Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Friday, June 03, 2005
قبل از اين که
*۱۰ خرداد ۸۴

*امروز . . .

امروز قبل از اينکه بخواي به گفتن حرفِ نامهربوني فکر کني،
به کسي فکر کن که نميتتونه صحبت کنه.

قبل از اين که در مورد طمع غذات غرولند کني
به کسي فکر کن که چيزي براي خوردن نداره.

قبل از اين که از زن يا شوهرت بنالي
به کسي فکر کن که گريه مي کنه و از خدا يه همدم مي خواد.

امروز قبل از اين که بخواي از زندگي شکايت کني
به کسي فکر کن که خيلي زود به آسمونا رفت.

قبل از اين که از بچه هات بنالي
به کسي فکر کن که بچه، آرزوشه اما نازا ست.

قبل از اين که بخواي سر خونه ي کثيفي که کسي جارو يا تميز نکرده مشاجره کني،
به کسي فکر کن که در خيابون ها شب رُ مي خوابه.

قبل از اين که بخواي بنالي از فاصله ي دوري که مجبوري رانندگي کني،
به کسي فکر کن که همين فاصله رُ طي مي کنه، اما پياده.

و زماني که خسته هستي و از شغلت شکايت مي کني،
به اون بيکار، معلول و کسي فکر کن که آرزوشه شغل تو رُ داشته باشه.

قبل از اين که بخواي انگشتت رُ به سمت کس ديگه اي بگيري و کس ديگه اي رُ محکوم کني،به ياد بيار که حتا يکي از ما بدون گناه نيست و همه مون به يک آفريننده جواب پس ميديم و زماني که افکار افسرده کننده به نظر ميرسه که تو رُ دلسرد مي کنن، يه لبخند بر لبت قرار بده و خدا رُ شکر کن که زنده اي و هنوز مي توني تجربه هاي زميني کسب کني.

زندگي يه عطيه ست
زندگي ش کن.
ازش لذت ببر.
اونو جشن بگير..
ارضاش کن..
روز عالي داشته باشين...


Today . . .

Today before you think of saying an unkind word
Think of someone who can't speak
Before you complain about the taste of your food
Think of someone who has nothing to eat

Before you complain about your husband or wife
Think of someone who's crying out to God for a companion
Today before you complain about life
Think of someone who went too early to heaven

Before you complain about your children
Think of someone who desires children but they're barren
Before you argue about your dirty house someone didn't clean or sweep
Think of the people who are living in the streets
Before whining about the distance you drive
Think of someone who walks the same distance with their feet
And when you are tired and complain about your job
Think of the unemployed, the disabled and those who wished they had your job

But before you think of pointing the finger or condemning another
Remember that not one of us are without sin and we all answer to one maker
And when depressing thoughts seem to get you down
Put a smile on your face and thank God you're alive and still around

Life is a gift
Live it.
Enjoy it..
Celebrate it..
And fulfill it..
HAVE A WONDERFUL DAY . .


(متن انگليسي)

*فکر کن . . .

مرد از خونه اومد بيرون تا کاميون جديدش رُ تحسين کنه. در کمال حيرت، پسر سه ساله ش رُ ديد که با خوشحالي، با چکش رو رنگ درخشان ماشين مي کوبه و تو رفتگي ايجاد مي کنه. مرد به سمت پسرش دويد، اون رُ به اطراف کوبيد و به عنوان تنبيه با چکش زد به دستش تا باد کرد. وقتي پدر آروم شد، سريع پسرش رُ به بيمارستان برد. اگرچه دکتر نااميدانه سعي کرد تا استخوان هاي خردشده رُ نگه داره، در نهايت مجبور شد که انگشت هاي دو دستِ پسر رُ قطع کنه.

وقتي پسر بعد از جراحي به هوش اومد، و بانداژ (نوار زخم) رُ ديد، معصومانه گفت: «بابا، واقعاً در مورد کاميون متأسفم» بعد پرسيد «اما کي انگشت هاي من دوباره رشد مي کنن؟»
پدر رفت خونه و خودکشي کرد.

دفعه ي ديگه وقتي ديدي کسي سر ناهار شير رُ رو ميز ريخت يا شنيدي بچه اي گريه مي کرد، اين داستان رُ به ياد بيار. قبل از اين که صبرت رُ از دست بدي و بخواي از دست کسي که دوستش داري ناراحت بشي، فکر کن. کاميون ها مي تونن تعمير بشن، اما استخوان ها و قلب هاي شکسته معمولاً نه. ما معمولاً در فهم تفاوت يک شخص و يک نمايش مي مونيم. انسان ها (همه) اشتباه مي کنن. ما اجازه داريم اشتباه کنيم اما کاري که انجام ميديم وقتي عصباني هستيم هميشه باهامون مي مونه. درنگ کنين و بينديشين. قبل از اين که کاري کنين فکر کنين. صبور باشين...
ما حق داريم عصباني بشيم، ولي اجازه نداريم ستمکار باشيم.


Think . . .

A man came out of his home to admire his new truck. To his puzzlement,
his three-year-old son was happily hammering dents into the shiny paint.
The man ran to his son, knocked him away, hammered the little boy's
hands into a pulp as punishment. When the father calmed down, he rushed
his son to the hospital. Although the doctor tried desperately to save the
crushed bones, he finally had to amputate the fingers from both the boy's
hands. When the boy woke up from the surgery and saw his bandaged stubs,
he innocently said, "Daddy, I'm sorry about your truck." Then he asked,
"but when are my fingers going to grow back..?"
The father went home and committed suicide.

Think about the story the next time you see someone spilled milk at a
dinner table or hear a baby cry. Think first before you lose your patience
and become angry with someone you love. Trucks can be repaired.
Broken bones and hurt feelings often cannot. Too often we fail to recognize
the difference between the person and the performance. People make mistakes.
We are allowed to make mistakes. But the actions we take while in a rage
will haunt us forever. Pause and ponder. Think before you act. Be patient..
YOU HAVE THE RIGHT TO BE ANGRY, BUT YOU HAVE NO RIGHT TO BE CRUEL . . .



