخت سیب کسی هستی؟

*من امروز به جای حضور فعال در کلاس معارف اینجا نشستمو خوش گذروندم.سارا اغفالم کرد خب.گفت حذف و اضافه برو اضافه کن.به استاد هم بگو این جلسه رو غیبت رد نکنه.دیدم راست میگه.حالا غیبت میزنه یا نمی زنه.بی خیالش...این روزا چقدر علم و دانش مهم شده واسم!

*بدجوری زده به کله م که موهامو مصری بزنم.انقدر دلم میخوااااد ولی می دونم بعدش پشیمون میشم.مشکل خیلی ها همینه.یا دلت نخواد یا پشیمون نشو.چه خوبه آدم دلش بخواد.پشیمون هم نشه.بحث اصلا سر یه چیز دیگه س.گیج بازی درنیار.آره...

*يادمان نرود اينکه درس خوانده ايم , به دانسته هايمان افزوده ايم , فهميده ايم , به مدارج بالا رسيده ايم نه به علت برتري ما , بلکه فقط و فقط به اين دليل است که آنچه حق ما بوده در اختيارمان قرار گرفته .
يادمان باشد که آموختن , دانستن , حق طبيعي تک تک انسانهاي اين کره خاکي است . پس درس خواندن تو هيچ ربطي به بهتر بودن تو ندارد , ممکن است که اين درس خواندن به بهتر شدنت کمک کرده باشد اما يادت نرود که اگر همسايه ات نتوانسته مثل تو درس بخواند علتش اين بوده که جايي , کسي حق اش را ضايع کرده است . وگرنه اين آموختن جايزه اي نبوده که به تو به خاطر بهتر بودنت هديه شود.
حالا که تو به حق ات رسيده ای , اگر دانسته هايت باعث شود که به کسي کمک کني , يا حقي که ناحق شده را احيا کني , شرايطي فراهم کني که حتي يک نفر بتواند به اين حق طبيعيش برسد يعني از آنچه انباشته اي خوب استفاده کرده اي. و اگر تمام آنچه در ذهنت جمع آوري کرده اي به بهتر شدن زندگي بقيه کمک نکند بدان که مفت باخته اي گيرم که با بهترين مدارج از بهترين محل ها فارغ شده باشي.
تمام...

*اینو که خوندم داشتم فکر می کردم توی زندگیم درخت سیب کسی بوده م؟
درخت سيب
سال ها پيش درخت سيب بزرگي وجود داشت و پسرکي هر روز پيش آن مي آمد و با شادماني بازي مي کرد! از درخت بالا مي رفت و سيب مي کند و مي خورد، آنگاه بي خيال از همه جا و آسوده مي خوابيد. او عاشق درخت بود و درخت هم به بازي با او عشق مي ورزيد. روزها گذشت و آن پسر کوچک رشد کرد. او ديگر هر روز به ديدن درخت نمي آمد. يک روز که برگشت چهره اي غمگين داشت. درخت سيب به او گفت : بيا با من بازي کن! پسر جواب داد: من ديگر بچه نيستم و ديگر دور وبر درخت ها بازي نمي کنم. مي داني من اسباب بازي مي خواهم اما پول ندارم که بخرم. درخت گفت: متاسفم، من هم پول ندارم ..اما مي تواني سيب هايم را بچيني و آنها را بفروشي! پسر هيجان زده شد و با خوشحالي تمام سيب ها را چيد و انجا را تر ک کرد. او پس از اينکه سيب ها را با خود برد ديگر بازنگشت. درخت مدتها غمگين بود. تا اينکه يک روز پسر، که حالا مرد بزرگي شده بود بازگشت و درخت هيجان زده گفت: سلام، بيا و با من بازي کن! مرد در جواب گفت: من وقتي براي بازي کردن ندارم مجبورم براي خانواده ام کار کنم. ما خانه اي مي خواهيم پناهگاهي احتياج داريم تو مي تواني به من کمک کني؟
درخت در پاسخ گفت: متاسفم من خانه اي ندارم. ولي تو مي تواني شاخه هايم را قطع کني و براي خود خانه اي بسازي! آنگاه مرد تمام شاخه هاي درخت را بريد و با خوشحالي از آنجا رفت. درخت سيب از اينکه او را خوشحال مي ديد شاد شد، اما مرد تا مدتها باز نگشت. در خت مجددا تنها و غمگين شد. يک روز داغ تابستاني، مرد بازگشت و درخت بسيار خوشحال شد و گفت: بيا با من بازي کن! مرد پاسخ داد: من دارم پير مي شوم و دوست دارم سال هاي آخر عمرم را به سفر درياي بپردازم. تو مي تواني به من قايقي بدهي!
درخت گفت: از تنه ي من براي ساختن قايق خود استفاده کن بدين ترتيب مي تواني به جا هاي دور سفر کني و شاد باشي. سپس مرد از تنه درخت قايقي ساخت و به دريا رفت وتا مدتهاي طولاني بازنگشت. سر انجام پس از سالها به نزد درخت برگشت.

درخت گفت: پسرکم، متاسفم ديگر چيزي ندارم که به تو بدهم. نه سيبي، مرد پاسخ داد: مهم نيست من ديگر دنداني ندارم که بتوانم سيب گاز بزنم. درخت گفت: آخر تنه اي هم برايم باقي نمانده که تو بتواني از آن بالا بروي.
مرد پاسخ داد: براي اين کارها هم بسيار پير شده ام.
درخت اشک ريزان گفت: اين ريشه هاي در حال پوسيدن تنها چيزي است که برايم باقي مانده!
مرد گفت: من فقط به جايي براي استراحت کردن نياز دارم!
درخت با خوشحالي گفت: عاليه! ريشه هاي يک درخت کهن بهترين جا براي تکيه دادن و استراحت کردن است بيا، بيا کنارم بنشين و استراحت کن!
مرد رفت و کنار درخت نشست و درخت با اشک و لبخند شادمانه به اونگريست...
کپي رايتش

*و اما اندر روند سرک کشیدن جماعت ضعیفه، به دنیای قویه، تعداد قابل توجهی از دختران با انتخاب رشته های خشانت بار، از آنجایی که پوست برنزه و لاک ناخن و رشته های کلاس دانشگاهی و صندل لاانگشتی از ملزومات همسریابی هستن بنابراین انتخاب رشته برای دختران اهمیت شایان توجهی دارد.
و از آنجایی که پسران استعدادهای نهفته شون رو رو کردن و میل وافورشون رو به آراگیرای چهره و گریم و کمپوس بینی نشان دادن و تازه حال همه رو از رمانتیک بازی به هم زدن بنابراین دختران ناچارن جبران مافات کنن...بقيه ش

*...اينها شروع کردند و اول يه سری آهنگ های ايرانی با ريتم شاد زدند و بعد گفتند که حالا مي خواهيم يک آهنگ عاشقانه بزنيم برای ايجاد اميد. اسم اين آهنگ هست انار انار و شما هم در خواندنش با ما همکاری کنيد و خلاصه ريتمش را ياد ملت دادند که بگوييد:
آی انار انار بيا به بالينم
شبنم گل نار بيا به بالينم
قيافه من را بايد مي ديديد وقتی اين همه آدم توی اون کليسا انار انار مي خوندند. حتی ۱۰ نفر ايرانی هم آنجا نبود ولی همه مي خوندن. من که همه آهنگ رو خوندم نه فقط ترجیع بند رو...بقيه ش اينجا


[Link] [0 comments]




Tuesday, September 28, 2004
آن دخترهای گیج

*تصویر حضرت مسیح توی پست قبلی رو تونستی ببینی؟من هرچی چشمامو بستم و منتظر موندم، هیچی ندیدم.داشتم واسه خودم غر می زدم که چرا ملت رو میذارن سر کار که روی مونیتور یه دایره دیدم که توش عکس یه صورت بود.کلی ذوق کردم.حالا مگه محو می شد.هرجای صفحه رو نگاه می کردم بود.یه بار که ببینیش، می تونی توی تصویر اولیه تشخیص بدی کجا به کجاس یعنی مثلاً کجا میشه پیشونی،کجا موهاشه و غیره.حالا دیدیش یا نه؟

*امسال دانشکده شدیداً داره خوش می گذره.خیلی می خندیم!امروز رفتیم سر کلاس،دیدیم بچه های سال آخر هم اومدن همونجا.هر دو تا اکیپ با یه استاد کلاس داشتن.گروه ماس دیگه.عمراً کسی تو بی نظمی به پای اینا برسه.همیشه هم یه توجیهی دارن.ما هم که حالیمون نیست.همه رو باور می کنیم!خلاصه ما کلی تعریف کردیم که شما سال آخرین.ما به نفع شما میریم کنار و این حرفا.اونا هم می خندیدن.وقتی فهمیدم استاد این درسمون کیه، کلی کیف کردم.اصلاً حواسم نبود یه انسان کنجکاو داره نگام می کنه.به مریم گفتم جااااااااااان!چه خوب شد.بعد که مریم در حالی که می خندید، ازم خواست خفه شم! فهمیدم جریان چیه.آخه این استاده خیلی خوب نمره میده (بر خلاف بقیه استادها) و مثلاً این درسهای 4 واحدی رو که باهاش داشته باشی، دیگه سکته نمی کنی تا آخر ترم که حالا چند میخواد بده و میفتم نمیفتم و اینا.خیالت راحته.سر کلاس آرامش داری و خلاصه خیلی خوبه.پارسال یه درس 4 واحدی رو نوزده و نیم داد بهم.امسال هم می دونم دیگه زیر 17 نمیده.من آدم از زیر کار در رویی نیستم ولی فکر کنم نوزده و نیم برام زیاد بود.خداییش دیگه!

*استاد اون یکی درس امروز، کلی تحقیق ریخت سرمون.آخه این درس در اصل مال سال آخره که ما الان گرفتیم.شوخی شوخی نزدیک بود واسه تحقیق، ما رو بفرسته جاده مشهد و اون طرفا.با کلی قسم و آیه، پسرا راضی شدن جای ما برن.ما هم جای اونا بریم.خیلی خوبن.با آدم راه میان.دیگه انقدر انصاف داشتن که قبول کنن واسه 4-3 تا دختر سخته این همه راه،اونم اونجا.حالا اگه پسرهای ورودی خودمون بودن...

*اون کلاسی که اون روز ازش فرار کرده بودم، تشکیل نشده بود.منم امروز مریم رو اغفال کردم.از سمینار فرار کردیم.البته استاده احتمالاً فهمیده و یقه مون رو خواهد گرفت ولی بی خیال.

*امروز مریم منو برد پیش یکی از بچه های سال آخر که یه سری سوال بپرسیم در خصوص اینکه کدوم درس رو کی بگیریم و کدام استاد چقدر نمره میده و چه ریختیه امتحانش و اینا.اونم پرسید این ترم چیا برداشتین.ما هم شروع کردیم گفتن.گفت اینا که راحته.چیز دیگه می تونین اضافه کنین، حتماً بگیرین چون ترم بعد درسا خیلی سخته.خیلی وحشتناکه یعنی سرویسین دیگه!!!اینطوری بگم بهتون.آقا ما رو میگی!هیچ کدوم اصلاً به روی مبارک نیاوردیم ولی آخه مرد گنده! این چه طرز حرف زدنه؟!جو صمیمیت گرفته بودش؟

*برنامه م خیلی بهتر شد.میخوام برم چهارشنبه ساعت اول، معارف اضافه کنم(خدا کنه متون دارم، معارف بدن بهم.مریم رو می برم سر طرف رو گرم کنه.جو گیر شه امضا کنه)جهنم.بالاخره که چهارشنبه باید برم واسه معارف1!لااقل امسال که جوون ترم! قال رو بکنم.سال دیگه پیر میشم حالشو ندارم واسه یه درس برم.