ترجمه از: مهدي اچ اي

*خب اينم از سرقت امروز...اصولاً اگه وبلاگ ايشون نبود، واسه من خيلي بد ميشد لابد:دي از شوخي گذشته، مدلش ترجمه هاش رو خيلي دوست دارم و همينطور نثر روزنويسي ش رو.خيلي خوبه جايي رو روي نت داشته باشي که با ديدنش، دلت باز شه.خيلي خوبه(:

*۹ خرداد ۸۴

*خوشبختانه کلاس ساعت ۸ تشکيل نشد.البته من اصلاً نرفتم چک کنم کلاس هست يا نه.يه راست رفتم روي پله هاي گروه نشستم با بچه ها به حرف و خنده و اينا.جالبه که همه لجشون گرفته بود که چرا ديروز نموندم براي جشن فارغ التحصيلي بچه ها.خب من خيلي باشخصيتم اصولاً و بدون دعوت جايي نميرم.ايراد از اونا بوده که همچين جشني رو دعوتيش کردن.عيب نداره؛ ايشالا جشن فارغ التحصيلي خودمون...

*مريم -دوستم- امروز حالش زياد خوب نبود.با هم رفتيم بهداري دانشکده...دراز کشيده بود روي تخت و بهش سرم وصل بود.وقتي رفتم داروخانه براي داروهاش، خيلي دلم گرفت.ديدم ما واقعاً بعضي وقتا چقدر ناشکري مي کنيم و قدر موهبت هايي رو که داريم، نمي دونيم...برگشتم توي اتاق، نشستم روبروش و شروع کردن به جک تعريف کردن.فکر کنم دلم ميخواست بلند شه خفه م کنه:دي

بازديد هم که رفتيم، اون نيومد.جالبه که ما کلي به استاد توضيح داديم که ما فردا دو تا امتحان داريم و وقت نداريم و اينا.اگه خيلي مهم نيست ما نياييم و اين حرفا.استاد هم يه مدلي جواب داد انگار که اگه اونجا چه خبره.همينطوري قلمبه قلمبه دارن علم و دانش پخش مي کنن.حيف ميشه اگه نريم.ديگه رفتيم...انقدر دور بود که نگو.ساعت ۴ رسيديم اونجا.زير آفتاب داغ وايساده بوديم حرفاي تکراري اي رو مي شنيديم که خود استاد، سر کلاس هم مي تونست بگه.تنها نکته + ماجرا، بستني قيفي موقع برگشتن بود...

*قرار نبود بيايي اما يه طورايي مي دونستم سر و کله ت الان پيدا ميشه.از اخلاقت سردرنميارم بعد از اين همه وقت.انگار بايد من هميشه واسه ت استارت بزنم! مي دونستم داري حرفاي من و دوستم رو گوش ميدي.وقتي با دوستت اومدي، خوشحال شدم اما خيلي هم تعجب نکردم؛ دفعه دوم، وقتي ديدم سر راهم ايستادي، همه خستگيام يادم رفت.مي دونستم کار خاصي نداري.فقط مي خواستي يه حرفي زده باشي.دوست داشتم منم وايسم.وقتي خاطره هاي بي سر و ته تعريف مي کني واسه کش دادن ماجرا، کيف مي کنم.دلم مي خواست بغلت کنم و بهت بگم چقدر دوستت دارم...اما مجبور بودم مث بچه آدم! روبروت بايستم و بهت لبخند بزنم فقط...مرسي که اومدي...


*۸ خرداد ۸۴

*کلاس نماتد خيلي بامزه بود.استاد تند تند از روي اسلايدها مي خوند.چرا؟ ويدئو پروژکتور رو قرض گرفته بود، بايد زود پس مي داد(((((((((((:

*خيلي دوست داشتم جشن فارغ التحصيلي هم گروهي ها رو برم ولي نرفتم.هميشه توي جشنهاي گروه، همه وعوتن ولي امسال بچه ها کارت چاپ کردن و کلي کلاس گذاشتن و اينا و خب من کارت نداشتم.جالبه که روم نشد به هيچ کدوم از دوستاي سال ۴ بگم بهم کارت بدن.از اون بدتر اينکه هرکي دوست داشت بره جشن، اول رفت يه کم کمک کرد، بعد هم رفت توي سالن و کلي کيف کرد و اينا و خب من برام افت داشت اينطوري خودم رو دعوت کنم.در کمال بي عرضگي اومدم خونه و از لجم، کلي خوابيدم.فکر کنم اشتباه کردم...شايدم نه...تموم شد ديگه...بي خيال...


*يه ميل خيلي باحال:


*A Turk is in a Quiz Contest trying to win prize money US $ 1 Million.

The questions are as follows:


1) How long was the 100 yr war?
A) 116
B) 99
C) 100
D) 150
The Turk says "I will skip this".


2) In which country are the Panama hats made?
A) BRAZIL
B) CHILE
C) PANAMA
D) EQUADOR
The Turk asks for help from the University students.


3) In which month do the Russians celebrate
the October Revolution?
A) JANUARY
B) SEPTEMBER
C) OCTOBER
D) NOVEMBER
The Turk asks for help from general public.



4) Which of these was King George VI first name?
A) EDER
B) ALBERT
C) GEORGE
D) MANOEL
The Turk asks for lucky cards.




5) The Canary islands, in the Pacific Ocean,has its name
based on which animal:
A) CANARY BIRD
B) KANGAROO
C) PUPPY
D) RAT

The Turk gives up.



SCROLL DOWN.......
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
>>>>>
If u think you are indeed clever and laughed at Turk friend, then
please check the answers below:



1) The 100 year war lasted 116 years from
1337-1453.


2) The Panama hat is made in Equador.



3) The October revolution is celebrated in
November.




4) King George's first name was Albert. In 1936
he changed his name.



5) Puppy. The Latin name is INSULARIA CANARIA which means islands of
the
puppies.



Don't ever laugh at Turk friends again.


پس ديگه به ترکها نخند(((((((((((((((((((((((:


*۷ خرداد ۸۴

*نمي دونم چه حکمتيه که مريم سر بعضي کلاساي اين ترم، همه ش خوابه! جالبه که در کمال اعتماد به نفس، اداي بچه + ها رو درمياره و بدو بدو ميره رديف اول ميشينه - نيست حالا همه واسه رديف اول، سرودست ميشکنن؟منم اصلاً جلو نميشينما!- بعد همه ش سرش روي جزوه شه؛ مدام هم ميگه خوابم مياد! امروز ديگه کلافه م کرد.هي مي خنديدم به قيافه تابلوش((: گفتم خب تو برو بخواب.من بعد از کلاس، وسايلت رو ميارم.بدون کيف بلند شي بري، استاد فکر مي کنه الان برمي گردي، گير نميده بهت.بالاخره راضي شد که بره...