*این خانوم استاده رو من آخر می کشم.نکبت!(ببخشید الان عصبانیم) همون جلسه اول هنوز از راه نرسیده میگه 4 ساعت درس کمه واسه درس 4 واحدی.کلاس فوق العاده کی بذارم؟یا هرهفته 1 ساعت یا یه هفته در میون، 2 ساعت.ما هم گفتیم گزینه دو.حالا یه هفته که فقط شنبه ساعت8 کلاسه.اون هیچی/هفته بعدش یه کلاس ساعت 8 هست.اون یکیش ساعت سه و نیم.این وسط همه کلاس دارن.من بیچاره که اون درسو پارسال پاس کردم(اونم با چه مصیبتی!استاد دیر آوردن.هزار تا تعطیلی خورد.کلی نصفه شب! کلاس جبرانی و اینا) باید ول بگردم تا ساعت سه و نیم.مریم هی گفت برو به استاد بگو اینطوریه.قبول می کنه سر این کلاسها نیای.مث روز برام روشن بود غر می زنه.دیگه من اگه یه بار کسی رو ببینم، می فهمم چه جوریه اخلاقش.انقدر مریم زیر گوشم خوند که رفتم گفتم به طرف.گفت نه اصلاً نمیشه(مثلاً میخواد باور کنیم درسش چقدر مهمه) می تونی از غیبت هات استفاده کنی.3تاش بشه4تا هم حذف می کنم و اینا.انگار خودم بلد نبودم.می کشمش.ندید بدید...

*مرسی واسه ایمیلت.قدم نورسیده مبارک...

*دیدم مشکوک حرف می زنیا!خودم نباید خنگ بازی درمیاوردم.عیب نداره.ناراحت نشدم.کلی خندیدم.معلوم بود گیر کردی حسابی.

*کلي دوشنبه خنگ بازي درآورديم.درس ساعت۱۰،همزمان توي دو تاکلاس مختلف(و مسلماً با دو تا استاد مختلف) برگزار مي شد.ما هم مث خنگها رفتيم سر کلاس.چه مي دونستيم کلاس ما اينجا نيست.استاده کلي درس داد و ما هم تند تند جزوه نوشتيم و اينا.آخرشم گفت دير نياين و زور نرين و اينا.موقع حضور غياب،هم اسممون رو مي پرسيد،هم رشته مون رو.يکي نيست بگه بده خودمون بنويسيم!بعد شاکي شد که من که گفته بودم فقط بچه هاي فلان رشته رو بذارن توي کلاس من.شماها برين اکيپتون رو عوض کنين حتماً.منم سريعاً ماتم گرفتن واسه عوض شدن برنامه م.از کلاس که اومديم بيرون،ديدم يه عده از بچه ها رفتن سراغ برنامه روي برد.بعد دونه دونه مي زدن توي سر خودشون.رفتم ببينم چيه انقدر حال اينا رو گرفته.ديدم کلاس ما يه جاي ديگه برگزار شده.غيبت هم خورديم(حيف باشه)حالا شايدم رفتيم استاده رو راضي کنيم حاضري بزنه برامون.بيخود و بي جهت غيبت نخوريم.آدم بايد خيلي گيج باشه که بره سر کلاس،غيبت هم بخوره.چقدر گيجيم ما،ولي به خنده ش مي ارزيد.


[Link] [0 comments]




Sunday, September 26, 2004
جیم

*چه اصراري بر داشتن سايت داريد؟

*Gold Quest؛ نابرده رنج گنج ميسر نمي‌شود...بابا مردم هم خلاصن ها!اينکه ديگه تابلو بود چيه جريانش.يادتونه چند وقت پيش، همه رفته بودن تو خط خريدن الماس؟اينم مث اون.

*صورت حضرت عيسي رو ببينين.

*براي ميزبان خود ديده‌بان بگذاريد!

*نقشه تهران با امكان زوم روي مناطق مختلف

*مرسي از پژواک به خاطر لينکهاي بالا(خودش هم کپي رايت لينکها رو رعايت کرده)

*نيكبختي انسان در آن نيست كه چون درخت تناور ببالد.
يا كه سيصد سال آزگار، بلوط وار بر جاي ماند.
تا سر انجام كنده اي شود نگونسار،خشك وبرهنه وبي بار.
زنبق يك روزه را در بهاران
زيبايي دوچندان است.
هر چند كه همان شب فرو افتد وبپژمرد.
از آن كه او گل وگياه روشنايي است.
زيبايي را فقط در برهه هاي كوتاه مي توان ديد.
ودر برهه هاي كوتاه به كمال مي توان رسيد

از وبلاگ مهربانوی خوشگلم...

*تو کی میخوای معنی "حریم خصوصی" رو بفهمی؟آدم های فضول فکر می کنن همه چیز بهشون ربط داره.فهمیدی؟از این فضولیت بدم میاد.همیشه همین بودی.یاد بگیر یه چیزایی بهت ربط نداره.اینو توی کله ت فرو کن.سعی کن بفهمی.می دونم نمی تونی.سخته برات.بس که همیشه توی کار همه دخالت کردی برات عادت شده ولی من یکی روی تو رو کم می کنم.یعنی هرکی بود تا حالا روش کم شده بود.تو دیگه آخرشی فضول خانوم...اگه هیچی بهت نمیگم معنیش این نیست که نمی تونم.نمی خوام ولی شاید همیشه اینطوری نمونه ها.حواستو جمع کن.دارم میگم بهت.خود دانی.

*سال اول فکر کنم دو بار فقط از کلاس های دانشکده جیم شدم.یه بارش که کار داشتم.یه بارشم مریض بودم.حساسیتم ادا درمیاورد برام.سال دوم خیلی بیشتر جیم می شدم.از درس های عمومی البته.تخصصی ها رو زیاد نه.یه روزم به جای کلاس! با مریم رفتم سایت!!!امسال (یعنی امروز) بعد از کلاس ساعت 8 (که البته استاده نیومد و یکی رو فرستادن سر ما رو گرم کنه و منم اصلا گوش ندادم چی می گفت) بیکار بودم تا ساعت یک و نیم که کلاس بعدی شروع شه.منم فرض رو بر این گذاشتم که کلاس تشکیل نمیشه و اومدم خونه.ناهار خوردم مث بچه آدم (آخه غذای دانشکده رو نمی خورم) بعدشم خوابیدم حسابی.الانم تازه از حمام اومدم بیرون.خوب کردم بابا.مسخره کردن با این کلاساشون.یکی از بچه ها رو که کنه شده بود! با هزار زحمت پیچوندم (مردم بس که به سارا چشمک زدم و علامت دادم و لب خونی و اینا.دو نقطه دی) کلی حرف زدیم و خندیدیم.اونم مث من بعد از کلاس ساعت8 بیکار بود تا ساعت یکی و نیم.منتها چون کلاس اون تشکیل نمی شد منم همدردی کردم! نرفتم سر کلاس.الانم نه تنها وجدانم(بر خلاف سال اول) درد نمی کنه کلی هم خوشحالم.

[Link] [0 comments]




Saturday, September 25, 2004
مریم بچه ننه

*همینجا و از پشت همین تریبون اعلام می کنم که قبول دارم که شدیدا بچه ننه تشریف دارم هرچند که مامان من عمرنات سدیم! از اون مامانایی نبوده (و نخواهد بود) که صبح تا شب! قربون دست و پای بلورین بچه ش بره.خودمم موندم که چطوری من اینطوری شدم ولی چاره نداره که.امروز صبح تشریف بردم دانشکده به سلامتی!ساعت 12 نشده هم خونه بودم.انقدر دلم تنگیده بود.انگار که بعد از چند سال اومدم خونه.فقط سوغاتی کم داشتم.در کمدم رو که باز کردم انگار دلم باز شد چارطاق.آیییییییییییییی کیف کردم.خدا بخیر بگذرونه!همه جای خونه رو نگاه کردم قشنگ.بعدشم گرفتم یه فصل حسابی خوابیدم تا شدم مث همیشه.میگم میشه من نرم دانشگاه؟حالا ما مدرک نخوایم کیو باید ببینیم؟نه...میخوام ولی نمیشه الان بدن؟وقتی مامانم رو می بینم که توی خونه راه میره حااااااااااال می کنم.همه رو خیلی دوست دارم ولی مامانم که خونه نیست اصلا خونه تاریکه.یه طوریه.اون روزی که بخوام جدا از مامانم اینا زندگی کنم نمیگم می میرم ولی میشینم حسابی گریه می کنم.الان مامانم خونه نیست.بذار بیاد بهم بگه چقدر پای این کامپیوتر می شینی!(مرض دارم)

*امروز رفتم واکسنی رو که در دوران شیرین دبیرستان باید می زدم! زدم.اونم به دست چپم!خواهرم می گفت چقدر تو گیجی.اونی به دست چپش واکسن می زنه که از دست راستش بیشتر استفاده کنه نه تو!حالا قراره فردا با ویلچر منو ببرن دانشکده.دو نقطه دی!

مریم بچه ننه

[Link] [0 comments]




Friday, September 24, 2004
وبال گردن

*یاد اون روزا که یه دستی تایپ می کردم به خیر.الان که عادت کردم مث بختک! چارچنگولی بیفتم روی کیبرد،نمی تونم یه دستی بتایپم.پس دو دستی می تایپم.فوقش یه کم بیشتر درد می گیره دیگه.


*ممنون از لطفتون.بد نیست دستم.امروز که پیشرفت کرد.وبال گردنم شد.اگه نبندمش به گردنم خیلی درد می گیره.اگه ببندم به گردنم،اون وقت گردنم درد میاد.موندم چی کارش کنم.قدر بدونین به خدا.


*امروز دوباره فتوشاپ رو باز کردم که کامنتها رو به شیوه جدید سیو کنم.یهو دیدم کاملاً خود به خود!کامنتها توی یه صفحه جدا بازشدن.منم تونستم مث بچه آدم سیو کنم.دیگه از صفحه عکس نگرفتم.کللللللللی خرکیف شدم!(ببخشید!یعنی خیلی زیادی کیف کردم.نیست حالا همه مودبن!هیچ کس معنیشو نمی دونست!دو نقطه دی)


*موندم فردا برم یا نه.برنامه درست حسابی که نداریم فعلا.من فردا یه درس دارم.اون یکیشو پارسال پاس کردم.شایدم برم یه هوایی بخورم.آره.میرم...
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^##############^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^################^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^###################^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^#####################^^^^^^^^^^
^^^^^^######^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^^^
^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^
^^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^^
^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^
^^####^^^^^####^^^^^^^^####^^^^^###^^^^
^^###^^^^^######^^^^^^######^^^^####^^^
^####^^^^^######^^^^^^######^^^^^###^^^
^###^^^^^^^####^^^^^^^^####^^^^^^####^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^
^###^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^###^^
^###^^^^###^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^####^^
^####^^^^###^^^^^^^^^^^^^^###^^^^###^^^
^^###^^^^###^^^^^^^^^^^^####^^^^####^^^
^^####^^^^###^^^^^^^^^^###^^^^^###^^^^^
^^^####^^^^###############^^^^####^^^^^
^^^^####^^^^############^^^^^####^^^^^^
^^^^^####^^^ ########### ^^^^####^^^^^^^
^^^^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^####^^^^^^^^
^^^^^^^####^^^^^^^^^^^^^^^####^^^^^^^^^
^^^^^^^^####^^^^^^^^^^^^^####^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^###################^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
*کاش یه اتفاق جالب بیفته یه کم سرم گرم شه.آخ خدا!تابستون هم تموم شد.کی اینا لیسانس منو میدم برم پی کارم؟


*...
چرخ يک گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاريچي،
مرد گاريچي در حسرت مرگ...آخيييييي...چه عکسي...بابا سليقه!


*راست ميگه ها!عربها که پ ندارن.


*همين الان الان،تلويزيون داشت محمد اصفهاني رو نشون ميداد که يه چيز عربي(فکر کنم دعا بود) داشت مي خوند.تا رسيدم،تموم شد.نمي تونستم بزنم روي دستم(به معني اي داد بيداد و اي دل غافل و واويلا و واحسرتا و اينا).به مامانم گفتم بزن روي دست من!انقدر حيفم اومد.نفس منه!فقط موندم چطور به لابس آستين کوتاهش کسي گير نداده بود؟!