بعد از کلاس، هرجا دنبالش گشتم، نبود.حالا خودم يه کوله بزرگ داشتم+ جزوه م توي دستم.کيف مريم و جزوه اونم بود.با اون وضع، هي از اين سر دانشکده مي رفتم اون سر دانشکده.آخرش ديگه خسته شدم.کلاس ساعت دوم هم تشکيل نشد.با فاطمه رفتيم کتابخونه.تازه مريم خانوم، توپ و سرحال اومد.رفته بود نزديک ترين خوابگاه خوابيده بود! من رو بگو فکر مي کردم الان لب ديواري، توي باغچه اي جايي خوابش برده:دي

*۶ خرداد ۸۴

*يه وقتايي هست که حس مي کني زندگيت تهي شده.خالي خالي...همه ش داري مي دوي و اصلاً زنده بودنت رو نمي فهمي، ازش لذت نمي بري.بدتر از همه اينه که از اين دويدن هات هم راضي نيستي.انگار نميخواي اينطوري باشه ولي مجبوري.شباي امتحان درس خوندن -اونم وقتي اولين باره داري جزوه ت رو مي خوني- بعضي وقتا خيلي لذت داره؛ اينکه اين همه اراجيف رو فقط يه دور بخوني و بري نمره ش رو بگيري و خلاص! ولي يه وقتايي که به هر دليلي -حواست جمع نميشه، خوابت مياد، کلافه اي يا هرچي- نمي توني بخوني، فکر مي کني کاش قبلاً يه کاريش مي کردم و ته دلت هم اصلاً پشيمون نيستي و دقيقاً مي دوني داري شعار ميدي! حالا امتحان فردا رو که بلدم، ناراحت اون نيستم؛ يه چيزي هست که روي قلبم سنگيني مي کنه ولي دقيقاً نمي دونم چيه...کاش تو هم وقتي مي خواستي امتحان بگيري، قبلش يه ندا ميدادي.يعني الان داري امتحانم مي کني؟لااقل يه ذره برسون بهم.


*۵ خرداد ۸۴

*کيلومترها فاصله بين ماهيچ وقت باعث نميشه که عشق مون از بين بره،چرا که عشق ما واقعاً آسمانيه.و هرگز نه تزلزل پيدا مي کنه، نه کمرنگ ميشه.. (متن انگليسي)


*۴ خرداد ۸۴

*انتظار بعضي اتفاق ها خيلي سخت تره تا تحمل کردن اتفاق افتادنشون! من الان اينطوريم.نشسته م ببينم کي پيش مياد و از الان دارم غصه ش رو مي خورم.ميخوام بي خيال باشم ولي نميشه، نمي تونم.حانيه توي کتابخونه که نشسته بودم، اومد کنارم.گفت چرا راحت نمي نويسي مريم؟من فضول نيستم...حرفش شايد خنده دار بود ولي جدي مي گفت.من گريه م گرفته بود.به روي خودم نياوردم.گفتم به خاطر تو نيست حاني! کلاً چند وقته قاطي کردم(:

...دلم ميخواست ميومدم سراغت.بهت مي گفتم تقصير توئه.آره...همه ش تقصير توئه...


*يه چيزايي هست که گفتنش سخته؛ مي دوني هست ولي يه وقتايي شک مي کني..و نمي توني به کسي بگي ش حتي! دلم يه چيز خوب مي خواست؛ حتي بهتر از پياده روي...بهتر از قدم زدن توي باغ..بهتر از دويدن...مرسي به خاطر ترجمه ها و همينطور انتخاب اين متن ها...مرسي..

*اگه يکي بياد تو زندگي ت و بشه قسمتي از تواما به دلايلي نتونه بمونه
خيلي زياد گريه نکن..
فقط خوشحال باش که راه ت (براي مدتي، با اون) پيوند خوردو يه جورايي، اون برات خوشحالي رُ به ارمغان آورد، حتا اگه براي مدت کوتاهي..

اونو از خودت دورش نکن، براي اين که اگه اين کار رُ بکني
يه روزي دوباره فکر مي کني که چرا گذاشتي پرواز کنه و بره
با اين که زماني به تو خيلي نزديک بود..

بزرگ ترين حسرت هاي زندگي ما، از ريسک هايي هست که نپذيرفتيم شون
اگه فکر مي کني، چيزي تو رُ خوشحال مي کنه
برو دنبالش...به يادت باشه که اين مسير رُ فقط يک بار طي مي کنيم..


(متن انگليسي ش)


I wish you enough . . .

Recently I overheard a mother and daughter in their last moments together at the airport. They had announced the departure. Standing near the security gate, they hugged and the mother said "I love you and I wish you enough." The daughter replied, "Mom, our life together has been more than enough. Your love is all I ever needed. I wish you enough, too, Mom." They kissed and the daughter left.

The mother walked over to the window where I was seated. Standing there I could see she wanted and needed to cry. I tried not to intrude on her privacy but she welcomed me in by asking, "Did you ever say good-bye to someone knowing it would be forever?" "Yes, I have," I replied. "Forgive me for asking but why is this a forever good-bye?" "I am old and she lives so far away. I have challenges ahead and the reality is the next trip back will be for my funeral" she said. "When you were saying good-bye, I heard you say 'I wish you enough'. May I ask what that means?"

She began to smile. "That's a wish that has been handed down from other generations. My parents used to say it to everyone." She paused a moment and looked up as if trying to remember it in detail and she smiled even more. "When we said 'I wish you enough', we were wanting the other person to have a life filled with just enough good things to sustain them."


Then turning toward me she shared the following as if she were reciting it from memory: I wish you enough sun to keep your attitude bright. I wish you enough rain to appreciate the sun more. I wish you enough happiness to keep your spirit alive. I wish you enough pain so that the smallest joys in life appear much bigger. I wish you enough gain to satisfy your wanting. I wish you enough loss to appreciate all that you possess. I wish you enough hellos to get you through the final good-bye. She then began to cry and walked away.