*پیشرفت کردم.امروز ساعت 4 صبح که بیدار شدم دیگه خوابم نمیومد.شبها (در واقع نصفه شبها) علاقه عجیبی پیدا می کنم به تماشا کردن تاریکی کوچه.البته اونقدرها هم تاریک نیستش ولی خب!واااااااای انقدر دلم میخواد برم بیرون واسه خودم بچرخم ولی نمیرم که!کسي پا نيست بياد باهام.تنها هم که کي جرات داره بره.البته اگه من خرم که ميرم ولي ديگه هرچي ديدم،از چشمان مبارک خودم ديدم.نخواستيم بابا!


*هرکي لينک ميخواد،بي رودرواسي بگه.اگه چيز ناجوري نباشه،لينک ميدم.سخت نمي گيرم...


*حالا خوبه نمی تونستم چیزی بنویسم!دو نقطه پی!

[Link] [0 comments]




Thursday, September 23, 2004
حکایت سیب سرخ و دست...

*نمی دانم چرا خداوند نمی گذارد من لحظه ای با خودم تنها باشم.بابا بی خیال!هروقت همه میرن مهمونی تو باید برای من مهمون بفرستی آخه؟انصاف هم خوب چیزیه!

*همینم مونده بود که با این همه کمالات!چلاق هم بشم.الان یه مچ بند به دست راستم بستم اییییین هوا!قراره دستمو زیادم تکون ندم خیر سرم!امروزم تشریف برده بودم از دستم عکس بگیرم ببینن چه مرگشه که انقدر برام قر میاد.ظاهرا منو گیر آورده.

*از عنفوان جوانی به دلیل مسئولیت پذیری مضاعف! همیشه وظیفه جلد کردن دفتر و کتابهای خواهرم و درست کردن کاردستی هاش به عهده من بود.هی مامان و بابام می گفتن بذار خودش انجام بده یاد بگیره.ولی من که اعصاب ندارم ببینم کسی داره با فس فس کار انجام میده.واسه همین خودم اقدام می کردم.امروزم کلی دفتر و کتاب جلد کردم.منتها این دفعه واسه داداش کوچیکه بود.فکر کنم به علت مشابه من آشپزی بلد نیستم(من فس فس می کنم.مامانم حوصله ش سر میره)

*کانتر مدرن گذاشتم.خوبه؟

*آمارتون رو هم می گیرم که ببینم از کجا تشریف آوردین!

*لینکدونی هم هر روز بهتر از دیروز...دینگ دینگ...فارسی هم می نویسم تازه.

*کامنتدونی هم استاد شد.فارسی بتایپین هرچقدر دلتون میخواد.

*کللللی بلاگ سیو کردم.برم بخونم تا مهمونم نرسیده.غریبه نیست البته ولی بهش نگفتم بلاگ دارم.حالا شاید بگم بلاگ می خونم.با هم بخونیم لااقل حوصله مون سرنره.دست که ندارم نمی تونم بزن برقص راه بندازم.لااقل مطالعه کنم!

*خواهر گرامی رفته اردوی معارفه دانشکده.تلفن زد کلی هم پز داد.دنیا رو ببین چه فیسه!

*اگه تازه اومدی اینجا کامنت بذار منم بیام بلاگتو ببینم.مرسی...

*قرار3مهر کنسل شده!


[Link] [0 comments]




Wednesday, September 22, 2004
روزای مدرسه...


*قرار عمومي وبلاگنويسان...پارک شفق...

*اینو نگاه!

*چرا عکسهامون رو روی نت قرار ندیم؟قابل توجه اونايي که کل آلبومشون رو ميذارن توي بلاگشون...

*آخر عکس یادگاری...خيييييييييلي خنده داره.

*حراج زنانگی در تایلند...متاسفم...

*اگه یه روزی یه کسی بهت گفت دوستت دارم، تو سعی نکن بهش بگی دوستش داری.اگه گفت عاشقته، سعی نکن عاشقش باشی.اگه گفت همه زندگیش تویی، سعی نکن همه زندگیت بشه چون یه روزی میاد و بهت میگه ازت متنفره.اون وقت تو نمی تونی سعی کنی ازش متنفر باشی...(با تشکر از یاهو مسنجر)

*study=don't fail
don't study=fail (1)+(2) =>
study+don't study = don't fail+fail =>
study(1+don't)=fail(1+don't) =>
study=fail; So don't study!!


*There is a party over the sky. every angel have to be there.God and others are there but the party wont start because one angel is reading this message... ...

torke mire sare 4 rah mibine ye police oonja vaystade badesh mire jolo mige agha bebakhshid shoma afsar negahbanin? taraf sarhang boode mige ey baba bebin gire che oskolaei oftadim bezar ye kam sare karesh bezarim mige are azizam afsar negahbanam torke mige pas goh mikhori lebas sarhangi mipooshi.


*یه وقتایی یه فکرایی به کله ت میاد(معلوم نیست از کجا) که بعد می بینی چقدر یه طوری بوده.مث یکی از بلاگرها (که بلاگش همه جا تابلوئه)...بعد که یکی دو روز (بیشتر هم نه) می گذره می بینی طرف اصلا اون طوری که تو فکر می کردی نیستش.خودتم می مونی که چرا همچین فکری به کله ت زده بوده؟به خاطر تمپ خوشگلش فکر کردی طرف باید افاده ای باشه یا به خاطر اونایی که توی گیس کشی های وبلاگی کلی بددهنی می کنن باعث شدن فکر کنی همه بلاگرهای معروف لزوما یه طورین!(یه طوری یعنی بیشتر یه طور دوست نداشتنی و غیر قابل تحمل) می دونی؟زندگی نامه ت اصلا برام قابل تصور نبود.180 درجه فرق داره با اونی لااقل توی نگاه اول به نظر می رسه.به خودتم گفتم برای آدم های خودساخته چقدر احترام قائلم.فقط اصلا اینو تصور نمی کردم.به خاطر همین تعجب کردم.علت دیگه ای نداشت.دمت گرم...


*امروز ساعت 6 و نیم بیدار شدم.خوابم نمیومد.فکر کردم ساعت خرابه.آخه هوا کاملا روشن بود.اون یکی ساعت رو که نگاه کردم مطمئن شدم درسته.ولی خیلی یه جوری بود.انگار ساعت مثلا 9 صبح بود!بس که ساعت رسمی رو عقب جلو می کشن.از دیشب دیگه روزهای بلند تابستون رسما تموم شد.الان ساعت 6 و نیم هوا تاریکه.شبهای بلند زمستون...خوش به حال خودم که واسه درس جماعت عمرنات سدیم اگه بیشتر از ساعت 1 بیدار بمونم.پارسال (ترم3) تمام پنج شنبه و جمعه رو می ذاشتم برای کار عملی یکی از درسها.بازم کم میومد یعنی تا آخر جمعه به هر زور و زحمتی بود تمومش می کردم.ترم بعدش ولی خیلی خوب بود.خدا پدر و مادر و هفت جد این استادمون رو بیامرزه که مث چی از ما کار نکشید.خیلی آدم سهل گیری بود.یاد بگیرن اونایی که واسه یه نمره در حد پاس کردن دانشجوها رو کلافه می کنن.آخرش به همه 18 به بالا داد.یه درس دیگه رو هم با همین استاد خواهیم داشت.با اینکه درس سختیه ولی خیال همه راحته یه طورایی.آخی!چه استاد خوبی.


*امروز از پنجره دخترها رو می دیدم که داشتن می رفتن مدرسه(دبیرستان البته) خوش به حالشون.چه کیفی می کردیم روزای مدرسه.چقدر می خندیدیم.ناظممون چقدر سخت می گرفت.همیشه به شلوار لی من و عطی گیر می داد یا به ناخنهای طیبه یا مقنعه سورمه ایش(می گفت باید مشکی باشه) به شلوار مشکی هم گیر می داد حتی!می گفت باید سورمه ای باشه.چقدر هم که ما گوش می کردیم.همه از دستمون به عذاب بودن.از دیوار راست می رفتیم بالا.هرچی خرابکاری تو مدرسه بود زیر سر یکی از ما بود یا شایدم همه مون.صبحها که بیدار می شدم چه ذوقی داشتم واسه دیدن دوستام.چقدر عکس گرفتیم.روزای آخر چقدر گریه کردیم.آخی!الان از اون روزا کلی عکس و فیلم برام مونده با یه دفتر خاطرات...با دوستایی که کلی باید برنامه ریزی کنیم تا بتونیم دور هم جمع شیم.هر کدوم که از در میان تو می خندن...مث همون روزا...بعد که حرف می زنن می بینی همه چیز چقدر عوض شده.تا دیروز نمره شون مهم بود(اونم نه زیاد) حالا قضیه خیلی فرق کرده...هنوزم همدیگه رو دوست داریم.چه کیفی داره وقتی تلفن زنگ می زنه و تو گوشی رو برمی داری و صدای یه دوست قدیمی رو می شنوی(قدیمی قد سن خودت حالا!) چه زود می گذره...

[Link] [0 comments]




Tuesday, September 21, 2004
صداي بارون

*حتماً بخونيد، خيلی وحشتناکه، غير قابل توصيف
رنج بی پایان قربانیان اسارت جنسی نظامی ژاپن

*تا حالا با صداي بارون از خواب بيدار شدي؟

*امروز کلي وقت گذاشتم.کامنت هاي تک تک پست هامو باز کردم.بعد از صفحه مونيتور عکس گرفتم.تازه صفحه کامنتدوني از يه حدي بزرگتر نميشه.هر قسمتو جدا عکس گرفتم.بعد عکسا رو گذاشتم زير هم و خلاصه خوشگلش کردم.اينم از روش جديد نگهداري کامنتها!خب نميشه صفحه کامنتها رو سيو کرد.چي کارش کنم؟

[Link] [0 comments]




Sunday, September 19, 2004
مردم از خنده

*وااااااااای خدا!ببین عزیزدردونه چی نوشته!مردم از خنده.

*درباره دوره های فراگیر پیام نور زیاد شنیده بودم.تبلیغش هم توی روزنامه ها هست هر روز.گفتم تماس بگیرم ببینم چه طوریه.درواقع یه سوال داشتم.فکر می کردم مث همیشه درست حسابی جواب ملت داده نخواهد شد و سمبل می کنن و اینا.با این حال تلفن زدم.خانومه کلی با دقت به سوالم گوش داد و حسابی راهنمایی کرد .کاملا هم خوش اخلاق بود.شاااااااااخ درآوردم.میاد بهم؟دو نقطه دی.چه عجب یکی پیدا شد کار مردم رو راه بندازه.

*دیروز تلفن زدم برای مامانم وقت دکتر بگیرم.به خانوم منشی اسم دکتر مورد نظر رو گفتم.گفت یه لحظه!(می خواست وصل کنه)دو دقیقه گذشت ولی من فقط صدای تق تق می شنیدم.قطع کردم.دوباره گرفتم.خندیدم گفتم چی شد پس؟خانومه گفت چی چی شد؟گفتم وصل نشد.من فقط تق تق شنیدم.وصل کرد برام.وقت گرفتم و تموم.دوباره تماس گرفتم.خانومه گوشی رو برداشت.گفتم خیلی ممنون.گفت همین؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!گفتم بله!نشد تشکر کنم.دوباره تماس گرفتم.خداحافظ.کلی خوشم اومد از خودم.می خندید خانومه.انقدر با ارباب رجوع(حضوری یا غیر حضوری...هر بخت برگشته ای که یه جایی کارش به کسی گیر باشه) بد برخورد میشه که دیگه برخورد خوب ببینی باید! تعجب کنی!!!

*آخی...ناراحت نباش شوهرت رفته سربازی.دو ماه آموزشی که زود تموم میشه.خدا کنه بقیه شو تهران بیفته.