They say it takes a minute to find a special person, an hour to appreciate them, a day to love them, but then an entire life to forget them . . .





*One . . .

One song can spark a moment,
One flower can wake the dream.
One tree can start a forest,
One bird can herald spring.

One smile begins a friendship,
One handclasp lifts a soul.
One star can guide a ship at sea,
One word can frame the goal

One vote can change a nation,
One sunbeam lights the world
One candle wipes out darkness,
One laugh will conquer gloom.

One step must start each journey.
One word must start each prayer.
One hope will raise our spirits,
One touch can show you care.

One voice can speak with wisdom,
One heart can know what's true,
One life can make a difference,

You see, it's up to you..
Failure is not a person,
and it is an event which happens to every
successful person..

" Never let yesterday's disappointments Overshadow tomorrow's dreams . . ."




--------------------------------------------------------------------------------

*عشق اونه که وقتي داري تو خيابون پياده راه ميري؛ همه ي مردم دنيا، از فاصله ي بيست متري شبيه کسي هستن که دوستش داري؛ عشق اونه که وقتي کسي رُ به فاصله ي بيست متري ت مي بيني، قلبت تندتر بتپه و لبخند بياد رو لبات - هر چند فقط خودت مي دوني و خودت. شايد واسه همينه که عاشقا از جمع گريزونن؛ چون فقط يکي هست که از نزديک قشنگه - باقي اضافي هستن..

عشق يعني جدايي.

عشق يعني خواستن چيزي که نيست؛ کسي که در دسترس نيست.خيلي جالبه؛ مهمترين واقعه ي زندگي يه پارادوکس بزرگه که هيچ گريزي نداره.عشق زماني به وجود مياد که کسي، براي ما از بقيه متفاوت تر ميشه؛ اما اين کافي نيست. عشق زماني به وجود مياد که بودن (يا حتا فکرِ بودن) با کسي، به ما آرامش ميده؛ اما اين کافي نيست.. کافس هست؛ عشق نيست.عشق، تمناي معشوق با در نظر گرفتن هيچ چيز ديگه ست. عشق خواستن چيزيه که براي ما، از خود ما عزيزتره. نه فقط در لفظ؛ که شايد فرق عشق حقيقي و غيرحقيقي در همين باشه.

عشق سه تا خصوصيت داره:

يک- تمناي يکي شدن با معشوق؛ زماني که همه ي خواست هاي او، ميشه خواست هاي تو.. تا قبل از عشق؛ هر کسي زندگي خودش رُ داره. اما بعد از اومدن عشق، خواست هاي جديدي اضافه ميشه؛ و مهمتر: حتا اگه اين خواست ها، با خواست هاي قبلي تعارض داشته باشه؛ خواست هاي قبلي حذف ميشه.. عشق يعني ارجحيت و تماميت خواهي خواست هاي معشوق.

دو- مختص بودن معشوق؛ معشوق در همه حال و هر حال، فقط يکيه و يکي مي مونه. عشق حقيقي که بر مبناي پذيرش وجود شخص مقابل صورت ميگيره؛ فقط در يک صورت ميتونه به شخص ديگه اي برگرده؛ که عشق حقيقي نباشه.

سه- هجران.. مسلمه که تا قبل از دو طرفه شن عشق؛ هميشه اين شک هست که «آيا اون هم منو دوست داره؟» و يا حتا «آيا اون هم واقعاً منو به خاطر خودم دوست داره؟» و بعدش هم يه ترس بزرگ هست: «با گذشت زمان، رابطه ي ما چه جوري ميشه؟» يا با در نظر گرفتن شرايط و فراز و نشيب هاي زندگي: اين عشق تا کي وجود داره..


از نظر علمي و عملي، عشق جستجوي چيزي هست که نداريم: لحظه ي وصال، مرگه عشقه. عشق خواستن و خواستن و همچنان خواستنه. اميد به رسيدن.. اما بعد از رسيدن؛ ديگه چيزي وجود نداره. مي تونه علاقه يا محبت باشه؛ اما عشق نه. به همين دليل بود که «كه گور» (؟) بزرگترين فيلسوف دانمارکي و پدر فلسفه ي معاصر که از بزرگترين عشق شناسان دنيا هست؛ پذيرفتن عشق رُ براي خودش کُشت تا بتونه هميشه عاشق زندگي کنه: معشوق ش رُ پس زد تا هميشه در هجران باشه و هميشه در آرزو و تمناي رسيدن.. چون مي دونست وصال، پايان عشقه.. اتفاق پارادوکسيکال جالبيه؛ عاشق براي زندگي چيزي رُ مي خواد که در اصل مرگ خودشه.


پ.ن. البته اين شخص طاقت نمياره؛ بعد از چند سال، تصميم ميگيره اون روي اين زندگي پارادوکسيکال رُ انتخاب کنه؛ دوباره ميره دنبال اون شخص، اما اون موقع چون خانم ازدواج کرده بودن؛ راضي نميشن برگردن به قبل..

پ.پ.ن. اين يه مورد خيلي معروف و جالبه فلسفيه که هميشه همه جا مطرح ميشه :)

پ.پ.پ.ن. در مورد اسم اين فيلسوف شک دارم.. يه چيزي تو همين مايه ها بايد باشه. رو اينترنت (به فارسي) فقط يه نوشته پيدا کردم که ربطي به حرف من نداره. در هر حال شايد اسم اشتباه باشه، اما اصل موضوع درسته.


پ.ن از طرف من - بالايي ها مال من نبود -:اين آقاهه خيييييييييييلي اشتباه کرد؛ من اگه بودم از اين غلطا نمي کردم! بعضي اشتباه ها رو نميشه جبران کرد.
--------------------------------------------------------------------------------
*درخت، برگ، باد و عشق..

درخت..مردم منو «درخت» صدا ميزنن..