*تبریک میگم به مریم خوبم که بالاخره بعد از 100 سال مخالفت مامان و باباش موافقت کردن با پسر مورد علاقه ش ازدواج کنه.خوشبخت باشین...

[Link] [0 comments]




Saturday, September 18, 2004
من یا پتروس؟

*از دانشکده که میام،انگار کتک خوردم یا تریلر از روم رد شده.اگه دیروقت باشه دیگه نمی خوابم.با خواب شب یکیش می کنم.امروز ولی خوابیدم.خواب خوبی بود.خوشمزه بود.دیدی بعضی خوابها چه خوشمزن؟یه خواب هم دیدم بعد از قرنی.خواب دیدم من آنلاین نیستم ولی تو فکر می کنی هستم و جوابتو نمیدم.بعد ناراحت شدی.خودم داشتم خل داشتم.انقدر دلم می خواست آنلاين ببینمت ولی نمی شد.آفلاینتو می دیدم.تا اومدم کانکت شم و بگم نبودم،رفته بودی.دلم از این می سوخت که دوباره باید کلی صبر می کردم تا شاید یه بار دیگه ببینمت.مسخره بود؟

*من از پتروس هم پتروس ترم که امروز با خواهرم رفتم براي انتخاب واحد!نمي خواستم برنامه مزخرف بهش بدم.يه کلاس رو فقز جابجا کردم ولي مي ارزيد.ديگه خودش و دوستش چهار ساعت از اين و اون آدرس نپرسيدن.با يکي از بچه ها هم آشتي کردم.بدجوري يه مدت ازش بدم اومده بود.تقصير خودش بود البته.وقتي پرسيد چرا ازم ناراحت بودي،علت اون رفتارش رو پرسيدم.هرچي فکر کرد،چيزي يادش نيومد.منم ديگه بخشيدم.بي خيال.دنيا ارزش نداره.خرم ديگه.آخرش همينه مهربون بازيم گل مي کنه.


*لطفاً در قبرم نیز یك دستگاه لپ‌تاپ توپ بگذارید تا به راحتی بتوانم به حساب‌های دیفیكالت نكیر و منكر رسیدگی كنم.امیدوارم خداوند روح من را قرین رحمت خود كند و در خلد برین و كنار نهرهای شیر و شراب، دسترسی كامل به خطوط دی اس ال و حوری‌هایی كه شانه‌ی آدم را پشت كامپیوتر بمالند و غلمان‌هایی كه دنبال كارت اینترنت بدوند، داشته باشم.هر چه نباشد خطوط آنجا لاهوتی و بدون فیلتر و حجاب است.
طرف مث منه ها!!!


*اي پدر ما كه در آسماني
- «ای پدر ما كه در آسمانی...»
- بله؟
- قطع نكن دارم دعا مي كنم.
- ولی تو مرا صدا كردی!
- صدا كردم! من تو را صدا نكردم، من فقط داشتم دعا می كردم. «ای پدر ما كه در آسمانی»؛
- مي بيني! باز هم تكرار كردی.
- چه چيزی را تكرار كردم؟
- تو مرا صدا كردی. گفتی: «ای پدر ما كه در آسمانی...» همين جا هستم، چی شده؟
- ولي من نميخواستم چيز خاصي بگويم. فقط داشتم دعاي روزانه خودم را ميخواندم. من هميشه دعاي ربانی را ميخوانم و بعد از آن احساس خوبي به من دست ميدهد. انگار كه تكليف خودم را انجام داده ام.
- باشد، ادامه بده.
- «نام تو مقدس باد»
- صبر كن، با اين جمله مي خواهي به چه چيزي اشاره كني؟
- با كدام جمله؟
- با جمله :«نام تو مقدس باد».
- خوب يعني...اوه...نمی دانم! از كجا بايد بدانم؟ اين فقط يك قسمت از دعا است. ولی واقعا چه معنی ميتواند داشته باشد؟
- يعني« تكريم يافته»، «مقدس»،«پرجلال»...
- ببين! اگر اين طور باشد، پس چقدر پر معنی است! قبلا هرگز به معني كلمه «مقدس» فكر نكرده بودم.
- «ملكوت تو بيايد. اراده تو چنانكه در آسمان است، بر زمين نيز كرده شود.»
- آيا حقيقتاً اين طور فكر مي كني؟
- البته، چرا؟
- با اين جمله می خواهی چه كار كني؟
- چه كار كنم؟...فكر نميكنم كاری بخواهم انجام بدهم. فقط، فكر ميكنم كه چقدر عالی بود اگر ميتوانستی بر تمام امور اين جهان تسلط داشته باشی همان طور كه آن بالا داری.
- آيا... روی تو اين تسلط را دارم؟
- خوب... من به كليسا ميروم.
- من اين را از تو سؤال نكردم. پس اين عادت طمع ورزی ات؟ و اخلاق بدت؟ خودت بهتر ميداني كه در اين زمينه چقدر مشكل داری. و حتی، اين شيوه خودخواهانه ات در خرج كردن پولت، فقط برای خودت...و كتاب هايی كه ميخوانی؟
- چرا اين را فقط به من مي گويي؟ خوب ميداني كه از بعضي از اعضاي كليسا بدتر نيستم...
- مرا ببخش. فكر ميكردم براي برقراري اراده ام دعا ميكردی. اگر قرار باشد به اينجا برسد بايد با كسانی آغاز شود كه براي آن دعا مي كنند. مثلا افرادی مانند تو...
- خوب باشد. فكر ميكنم كه در زندگی ام عادت های بدي دارم. حالا كه صحبت ميكنی، من هم ميتوانم به چندتاي ديگر از آنها اشاره كنم.
- من هم همين طور...
- تا به حال اينقدر جدي به اين مساله فكر نكرده بودم ولی دوست دارم كه بعضي چيزها را در زندگي خودم حذف كنم...مي دانی، دوست دارم حقيقتاً آزاد باشم.
- خوب، مي توانيم اينجا به نتيجه برسيم. ما با هم كار خواهيم كرد. تو و من مي توانيم پيروزي هاي فراواني بدست بياوريم! من به تو افتخار مي كنم.
- خداوند گوش كن، حالا بايد تمامش كنم. بيشتر از هميشه وقت گرفت.
- « نان كفاف ما را امروز به ما بده.»
- تو بايد كمتر غذا بخوری؛ گاهی وقتها زياده روی ميكنی. هر روز به اندازه همان روز!
- ولي خداوند من فقط به وظيفه مسيحی خودم عمل ميكردم. حالا تو يكدفعه ظاهر شدی و مرا به ياد تمام ضعفهايم می اندازی.
- دعا كردن چيز خطر ناكی است. آيا ميدانی كه می توانی خودت را تبديل يافته ببينی؟ اين چيزی است كه سعی ميكنم در تو به انجام برسانم. تو مرا صدا كردی، و من اينجا هستم. برای عقب گرد خيلی دير شده است. به دعايت ادامه بده. قسمت بعدی دعايت برايم جالب لست. شروع كن.
- مي ترسم ادامه بدهم.
- ترس؟ از چی؟
- می دانم چه خواهی گفت.
- شروع كن و خواهي ديد.
- « و قرض های ما را ببخش چنانكه ما نيز قرض داران خود را مي بخشيم».
- پس فرانسوا چه؟
- مطمئن بودم. ميدانستم كه به او اشاره ميكنی. ولی، او در مورد من دروغهای زيادی گفت. او از من پول زيادی كشيد و هيچ وقت هم به من پس نداد. ولي من قسم خوردم كه پولهايم را پس بگيرم.
- ولی دعای تو! پس دعايی كه كردی چه مي شود؟
- به چيزی كه می گفتم فكر نمي كردم.
- لااقل آدم راستگويی هستی . چيز زياد جالبی نيست كه يك كينه در قلب حمل كنيم، اين حس كينه كه در قلبت است. اين طور فكر نميكنی؟
- نه چيز جالبی نيست، ولی موقعی كه اين كار را تمام كنم احساس بهتری خواهم داشت. برای او درس خوبی دارم، او از اينكه اين كار را با من كرده پشيمان خواهد شد.
- تو احساس بهتري نخواهي داشت؛ برعكس، انتقام چيز شيريني نيست. به خودت نگاه كن كه از همين حالا چقدر بدبختي ! ولی من مي توانم اين را عوض كنم.
- مي توانی؟ چطور؟
- او را ببخش. و من تو را خواهم بخشيد. گناهان فرانسوا مشكل خودش خواهد بود و نه مشكل تو. ممكن است پولت را از دست بدهی ولی قلبت را حفظ می كنی.
- ولي خداوند، نمي توانم او را ببخشم.
- پس من هم نمي توانم تو را ببخشم.
- مي بينم...تو هميشه راست مي گويي. بيشتر مايل هستم كه با تو در اتحاد باشم تا انتقام بگيرم...خداوند، او را مي بخشم. و نزد تو دعا مي كنم كه او طريق درست را بيابد. فكر مي كنم كه انسان بدبختي است، ولي مي دانم كه او را به طريقي مي تواني به نزد خودت بياوري.
- رسيدم. حالا چه احساسي داري؟
- هومممم...نه بد، بلكه خوب. مي داني، فكر مي كنم كه براي اولين بار بدون عصبانيت و ناراحتي خواهم خوابيد. شايد خستگي من از كم خوابي ناشي نمي شد...
- دعايت را تمام نكردي...ادامه بده.
- اوه، باشه.
- «ما را در آزمايش مياور، بلكه از شرير ما را رهايي ده».
- خوب، خوب... اين كار را خواهم كرد. ولي يك نصيحت كوچك: به جاهايی كه ممكن است وسوسه بشوی نرو.
- چه می خواهی بگويی؟
- از فيلم هاي غير اخلاقي كه در تو وسوسه ايجاد مي كنند پرهيز كن، همين طور از گوش كردن به صحبت هاي بي ادبانه. خودت را در موقعيت هاي ناخوشايند قرار نده. بعضي از ارتباطات دوستانه ات را عوض كن. بعضي از به اصطلاح دوستانت براي تو دامي پهن كرده اند كه به زودي گرفتار آن خواهي شد. مواظب باش كه در آن نيافتي. بنظر مي رسد كه دارند تفريح مي كنند، ولي در مورد تو، نابودي خواهد بود. از من به عنوان آخرين ابزار استفاده نكن.
- نمي فهم!
- البته كه مي فهمي. تو بارها اين كار را بامن كرده اي. وقتي در موقعيت خطرناكي هستي، مشكلاتي داري؛ به من با خواهش و گريه متوسل مي شوي : « خداوند به من كمك كن كه از اين مشكل بيرون بيايم ، به تو قول مي دهم كه اين كار را تكرار نكنم». يادت مي يايد كه چه «حق سكوت» (شانتاژ) از من ميگرفتی؟
- بله خداوند...و حقيقتا شرمنده هستم.
- چه چيز يادت آمده؟
- خوب، آن روزي كه زن همسايه مرا ديده بود كه به «بار» ميرفتم در حاليكه به زنم گفته بودم كه به مغازه ميروم. و يادم مي يايد كه بهت گفتم:«اگر او به زنم نگويد كجا رفته بودم. به تو قول مي دهم كه هر يكشنبه به كليسا بروم.
- او چيزي نگفت ولي تو به كليسا نرفتي مگه نه؟
- متأسفم خداوند. خيلي پشيمانم. تا امروز فكر مي كردم كه اگر دعاي روزانه ام را انجام بدهم، راحت خواهم بود. انتظار نداشتم كه امروز اينطور بشود.
- دعايت را تمام كن.
- بله خداوند.
- «زيرا ملكوت و قوت و جلال تا ابدالابد از آن تو است، آمين
- آيا مي داني چه كسي به من جلال خداهد داد؟ چه چيزي مرا خوشحال خواهد كرد؟
- نه ولي دوست دارم بدانم. مي خواهم تو را خشنود كنم. متوجه شدم كه هر كاري در زنديگي ام انجام دادم، ولي مي خواهم تو مرا راهنمايي كني. اينطوري خيلي پر جلال خواهد بود.
- تو به سؤال من جواب دادی.
- واقعاً!
- بله، چيزي كه مرا جلال مي دهد، داشتن كساني است كه با تمام وجودشان مرا دوست داشته باشند، مثل تو. حالا كه از گناهان كهنه پرده برداشته شد و از بين رفتند، حالا كمي مشكل است كه بگويم چه كاری با هم انجام خواهيم داد.
- خداوند، ببينيم كه تو چه كاري مي خواهي با من انجام بدهي، هر چه كه هست قبول دارم.
- بله ببينيم...
اينم کپي رايتش