من 5 تا دختر رُ ملاقات کردم؛ زماني که در پيش دانشگاهي بودم. يه دختر بود که هميشه دوستش داشتم، اما هيچ وقت جرأت نکردم برم جلو. نه صورت خيلي زيبايي داشت، نه اندام خوبي و نه هيچ جذابيت خاصي. يه دختر خيلي معمولي بود. دوستش داشتم، واقعاً دوستش داشتم. معصوميت ش رُ دوست داشتم، رک گويي، زيرکي و شکنندگي ش رُ. دليلي که نرفتم دنبالش اين بود که فکر مي کردم يه آدم خيلي معمولي مثل اون، نمي تونه جفت خيلي خوبي براي من باشه. و همين طور مي ترسيدم بعد از مدتي گکه با هم باشيم، همه ي اين احساس ها ناپديد بشه. و مي ترسيدم شايعه و حرف هايي ديگرون، ناراحت ش کنه.
احساس مي کردم اگه اون قراره مال من باشه، بالاخره مال من ميشه و نيازي نيست تا من همه چيز رُ ول کنم به خاطر اون. آخرين دليل، باعث شد اون سه سال منو همراهي کنه. منو ميديد که دنبال دخترهاي ديگه ميرم، و من به مدت سه سال، قلب ش رُ شکستم.

اون حامي خوبي بود، و من خواستار رياست. وقتي دومين دوست دخترم رُ بوسيدم، اون يه دفعه اومد بين ما. خودش خجالت کشيد اما لبخند زد و گفت «ادامه بدين!» قبل از اين که دور بشه. روز بعد، چشم هاش مثل گردو پف کرده بود. مني خواستم بدونم چي باعث شده اون گريه کنه. بعدش، همون روز، از کلاس آموزش فوتبال اومدم چيزي بردارم و گريه ش رُ براي يکي دو ساعت، تو کلاس ديدم. چهارمين دوست دخترم از اون خوشش نميومد. حتا يه بار دوتايي داشتن دعوا مي کردن. من مي دونستم شخصيت اون جوري نيست که بخواد دعوايي رُ شروع کنه. با اين وجود من جانب دوست دخترم رُ گرفتم. سرش داد زدم و همه ي احساس هاش رُ ناديده گرفتم و با دوست دخترم رفتيم بيرون. روز بعد، با من مي خنديد و جک مي گفت؛ انگار هيچ اتفاقي نيوفتاده. مي دونستم اون اذيت شده، اما اون نمي دونست که عميقاً من هم اذيت شده بودم.

وقتي با پنجمين دوست دخترم به هم زدم، ازش خواستم با هم بريم بيرون. بعد، بهش گفتم که چيزي رُ مي خوام بهش بگم. بهش در مورد اين که رابطه ي قبلي م رُ به هم زدم گفتم. خيلي تصادفي، اون هم چيزي بود که مي خواست به من بگه. در مورد اين که با کسي رو هم ريخته..

مي دونستم اون کيه. جريان اين که دنبالش بود، موضوع روز مدرسه بود. بهش قلب شکسته م رُ نشون ندادم؛ فقط لبخند و بهترينِ آرزوها.. وقتي رسيدم خونه، نمي تونستم ديگه نفس بکشم. اشک ها سرازير شدن و من در خودم شکستم. چند بار تا الآن ديده بودمش که گريه کنه براي مردي که از حضورش رُ تأييد نمي کرد؟در ضمن فارغ التحصيلي، SMS اي رُ تو موبايلم خوندم که: «کوچ برگ به خاطر پافشاري باده، يا به خاطر اين که درخت ازش نخواسته بمونه..»


برگ..مردم منو «برگ» صدا ميزنن..

در طول سه سال پيش دانشگاهي، روابط خيلي نزديکي با يه پسر داشتم، يه جور رفاقت. اگرچه زماني که اون اولين دوست دخترش رُ داشت، احساسي رُ ياد گرفتم که هيچ وقت نبايد ياد مي گرفتم؛ حسادت. مطمئناً تا حد نهايي ش. اونا فقط به مدت دو ماه با هم بودن. وقتي که از هم جدا شدن، خوشحاليم رُ پنهون کردم. اما بعد از يه ماه، اون با يه دختر ديگه رو هم ريخت. دوستش داشتم و مي دونستم اونم منو دوست داره. ولي پس چرا دنبالم نمياد؟ از اونجايي که منو دوست داره، پس چرا اولين قدم رُ بر نمي داره؟ هر زمان که يه دوست دختر جديد داشت، دل منو به درد مي آورد. بعد از مدت زماني، شروع کردم به نرديد که نکنه اين يه عشق يک طرفه ست؟ اگه منو دوست نداشت، پس چرا اينجوري با من رفتار مي کرد؟ اين بيشتر از چيزي هست که معمولاً براي يک دوست انجام ميدن. مي دونستم چي دوست داره، يا عادت هاش چه جوريه. اما اين رفتارش رُ نسبت به خودم، هيچ وقت نمي تونم بفهمم. نمي توني از من -به عنوان يه دختر- بخواي که ازش بپرسم.

با وجود اين، دوست داشتم همچنان پيش ش باشم. مواظب ش باشم، همراهي ش کنم، و دوستش داشته باشم. به اين اميد که يه روز، اون هم منو دوست داشته باشه. براي همين، منتظرش موندم. بعضي موقع ها تعجب مي کردم که بايد اين انتظار رُ ادامه بدم؟ اين درد، اين دو راهي، سه سال با من همراه بود.
آخراي سال سوم، يه سال سه اي دنبالم بود. هر روز دنبالم ميومد. اون مثل يه باد خنک و ملايم بود که سعي مي کرد با وزيدنش، برگ رُ از درخت جدا کنه. در نهايت، فهميدم که مي خوام به اين باد يه موقعيت کوچيک تو قلب م بدم.

مي دونم که باد، برگ رُ به سرزمين بهتري مي بره. آخرش، برگ درخت رُ ترک کرد. اما درخت فقط لبخند زد و ارم نخواست که بمونم. کوچ برگ به خاطر پافشاري باده، يا به خاطر اين که درخت ازش نخواسته بمونه..


باد..مردم منو «باد» صدا مي زنن..

براي اين که دختري رُ دوست داشتم که بهش مي گفتن برگ. براي اين که اون خيلي به درخت وابسته بود، در نتيجه من بايد يه باد خبيث ميشدم. بادي که با دميدنش، اون رُ دورش کنه. وقتي اولين بار ديدمش، يک ماه از زماني که به اين مدرسه منتقل شده بودم مي گذشت. شخص ريزاندامي رُ ديدم که به سال بالايي هاي من نگاه مي کرد و من فوتبال بازي مي کردم. در طول ECA (تمرين؟)، اونجا مي نشست. تنها يا با دوستاش، به اون پسره نگاه مي کرد.