*راهنماي گرفتن لينك از ملت، بدون درد و خونريزي

[Link] [0 comments]




Thursday, September 16, 2004
ورق

*ظرفیت تغییر تحول و تنوع هم ندارم.از رنگ سرمه ای کامپیوتره حوصله م سر رفت.همه جا رو نقره ای کردم.دیشب خوب بودا ولی الان دیگه نه.یه طوریه.سرد شده انگار.شایدم چون عادت کرده بودم بهش اینطوری حس می کنم.بک گروند صفحه هم همیشه سرمه ای ساده بود.دیشب توی وبلاگ دختر تهرونی یه عکس دیدم(بگ روند بلاگشه)خیلی ناز بود.سه تاییمون دستمونو زدیم زیر چونه مون نشستیم به تماشا.آخر عکس رمانتیک و اینا.اونو که وال پیپیر کردم رنگ سرمه ای خیلی تو ذوق می زد.اونم نقره ای کردم ولی این دکمه استارت هنوز سبزه.رنگشو میشه عوض کرد؟

*فکر نمی کردم اون آقاهه که توی اداره آموزش کار می کنه اسم منو بلد باشه.البته سلام علیک می کنم ولی فکر نمی کردم به اسم بشناسه.امروز موقع ثبت نام به خواهرم گفته بود شما خواهر فلانی هستی؟

*آخی!این زینب چه لهجه خوشگلی داره.اصفهانیه.کلی بهش تبریک گفتم و از رشته مون براش گفتم و اینا.بعد فهمیدم هم سن خودمه.دو سال پشت کنکور بوده به خاطر اصرار پدرش که می خواسته پزشکی قبول شه(چون پدرش پزشکه)بعد دیده نمیشه.دیگه اومده رشته ما.خیلی دختر نازی بود.بهش گفتم که هواشو دارم.فکر کنم تونستم خوشحالش کنم.

*دیشب دختر خاله م اینجا کلی معرکه گرفته بود.ورق هاش به جونش بسته س.نشسته بود واسه همه فال می گرفت.خیلی جالب بود.برای خواهرم قبلا گفته بود که قبول میشه و کلی کادو می گیره و اینا.دیشب گفت قراره با مامانت بری دنبال مدارک یه کار قانونی(ثبت نام دانشگاه)ولی پوچ شده یعنی نمیشه.ما گفتیم یعنی چی و اینا.بعدشم بی خیال شدیم.قرار بود امروز خواهرم با مامان و بابام بره.دوست داشت منم برم که اونجا آشنام و اینا.من گفتم واسه یه ثبت نام که صد نفر راه نمیفتن.من نمیام دیگه.امروز مامانم سرما که خورده بود.کلی هم دیشب خسته بود سر مهمونی.گفت من حال ندارم بیام راستش.بابام هم گفت میشه تو بری باهاش؟منم دو نقطه دی و این حرفا.خلاصه با هم رفتیم.توی راه یه دفعه یاد فال دیشب افتادیم.بقیه شم به موقعش میگم باز.

*شنبه می خواستم نرم دانشکده.کار خودمو انداختم گردن مریم.امروز دیدم انتخاب واحد خواهرم شنبه س.اونم که بلد نیست اصلا.میخوام باهاش برم برنامه بی ریخت ندن بهش.خدا زد پس سرم دیگه.حالا خدا کنه بتونم مریم رو تلفنی گیر بیارم/یه قراری بذاریم برگه ها رو ازش بگیرم که لااقل شنبه اون نره دانشکده.هرچند که واسه کار خوابگاهش باید بره بعد از ظهر.ضمن اینکه کلاس شنبه ش احتمالا تشکیل میشه(من که پاس کردم) اگه اون یکی کلاسه که با این یکی تداخل داره تشکیل شه من که نیستم.اولا که انتخاب واحد خواهرم مهم تره.بعدشم من نمیرم کلاس.تابستون هنوز تموم نشده.به من چه؟تازه عادت کردم به تنبلی!

[Link] [0 comments]




Wednesday, September 15, 2004
مارگیر
ما کی می خوایم معنی کامنت دادن رو یاد بگیریم؟!

وبلاگ شخصی: (فرقی نمی‌کنه چی توش نوشته میشه، مهم اینه که نویسنده‌ش دختره)
ما ديروز با نازی اينا رفته بوديم عروسی دخترخاله‌ش… جاتون خالی، عروس اینقده خوشگل بود که نگو :*
آناهیتا: اول!
ركسانا: چه خوب! کاشکی دخترخاله‌ی منم عروسيش بود.
آرش: قربون خودت و دخترخاله‌‌ی دوستت برم من، خوشگلم. بوس بوس :*
سارا: خانمی خيلی قشنگ می‌نويسی، به منم سر بزن!
همسايه‌ی وحيد اينا: چرا اينقدر دير آپديت می‌کنی؟!
هانی توپولی: اصلا من باهات قهرم! تو چرا به من سر نمی‌زنی؟!
ویزقولک: آپ کردم!


*وبلاگ ادبی (اگه پسر باشه کلاً تحویل گرفته نمی‌شه، دختر باشه کاملاً برعکس!)
من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد…
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
شاعر دل خسته: پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی‌ست…
غریبه‌ی تنها: با این شعر مجنون شدم، به کلبه‌ی حقیر ما هم سری بزن…
پریناز: واااای خدا چه بامزه… فعلاً!
امیر: سلام، الهی قربونت برم! تو چرا اینقدر غمگین شدی جدیداً؟!
مسافر کوچولو: بسيار الی… (محسن: برید تو کف سواد، وبلاگ ادبی هم می‌خونه!)
امين(كوچه صداقت): سارای عزيز سلام! خوبی؟! خيلی وقته طرفای کوچه خودت نيومدی هاااااا… منتظرم. بابای


*وبلاگ مذهبی (تنها نوع وبلاگ که تقریبا دختر و پسر بودن نویسنده‌ش فرقی نمی‌کنه)
یا ستارالعیوب. ولادت با سعادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، امام رضا(ع) بر شیعیان جهان مبارک باد.
ققنوس: بنده هم پیشاپیش ولادت امام جعفرصادق رو تبریک و تهنیت عرض می‌کنم.
اوج تنهایی: ان‌ شاءالله قسمت بشه همه با هم بریم زیارت… التماس دعا
گمگشته اي در باد: اللهم صل علی محمد و آل محمد
کيميا: سلام. چقدر دلم تنگ شده بود براتون. خوبيد؟؟؟
ضحی: ما خیلی به دعاتون احتیاج داریم… مقربید شما…


*وبلاگ تخصصی کامپیوتر (خوشبختانه خارج از محدوده ذهنی دخترها!)
اين تابع اطلاعات لازم برای برقراری اتصال را مانند IP, Port می‌گيرد و در يک structure مخصوص از نوع sockaddr_in قرار می‌دهد. اين structure در توابع بعدی به‌کار می‌رود.
Bootable: خیلی عالی بود، دمت گرم!
غریبه‌ی تنها: ما که چیزی نفهمیدیم! (محسن: به کامنت‌های ایشون در وبلاگ ادبی دقت کنید!)
خفن کامپیوتر: میشه یه مقاله هم درباره‌ی EstablishUdpSocketConnection بنویسی؟!
حرفه‌ای: خاک بر سرت! فکر کردی ما خریم؟! اینو از کجا کپ زده بودی؟
اینکاره: در صورت تمایل تبادل لینک می کنم. منتظرم!
Fatal Error: یه اکانت Gmail هم واسه ما باز کن دیگه!



*دنيا را نگه داريد می خواهم پياده شوم.اينم کپي رايتش
(ملت با يه جمله،اين همه معني رو مي رسونن.اون وقت من،۱۰۰ صفحه واسه هر پست مي نويسم...اين بود نظر من!)



*نقاب

داستان از روز نامگذاري شروع شد.مادر مي خواست که نامي با کلاس وامروزي بگذارد.پدراما، مي گفت:"ديگر زمان اين مدل اسمها به سر آمده است." شروع کردند به يار گيري...عجب آنکه با احتساب تعداد نظرات وميزان قدرتشان،دو کفهء ترازو مساوي بود!نهايتا آتش بس دادند وقراربر اين شد که نام پيشنهادي پدر که مرسوم جامعه بود،اسم شناسنامه اي گردد وانتخاب مادر، نامي که او با آن خوانده مي شود.نام پيشنهادي پدر فاطمه بود. اما مادر اين يکي را،به هيچ عنوان زير بار نرفت.آخر از بين دختران فاميل که ظرف اين يکي دو سال اخير به دنيا آمده بودند،نود درصدشان فاطمه نام گرفته بودند!مادر مي گفت:"نام براي مشخص ومتمايز شدن است.اگر قرار باشد دخترمان با نام فاطمهء شهلا خانم يا فاطمهء احمد آقا از ديگر دختران فاميل متمايز گردد،اصلا نامگذاري چه ضرورتي دارد؟" اين بود که قرار شد اسم شناسنامه اي سميه باشد واسم قراردادي آرتميس.
در سالهاي بعد،پدر ومادر در برابر پرسش ديگران،گاهي او را سميه مي خواندندش وگاهي آرتميس.نزد افراد مسن،مذهبي وايرادگير او هميشه سميه بود.به عکس در برابر بورژواهاي تازه به دوران رسيده وافراد مدرن، آرتميس بود...اگر به او دامن پليسهء ميني ژوپ صورتيش رابا بلوز دکلتهء پشت بازش مي پوشاندند،مي فهميد که قرار است آرتميس باشد واگر آن جين گشاد سرمه اي را با آن بلوز آبي آستين بلندش مي پوشاندند،مي دانست که سميه است...بقيه ش


*به حق چیزهای ندیده!آموزش تصویری مارگیری


*اين فال ورق آدمو به فکر وا مي داره واقعاً.نمي دونم از کجا اومده و اولين بار کي شروع کرده اين قضيه فال و اينا رو ولي کلاً خيلي جالبه.اون جريان عروسي راه دور و مسافرت يهويي هم درست در اومد.اون ختم يه فاميل دور هم همين طور.کنکوذ قبول شدن خواهرم هم همچنين.مونده يکيش فعلاً.نميگم چي که تو خماريش بموني.خب فضول نباش عزيز(کي به کي ميگه!)به موقعش ميگم...