وقتي با دخترا صحبت مي کرد، تو چشماش حسادت بود. وقتي بهش نگاه مي کرد، لبخند کوچيکي تو چشماي دختره بود. نگاه کردن بهش برام عادت شده بود. همون طور که اون هم دوست داشت پسره رُ نگاه کنه.

يه روز، اون نيومد. احساس مي کردم چيزي رُ گم کردم. نمي تونم حس م رُ توصيف کنم، مگه اين که بگم يه جور اضطراب و نبود آرامش. سال بالاييه هم اون روز اونجا نبود. رفتم تو کلاسشون، بيرون قايم شدم و ديدم سال بالايي م رُ که داشت بهش بد و بيراه مي گفت.اشک تو چشماش جمع شده بود وقتي سال بالايي رفت. فرداي اون روز، اونو سر جاي هميشگي ش ديدم، که پسره رُ نگاه مي کرد. به طرفش رفتم و بهش لبخند زدم. يادداشتي رُ برداشتم و بهش دادم. غافلگير شد. بهم نگاه کرد، لبخند زد و يادداشت رُ قبول کرد.

روز بعدش، اومد، يادداشتي رُ به من داد و رفت. نوشته شده بود:«قلب برگ خيلي سنگينه و باد نمي تونه با دميدنش اونو دور ببرتش.» «به خاطر سنگيني قلب برگ نيست، به خاطر اينه که برگ نمي خواد هيچ وقت درخت رُ ترک کنه.» يادداشت ش رُ با اين گفته جواب دادم و يواش يواش اون شروع کرد با من حرف بزنه و حضور و تلفن هاي منو پذيرفت. مي دونستم کسي رُ که دوست داره من نيستم. اما اين پشتکار رُ داشتم تا يه روز اونو مجبور کنم که دوستم داشته باشه.

در طول چهار ماه، بيشتر از بيست بار عشق م رُ بهش اعلام کرده بودم. هر دفعه موضوع رُ عوض مي کرد. ولي من هيچ وقت دست نکشيدم. اگه من تصميم گرفتم اون مال من باشه، قطعاً از هر وسيله اي استفاده مي کنم تا بتونم برش پيروز بشم. يادم نمياد چند بار بهش علاقه م رُ نسبت بهش اظهار کردم. اگرچه مي دونستم موضوع رُ عوض ميکنه، همچنان پرتوهايي از اميد رُ در خودم داشتم.

اميدوارم بودم قبول کنه که دوست دخترم باشه. هيچ وقت هيچ جوابي رُ از پشت تلفن ازش نشنيدم. پرسيدم: «چه کار مي کني؟ چه طوري مي توني نخواي جواب بدي؟» گفت:«دارم سرم رُ -به نشونه ي جواب مثبت- تکون ميدم.» نمي تونستم چيزي رُ که گوش هام مي شنيدن باور کنم: «ها؟!»

«دارم سرم رُ تکون ميدم» خيلي بلند جواب داد. تلفن رُ قطع کردم، سريع لباسم رُ عوض کردم، تاکسي گرفتم و با عجله به سمت جايي که بود رفتم و زنگ در رُ زدم. زماني که در رُ باز مي کرد، خيلي محکم درآغوش ش گرفتم. کوچ برگ به خاطر پافشاري باده، يا به خاطر اين که درخت ازش نخواسته بمونه..


نتيجه گيري اخلاقي..

در عشق، ما به ندرت برنده ميشيم اما زماني که عشق حقيقيه، حتا اگه ببازي، تو همچنان برنده اي براي داشتن احساس دوست داشتن کسي، بيشتر از مقداري که خودت رُ دوست داري.زماني ميرسه که از دوست داشتن کسي که دوستش داريم دست بر مي داريم. نه به دليلي اين که طرف از دوست داشتن ما دست کشيده، بلکه چون پي ميبريم اين جوري اون خوشحال تره، اگه بذاريم بره..


چرا چشم هامون رُ مي بنديم وقتي مي خوابيم؟ يا گريه مي کنيم؟ يا زماني که چيزي رُ تصور مي کنيم؟ يا وقتي همديگه رُ مي بوسيم؟ به خاطر اين که زيباترين چيزها تو اين دنيا قابل ديدن نيستن.

چيزايي هستن که نمي خوايم هيچ وقت بذاريم برن يا افرادي که نمي خوايم هيچ وقت ترک شون کنيم، اما اينو تو ذهن ت داشته باش که اين که بذاري بره، آخر دنيا نيست. بلکه شروع يه زندگي تازه ست. شادي براي اونايي که گريه مي کنن و اذيت ميشن مي مونه، اونايي که جستجو مي کنن و اونايي که تلاش مي کنن. چون فقط اونا هستن که مي تونن ارزش اهميت افرادي رُ که زندگي مون رُ لمس کردن، درک کنن.


يه عشق بزرگ؟ زمانيه که ما اشک مي ريزيم و همچنان دلواپس طرف هستيم. زمانيه که اون تو رُ ناديده مي گيره و تو همچنان دنبالشي. زمانيه که اون شروع مي کنه کس ديگه اي رُ دوست داشته باشه و تو لبخند مي زندي و ميگي «برات خوشحالم.»اگه عشقي شکست خورد، خودت رُ آزاد کن. بذار قلبت دوباره بال هاش رُ باز کنه و پرواز کنه. به ياد داشته باش، ممکنه عشق رُ پيدا کني و از دستش بدي، اما وقتي عشقي مي ميره، تو هرگز نبايد همراهش بميري.


قوي ترين افراد اونايي نيستن که هميشه برنده ميشن، بلکه اونايي هستن که بعد از هر شکست دوباره بلند ميشن. به نحوي، در طول زندگي، دو مورد خودت چيزايي رُ ياد مي گيري و مي فهمي که هيچ افسوس و پشيماني وجود نداره و هر چي که هست، يه تقدير مادام العمر از انتخابيه که انجام دادي.