[Link] [0 comments]




Tuesday, September 14, 2004
اندر مصائب انتخاب واحد
*دانشکده فرمودن شروع کلاس ها از 28 شهریوره.منم می فرمایم برن گم شن.دیوونن همه شون.آخه کلاسی رو که معلوم نیست کی تشکیل میشه راه بیفتیم بریم؟اونم توی شهریور؟بچه مثبت ها هرجور راحتن.من که نمیرم.برنامه پیشنهادی گروه رو ثبت نام کردم.البته 5 واحدشو پارسال پاس کردم.به جاش 4 واحد دیگه گرفتم.طبق معمول برنامه شنبه ها تداخل داره.یکی از کلاس هاي شنبه هم سه شنبه تشکیل میشه!!!اگه این طوری باشه،یه درس شنبه میره یه جای دیگه و شنبه تعطیل!وگرنه واسه یه ساعت درس(اونم با این درس دادن استادها)باید راه بیفتم برم دانشکده.یکشنبه10تا12هم خالیه.هرکاری کردم پرش کنم نشد.خدا کنه سایت کارشناسی یکشنبه ها باشه مث پارسال وگرنه کلی حوصله م سر میره.دوشنبه ها به خاطر دو واحدی که پارسال پاس کردم 8 تا 10 کلاس ندارم.یه نمه بیشتر می خوابم.عوضش تا5 دانشکده تشریف دارم.درس سه شنبه8 تا 1 هم جابه جا میشه(معلوم نیست کجا میخواد بره؟!)عصرش هم متون دارم.فکر کنم باید برم کلی التماس و اینا که اینو بیارمش ساعت 8.واسه 18 واحد این همه بدو بدو...امروز بدو بدو رفتیم فقط اسم نوشتیم بي معطلي.فعلاً که بی دردسر ترین انتخاب واحد عمرم بود امروز.حالا بعداً فکر کنم حالم جا بیاد.


*چقدر دلم برات تنگ شده.هر وقت تلفن می زنی واسه خداحافظی،من
دلم می گیره.هنوز گوشی دستمه که دلم تنگ میشه برات.


*به مریم و سارا گفتم روی بلاگم،آهنگ آهاي ختر چوپون گذاشتم.کلی بهم خندیدن.توی راه برگشت تمام مدت داشتن شوخی می کردن.خودشون آشپزی بلدن،هی به من متلک میگن که فقط ماکارونی بلدی درست کني.گفتن تو ازدواج کنی آقای همسر زخم معده می گیره از دست تو.هر ساعت از روز هم بیایيم
بهت سربزنیم پشت کامپیوتری.وبلاگ که واسه ت خونه زندگی نمیشه.وبلاگ میخوای بخوری؟لابد هر روز تلفن می زنی غذا سفارش میدی؟
منم گفتم نه!پولشو میدم اکانت می گیرم چون با اکانت بیشتر بهم خوش می گذره تا با غذا.آقای همسر هم هیچی بهم نمیگه.من اخلاقم خوبه خب(جون خودم!)فقط سلیقه غذا پختن و خونه داری و اینا رو ندارم عمراً!!!
اشکالی نداره که!!!
حالا قراره واسه م یه آقای همسر خوش اخلاق پیدا کنن که به این اخلاقام گیر نده.تازه باید خیلی خوش اخلاق و مهربون باشه و حسابی به دلم بشینه و اینا وگرنه این رو هم نمیخوام.بسه دیگه.برو روت رو کم کن.کار و زندگی نداری مگه؟


[Link] [0 comments]




Sunday, September 12, 2004
آخه کی
*هر وقت میرم این دانشکده خراب شده تا دو روز قاطیم!نمی دونم چرا!اصلاً نمی دونم.حالا خوبه انتخاب خودم بود وگرنه هفت جد کسی رو که این بلا رو سرم آورد لعنت می کردم.(چه غلطا!)دو نقطه دی!امیدوارم خواهر عزیزم مث من نباشه و بتونه از همه دقایق دانشکده لذت ببره(نه اینکه من اونجا اصلاً بهم خوش نگذره ها!نه ولی دوست دارم زودی بیام خونه)یادم رفت بگم.خواهرم هم دانشکده ای من شد!و از این بابت هم من متاسفم هم اون!چون باید علاوه بر خونه،توی دانشگاه هم ریخت همدیگه رو ببینیم!آخه کی انقدر بد شانسه که با خواهرش یه دانشگاه و یه دانشکده قبول شه؟هان؟دو نقطه پی!امروز رفته بودم ببینم برنامه این ترم چه جوریه و اینا که پس فردا که انتخاب واحده،یه نمه کمتر حرص بخورم.بازم مثل همیشه برنامه قرقاطیه و تداخل داره و اینا.یه کشفی که کردم،این بود که اصلاً و ابداً و به هیچ وجه،دلم برای دانشکده تنگ نشده بود و نفهمیدم تابستون نازنینم چی شد اصلاً!(آه و حسرت و افسوس و اینا)خدا کنه بتونم متون بگیرم که چهارشنبه م خالی شه.برام دعا می کنی؟این انتخاب واحد دانشکده ما واقعاً هم دعاکردن میخواد!داشتم می گفتم:به خواهر خوبم تبریک میگم و براش آرزوی موفقیت می کنم(بابا کلاس)ایشالا که گیر استادای پیله و گیره نیفته هیچ وقت!با یه دنیا آرزوی خوب...


*امروز با سارا سوار تاکسی شدیم که بریم مترو که بیایم خونه.ما عقب نشسته بودیم.یه کم جلوتر یه پسره(میگم پسر،چون لباس پسرونه تنش بود) سوار شد.مسیر رو که گفت ما چشمامون گرد شد چون صداش کاملاً دخترونه بود!ابروهاشم نازک کرده بود حسابی.کلاه هم سرش بود.اول فکر کردیم دختره ولی نمیخواد مانتو بپوشه و اینا،خودشو اون ریختی کرده ولی اشتباه می کردیم.طرف کلی هم ریش داشت و اینا.البته زده بود مثلاً ولی معلوم بود قشنگ.موهاشم در واقع کلاه گیس بود.مث مدل مصری تقریباً.تمام مدت داشت با موهاش بازی می کرد.حرکاتش کاملا دخترونه بود.وقتی داشتیم پیاده می شدیم،برگشت عقب.با دقت نگامون کرد.نگاهش یه طوری بود.من سعی کردم تابلو نگاش نکنم.اون جلو نشسته بود و من راحت می تونستم ببینمش.لازم نبود تابلوکاری دربیارم.خلاصه احتمالاً طرف از همونایی بوده که کلی درباره شون این چند وقت مطلب می نویسن.اسمش یادم نیست ولی بنده های خدا خیلی مشکل دارن چون مثلاً ظاهرشون پسرونه س ولی احساس می کنن دخترن(مث همین آدم) یا برعکس.چقدر بده این طوری.خدا رو شکر...


*یکی از دوستان،آفلاين هاي خوشگلي برام ميذاره.ضمن عرض تشکر،چند تاشو ميذارم بخوني:

GOD GAVE YOU:
2 legs 2 walk, 2 hands 2 hold, 2 ears 2 hear, 2 eyes 2 see ... why he gave U only 1 heart?... Because he gave the other one 2 someone else 4 U 2 find & 2 keep it ... 4ever...


zendegi male to, marg male man, rahati male to, gereftari male man, shadi male to, gham male man, hame chiz male to vali TO MALE MAN..


Little bird in the sky drop a shit in my eye , I didn't scream I didn't cry. I just thanked God that cows dont fly !!!


راستی انقدر کم طاقت نباشین.سی ثانیه صبر کنین.می شنوین دیگه...خوبه حالا یه نه؟:D

ميدي ايراني

آيکن هاي مخفي ياهو مسنجر

[Link] [0 comments]




Friday, September 10, 2004
اسپیکرت روشنه؟

اسپیکرتو روشن کن!ببین سلیقه یعنی چی؟دو نقطه دی!
حیف که الان حسابی سرما خوردم و حالم شدیدا دریف نیست وگرنه کلی افاضات می کردم اینجا.کی نفرین کرده بود راستی؟

[Link] [0 comments]




Wednesday, September 08, 2004
آهای دختر چوپون

من اومدم!یعنی دیشب رسیدم ولی حال آپدیت و اینا رو نداشتم.بس که کم جنبه تشریف دارم.حالم حسابی خوب میشه توی ماشین!دو نقطه دی!بابا کاش حالم به هم می خورد.احساس می کنم جونم داره بالا میاد.ماشین هی این پیچ های جاده رو می پیچید...وای!جاده هم که شلوغ(انگار نه انگار که وسط هفته بود)هی میزد روی ترمز.قیافه من دیدنی بود فقط!آخر سر دیدم دیگه نمی تونم بشینم روی صندلی.نه می تونستم بخوابم،نه بشینم،نه هیچی!3تا صندلی آخر خالی بود.یه دختره خوابیده بود اونجا داشت با خیال راحت جک تعریف کردن این حمید ماهی صفت رو تماشا می کرد.خواهراش هم یکی از یکی خوشحالتر.کشتن همه رو بس که بلند بلند حرف زدن و داد زدن و خندیدن و سوت و دست و اینا واسه فیلمه!یه بند هم می خوردن.من نگاشون می کردم حالم بد می شد.دیگه زدم به پررویی.رفتم بهش گفتم اگه حالت بد نیست لطفاً بلند شو جاتو بده به من.دارم میمیرم تقریباً.دختره انقدر تعجب کرده بود!لابد نمی تونست تصور کنه کسی توی ماشین حالش انقدر بد باشه که نتونه یه بند حرف بزنه و بخنده و سر ملتو ببره.خلاصه ولو شدم روی صندلیها.حالم که یه کم جا اومد،بلند شدم رفتم روی صندلی خودم نشستم.یه ربع نشده بود که دوباره همونطوری شدم.وای خدا!دوباره بلند شدم رفتم عقب.این دفعه خواهر همون دختره خوابیده بود.اونم مونده بود من چرا اینطوری شدم.آخه اولش دیده بود چقدر حالم خوب بود و باهاش شوخی هم کردم و خندیدیم و اینا.دراز به دراز افتادم روی صندلیها.دیگه هم بلند نشدم تا آخرش.یعنی سعی کردم ولی دیدم دوباره دارم همونطوری میشم.اون چند تا خواهر و بچه هاشون که خیلی عادی(بهتر از حالت عادی) واسه خودشون بودن.روی صندلی جلوییم هم دو تا پسر نشسته بودن که من واقعاً بهشون حسودیم شد بس که راحت نشسته بودن.یکیشون که نگاش می کردی فکر می کردی توی خونه روی مبل نشسته بس که راحت بود.ساکت و آروم واسه خودش نشسته بود.اون یکی هم هی جابجا می شد روی صندلیش و به جک ها می خندید یا فیلم رو با دقت نگاه می کرد حسابی.چند دقیقه بار هم چک می کرد ببینه من بهتر شدم یا نه!خلاصه مردم تا رسیدیم.

عروسی که جاتون خالی.من شش سال و نیم بود عروسی نرفته بودم!(خب به من چه!عروسی نبود برم!)فقط بدیش این بود که عروسی هاشون رو زنونه مردونه نمی کنن چون مردها بهشون برمی خوره حسابی!دیگه من بیچاره هم تمام مدت روسری سرم بود ولی خیلی خوب بود.کلللللللی خندیدیم مخصوصاً به رقص بعضی آقایون که واقعاً اگه خودتم بودی می ترکیدی از خنده.فرداش هم که پاتختی بود.دیروز صبح هم تند تند رفتیم دریا ولی هوا بارونی بود و دریا هم حسابی قاط زده بود و اینا.حیف که پاسپورتم رو نبرده بودم وگرنه تا شوروی می خواستم شنا کنم.حیف شد دیگه.موقع برگشتن هم کلی خودمو قسم دادم و واسه خودم شعر خوندم و خاطره تعریف کردم و اینا! که حالم بد نشه.خلاصه به خیر گذشت.دو نقطه پی!

باز من دو روز نبودم این دوس جون چشم منو دور دید رو بلاگم افاضات کرد واسه ملت.کامنتدونی همچنان فکر کنم مشکل داره ولی درست میشه ایشالا.می دونستم یه چیزی رو بلاگم نوشته.تا رسیدم اومدم ببینم چی نوشته!مرسی واسه آفلاینهاتون مخصوصاً دوستای شمالی که کلی تعارف کرده بودن واینا.از لطف همه تون ممنون.فیلم عروسی یکی از عمه های مامانم رو آوردیم ببینیم.توش آهنگ آهای دختر چوپون سیاوش صحنه رو هم داشت(مال چند سال پیشه فیلمه)خیلی آهنگ بی کلاسیه ولی من خوشم میاد ازش.صوتیشو کسی نداره؟من تصویریشو دارم.حال دانلود کردن برنامه و جدا کردن صوت از تصویر رو هم ندارم به جون خودم.شایدم برم از سایتش دانلود کنم.با این اینترنت نفتی فکر کنم 100 سال طول بکشه...زیاده عرضی نیست.فعلاً...