عشق طرز فراموش کردن نيست، اما طرز بخشش تو هست، نوع شنيدن تو نيست بلکه نوع فهميدنته. نوع ديدنت نيست بلکه نوع احساس ت هست. اين نيست که چه جوري بذاري بره، اينه که چه جوري نگه ش داري.خيلي خطرناک تر اينه که در درون خودت گريه کني تا به صورت بيروني. اشک هاي بيروني مي تونن پاک بشن در حالي که اثر اشک هاي پنهاني براي هميشه مي مونه..بهتره منتظر کسي که مي خواي بموني تا با کسي که حاضره، مقدماتي رُ بچيني. بهتره که منتظره اون شخص مناسب بموني؛ براي اين که زندگي خيلي کوتاه تر از اينه که بخواي با هر کسي هدرش بدي.



Tree, Leaf, Wind & Love . . .

Tree..
People call me "Tree"..



I had dated 5 girls when I was in Pre-U. There is one girl who I love a lot but never dared to go after. She didn't have a pretty face, good figure or an outstanding charm. She was just a very ordinary girl. I liked her. I really liked her. I liked her innocence, her frankness, her intelligence and her fragility. Reason for not going after her was that I felt somebody so ordinary like her was not a good match for me. I was also afraid that after we were together all the feelings would vanish. I was also afraid other's gossip would hurt her.

I felt that if she were my girl, she'd be mine ultimately & I didn't have to give up everything just for her. The last reason, made her accompanying me for 3 years. She watched me chase other girls, and I have made her heart cry for 3 years.

She was a good actor, and me a demanding director. When I kissed my second girlfriend, she bumped into us. She was embarrassed but smiled & said, "Go on!" before running off. The next day, her eyes were swollen like a walnut. I did not want to know what caused her to cry. Later that day, I returned from soccer training to get something & watched her cry in the classroom for an hour or so. My fourth girlfriend did not like her. There was once when both of them quarreled. I know that based on her character she is not the type that will start the quarrel. However, I still sided my girlfriend. I shouted at her & ignored her feelings and walked off with my girlfriend. The next day, she was laughing & joking with me like nothing happened. I know she was hurt but she did not know deep down inside I was hurt too.

When I broke up with my fifth girlfriend, I asked her out. Later that day, I told her I had something to tell her. I told her about my break up. Coincidentally, she has something to tell me too, about her getting together..

I knew who the person was. His pursuit for her had been the talk of the School. I did not show her my heartache, just smiles & best wishes. Once I reached home, I could not breathe. Tears rolled & I broke down. How many times have I seen her cry for the man who did not acknowledge her presence?
During graduation, I read a SMS in my mobile. It said, "Leaf's departure is because of Wind's pursuit. Or because Tree didn't ask her to stay"

Leaf..
People call me "Leaf"..



During the 3 years of Pre-U, I was on very close terms with a guy as buddy kind. However, when he had his first girlfriend, I learnt a feeling I never should have learnt - Jealousy. Sourness to the extreme limit. They were only together for 2 months. When they broke up, I hide my happiness. But after a month, he got together with another girl.

I liked him & I know he liked me. But why won't he pursue me? Since he loves me why he didn't he make the first move? Whenever he had a new girlfriend, my heart would hurt. After some time, I began to suspect that this was one-sided love. If he didn't like me, why did he treat me so well? It's beyond what you will normally do for a friend. I know his likes, his habits. But his feelings towards me I can never figure out.\ You can't expect me a girl, to ask him.

Despite that, I still wanted to be by his side. Care for him, accompany him, and love him. Hoping that one day, he will come to love me. Because of this, I waited for him. Sometimes, I wondered if I should continue waiting. The pain, the dilemma accompanied me for 3 years. At the end of my 3rd year, a junior pursues me. Everyday he pursues me. He's like the cool & gentle wind, trying to blow off a leaf from a tree. In the end, I realized that I wanted to give this wind a small footing in my heart.

I know the wind will bring the leaf to a better land. Finally, leaf left the tree, but the tree only smiled & didn't ask me to stay. Leaf's departure is because of Wind's pursuit. Or cause Tree didn't ask her to stay..


Wind..
People call me "Wind"..



Because I like a girl called leaf. Because she's so dependent on tree, so I have to be a gust wind. A wind that will blow her away. When I first met her, it was 1 month after I was transferred to this new school. I saw a petite person looking at my seniors & me playing soccer. During ECA time, she will always be sitting there. Be it alone or with her friends, looking at him.

When he talks with girls, there's jealousy in her eyes. When he looked at her, there's a smile in her eyes. Looking at her became my habit. Just like, she likes to look at him.

One day, she didn't appear. I felt something missing. I can't explain the feeling except it's a kind of uneasiness. The senior was also not there as well. I went to their classroom, hid outside and saw my senior scolding her.

Tears were in her eyes while he left. The next day, I saw her at her usual place, looking at him. I walked over and smiled to her. Took out a note & gave to her. She was surprised. She looked at me, smiled & accepts the note.

The next day, she appeared & passes me a note and left. It read, "Leaf's heart is too heavy and wind couldn't blow her away.." "It's not that leaf heart is too heavy. It because leaf never want to leave tree." I replied her note with this statement and slowly she started to talk to me & accept my presents & phone calls. I know that the person she loves is not me. But I have this perseverance that one day I will make her like me.

Within 4 months, I have declared my love for her no less than 20 times. Every time, she will divert away from the topic. But I never give up. If I decide I want her to be mine, I will definitely use all means to win her over. I can't remember how many times I have declared my love to her. Although I know, she will try to divert but I still bear a small ray of hope.

Hoping that she will agree to be my girlfriend. I didn't hear any reply from her over the phone. I asked, "What are you doing? How come you didn't want to reply?" She said, "I'm nodding my head". "Ah?" I could n't believe my ears.

"I'm nodding my head" She replied loudly. I hang up the phone, quickly changed and took a taxi and rush to her place & press her doorbell. During the moment when she opens the door, I hugged her tightly. Leaf departure is because of Wind pursuit. Or because Tree didn't ask herto stay...

Moral..
In love, we win very rarely, but when love is true, even if you lose, you still win just for having the tingle of loving someone more than you love yourself.
There comes a time when we stop loving someone, not because that person has stopped loving us but because we have found out that, they'd be happier if we let go..