[Link] [0 comments]




Tuesday, September 07, 2004
الله الله یا مریم!
1. من جواب ندادم چون سفر بودم و امشب تازه رسیدم و الان هم خسته هستم. ولی برای اینکه بد قولی نکرده و کلی هم منت سرت گذاشته باشم کاری رو که ازم خواسته بودی انجام دادم. فقط امکان فراسی نوشتن رو این سرویس نداره و خواننده وبلاگ خودش باید این امکان رو داشته باشه. ضمنا اگه کسی به فارسی کامنت داد برای دیدن باید اربیک ویندوز روانتخاب بکنی تو صفحه کامنت تا درست نمایش داده بشه

2. الله الله یا مریم...جان هرکی دوست داری دیگه دستش نزن. میخوای چیزی رو یاد بگیری بیا سوال کن یا ایمیل بده. ملت اگه بخوان چیزی تو یاهو آباد عوض کنن که نمیرن در کمال سرور و مسرت رو صفحه اول آزمایشش کنن. شما نیز به هکذا عزیز من. از قالب مبارک و ما یتعلق به یک کپی بگیر هر بلایی خواستی سر اون ( و من در آینده نزدیک) بیار

3. و اما شما ملت همیشه در صحنه...پیام من به شماست. تمامی کامنت ها و افاضات و خود شیرینی ها و بذله گویی های شما در کامنت دونی قبلی از بین نرفته و هنوز در سر جای خودش حی و حاضر...اینکه دقیقا در کجاست رو نمیدونم. مگه قراره همه کار رو من انجام بدم ؟ شایان ذکر که چیز چندان مهمی هم نگفته بودید که حالا ناراحت از دست رفتنش باشید.

4. بچه دیگه سفارش نکنم ها...هر چقدر دست توش ببری هم سخت تر میشه و هم دیرتر باز میشه. حوصله خواننده هم سر میره و گیج میشه. منم فردا پس فردا افتادم ترکیدم. فکر میکنی ملت خیرخواه همینطوری نشستن و عاشق چشمان و وجنات شما که براتون امر خیر انجام بدن ؟!! ممکنه هم باشن. ولی عزیز جان حوصله آدمیزاد که علف خرس نیست!. وبلاگ نیز به هکذا

5. با این همه منت دیگه فکر نکنم لازم باشه چیزی بگم! گرچه در مورد امر خیر از نظری! اگه فکرش رو بکنی خیلی بعید به نظر میرسه و البته جای خوشوقتی و از آرزوهای ماست که یکسری امرو خیر در این حوالی انجام بگیره بلکه خلق یک نفسی بکشن

6. خوش باشی و موید و موفق و مقرر (یعنی در حال قر دادن....توضیح مترجم)

شخص نگارنده
من

[Link] [0 comments]




Saturday, September 04, 2004
کوتاه ترین آپدیت عمرم

دوستان گرامی!من به طرز کاملا یه هویی و هوی هولکی فردا دارم میرم شمال.فردا عصر که عروسی پسر عمه مامانمه(البته من عمه مامانم رو هم به زور می شناسم.چه برسه به پسرش!حالا دیگه.)هدف من اینه که فقط حسابی بچرم که دلم واشه(دور از جون شما که می شنوین البته.دو نقطه دی!)هدف مامانم هم دیدن کلی فامیل و دوست و آشنا که الان همه اونجان.هدف بقیه هم به خودشون مربوطه.به من چه!فکر کنم آخرای هفته برگردم اگه خدا بخواد.نمی دونم بعد از عروسی قراره کجا بریم و اینا.اومدم براتون تعریف می کنم.مواظب خودتون باشین.کامنتدونی رو پر کنین تا بیام.خوبی...بدی...از این حرفا...حلال کنین دیگه.می بینمتون...

[Link] [0 comments]




Friday, September 03, 2004
OK

*همیشه فکر میکردم خلاء جای خیلی دوریه. ولی نیست.
خلاء یعنی یه صندلی خالی کنار من.
یعنی موبایلی که جواب نمیده.
خلاء یعنی جات خالیه.
یعنی دلم تنگ شده...کپي رايتش

*میگن سریعترین ضربان قلب مال قناریهاست با یه چیزی حدود 1000 تپش در دقیقه. آهسته ترین مال فیلهاست با 37 تپش در دقیقه.
یه روزی ازت خواهم پرسید که چه جوری از این فیل قناری ساختی...کپي رايتش

*آن روزها
وقتي من
كوچكتر بودم
خيلـــــــي
بزرگتر بودم...!کپی رايتش

*:New Status Message
a New PC a New Life آی گفتی...


*همه ما هر روز دم از دوستی و محبت و عشق می زنيم ولی به راستی کداميک قادريم اين کلمات رو معنی کنيم؟ کدام يک می توانيم تعريف درستی از عشق ارائه کنيم؟ واقعآ اگر چگونه باشيم يعنی عاشقيم؟؟؟ روابط آدمها رو که نگاه می کنم همه در يک چهار چوب و کليشه خاص است.برای دوست داشتن بايد مرز گذاشت.يعنی نمی شود در جامعه زندگی کنی و بتوانی خيلی راحت احساسات درونيت را بگويی.خيلی دوست داشتنها، دوست داشتنهای ممنوع است که از نظر روابط حاکم بر جامعه مجاز نيستی که خيلی راحت و پاک بگويی که دوستت دارم.چرا؟؟؟

*تو مراسم افتتاحيه هم كه پنداری تيم ايران از تمام دنيا طلبكاره و اومده يونان تا ارث آباء اجداديش رو باز پس بگيره. اعضاء كاروان اعزامی همچين اخمی كرده بود كه انگار همه اونهايی كه اونجا بودند رعيت و كلفت و نوكر ايران و ايرانی‌اند. يكی نيست فلسفه المپيك رو برای آقايون تعريف كنه و بهشون بگه بَبَم جان تو يه همچين جاهايی بايد چهره واقعی ايران رو نشون مردم دنيا بدين. وگرنه از لحاظ سياسی كه چهره و سيمامون كاملاً شفاف و آبرومندانه هست! ولی مثل اينكه ما بايد همه جا وصله ناجور باشيم. در حاليكه همه تيم‌ها شاد و شنگول وارد استاديوم ميشدند، ورزشكاران ايرانی كه البته فقط تعداد كمی از اونها تو مراسم حضور داشت، همچين ماتمی گرفته بودند كه انگار اومدند شب هفت باباشون!بقيه ش...

*یه وقتایی یه اتفاق هایی میوفته که آدم ناخودآگاه توی عقایدش تجدید نظر کنه.من خودم آدمی بودم که تا همین یه سال پیش(سر یه جریاناتی که پیش اومد)کلی نشستم فکر کردم.بذار از یه جای دیگه شروعش کنم.من واقعا خوشحالم از اینکه ایرانی هستم و البته شاید هر ملیت دیگه ای هم داشتم همین قدر به کشورم افتخار می کردم...ولی واقعا متاسفم که وضع الان کشور ما این طوری شده.ملت ما یه جورایی غم پرست شدن و انگار یه طورایی مجبورن که این مدلی باشن.یه مطلبی دیدم درباره موسیقی ایرانی که برام جالب بود.ایناهاش:
*و اما موسيقی:
نمی دانم تاکنون به اين انديشيده ايد که چرا ايرانيان اين همه به موسيقی غمگين علاقه دارند! و يا چرا نوحه خوانی اين همه ميان ايرانيان رواج دارد. اگر گمان می کنيد که به دليل مسلمان بودن ايرانيان است و يا اينکه بعد از اسلام ايرانيان به اين چيزها رو آورده اند و يا اگر بخواهيد آن را به صفويه يا جمهوری اسلامی ربط دهيد سخت در اشتباهيد. اين عادت ما مانند ديگر کارهايمان پيشينه چند هزار ساله دارد. آرياهای باستان موسيقی را به سه گروه دسته بندی ميکردند: ۱-موسيقی شاد. ۲-موسيقی غمگين. ۳-موسيقی ميانه(يعنی موسيقی که حد وسط آن دو باشد.) باور ايرانيان اين بود که موسيقی غمگين از آن طبقات بالای جامعه و آدم حسابی هاست. موسيقی شاد هم مال مردمان طبقات پايين جامعه بود و موسيقی ميانه را هم مربوط به آدمهای معمولی ميدانستند. در اين ميان چون ايرانيان خود را نجيب و بزرگزاده ميدانستند گرايش به سوی موسيقی غمگين داشتند و زمانی که اسلام و تشيع وارد ايران شد به توسعه آن پرداختند و تبديل به نوحه خوانی و تعزيه و مرثيه و ...شد.

فکر کنم علت غمگین بودن مردم ایران چیز دیگه ای باشه.یه نگاهی به تقویم بنداز.ببین چند روزش به مناسبتهای مختلف عزاست.همه مردم دنیا بر حسب اعتقاداتشون یه روزایی رو جشن می گیرن و یه روزایی رو عزا می دونن.من خودم مسلمونم و برای امامهامون احترام قائلم ولی آخه عزا گرفتن و تعطیل کردن هرچی فیلم و سریاله چه فایده ای داره؟حالا چون عزاست! همه باید حوصله شون سر بره و کلافه بشن؟یه سری هم ماه محرم و صفر عزا هست.غیر مسلمونها هم به امام حسین احترام میذارن ولی عوض اینکه راه به راه نوحه پخش کنن، چرا4کلمه حرف حساب نمی زنن که به درد 2 تا جوون بخوره؟من شخصاً با نوحه و اینا گریه م نمی گیره.تازه اگه خیلی خالی ببندن،شایدم خنده م بگیره حسابی!خب بابا زور که نیست! ولی اگه کسی قشنگ صحبت کنه،میشینم گوش میدم.خیلی ها هستن که مث منن...

بعدش ایام فاطمیه...20روز عزا می گیرن چون نمی دونن وفات دقیقاً کی بوده!بعد هی این نمایش های قدیمی و کوچه های خاکی و اینا رو نشون میدن با چند تا شاخه گل خونین که باید با دیدنش ما متنبه بشیم.دوباره یه سری توی ماه رمضون کاسه شیر و بچه های گریون رو نشون میدن.از این کارای کلیشه ای که به درد کسی هم نمی خوره.آخه تا کی؟دین و اعتقادات سر جای خودش محترمه ولی افراط یه چیز دیگه س.اونایی که منو می شناسن،می دونن چقدر به دینی که دارم پای بندم ولی این چیزا رو هم نمی پسندم واقعاً.حالا خدا نکنه جشن باشه.صداوسیما که رسماً خودش رو می زنه به کوچه علی چپ.دو سه ساعت مثلاً جشنه و تموم.فقط بلدن عزاها رو کشدار کنن.همین 13 رجب امسال...من هیچ وقت این جشن های مهدیه تهران و اینا رو تماشا نمی کنم.حوصله شو ندارم.اصلاً مشخص نیست اینی که می خونن مولودیه یا روضه س!چیه بالاخره؟امسال مامان و بابام رفته بودن.می گفتن کلی شاد می خوندن(حالا در اون حد که مجازه و اهلشن) و همه هم دست می زدن و شلوغ می کردن و کلی به همه خوش گذشته بود ولی وقتی روی آنتن بودن،قبلش به ملت ندا رو می دادن که شلوغ نکنن و ماتم بگیرن.خودشون هم غمگین می خوندن.می دونستی؟

یا مثلاً طرف داره توی برنامه مهتاب شدیداً گیتار می زنه و باهاش می خونه ولی ما فقط سر و گردن اومدن طرف رو می بینم و صدای گیتاره رو می شنویم.تصویر گیتار هم هیچی.نامرئیه اصلاً.خب ملت ما که گیتار ندیده نیستن.این حرکت چه معنی داره؟توهین مسلمی به شعور مردمه دیگه.من که نمیشینم نگاه کنم چون فقط حرص می خورم...یا مثلاً موسیقی سنتی.استاد افتخاری داره می خونه.یه آقایی هم سنتور می زنه براش.صد تا گل و گلدون و چمن رل(تخصصی شد بحث!) و درخت میارن می چینن جلوی سنتوره که یه وقت معلوم نشه.پس این صدا از کجا میاد؟یکی نشسته پشت سه طبقه درخت!هی به چپ و راست حرکت می کنه الکی.به خدا زشته!یعنی چی آخه؟

فیلم هاشون...هرچی فقر و فلاکت و مریضی و اعتیاد و بدبختی و هزار تا کوفت دیگه س می چپونن توی فیلم که فقط جشنواره پسند بشه.4تا خارجی این فیلم ها رو ببینن کلی آبرومون میره.نتیجه ش هم میشه اینکه وقتی چند تا توریست میان ایران،کلی شاخ درمیارن و میگن ما فکر می کردیم شما هنوز با شتر و اسب و قاطر این ور اون ور میرین!یا اصلاً وحشت دارن بیان ایران.فکر می کنن ملت ایران کاملاً وحشی و آدمخوارن!اینا قصه نیست و گفتنش سخت تره تا شنیدنش.(امیدوارم فیلتر نشم!)

هر خبری توی دنیا باشه،ما باید نصفه نیمه ببینیم و بشنویم.انقدر سر این المپیک آتن من حرص خوردم که خدا می دونه.وسط مسابقه که همه شدیداً خیره شده بودن به صفحه تلویزیون به خاطر اخبار(که همیشه هست و یه ربع این ور اون ور هم فرقی نداره)برنامه رو قطع می کردن.افتتاحیه و اختتامیه هم بماند.ملت ما که دل ندارن از این چیزا لذت ببرن؟!به خدا باز ملت خوبین.این همه بهشون ظلم میشه و هیچی نمیگن.عبادت و بنده خوبی برای خدا بودن و آدم درست و حسابی بودن که ربطی به غم و غصه و افسردگی نداره.من فکر کنم دارم مفهوم با هم بودن و شاد بودن رو فراموش می کنم.خیلی دلم میخواد بدونم واقعاً همه جای دنیا مردمش(مخصوصاً جووناش)انقدر افسرده و خموده و نا امیدن؟تعداد آدمای افسرده خیلی بیشتر از تعداد اوناییه که روزی چند تا قرص اعصاب می خورن یا میشینن 4 ساعت خیره میشن به دیوار یا مدام اشک میریزن.خیلی ها واقعاً افسرده هستن ولی شاید افراد خانواده شون هم متوجه نباشن و هیچ کس هم به دادشون نرسه.مقصر اینا کیه؟

کلی حرف دارم الان ولی راستش دستم درد گرفته!ببخشید که توی این کامنتدونی بیشتر از دو تا کلمه جا نمیشه.خواستم عوضش کنم...طبق معمول زدم خرابش کردم.البته الان درسته.حالا ببینم چی میشه.راستی به خاطر وقتی که گذاشتی و اینا رو خوندی،خیلی مرسی...

*يکی از واژگانی که زياد کاربرد دارد واژهOK است بويژه ميان ايرانيان بيرون از کشور! اما کمتر کسی به چگونگی پيدايش آن توجه کرده است. داستان اينگونه است: آبراهام لينکلن (شانزدهمين رئيس جمهور آمريکا) فرد کم سوادی بود روزی نامه ای به يکی از فرماندارانش نوشت و چون سواد درست و حسابی نداشت واژه انگليسیALL CORRECT يعنی کاملا درست را به غلط اينگونه نوشت:OLL KORRECT. اما چون شخص بسيار محترمی بود امريکاييان دلشان نيامد از او ايراد بگيرند از طرف ديگر چون غلط نوشته بود نمی خواستند که يک واژه غلط وارد زبانشان شود به ناچار دو حرف اول آن يعنیOوK را برداشته و کنار هم گذاشته وOK را درست کردند.يعنی کاملا درست. يعنی نه سيخ بسوزه نه کباب...کپي رايتش رو يادم نيست مال کي بود.

[Link] [0 comments]




Thursday, September 02, 2004
من و گالیله

آبي ست
گويا آسمان را
در چشم هايش ريخته اند.
وقتي که دست هاي مرا
در دست مي گيرد
گردش خون را
در سر انگشت هايم
احساس مي کنم.

نبضش چنان به سرعت مي زند
که گويي قلب خرگوشي را
در سينه اش پيوند کرده اند.
وسواس دوست داشتن
مرا به ياد ماهي قرمزي مي اندازد
که در آب هاي تنگ بلور
به آرامي به خواب رفته است.
يک روز ماهي قرمز
از آب سبکتر خواهد شد


ودستي
ماهي قرمز را
که دگر،نه ماهي ست و نه قرمز
از پنجره به باغ
پرتاب خواهد کرد
تا باران خاکستري مرغ هاي ماهيخوار
بر برگهاي سپيدار و زردآلو فرو ريزد.

قلب ما
مانند قهوه خانه اي سر راه
يادآور غربت است.
هيچ مسافري را
براي هميشه
در خود جاي نخواهد داد...

*دستمو که ميذارم روي موس،مچم واقعاً درد مي گيره.اينم آخر عاقبت زياد کار کردن با کامپيوتر.کسي ورزشي چيزي بلده؟بابا مگه من چند سالمه آخه؟!

*رفتارت دقيقاً مث ديوونه ها بود.باور کن جدي ميگم.يه مشت حرف بي سر وته،تحويل من دادي که چي؟!اين همه ادعاي منطق داري،آخر منطقت همين بود؟خوش به حالت واقعاً...خيلي خلاصي!

*خوشحالم که صداتو شنيدم مريمي.ببخشيد که زياد سر حال نبودم ولي خوب خنديديما...شماره دادنمون خيلي بانمک بود.سه رقم من،سه رقم تو...دو رقم من،دو رقم تو...يه رقم من،تو دو نقطه دي!من مساوي پرانتز پرانتز،تو رقم آخر...چقدر خنديديم.به ذهنم رسيد راستش،ولي دوست داشتم فرصتش رو بهت بدم،ببينم شوخي مي کني يا نه.خيلي بانمک بود.
-شما مريم هستين؟
=بله،شما چطور؟
-آره(با يه خنده طولاني)
=خوبي تو؟يه لحظه صبر کن اينا رو سيو کنم.
-باشه...
خاطره خوبي شد ديشب.مرسي مريمي...

دوشنبه با خواهرم و دختر خاله م رفتيم يه استخر جديد کشف کرديم!مث چي هم از کشفمون پشيمون شديم.استخره خيلي کوچيک بود،آبش هم واقعاً گرم بود وسط تابستون.حال آدم بد مي شد از گرماش.کلي هم بي نظم بودن.دو فروند نجات غريق خوش اخلاق هم داشت که فقط بيا و ببين.آب قسمت کم عمقش که تا گردنم هم نمي رسيد(حالا خوبه که قد من متوسطه،زياد بلند هم نيستم)خب اگه بخواي دست و پاي دوچرخه تمرين کني،بايد زير پات،آب باشه قشنگ.اگر هم مي خواستي بري اون ور طناب،کلي داد و بيداد مي کردن.مي ترسيدن مجبور شن از روي صندليشون بلند شن يه وقت يا خدا اون روز رو نياره،يه وقت برن توي آب خيس شن!حرف حساب هم گوش نمي دادن اصلاً.يکيشون مي گفت تو اول برو اون وسط،حسابي شنا کن،من ببينم بلدي،بعد همون طرف بمون (که ديگه نخواد مواظب کسي باشه احتمالاً.پس اينا واسه چي حقوق مي گيرن؟)يعني واقعاً نمي دونست من خودم،بيشتر از اون،جونمو دوست دارم؟انگار که اين ور طناب،۱متره،اون ور يه هو ميشه۴متر!اصلاً همش تقصير منه که برام کار پيش اومد و از ۱۶ جلسه آموزشي،۶تاشو نتونستم برم وبازم همش تقصير منه که ترس از آب دارم کلاً.حالا هم که خيلي ترسم ريخته،يکي اين طوري گير ميده.خلاصه اومديم بيرون از آب.

رفتيم سونا...شديداً سونا بود.جلوي پامون رو هم به زور مي ديديم.سه تايي رفتيم تو.اون دو تا همراه گرامي نشستن،منم ايستاده بودم.داشتيم مي خنديديم که يه دفعه،يه صدايي توي اون شلوغي شروع کرد به غر زدن که چرا انقدر مي خندين؟فقط من صداشو شنيدم.بهشون گفتم ولي اونا باور نکردن که!صداهه دوباره يه غر ديگه زد.بازم من گفتم و اونا باور نکردن.آخر ديدن من هي ميگم يکي ديگه هم جز ما اينجا هست،گفتن کي اونجاس؟کي اونجاس؟(دو نقطه دي!)ولي کسي جواب نداد.

يه دفعه يه هيکل سياه،از توي اون همه بخار اومد طرف ما.خيلي ترسيديم!مث فيلم ترسناک شده بود واقعاً.صاحب همون صدا بود.غرغرکنان رفت بيرون.تازه خنده مون گرفت.بعدش سه تا دختر ديگه اومدن،از ما خل تر.کلي خنديديم.خونه که اومديم به خواهرم گفتم ديگه من نميام اين استخره.خيلي بد بود.مي گفت خيلي رو داري تو.رفتي استخر بين المللي(استخر مجموعه ورزشي آزادي...استاديوم آزادي ديگه)توقع داري همه جا مث اونجا باشه.خب اونجا خيلي خوب بود.اون يکي استخره هم که چند بار رفتيم خوب بود ولي اين يکي عمراً.حوض بود يا استخر؟!

ديروز صبح -دقيقاً سر صبحونه- داشتم فکر مي کردم من و گاليله خيلي شبيه هميم.اون بنده خدا هي مي گفت زمين گرده،هيچ کس به حرفش گوش نمي داد.منم هي مي گفتم فونت اينجا مشکل داره،کسي باور نمي کرد.اون روز ۱۰ تا پست رو دوباره کپي کردم،لينک هاشو دوباره درست کردم.گذاشتم توي فايلهاي وردپد،نوت پد،اديتور لامپنويس،خلاصه هرجا که بشه نوشت!فونتش رو هم تاهوما کردم.دوباره پابليش و اينا...باز همون جوري بود.حيف اکانتم...آخر سر يادم اومد اگه متن رو توي اديتور بلاگر،مرتب کنمفونتش خراب ميشه،اگه مرتب نکنم،اون وقت تاهوما نشون ميده.يه بار ديگه هم اينطوري شده بود.مي دونم خيلي يه طوريه اين حرف! و شايد اگه کسي همچين حرفي رو به خود من بگه،نتونم باور کنم يا شايد الان فکر کني من حالم خوش نيست! و اينا ولي به جوووون خودم،واقعاً اينطوري شده بود.باور کن حالم خوبه!

دستت درد نکنه.اين دومين باري بود که درستش کردي،نه؟اون دفعه يه جاي ديگه رو درست کردم،چون نمي دونستم درستش کردي،تمپ رو عوض کردم.به خاطر همين باز خراب شد.آفلاينت خيلي جالب بود.نوشته بودي من فونت رو درست کرده بودم.فکر کنم يکي دست زده،خرابش کرده.دوباره نگاه مي کنم...آخي!چي بگم؟مرسي...

*تکان دادن سر و دست و گردن خواهران ورزشکار هنگام رژه در برابر ابراز احساسات تماشاچيان چه صورتي دارد؟
-خواهران محترمه نبايد خودشان را در ملا عام تکان بدهند ولو نيم درجه ريشتر در برابر احساسات تماشاگران...بقیه اش

[Link] [0 comments]