Why do we close our eyes when we sleep? When we cry? When we imagine? When we kiss? This is because THE MOST BEAUTIFUL THINGS IN THE WORLD ARE UNSEEN.
There are things that we never want to let go of, people we never want to leave behind, but keep in mind that letting go isn't the end of the world. It's the beginning of a new life. Happiness lies for those who cry those who hurt, those who have searched and those who have tried. For only they can appreciate the importance of the people who have touched our lives.

A great love? It's when you shed tears and still you care for them, it's when they ignore you and still you long for them. It's when they begin to love another and yet you smile and say, "I'm happy for you." If love fails, set yourself free, let your heart spread its wings and fly again. Remember you may find love and lose it, but when love dies, you never have to die with it.

The strongest people are not those who always win but those who stand back up when they fall. Somehow, along the course of life, you learn about yourself and realize that there should never be regrets, only a lifelong appreciation of the choices you've made. Loving is not how you forget but how you forgive, not how you listen but how you understand, not what you see but how you feel, and not how you let go but how you hold on.

It's more dangerous to weep inwardly rather than outwardly. Outward tears can be wiped away while secret tears scar forever.. It's best to wait for the one you want than settle for one that's available. It's best to wait for the right one because life is too short to waste on just someone . .



====================

*بارون

پسر و دختر شديداً عاشق همديگه بودن. به چشم همه ي دوستاشون، اونا يه زوج کامل بودن. اونا با هم بيرون ميرفتن، مثل همه ي زوج هاي ديگه، و از با هم بودن و عشق شون لذت مي بردن. با اين حال، چيزي بود که پسر نمي فهميد. هر وقت بارون ميومد، دختر عاشق اين بود که تنهايي بره بيرون زير بارون و به نظر مي رسيد بهش خوش مي گذره. پسر هميشه مي خواست به دختر زير بارون بپيونده، اما دختر جلوش رُ مي گرفت و مي گفت ميترسه مريض بشه. پسر خيلي اهميت نمي داد. فکر مي کرد تا وقتي که دختر خوشحاله، خب خودش هم همون طور خوشحاله.

چيزاي خوب هيچ وقت دووم نميارن. عشقشون يک سال ادامه داشت، و پسر دختر ديگه اي رُ ملاقات کرد. عشق به اين دختر خيلي قوي تر بود و نهايتاً پسر شروع کرد به پايان دادن به رابطه ي قبلي. دختر مي دونست بايد بذاره بره، چون پسر مثل يه اسب وحشي مي مونه؛ از آزادانه گشتن در چمنزار وحشي لذت ميبره. در آخرين روز دوستي شون، پسر دختر رُ ‌فرستاد خونه. پسر آخرين بوس شب به خيرش رُ کرد و گفت که براي همه چيز متاسفه. قبل از اين که از هم جدا بشن، پسر از دختر يه سوال پرسيد. «چه طور مي توني هر دفعه دوست داشته باشي تنهايي بري زير بارون، بدون اين که من همراهي ت کنم؟» دختر يه خنده ي تصنعي کرد و گفت:«براي اين که نمي خوام منو ببيني که زير بارون گريه مي کنم» . . .



Tears in the rain . .


Boy and gal were deeply in love.. They were the perfect couple in all their friends' eyes. They went out together like all couples do and enjoy each other company and love. However there is one thing, boy don't understand. Everytime when it rains, gal would love to go out in the rain alone and seems like enjoying herself. Boy always wanted to join the gal in the rain, but gal stopped him and said that she was afraid he would get sick. Boy didn't mind so much, thinking that as long as she is happy, he will be happy as well.

Good things never last, their love lasted for one year and boy met another gal. The love for this other gal is so much stronger and boy finally initated the breakup. Gal know that she has to let him go because boy is like a wild horse, he enjoy the freedom of running in the grassland wildly.On the last day of their relationship, boy sent gal home. Boy give his last goodnight kiss on to gal and said that he was sorry for everything. Before they parted, boy ask gal one question, "How come you always like to go out in the rain alone, without me accompany you?" Gal give a feint smile, and say "Because I don't want to let you see me crying in the rain . . .




*۳ خرداد ۸۴

*امروز توي سلف با سارا نشسته بودم؛ حرف مي زديم و مي خنديديم.ياد سال اول افتادم؛ روزايي که با هم چند تا درس عمومي داشتيم.با هم مي رفتيم و برمي گشتيم.روزاي خوبي بود.بي خيال مي خنديدم و خوش بودم.فکر نمي کردم يه روزي يه مسئله به ظاهر ساده همه زندگيم رو تحت تاثير قرار بده.پشت کدوم بهونه باز...


*۲ خرداد ۸۴

*بچه هاي سال ۴ رو که مي بينم دلم مي گيره؛ ياد دوران دبيرستان خودم ميفتم؛ روزايي که هر دقيقه ش رو سعي مي کرديم با هم باشيم و بهمون خوش بگذره؛ روزايي که غصه مي خورديم و دلمون نمي خواست از هم جدا شيم و فکر مي کرديم تا ابد همينطور دلتنگ هم مي مونيم.يادمه يه روز همه مون نشستيم گريه کرديم با هم.اونايي هم که آرومتر بودن، اخماشون تو هم بود...الان اما نشسته م اينجا..از خيلي هاشون خيلي وقته خبر ندارم و عين خيالم هم نيست.غصه چيزايي رو مي خورم که تا ديروز برام مهم نبودن و آدمايي که تا ديروز نبودن.دلم ميخواد به همه شون بگم دنيا همينه.انقدر خصه نخورين؛ عادت مي کنين.اون جداشدن براي من خيلي سخت بود اما بهم يه چيزي رو ياد داد:اينکه اگه واقعاً کسي رو دوست داشته باشي، مي توني براي خودت نگهش داري.اتفاق هاي تازه ميفته، آدماي جديد ميان توي زندگيت و تو ممنون ميشي که دنيا يکنواخت نموند برات(:


*ا خرداد ۸۴

*وقتي عدد روزهاي ماه با عدد روزاي هفته يکي ميشه، خيلي خوشم مياد مث امروز که اول ماه شده يکشنبه...تا ۵ شنبه همينجوريه(:

*امروز همه آمارم رو گرفتن:دي از مريم بگير تا اون يکي مريم + خواهرم و دوست خواهرم؛ همه ديگه(((((:

[Link] [0 comments]






0 Comments: